تبليغاتX
Lilypie 4th Birthday Ticker شازده كوچولو

نمی دانم  از جمعه ای که رفتیم رای دادیم چند روز می گذرد....اما می دانم که روزهای پر اضطراب و پر تنشی بود ...روزهای سرخوردگی، احساس نومیدی و یاس، احساس اینکه فریب خورده ای، احساس اینکه سی سال است بهت گفته اند که تو را از ظلم و جور طاغوت رهانیده اند و اینک می بینی که سی سال است با ظالم ترین طاغوت ها ، زندگی می کنی و خودت هم خبر نداری....در عصری که به راحتی رابطه ات را با دنیای اطلاعات واقعی (موبایل، اینترنت، ماهواره..) قطع می کنند تا اخبار دروغین خود را از شش کانال و چندین روزنامه، روزی ششصد بار در گوش تو نجوا کنند و آنقدر بگویند که هم خودشان، دروغ هایشان باورشان بشود و هم تو.... در عصری که شعور و عقل تو را به سخره می گیرند و انتظار دارند شواهد احمقانه شان را بپذيری...در عصری که وا می دارندت تا با کلمات هم دشمنی پیدا کنی و گاه چنان به برخی کلمات آلرژی پیدا کنی که از شنیدن آنها، حالت تهوعی وحشتناک بهت دست بده...کلماتی چون فصل *الخطاب!!، نگهبان، بسيج، کدخدا!!!، الهام!!! ...حداد!!! ...عادل!!!... نظام...، چهل (پیش از اینها فکر می کردم عدد 7 و 40 در تفکر مذهبی ام به نوعی عدد های مقدس محسوب می شوند....حالا از شنیدن 40 و یاد 40 میلیون رای به نظام بالا میاورم....)، انصار، رسانه *ملی، .....از همه بیشتر به این "فصل* الخطاب" آلرژی پیدا کرده ام...  اگر می دانستم با یک عملیات انتحاری می شود این عبارت را از لغت نامه ها حذف کرد، دریغ نمی کردم....

و اما پسرکم: این روزها، یک هلی کوپتر واقعی می خواهد از آنها که راستی راستی توی اون سوار بشه و آقای خلبان باشه و به آسمون بره....از بس این روزها هلی کوپتر در آسمون می بینه(این هم از مزایای این روزهای پرالتهاب).....

صبح ها، که با پسرک راهی می شویم وقتی از کنار دکه روزنامه فروشی رد می شوم پسرک می گوید:"یادت رفت برای بابا مجله بگیری" و منظورش "اعتماد* ملی" روزانه ای است که می خرم....بعد از ظهر ها هم پسرک غافل از وقایع روزانه، همبازی می خواهد و ما در تلاش برای کسب دو کلمه خبر واقعی در میان پارازيت های بی* بی سی و صدای امری کا... و پسری که از میان این پارازیت ها، همه چیز را می گیرد....رای *ما را پس بده، .... جمهوری اس لامی... ا...اکبر، ....و گاهی برای شادی پسرک رو می اوریم به چند "دی وی دی" بیبی تی وی که گیر اورده ایم.....پريشب ساعت ازنیمه گذشته بود و پسرک خوابش نمیامد....چراغ ها را خاموش کردم و پیش او دراز کشیدم تا بخوابد....گفت: خوابم نمیاد. گفتم: چه کنیم؟ گفت: یا بیرون بریم یا قصه بگو. گفتم: چه قصه ای بگم؟ باز تکرار کرد: یا بیرون بریم یا قصه بگو؟ و باز پرسیدم: کدام قصه را بگم. این بار عصبانی شد و گفت: "وقتی من میگم یا بیرون بریم یا قصه بگو، تو بگو:بریم بیرون"...در حالیکه بر می خاستم تا بیرون بریم هم خنده ام گرفته بود هم گریه ام....نکند فرهنگ این نظام به این سرعت نهادینه شده و پسرک من اینچنین! دموکراسی و رای من را محترم می شمارد؟؟؟!!!

ديروز رفتیم برایش از رنوی جام جم کفش خریدیم....همان اولین موردی که خواستیم به پایش امتحان کنیم انتخاب کرد...می گفت:"برید کنار، ماشالله دیگه بزرگ شدم میخواهم خودم بپوشم" و ديگر از پايش در نياورد تا به خانه برگشتیم....صبح ذوق زده بلافاصله سراغ کفش های تازه اش را گرفت و برعکس همیشه مدام می گفت:"زود باش دیگه، الان مهد کودکم تعطیل میشه ها!!!"....

در پست بعدی بیشتر از آرمانم می نویسم.....
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/04/10ساعت   توسط مامان دریا  | 

پسرم٬

می دانستم که شیطان نیرویی دارد بس عظیم...اما امروز به قدرت فوق العاده شیطان ٬ ایمانی دیگر آوردم....در همیشه تاریخ اهریمن و یزدان رو در روی هم قرار داشتند...و امروز اهریمن پیروز شد...با تمام قوا و حربه های شیطانی اش وارد شد و ....

پسرکم مرا ببخش٬ مادرت را ببخش....نتوانست کاری بکند.....

+ نوشته شده در  شنبه 1388/03/23ساعت   توسط مامان دریا  | 

برداشت اول: در تاکسی....

دیروز وقتی در پل مدیریت سوار تاکسی شدم تا به دنبال پسرکم بروم؛ خانومی که در کنارم نشسته بود پریشان بود گفت: "خیلی نگرانم فکر می کردم همه سبزیم ؛ خانوم نمی دانی اتوبوس اتوبوس آدم سرازیر شده بود به سمت مصلی که طرفدار پینوکیو بودند"...به او گفتم "نگران نباش، توکل به خدا بکن....این را هم بدون که این پینوکیو اینها را اتوبوس اتوبوس از جاهای خاصی می آورد با پول و وعده و وعید؛ ...می دانی که نزدیک انتخابات در روستاها و بسیاری شهرهای کوچک نفری 80 هزار تومان داده ....

یک دفعه خانومی که در صندلی جلو نشسته بود به حرف آمد در طرفداری از پینوکیو و جالب هم اینکه در رد اقای موسوی اینگونه استدلال کرد که : ایشان بیماری کبد دارند لک و پیس را در دست و صورتشان دیدین؟"

و من از این استدلال احمدی نزادی شگفت زده شدم و گفتم:"شما که دکتر تشریف دارین و بیماری کبدی ایشان را تشخیص دادین آیا تیک های عصبی پینوکیو را ندیدین ؟ برای اداره کشور بیماری روانی یک معضل اساسی است اما بیماری جسمی نه....

و زن در جواب به شیوه احمدی نزادی درآمد که: شماها قدر نمی دانید همه بُرده اند و خورده اند و دزدند  الا این یکی....

گفتم:" اولاً این یکی بهتر از همه می خورد و به عنوان یک شاهد کوچک، یک برگ از چارت "عدالت خانوادگی" پینوکیو را (که نشان دهنده اقوام پينوکيو در پست های حساس و کلیدی هيئت دولت و ....بود) تقدیمش کردم و بعد گفتم این هم می خورد بهتر از همه هم می خورد ولی با عوام فریبی و سو استفاده از مذهب طور دیگری جلوه می دهد...وانگهی کاشکی می خورد اما در صحنه بین المللی طوری برخورد می کرد که می توانستیم سرمان را بالا بگیریم...که تاوان سنگینی برای توهمات و خود کم بینی هاش نمی پرداختیم ....که این بحران اقتصادی و ناامنی را شاهد نبودیم...که...

 و زن درآمد که :مگر چه حرف نامربوطی زده، انرژی هسته ای حق مسلم ماست....

گفتم چه کسی گفته که من انرژی هسته ای می خواهم...

و زن گفت: تو نمی خواهی اما بچه تو می خواهد...

گفتم : بچه من جامعه سالم می خواهد جامعه ای به دور از دروغ و فریب و ریا و بی نزاکتی و مظلوم نمایی می خواهد٬ جامعه ای درصلح و آرامش....نه انرژی هسته ای و موشک دوربرد و جنگ و شعار....

 برداشت دوم: "استیون ویلیام هاوکینگ" ....

 ایا اسم "استیون ویلیام هاوکینگ" را شنیده این ؟؟ بزرگترین فیزیکدان نظری معاصر که به تمام معنا فلج است اما مغزش خوب کار می کند و در دنیای غرب قدر آن را می دانند....

در مملکت ما، بعضی ها به مغز کاری ندارند ، .....همین قدر که صدای رسا داشته باشی و "چیز چیز" نکنی...همین قدر که حراف باشی و آمارهای عددی هرچند دروغ بدی.....همین قدر که لبخند شیطانی بر لب داشته باشی و از اسناد دروغین ات دم بزنی.....همین قدر که به این ملت فقیر بگی، حق ات را فلانی خورده...نه، ببخشید زیاده روی کردم همان که گفتم صدای رسا بدون چیز گفتن و مثل هیتلر سخنران خوب بودن....کافی است ....

شاید هم من ادم بی دقتی هستم...چون من در مناظره های موسوی ...متوجه این "چیز" که درد بزرگی برای این ملت شده- به طوریکه حتی تعداد ان را می شمارند- نشدم...من همان شب 13 خرداد بعد مناظره هیجان زده بودم و به تمامی دوستانم اس ام اسی فرستادم به منظور تبریک پیروزی و آن را پیروزی "متانت و اخلاق" بر وقاحت و دروغ گویی و ریاکاری و بی نزاکتی و مظلوم نمایی " نامیدم.....

برداشت سوم: بزدرمانی

مطلبی خواندم از پسر ایت ا...خزعلی!!!! که برایم فوق العاده جالب آمد حیفم آمد اینجا ثبتش نکنم:

نقل است، آشفته حالی به نزد حکیم آمد که ای حکیم خواب ندارم، قرض و بیکاری و بیماری از یک سو، غصه نان شب و رنجوری عیال و اولاد از سویی آنچنان اوضاع را بر من تنگ کرده اند که خواب به چشمم راه ندارد.
حکیم فرمود: از همسایه خود بزی قرض بگیر و به اتاق خواب ببر، حتماً درمان می شوی!
مرد بز را به امانت گرفته و به محل خواب خویش برد، صدای بع بع بز و بوی پشم و پشکل مزید بر علت شد، چند روزی گذشت، سراسیمه و پریشان به نزد حکیم آمد، که ای حکیم؛ به دادم برس، بیچاره شدم، بد بخت منم، کم مانده دیوانه زنجیری شوم یا خود کشی کنم، دردهای من کم بود؟ با این بز چه کنم،امانم را بریده است، شب ها با او بع بع می کنم!
حکیم فرمود: خوب بز را از خانه بیرون کن!
چون بز را بیرون کرد، آن شب برای اولین بار آسوده و آرام خوابید،و گفت: خدایت رحمت کند ای حکیم، نجاتم دادی!
حکایت ما و احمدی نژاد نیز چنین است، و دیر نباشد که دعا کنیم که آقا خدایت رحمت کند، نجاتمان دادی!

برداشت چهارم: حس ششم

... برای من همواره جالب بوده که پسرکم گاهی با همان برخورد و نگاه اول از برخی گریزان است و با برخی سریع ارتباط برقرار می کند...پسرم٬ نمی دانم تو در ورای چشم آدم ها چه می بینی که چنین احساسی به تو دست می دهد احساس درستی که من بعد از اشنایی ها با اون افراد درستی ان را درمی یابم.....و این روزها به محض دیدن عکسها و تصاویر دکتر مردمی نژاد از او می گریزی...با دیدن عکس او در هر جایی، احساس نا امنی ات را به من باز می گویی....و من به نگاه تو همیشه احترام گذاشته ام و می گذارم....

 برداشت پنجم: با پسرم؛

پسرم؛ دلم می سوزد که در چنین زمانه ای به دنیا آمده ای؛ زمانه ای که به راحتی دروغ می گویند؛ ریا می کنند و مظلوم نمایی....زمانه ای که گور اخلاق و ارزشهای دینی را با دست خود می کنند و در همان حال بیش از هر کس دیگری دم از دین و اخلاق و انسانیت می زنند....

پسرم؛ دلم می سوزد که در زمانه ای به دنیا امده ای که می خواهی مثل پدر، تو هم از دکه روزنامه فروشی برای خودت مجله ای بخری..اما هر انچه برایت می خرم، با همان اهداف و سیاستهای این ن ظام نگاشته شده و من چه بسا می مانم که داستانی که در آن است چگونه برایت بخوانم و چگونه تغییر دهم تا عقل و منطق و انسانیت و شعور تو، سوال پیچم نکند....و تازگیها گیر داده ای به ماهنامه ای به اسم "دوست" که برای خردسالان است اما ......

 پسرم؛ این روزها سعی می کنم برایت آرشیوی از روزنامه های موافق و مخالف تهیه کنم؛ سعی می کنم حتی سی دی مناظره های کاندیداهای انتخاباتی را برایت بدست آورم....تو الان شاید حوصله اینها را نداشته باشی ...شاید نتوانی آنها را تحلیل کنی و به همان تصور و ذهن کودکانه ات دلبسته ای....اما می خواهم اینها را برایت نگه دارم تا وقتی بزرگ شدی، اینها را ببینی و بدانی که مادرت از میان همه رنگها سبز را برگزید تا کودکش در فضایی مسموم نفس نکشد؛ تا کودکش با ارزشهای والای انسانی و اخلاقی؛ و به دور از هیاهوی جنگ، دشمن فرضی ، بمب اتم و موشک ....بزرگ شود ؛ تا کودکش چهار سال دیگر تصویر چشمانی ترسناک و لبخندی شیطانی نبیند تا کودکش در آرامش و شادی روزهای کودکی اش را بگذراند....

 

پی نوشت: خیلی سعی کردم وارد این مقوله ها نشوم...اما به خاطر تو٬ کودکم٬ به خاطر تو نوشتم....

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/03/19ساعت   توسط مامان دریا  | 

 

*   انوشیروان و ایاز: می گویند انوشیروان غلام سیاهی داشت ایاز نام،  که خیلی برایش احترام قائل بود و وزیران و دیگر درباریان از این همه احترام و توجه انوشیروان به این غلام سیاه تعجب می کردند....تا اینکه یک روز... انوشیروان به همراه افرادش از جایی می گذشت در آن دور دورها...کاروانی می گذشت...انوشیروان غلام سیاه را فراخواند و گفت برو ببین اینها از کجا می آیند؟ و بعد دنبال کار خودت برو که من تا چند ساعت دیگر با تو کاری ندارم....بعد از رفتن او، انوشیروان یکی از افرادش را که همیشه ناراحت از توجه زیادی انوشیروان به ایاز بود؛ خواست تا برود ببیند که این کاروان از کجا می آید؟ او رفت و اندکی بعد آمد که مثلا از سمرقند می آیند....انوشیروان پرسید: به کجا می روند؟ و او گفت: این را نگفته بودی بپرسم، نمی دانم....انوشیروان دیگری را فرستاد تا بپرسد و او باز آمد و گفت: به بخارا می روند....انوشیروان پرسید: برای چه می روند؟ و او گفت این را نگفته بودی بپرسم، نمی دانم....نفر بعدی می رود و جواب می اورد ولی در جواب اینکه افراد کاروان چند نفرند؟ در می ماند بعدی می رود و جواب میاورد و در اینکه رئیس کاروان کیست در می ماند و همین طور افراد مختلفی می روند و ساعتها می گذرد و اطلاعات کاملی بدست نمیاید...تا اینکه ایاز میاید ...او می داند که از کجا میایند، به کجا می روند، بهر چه کاری می روند، چند نفرند، رئیس شان چیست، چند اسب دارند چند نفر پیاده اند....چند.....و انوشیروان می گوید این است دلیل احترام من به این غلام سیاه.....دقت و هوشیاری او و انجام کاری به تمام و کمال.....

انوشیروان بقالی بود که مشتری اش را خوب می شناخت.....

*   دخترک دست و پاچلفتی: می گویند دخترکی بود دست و پا چلفتی که وقتی تازه به راه افتاد شاید در دو سالگی....روزی زمین خورد و میان دو ابرویش شکافت....وقتی بیست ساله بود باز زمین خورد و آرنج دست راستش شکافت ...وقتی میانسال بود باز زمین خورد و ابروی سمت چپش شکافت....

دخترک دیگر می ترسید قدم از قدم بردارد ....به هیچ چیز اطمینان نداشت حتی به گامهای خودش.....

*   عينک آفتابی: می گویند دخترکی بود که به عینک آفتابی اش خیلی می نازید...عینک آفتابیش شیک و ساده بود و هیچ وقت با استفاده از آن سر درد نمی گرفت...سوغاتی از فرنگ بود و یادآور یک عشق نه چندان دور....از تصور گم کردن آن، سراسیمه می شد....اما افسوس در حادثه ای، عینک مقاومش خش برداشت ....دیگر نمی توانست از آن استفاده کند اما آن را در صندوقچه ای پنهان کرد ...آخر عینکی بود که داستانهای فراوان داشت داستانهایی از عشق و قصه هایی از.....

*   دخترک کبریت فروش".... می گویند مادری بود که به هنگام سفری چند روزه که به قصد خوش گذشتن برای کودکش ترتیبش داده بود؛ در اوج بی دقتی و بی توجهی، در اوج حماقت!!! ...برای آخر شبهای کودکش کتابی برداشته بود به نام :"دخترک کبریت فروش"....

*   بیلچه زرد: می گویند پسرکی بود که کنار دریا با ماسه ها، بازی می کرد ...موجی آمد و بیلچه زرد رنگش را با خود برد...و کسی نتوانست آن را از دریا بگیرد....پسرک گریه کرد، از دست دریا دلخور شده بود می پنداشت دریا حق همچین کاری را ندارد...مادرش برای آشتی میان و او دریا، قصه ای ساخت از پسرکی که در آنسوی دریا بازی می کند اما وسایل خاک بازی و بیلچه ندارد...و دریا این بیلچه زرد را برای او برده....بعد پسرک با دریا آشتی کرد و بعدها هر از گاهی از مادرش می پرسید:" دریا چه می گوید؟؟" و منتظر بود تا مادر حرفهای دریا را درباره پسرک فقیر آن سوی خود باز گوید....

*   بچه دوم: بچه های اول اصولاً خواهر یا برادر می خواهند چون طالب یه همبازی دائمی هستند...برخی مامانها هم بچه دوم می خواهند چون هم نمی خواهند بچه اول لوس بشه و هم اینکه از هم بازی شدن با بچه اول، خلاص میشن....برخی باباها هم بچه دوم را گاهی دوست دارند چون معتقدند هم از لوس شدن مادر بچه ها، جلو گیری می کنه و هم از لوس شدن بچه اول....من هم بچه دوم دوست داشتم به دو دلیل: اول اینکه آرمان در بزرگسالی خواهر یا برادری داشته باشه (بعد فکر کردم مگر در بزرگسالی اکنون مان، چقدر خواهر و برادرها با همند....انسان همیشه موجودی است تنها.....که پسرک من در بزرگسالی ...شاید کیلومتر ها از هم دور باشند شاید هم خانه هاشان نزدیک باشد اما دلهاشان دور دور ...شاید هم مشکلات دنیا اونقدر پیچیده تر بشه که هر کس فقط چار دیواری خودش را داشته باشه و بس.....) دوم اینکه : من از دوران بارداری آرمان ، خاطرات زیبایی داشتم دوران باشکوه و شیرینی بود و دوست داشتم یک بار دیگر این دوران تکرار بشه (اولاً که این هدف، خیلی خودخواهانه هست بعدش هم چه کسی گفته این بار هم اینجوری میشه...پس بزار همون خاطره شیرین اول در ذهنم باقی بمونه ....)

 *   داستان پسرک بیوه زن:  در کتاب "مرد دربند  ٬گزیده داستانهايی از اروپا" داستانی است از مری لاوین به نام "پسرک بیوه زن"...داستانی است با دو پایان متفاوت.... بیوه زنی است که پسری دارد و با کارهای مزرعه و فروش تخم مرغ و غیره ...به هزار زحمت پسر خود را بزرگ کرده...پیرزن کمی خسیس است و جون مرغ ها و قدر دار و ندار اندکش را می داند شاید به جهت آنکه سختی کشیده ...پسرکش را با سختی بزرگ کرده و حال پسرکش نوجوانی است که مادرش می تواند به او افتخار کند در روستای مجاور به مدرسه می رود و مسیر هر روز را با دوچرخه طی می کند عصر ها، مادر چشم به تپه مقابل می دوزد تا پسرکش از آنسوی آن با دوچرخه پدیدار شود و باز گردد. اما  یک روز اتفاقی شوم می افتد پسرک در حال بازگشت است و به شتاب از تپه سرازیر می شود اما ناگهان یکی از مرغ های خانه شان را در سر راه خود می بیند برای اینکه با آن برخورد نکند، از مسیر خارج می شود و واژگون شده برخورد سرش ...و مرگ....و پیر زن به سوگ می نشیند بعد از آن هر جا می رود گله مند از روزگار است که چرا باید تنها فرزندش و امید زندگی اش را از او می گرفت....داستان همین جا می توانست خاتمه یابد ولی نویسنده از آن قسمت داستان، که پسرک از تپه سرازیر شده، یک بار دیگر داستان را می نویسد و این بار به گونه ای دیگر...این بار پسرک با دو چرخه اش مرغ را زیر می گیرد...و مادر برخوردی که دارد؛ سرزنش ها و تحقیرها و سرکوفت ها و ...اینکه با چه بدبختی بزرگت کردم و حالا و ....داستان که خاتمه می یابد با خود فکر می کنی کاشکی داستان همان پایان اولی را داشته باشد و پسرک مرده باشد تا اینهمه تحقیر و ...

من این داستان را می فهمم!!!

*   فرار کن، خرگوش:  رمانی است از جان آپدایک که این روزها می خوانمش....هنوز در وسط راهم...هری آنگستروم معروف به هری خرگوش که در نوجوانی در تیم بسکتبال خوش درخشیده پسری مغرور و با هوش به نظر می رسد که حال زندگی خسته کننده ای با زن الکلی اش که باردار هم هست دارد؛ یک روز بی هیچ برنامه ریزی قبلی، وقتی برای آوردن بچه دو ساله شان به خانه مادرش می رود؛ در یک آن تصمیم می گیرد که فرار کند....در این فرار با دختر خیابانی به نام روت آشنا می شود و گویی عشق را باز می یابد...پدر اکلس (کشیش محل شان) رابطه صمیمانه ای با هری ایجاد کرده و سعی می کند آرام آرام او را به خانه اش برگرداند....(بقیه داستان را هنوز نخوانده ام_ هرکس می تواند برداشتی از این داستان داشته باشد ...اما آنچه تا اینجای داستان برای من جالب و شاید وحشتناک بود اینکه هری خرگوش در طول داستان از زن الکلی اش به عنوان "یک زن خِنگ" یاد می کند و شاید یکی از دلایل عمده ایست که از او فرار می کند اما در همان گام اول آشنایی با روت؛ (در رستوران چینی) این روت است که هری خرگوش را خنگ!! خطاب می کند و هری خرگوش عاشقش می شود!!!!)

*   جنگل واژگون: داستانی بود که سال گذشته از جی دی سالینجر خوندم و تا مدتها دپرس شده بودم....در این داستان هم دختری در سن نوجوانی دل به پسرک نوجوان همسایه می بازد....پسرکی که از نظر خانوادگی و طبقاتی پایین تر به نظر می رسد و مادرش برخوردهای تحقیر آمیز با او دارد....بعد یکباره بیست سالی جلوتر می رویم در این مدت بلند این دختر و پسر از همدیگر اطلاعی ندارند....دخترک دانشگاه را تمام کرده و در دفتر روزنامه ای مشغول به کار است تا اینکه از یکی از همکارانش کتابی هدیه می گیرد...شعری با عنوان جنگل واژگون....کتاب شعری است که برای دخترک خیلی زیباست ....وقتی نام نویسنده را می نگرد یاد همان پسرک همسایه بیست سال پیش می افتد....شگفت زده دنبالش می رود او را می یابد او الان بزرگ مردی است که در دانشگاه به تدریس شعر و هنر می پردازد....دیدار مجدد به ازدواج می انجامد....اما روزی این بزرگمرد هنرمند!!! با زنی دیگر فرار می کند....دخترک یکسالی در جستجوی آنهاست ...شاید بیشتر به آن جهت که کنجکاو است که چرا بزرگمردش با این زن!! فرار کرده ...بالاخره در شهری دیگر محل زندگی آنها را می یابد و در یک روز برفی به آنجا می رسد...زنی که با شوهر او گریخته با او با احترام برخورد می کند اما برخوردش با آن بزرگمرد شاعر مسلک هنرمند!!! تحقیر آمیز است و.... وحشتناک اینکه آن مرد این زندگی تحقیر آمیز را به آن زندگی با احترام و شکوه و عشق قبلی ترجیح داده....چرا؟؟؟ شاید که این مرد یک بادکنک تو خالی است و سوزنی لازم بود تا خودش را نشان دهد...شاید هم شخصیت او همان است که مادرش بار آورده و آموختن چند کلمه و داشتن مدرکی....نمی تواند شخصیت شکوهمند دیگری خلق کند....نمی دانم چه بود اما من تا مدتها دپرس و وحشت زده بودم از این داستان.....

*   یک دقیقه برای خودم: کتاب کوچک جالبی است از اسپنسر جانسون...افسوس که بیشتر کتابها را ما دیرتر از زمان خود می خوانیم... در این کتاب یاد می گیریم که یک دقیقه به خود وقت بدهیم ، بیندیشیم و دریابیم چگونه می توانیم آنطوری که به دیگران توجه داریم و از آنان مراقبت می کنیم، به خود نیز توجه کرده و از خود مراقبت کنیم. در یکی از جمله های این کتاب می خوانیم:"من با خودم آنطور رفتار می کنم که دوست دارم دیگران با من رفتار کنند".....

*   دوست داشتن: بزرگی گفته بود "دوست داشتن نگاه کردن به همدیگر نیست نگاه کردن با همدیگر درجهتی واحد است" اما مشخص نکرده بود که این جهت واحد چه می تواند باشد؟؟؟

*   رئیس بزرگ : رئیس بزرگی بود که از نگاه کارمندش می فهمید که او در چه حالی هست...یک بار که کارمندش بهم ریخته بود با او دقایقی صحبت کرد توانایی ها و قابلیتهایش را برشمرد و از شباهتهای او با یکی از اقوامش گفت از پر انرژی بودنش و از کمال گرا بودنش ....و خواست که در وهله اول به خودش برسد به خودش بها بدهد ...ورزش، مسافرت، مرخصی....هر چیز دیگری که او را باز بانشاط و پر انرژی کند.... او گفت: احساس خوب نسبت به خود، کمک می کند تا نسبت به کار، خانواده  و هر چیز دیگر برخورد مثبت داشته باشیم....رئیس بزرگ راست می گفت...او همیشه درست می گوید....

*     پ. ن.: این نوشته ها، مربوط به روزهای پايانی ارديبهشت 88 است؛ که....

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/03/09ساعت   توسط مامان دریا  | 

1-      یه ماشین عروس جلوی پاساژ سپهر منتظر بود ...آرمان میگه:"نیگا کن، ماشین عروس"....میگم تو هم بزرگ شدی داماد شدی مثل این ماشین، ماشین ات را گل می زنی و ....میاد وسط حرفم و میگه:" نه خیر هم، بگو تو هواپیماتو گل می زنی، میای دنبال عروس....."

2-      با ماشین قرمزش میاد جلو پایم توقف میکنه و میگه: "ماشینمو گل زدم، اومدم دنبال عروس" میگم:"این عروس خانوم خوشبخت کیه؟ ...میگه:" تو دیگه، تو عروس خانومی، من هم آقا داماد"...بابایی میگه: ایشون قبلا عروس من شده، تو باید یه عروس دیگه پیدا کنی...آرمان میگه:"نه، عروس منه...مامان بهش بگو که زن منی"

 3-      این روزها، بیشتر سوالهای پسرم در مورد تفاوتهای هواپیما و هلی کوپتر و ماشین ها و موتورهاست....چرا هواپيما تو آسمون پرواز می کنه ولی ماشین رو زمین راه میره؟ چرا آسیاب و چرخ و فلک یه چرخ داره، موتور دو چرخ داره و ماشین چهار تا؟ (از این سوالش بابایی خیلی خوشش اومد؛ از اینکه چرخِ، چرخ وفلک و چرخ آسیاب را با چرخهای ماشین مقایسه می کنه و ...) ؛ چرا هواپیما چرخ داره ولی هلی کوپتر چرخ نداره؟

 4-      یک چشمش را می بندد و نگاه می کند، می گویی چشمک می زنی؟ میگه:" نه بابا، اینا که چشم نیستند اینا چراغهای 206 هستن ولی این چراغ راستش الان خراب شده، خاموشه" (آقا، فکر می کنه ماشینه 206 هست و چشماش چراغهای جلویی آن)

 ۵-      با بابایی ماشین بازی می کنه....مثلا با ماشینهاشون دارند از تهران میرن به اهواز....بین راه برای ناهار، پمپ بنزین و غیره نگه می دارند و باز دوباره راه می افتند و دور خونه می چرخند تا مثلا شب میشه....ماشین هاشون را کناری پارک می کنند و بین راه در مسافرخانه ای می خوابند سرش را روی بازوی بابایی اش گذاشته و بلند ادای خُر و پُف در می آورد...بعد میگوید:"مامان بگو چرا خُر و پُف می کنی" و من می پرسم و میگه:"آخه دست بابا سفته (بالشم سفته) برا همین خر و پف می کنم.....

 6-      و پسرک من هم عاشق ماشین هاست و انواع و اقسام ماشین و اتوبوس و سرویس مدرسه و غیره را دارد... و عاشق ماشین فرنی اش!!! (عکس این ماشین فرنی اش را باید یه بار اینجا بیارم)...ماشین فرنی اش را ده ماهه که بود خریدیم بیشتر بچه ها یکی مثل آن را در 1-2 سالگی دارند ...اما آرمان 3 سال و 3 ماهه علیرغم داشتن سه چرخه، دو چرخه و موتور شارژی....باز عاشق ماشین فرنی اش هست....میگه:"ماشیین فرنی، من خیلی دوستت دارم" ...بعد مکثی٬ می پرسه:" مامان، چی گفت؟" می گم کی؟ میگه:"ماشین فرنی؟....نمی خوام یه شخصیت خیالی دیگه به دور و برش اضافه بشه ولی چه میشه کرد اون همون جوابی را میخواد که :"ماشین فرنی هم میگه خیلی دوستت داره"

 7-      دو هفته پیش برایش یه موتور شارژی خریدیم....البته  چندان تمایلی نداشتیم به خریدش...ولی چون چند باری با دیدن ماشین ها و موتورهای شارژی خواهان آن شده بود....دلمان نیامد نخریم....و حالا پشیمان نیستم....چون پسرکم فقط یکی دو روز اول کمی زیادی آن را تحویل گرفت...بیشتر ترجیح می دهد با دوچرخه اش...نیم رکاب بزند و سفر کند یا با ماشین فرنی اش مثل یک- دو  سالگی اش.....تا با این موتور پلیس با سرعت یکنواختش...که فقط باید فرمانش را کنترل کنی(در این دو هفته فقط یک بار موتور شارژی اش ...شارژ شده.... و این خوشحالم می کند نه اینکه به خاطر صرفه جویی در برق و اصلاح الگوی...مصرف....بلکه به خاطر انکه می بینم حالا پسرکم یکی از این وسایل شارژی دارد ولی شیفته وسیله ای که با سرعت ثابتی و فقط با فشار اندکی پا بر روی پدال می رود، نشده است....می بینم که حالا پسرکم یکی از این وسایل بی خاصیت دارد و جالب اینکه حتی در فضای 4 متری آشپزخانه هم آن را ماهرانه عقب و جلو می برد و کنترل می کند اما شیفته اش نشده و عصر ها که می خواهیم پارک برویم ترجیح می دهد با دوچرخه و ماشین فرنی اش برود تا موتور شارژی اش...(در دو هفته گذشته دو بار با موتور شارژی پارک رفته و باقی با دوچرخه، ماشین فرنی و پیاده)....

 8-      بعد از ظهر ها که منو می بینه دستهاشو دور گردنم حلقه می کنه و ....میگه:"دوستت دارم مامان" ...دیروز که منو دید گفت:"مامان یادت نره که دوستت دارم".....

 9-      و امروز صبح دلتنگ بابایی از خواب بیدار شد(دو سه روزی بابایی رفته ماموریت....شب که می خوابه سراغشو میگیره...روز که بیدار میشه سراغشو میگیره...مهد هم که دنبالش میرم باز سراغ بابا را میگیره....) میگه: "مامان من نی نی کلاغم، تو مامان کلاغی...بابا هم بابا کلاغ....بعد تو ماشین نشستیم ٬ میگه "مامان کلاغ، بی زحمت نوار گنجشکک اشی مشی را برام بزار!!!"

 10-   یه بار چند وقت پیش بهش گفتم یه کم بزرگ بشی کلاس موسیقی می فرستمت...این روزها هر از گاهی می پرسه:"مامان ، من بزرگ شدم؟" و من که شام دیشبم هم یادم نمیمونه...میگم "آره عزیزم تو الان سه سال و سه ماه داری" و بلافاصله می پرسه: " پس چرا منو نمیزاری کلاس موسیقی؟؟؟"

 11-   پسرکم کماکان با تی وی میانه درست و حسابی ندارد با تاسف!....تازگیها علاقمند سه چیز شده از تی وی: اول:تیتراژ آغازین برنامه کودک کانال یک، دوم تیتراژ پایانی برنامه کودک کانال يک (مثل اینکه تخیلش را زیادی این دو تیتراژ به کار می گیرد...اون لحظه آویزون میز تلویزیون است که ثانیه ای را از دست ندهد) سوم: عموجون سلیمون مجری محترم برنامه کودک در برخی روزها.....

پی نوشت1: در مورد پست قبلی : من چندان اهل تی وی نیستم (البته چیز بدی نیست ولی متاسفانه من وقتش را ندارم و شاید برای همین هست که پسرکم هم  هنوز چندان انسی با تلویزیون ندارد....) ولی در جامعه ای زندگی می کنم و بی شک در اداره، فامیل، دوستان، اینترنت و روزنامه ها....از مسائل روز باخبر می شوم...من یک بار بالاجبار در یک مهمانی قسمتی از یوزارسیف دیدم و تحمل کردم....من می دانم که این روزها یکی دیگر از علاقمندی های این ملت ، سریال لاست است ولی در نوشته قبلی ام از آن حرفی نزدم چون هنوز هیچ قسمتی از آن را ندیده ام و قضاوت نمی کنم ...ولی از یوزارسیف و جومونگ  تنها یک قسمتی دیده بودم و از  اخراجی ها 1 تنها یک ربع ساعتی....."استفاده ازیک موتورکارگردان  در هنگام ساخت اخراجی ها" هم توسط آن یکی جناب فیلمساز شهير حاتمی* کیا گفته شده بود با تقدیر و تمجید از قدرت فیلمسازی و کارگردانی جناب آقای ده*نمکی)... که در روزنامه ها خوانده بودم....در مورد پسرکم هم البته بدم نمیاد از سوالهاش در باب قالپاق! به ويژه از دقتش و مقایسه ها.....ولی به جهت گیر کردن سوزنش روی این موضوع!! اینگونه نوشته شد آن مطلب!!!

پی نوشت 2: این روزها یه کتاب خوندم به اسم:"مرد دربند" (گزیده داستانهای کوتاه اروپا) ترجمه اسدالله امرایی...خیلی لذت بردم ....داستانهایی کوتاه از نویسندگان معاصر اروپایی...به خصوص از داستان "مرد دربند" نوشته ایلزه آیکينگر....تله از ایگناسیو سیلونه....نویسنده بزرگ از دینو بوتزاتی (که خیلی دوسش دارم این نویسنده رو).....گودال از اری دو لوکا....وزیر سازش ناپذیر از جفری آرچر...داستان پسر بیوه زن از مری لاوین.....کارد انداز از هاینریش بل....کبوترهای ایلیا از هانس بندر....چهره شبانه از وارلام شالاموف......و چند تای دیگر....داستانهای فوق العاده ای بودند که هریک دنیایی تفسیر و اموختنی دارند....از همین مترجم آقای اسدلله امرایی دو کتاب دیگر گزیده داستانهای کوتاه آمریکا و گزیده داستانهای کوتاه آفریقا هم هست چاپ اول 1387، نشر افراز.....این را هم حیفم امد ننویسم که  دوستانی که نخوانده اند از نمایشگاه حتما بخرند این سه کتاب را برای خودشان ....نه کوچولوها.....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/02/16ساعت   توسط مامان دریا  |