|
|
|
|
|
اولین دائره المعارف آرمان عنوان کتاب: دائره المعارف کودکان؛ نویسندگان: لور کامبورناک، فرانسواز دوگیبر ...(چاپ سال 2005) تصویر سازی: ایزابل آسه ما، ماگالی بردو، مانو بوازتو، ونسان بورگو، آلیس شاربن، ناتالی شو، ويرژینی دمولن مترجم : مهدی ضرغامیان ناشر: محراب قلم، کتابهای مهتاب، چاپ پنجم (ترجمه)، 1388 قیمت: 8000 تومان خریداری شده از : شهر کتاب آرین، مهر ماه 1388 کتاب فوق، یکی از کتابهای مورد علاقه این روزهای آرمان هست....صفحه های آن را ورق می زند و متفکرانه و جدی در تصاویر آن غرق می شود....و سوالات بسیار می کند که با توجه به آن صفحه، پاسخ می گیرد....کتاب اطلاعات ساده و مصوری از آفرینش انسان، بدن انسان، شهر و محیط زندگی مان، حمل و نقل، طبیعت، زمان، حیوانات، گیاهان، زمین، و فضا و جهان و....در اختیار کودک می گذارد....تلفظ واژه "دائره المعارف" برای آرمان سه سال و نه ماهه مشکل است اما این کتاب این روزها، یکی از کتابهای دوست داشتنی او شده و حس کنجکاوی و سوالات بسیارش را پاسخ می دهد....کتاب را مقابل خود باز می کند و با توجه به تصاویر ٬ در مورد دوزیست بودن قورباغه ها٬ زندگی در قطب و حیوانات قطبی٬ جنگلبان و محیط بان و جنگل و درخت ...٬ وسایل نقلیه٬ خورشید و ماه و پیدایش شب و روز وخیلی موضوعات دیگر حرف می زند.....حالا به دنیای افسانه ای اش٬ یه دنیای علمی - آموزشی هم اضافه شده (البته نمی خواستیم از همین حالا٬ سراغ این مباحث بره...اما سوالهای این چنینی اش راه دیگر برایمان نگذاشته بود...این روزها بارها و بارها از اینکه چرا الان شبه؟ چرا الان روز هست؟ خورشید شب کجا میره؟ و سوالهای بسیار دیگر از این دست می پرسید...)
پاسخ یه بچه سه سال و نه ماهه به یک سوال زمان دو سالگی اش غروب دیروز رفتیم مرکز تجاری گلستان، برای خرید کفش از ایمک....در خیابان مهستان در حالت حرکت با ماشین، بابایی به یاد دو سالگی پسرک، (که آرمان گیر می داد و مدام می پرسید: "چرا برج میلاد دنبال من میاد؟ چرا هر جا من میرم ماه هم میاد؟" و سوالاتی از این دست....؛) با لحن کودکانه آن وقت آرمان ، پرسید: "چرا برج میلاد دنبال من میاد؟"...من هم پاسخی را که آن روزها به آرمان می دادیم، تکرار کردم که :"واسه اینکه دوستت داره"...و آن وقت به یکباره ، آرمان جدی و محکم گفت: "نه نخیر هم؛ ما وقتی با ماشین راه میریم، فکر می کنیم درختها هم راه میرند ولی درختها که حرکت نمی کنند؛ اونها یه جا وایسادند. فهمیدین؟؟؟"
کاشکی قانون را به اندازه یه بچه سه ساله جدی می گرفتیم؛ این روزها، پسرم در مهد با یک سری قوانین راهنمایی و رانندگی آشنا شده....وقتی در خیابان هستیم برای گذر از خیابان، اصرار دارد که از محل خط کشی عابر پیاده عبور کنیم....( فکر کنم بیشتر آدم بزرگها، اصلاً یادشان رفته که خط کشی عابر پیاده کاربردی هم دارد)...موقع توقف ماشین، نگاه می کند که آن حوالی تابلوی توقف ممنوع نبیند....وقتی هم خودمان در ماشین در حال حرکت هستیم، تک تک خط کشی های عابر پیاده مسیر حرکت مان را به من یادآور میشود و احیاناً اگر فردی در چند قدمی خط کشی باشد؛ به من می گوید که سرعت را کم کنم و توقف ...تا آن فرد عبور کند....(امروز صبح، جلوی بیمارستان پارسیان ما توقف کردیم تا مردی از محل خط کشی عابر پیاده بگذرد؛ ولی ماشینی از کنار ما گذشت و نایستاد...آرمان متعجب در آشنایی با قوانین رانندگی!! آن مرد مانده بود....)...در ضمن، پسرم این روزها، از دیدن هر گونه آشغالی در خیابانها و کوچه ها، ناراحت میشه و میگه :آدم های بد اینها را اینجا ریخته اند....و میگه: "خاله شیما از ما پرسید که آشغال از شیشه ماشین به بیرون بریزیم، این کار خوبیه؟؟ ما هم همه گفتیم نعععععععععع.........."
انگلیسی حرف زدن آرمان در حالیکه من فکر می کردم که باید کلاس ژیمناستیک آرمان را بی خیال شوم و او کلاس زبان میس آزاده را برود....آرمان راه دیگری انتخاب کرد...او حالا، علاقمند ژیمناستیک شده و کماکان علاقمند انگلیسی است اما انگلیسی را بدون رفتن به کلاس میس آزاده می خواهد....آزاده جان، مهر ماه کوشید تا آرمان را به کلاس خود ببرد اما آرمان به محض دیدن او ، می گفت:"برو کلاس خودت، بچه هات تو کلاس ات منتظر تواند...من می خوام کلاس خاله شهره باشم . من اونجا نمیام...." و نهایتاً گذاشتیم تا آرمان تصمیم بگیرد و به همان کلاس کوتاه میس حمیرا راضی شدیم....و آرمان کماکان علاقمند هست...فکر کنم باید برنامه های کارتونی انگلیسی و سی دی های مجیک اینگلیش براش بزارم....دو تا کتاب مصور دو زبانه دارد که مدام آنها را فرق می زند و انگلیسی کلماتی را که نمی داند می پرسد...در یکی از این کتابهایش، در هر صفحه به موضوع خاصی پرداخته مثلاً گلها، حیوانات، حشرات، اشیا و وسایل منزل، وسایل نقلیه، بدن انسان، طبیعت و خیلی موضوعات دیگه....در اینجا دو خاطره کوچولو را که بی ربط به اینگلیش آموختن آرمان نیست را بیان می کنم: خاطره اول: پسرم صفحه مربوط به اشیا و وسایل منزل را در کتاب دو زبانه مصورش نگاه می کند. انگشت را روی تصویر "کلید" می گذارد و می پرسد: این چی میشه؟ میگم: "کیییییییی!!!" و تا توقف می کنم آرمان ادامه می دهد:"لیییییییید"....دوباره میگم:"Key " و آرمان ادامه می دهد:"لید"....خنده ام می گیرد و میگم: پسرم فارسی اش کلید هست و انگلیسی اش "کی"...پسرک فکری می کند و می گوید: "فهمیدم، تو نگو. بقیه را خودم میگم" و بعد انگشت روی قاشق می گذارد و می گوید:"قاااااااا".....چنگال: "چَنَََََََََََََََََََََََ".....بشقاب:" بُش".....و الی اخر...
خاطره دوم: در ماشین با بابایی حرف می زنیم درباره نوزاد تازه به دنیا آمده ای....می گویم مادرم میگه:"قره قاش، قره گُز" هستش....و در ادامه به بابایی که آذری نمی داند میگم: قاش در ترکی میشه ابرو و گُز میشه چشم.....آرمان در صندلی عقب در حال شنیدن هست که یکباره میگه:" نه خیر هم ، چشم میشه "آی""..... می خوام شکل سوسک بشم.... پنجشنبه 16 مهر در مهد کودک جشن آغاز سال تحصیلی جدید بود....برنامه های بازی و موسیقی و گریم صورت بچه ها به شکل حیوونهایی که دوست دارند و چیزهای تفریحی و سرگرمی دیگه....آرمان مثل پارسال فضای شلوغ و پر هیاهوی جشن را نپذیرفت...البته گرفتاریهای آن روز مامان و دعواهایی که با همدیگه داشتیم در بداخلاقی آن روزش نقش داشت....به هر حال آن روز گذشت و فردا در خانه پسرک یاد دوستانش افتاده بود که صورتشان را به شکل گربه، پلنگ ، شیر، و...درآورده بودند...(آرمان هیچ وقت از این کار خوشش نمیامد حتی در سرزمین عجایب چند بار از او پرسیده بودیم، تمایلی نشان نداده بود...) اما انگار، پسرم بدش نمیامد مثل چهره دیروز دوستانش، صورتش نقاشی بشه....رنگ انگشتی هایش را آورده بود و از بابایی به اصرار می خواست او را به شکلی درآورد...(آرمان از شیر خیلی خوشش میاد میگه سلطان جنگله...از ببر و پلنگ و خرس هم همین طور...از گربه هم همین طور....حتی تصورم این بود که هیچکدام اینها را نخواهد؛ دوست داشته باشد به شکل گرگ دربیاید....)اما در کمال ناباوری خواسته اش این بود:"می خوام شکل سوسک بشم"...(در پست قبلی گفته ام که در ماههای گذشته _از زمان اسباب کشی ،مرداد ماه_ با آشنایی اش با موجودی به نام سوسک!! بخشی از دلسوزی ها، سوالها و درگیریهایش در مورد سوسک بوده است.... قصه هایی از خاطرات کودکی... بخشی از صحبتهای آرمان و بابایی اش ....حکایتها و روایتها و داستانهایی واقعی است که بابایی از کودکی خود و برادر و خواهرانش تعریف می کند ...اینگونه آرمان در ذهن خود تصویری از شوشتر می سازد که گویی خود آن را دیده و ثبت و ضبط کرده است ...(یاد نویسنده عطر سنبل٬ عطر کاج -فیروزه دوما- می افتم وقتی می بینم بابایی به چه آسانی و زیبایی خاطرات زیبای کودکی اش را به آرمان منتقل می کند....) این بچه سه سال و نه ماهه... این بچه سه سال و نه ماهه...گاهی به خاطر مسائلی جزیی گریه می کند...گاهی بی موقع سراغ آغوش مادر و بوسیدنش را می گیرد....گاهی لج و لجبازی می کند وچه بسا نافرمانی....کلمه هایی در مایه های بی تربیت٬ بی شعور٬ ....هم استفاده می کند....گاهی مادرش از دستش کلافه می شود و مادر و پسر دعوایشان می شود حسابی.....اخیراْ هم در مهد٬ دوست شیطونی (نمیگم ناباب!!!) پیدا کرده به اسم کارن ....این بچه سه سال و نه ماهه٬ مثل آن روزها که تازه حرف زدن می آموخت و گاهی کلام بزرگترها را نمی فهمید و مدام و مدام....می پرسید:"آقایی چی گفت؟ خانمی چی گفت؟ عمو علی چی گفت؟ بهزاد چی گفت؟ بعبعی چی گفت؟...." هنوز هم مشتاق است تا ببیند کلام بزرگترها چه معنی دارد و وقتی با او حرف می زنی کلمات مهم تو را با تفکری عجیب و سوالی باز می گوید و به فکر فرو می رود.....این بچه سه سال و نه ماهه علیرغم همه آزار و اذیت هایش کماکان دوست داشتنی است و افتخار کردنی.... پ.ن.: عکسهای سفرنامه ام٬ همراهم نبود لذا پست مطلبش را واگذار کردم به اوایل هفته بعد...(با پوزش فراوان!) |
||
|
|
|
|
|
پیش نوشت: 22 تا 26 مهر رفتیم رشت و لاهیجان و سیاهکل و ماسوله و فومن ....که صعود خانوادگی در جنگل به قلعه تاریخی رود خان با 976 پله، بهترین خاطره از این سفرمان بود...(سفرنامه این چند روز را در پست بعدی میاورم...) و اما اینک لحظاتی با پسرم: پسرم ، صبح ها درمهد با موسیقی ورزش می کند...برنامه ورزش شان با سرود "سر زد از افق..." شروع میشه ...بعد سرود"ای ایران ...ای مرز پر گهر...." ...بعد یک سری سرودها مثل" با شماره 1 ، دستها به بالا...با شماره 2...دستها به پایین ، با..." و سرودهایی دیگر....آرمان روزهای تعطیل و غروبها هم با این سرودها ، در خانه ورزش (حرکات نرمشی و بالا پایین پریدن...) انجام میده....به خصوص از نحوه خوندن "ای ایران ...ای مرز پرگهر..."ش خوشم میاد...هر جای سرود را هم که یادش نباشه، ریتم آهنگش را زمزمه می کنه تا به جاهایی برسه که بلده.... اگر ازش بپرسیم که چی یاد گرفتی؟ جواب درست و حسابی نمیده....ما هم نمی پرسیم....ولی خودش وقتی شکمش سیر باشه و خوابش میزون و گردشش به راه.....شروع میکنه از ساعات مهد کودکش حرف زدن...از خوندن شعرهای کودکان، تا قصه های عمو قصه گو....تا ساعت ورزش و حرکاتی که در ژیمناستیک بلده (حالت شمع، پروانه، حلزون، سرسره، پُل،.....) و همه آنچه از تیچر (میس حمیرا) آموخته..... زیر بار وضعیت دوزبانه مهد نرفت....دلیلش هم این بود که تیچر خودش (میس حمیرا) مهربونه و کلاسش کوتاه....دوست نداره از صبح تا ظهر بره کلاس میس آزاده و اینگلیش....و ما فعلاً منصرف شدیم از دو زبانه و رضایت دادیم به دو تا نیم ساعت در هفته که با میس حمیرا داره...دو تا نیم ساعتی که آرمان به اندازه چهار ساعت در موردش حرف میزنه....از میس حمیرا خوشش میاد....از عروسکی که به کلاس میاره خوشش میاد (گویا میس حمیرا مثل مستر بین یه عروسک تیدی بر با خودش داره و در قالب بازی و نمایش عروسکی...انگلیسی با بچه ها کار می کنه...)...آرمان؛ تیدی بر، سیت داون پلیز، ستند اپ پلیز، کلی کلمه در مورد حیوانات و اشیا و رنگ....از تیچر یاد گرفته....شعرکی که پانتومیم وار اجرا می کنه را هم می خونه: "واش یور هد، واش یور فیس، واش یور هند، واش یور فوت...." ....تو خونه وقتی به من و باباش می خواد بگه حرف نزنیم و به او گوش بدیم...انگشت اشاره را به علامت هیس جلوی دهانش می بره و میگه :"be quiet " ....و تاز گیها شب به خیرش شده "گود نایت" و صبح به خیرش "گود مورنینگ" و الخ.... جمعه اول آبان هم رفتیم آبعلی....پسرک کوهنوردم از تعطیلی تله کابین خوشحال شد و راه افتادیم به سمت ایستگاه بالای کوه که هر دفعه با تله کابین می رفتیم....کمی که بالا رفتیم، آرمان برگشت و پشت سرش را نگاه کرد...آن پایین در ابتدای مسیر دو سه خانم و آقا، گویا مردد بودند مثل ما بالا بیایند یا نه....آرمان نگاهشان کرد و شگفت زده گفت:"اونا را ببین، ملت ایران هنوز اون پایین اند...." البته ملت ایران هم بعد از کمی بالا آمدن بلافاصله پشیمان شدند و برگشتند.....و ما سه نفری رفتیم و رفتیم و از تماشای مناظر پاييزی (به خصوص سپيدارهای نارنجی و زرد شده...)....لذت بردیم ....تقریباً دو سوم راه یا بیشتر را رفته بودیم که به آرمان گفتیم که بعد از برگشت از کوه و خوردن ناهار، باید بی خیال استخر بشیم چون حسابی خسته میشه با این کوهنوردی...اما آرمان خدا و خرما را با هم می خواست...کوه و استخر...هر دو را می خواست آنهم بی کم و کاست....ما هم قبول کردیم اما در حین بالا رفتن بهش یاد آور شدم که وقتی از بلندای قلعه رودخان برگشت، آنقدر خسته بود که به محض خوردن ناهار خوابید....و آرمان فکری کرد و گفت:"برمی گردیم...کوهنوردی دیگه بسه...می خوام خسته نشم و استخر هم برم"...برگشتیم ...من و آرمان جلوتر بودیم و با هم شعرها و آوازهایی که بلد بودیم را می خواندیم و بابایی پشت سر ما مشغول به عکسبرداری و فیلم از مناظر پاییزی و طبیعت آنجا....یک آن که برگشتیم دیدیم بابایی نیست....وقتی به اطراف نگاه کردیم دیدیم که بابایی میانبر زده و از جاده اصلی منحرف شده تا به یکباره جلوی ما دربیاد و آرمان را شگفت زده بکنه...آرمان با دیدن این صحنه، جیغ زنان فقط می دوید که نمیزارم بابایی اول بشه......و شکر خدا دو سه گامی جلوتر از بابایی به پیچ پایینی جاده رسید.... بعد ازناهار و یه استراحت کوتاه در آلاچیق، برای یک و نیم ساعت رفت استخر...بابایی میگه برای اولین بار با دو پا می پرید توی آب استخر....فکر می کردم زودتر خسته بشه بیاد بیرون ولی تا آخر وقت استخر به اب بازی مشغول بود....به محض آمدن از استخر، راه افتادیم به سمت تهران...پسرک نیمی از یک موز و یک سوم یک کلوچه را خورد و خوابش برد....تصورم این بود که این خواب تا دست کم سه ساعت دیگه ادامه پیدا کنه ...ولی به محض ورود به خانه (یک ساعت) بیدار شد و سراغ ماشین ها و لگوهاش رفت..... سوالهاش اونقدر زیاد و عجیب و غریبه که برای کم نیاوردن یک دائره المعارف کودک هم تهیه کردیم....بعضی از سوالهای عجیب و غریبش در ماههای گذشته که در خاطرم مانده: - پاهاشو دراز می کنه و نگاه می کنه و میگه: چرا پاهام بهم نمی چسبند؟ (زانوهاش بهم می چشبه ولی شکافی که بین ساق پاهاش می افته براش سوال شده...) - انگشتهای دستهایش را مقابل هم میگیره و نوک دو انگشت بزرگ را بهم می چسبونه و میگه: چرا انگشتهای دیگه ام بهم نمی رسند؟ (البته اسم تک تک انگشتها را هم بلده ولی به انگشت شست بیشتر وقتها میگه انگشت کُپل...) - چرا صدایم توی راه پله خیلی بلنده؟ چرا می پیچه؟ (اول بار موقع اسباب کشی و صحبت کردن در خانه خالی از اسباب و اثاث متوجه این قضیه شده بود)....(یکی از بازیهاش در جنگل کوهستانی قلعه رود خان و کوههای آبعلی ....این بوده که اسم بابایی یا کلمه ای را فریاد می کرد یا یه جیغ و داد بلند ....و از انعکاس صداش خوشش میامد...) - در چند ماه اخیر، ناخواسته با موجودی به نام سوسک حمام آشنا شده.... این آشنایی منجر به یک سری از سوالها در مورد وضعیت زندگی سوسک ها، انواع سوسک ها و کلی داستانهای دیگه شده....در واقع ماجرا اینگونه بود که آرمان در این آشنایی با سوسک حمام، با برخورد خشن والدین با این موجود مواجه شد...و حتی برای سوسک کشته شده ناراحت شد...در این گیر و دار مجبور شدم که توضیح بدم که خونه ما ٬ خونه من و او و بابایی است و سوسک حمام نباید خونه ما میومد و برای همین.....ولی سوال های آرمان با این توضیحات بیشتر شد که کمتر نشد: چرا سوسک حمام اشتباهی اومده خونه ما؟ چرا کاک روچ ها تو فاضلاب زندگی می کنند؟ چرا بیتل ها را نمی کشیم؟ چرا کاک روچ ها، پاهاشون اینجوری خارداره؟ ....چرا بیتل ها شاخکهاش اینجوریه ولی کاک روچ ها ....(عکس های این دو را بارها و بارها در کتاب مصور دو زبانه اش نگاه می کند...) - و تازگی ها با بچه های مهد هم می نشیند و در باب کاک روچ ها و بیتل ها حرف می زند و وقتی خونه میاد میگه:" یه دختر هست تو کلاسمون، اسمش اقاقیا هست میگه خونه ما سوسک نمیاد....یه دختر دیگه هست تو مهدمون اسمش بیتا است میگه خونه ما سوسک نداره....یه دختر هست اسمش....." و اینجوری چیزهایی از روانشناسی دختر ها و پسر های کوچولو هم دست آدم میاد.... - یک سری از کتابهای معما و هوش براش خریدیم (انتشارات عسل نشر) که خیلی از ورق زدن آن لذت می بره و سوالهایی که ازش پرسیده میشه.... - کماکان شیفته "قصه های من و بابا" ست و بیشتر آنها را حفظ شده (بابا و مامان هم حفظ شدند از بس خوندن...) - کماکان عاشق شنیدن دو سه افسانه در روز هست...تازگیها چند افسانه خارجی هم ، بابایی براش خونده که وقتی در مورد اونها از من سوال میکنه در می مانم....(دارم عقب میمانم از داستانهایی که می داند...نود درصد افسانه های صبحی را بلده.... - تازگیها شیفته دیو و دلبر هم شده، و گاهی من و بابایی را وادار به اجرای نمایش دیو و دلبر می کند در این نمایش خانوادگی، خودش همان شاهزداه ای میشود که از بد روزگار تبدیل به یک هیولای زشت شده و باید یکی پیدا بشه و "آی لاو یو" بگه تا طلسم باطل بشه و مامانی نقش بل (دلبر که عاشق خواندن کتابهای ماجراجویانه است) را باید داشته باشه و بابایی "گاستون" بشه....کارگردان این تئاتر خانوادگی آرمان هست و ما نمی توانیم نقش های دیگری داشته باشیم...اگر مامانی با گاستون با ملایمت برخورد کنه، خود دیو (آرمان) وارد ماجرا میشه و چند تا بد و بیراه به گاستون میگه از قبیل :ای گاستون بدجنس، ای گاستون جوراب سوراخ شده (در یکی از عکس های کتاب، جوراب گاستون سوراخ داره...)، ای گاستون پوشک کرده (این یکی را هم از دوستان مهدش یاد گرفته که به بچه های کلاس پایین تر از خودشون میگن...)، ای گاستون بی تربیت.... - یکی دیگه از کتابهاش که این روزها زیاد می خونه اسمش هست "فلفلی و مرغ زرد کاکلی" بیشتر قسمتهای کتاب را که شعری هم هست حفظ شده و خیلی جدی آن را ورق می زند و می خواند...در این کتاب به زبان شعری بیان میشه که یک روز دزدی، مرغ زرد کاکلی فلفلی را می دزدد و فرار می کند...فلفلی شال و کلاه می کنه و میره دنبال دزده از این شهر به آن شهر....اسامی بیشتر شهر های ایران در این داستان شعری آورده شده و فلفلی در هر شهری، سوغاتی آن شهر را هم می خرد ...با این کتاب آرمان با بیشتر شهرهای ایران و سوغاتی هاشون آشنا شده.....لاهیجان که بودیم می دونست که فلفلی از این شهر چای و کلوچه خریده....یا وقتی میگم که بابابزرگ امیرعلی کوچولو از دامغان اومده، میدونه که پس پسته آورده....و الخ. - تازگیها کمی به برنامه های کارتونی کانال جتیکس (والت دیسنی) علاقمند شده ، اما کماکان علاقمندی و تمرکز طولانی روی برنامه های تی وی نشان نمی دهد.... - از خاله شیما (کمک مربی کلاسشون که از اول پاییز به مهدشون اومده) خیلی خوشش میاد...خاله شیما هم میگه وقتی قصه تعریف می کنم بیشتر بچه ها دنبال بازیگوشی اند و تمرکز ندارند ولی آرمان زل میزنه به دهان من و تا مکثی می کنم میگه:"بعد چی.....خوب....بقیه اش....بعد چی میشه....."و الخ. - یکی دیگه از کارهاش که خیلی خیلی خوشم میاد (حیفم میاد ثبتش نکنم) این هستش که وقتی می خواد با دستهایش بگه "خیلی زیاد" دستهایش را تا پشت سرش به طوری که بهم برسند می برد و میگه خیلی زیاد....(من وقتی بچه بودم دستهایم را باز می کردم ولی به طوریکه امتداد آنها یک خط صاف میشد و می گفتم خیلی زیاد....ولی آرمان ، این وضعیت را زیاد می داند اما خیلی زیاد نه....) نمی دانم چه جوری بگم...انگار من 180 درجه را خیلی زیاد می دانستم و بیشتر از آن را درک نمی کردم اما آرمان نه تنها 180 درجه را می فهمد که بیشتر از آن 350 و 360 درجه را هم می فهمد...و این برایم خیلی جالب و تحسین برانگیز است..... - تازگیها از اسم "رُزیتا" خیلی خوشش میاد....(رُزیتا اسم مامانِ رامتین، یکی از دوستان مهد کودکی اش است....) - تازگیها علائم راهنمایی و رانندگی، خط کشی عابر پیاده، نحوه عبور از خیابان و....را یاد گرفته و مدام آنها را بیان می کند ....(چند وقت پیش، نام کلاه ایمنی یادش رفته بود؛ فکری کرد و گفت: "کلاه سر نگه داشتنی!"... - در ماههای گذشته، از پارک آب و آتش، پارک پرواز، باشگاه الهیه نفت،....خاطرات خوبی داشته....واکسن آنفولانزایش را دوم مهر زده....و با اینکه در مورد آنفولانزا و این حرفها در خونه صحبتی نمیشه ...اما در تبادل دانش شان با دوستان مهد کودکی چیزهایی در این زمینه یاد میگیره و در خونه بیان می کنه....مکالمه دیروز آرمان با مامان بیانگر این تبادل اطلاعات با بچه ها در مهد هست: - آرمان: خاله شهره چند روزه مریضه، مهد نمیاد. - مامان: انشاله خوب میشه زود.... - آرمان:بگو مگه مریضی اش چیه؟ - مامان : مریضی خاله شهره چیه؟ - آرمان: آنفولانزا! - مامان در حال گرم کردن ماکارونی برای آرمان هست و آماده کردن شامش و چیزی نمیگه اما آرمان ادامه میده: - آرمان: بگو آنفولانزای معمولی؟ - مامان: آنفولانزای معمولی؟ - آرمان ابروهایش را بالا می بره و یک نُچ جدی میگه و ادامه میده: آنفولانزای معمولی بود که خوب شده بود. آنفولانزای خوکی گرفته....بگو آآآآآآآآآآآآآآنفولانزززززززززززاییییییییییی خووووووووووکیییییییییییی......یاد گرفتی مامان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ - ......... |
||
|
|
|
|
|
چند روز پیش یک دعوت نامه از مهد کودک دادند دستم....: " سرکار خانم/ اقای ع... روز دوشنبه مورخ 20/7/88 جلسه اولیا و مربیان جهت پاره ای مذاکرات در محل مهد کودک ثمره. زندگی تشکیل می گردد، حضور اولیاء در این جلسه الزامی می باشد. ساعت شروع جلسه:15:0 پیشاپیش از حضور شما تشکر و قدردانی می شود مدیریت مهد کودک" راستش ذوق زده شدم درست مثل وقتی که آرمان 8 ماهه بود و اولین دعوت نامه جلسه اولیا و مربیان مهد کودک به من داده شده بود و درست مثل دفعات دیگر.....(آیا مادران ما هم بابت این چیزهای کوچولو اینقده ذوق مرگ!! می شدند یا یک سر داشتند و هزار سودا......).... دیروز متاسفانه، با تاخیر بیست دقیقه ای به جلسه رسیدم...خانم عطایی داشتند برای مادران صحبت می کردند ...اولیا کودکان 1 تا 4 سال دعوت بودند ( شاید 40 نفر یا بیشتر می شدند ، کسانی که آمده بودند...بیشتر؛ مادران بودند به غیر از سه یا چهار پدر....) صحبتهای خوبی بین اولیا و مربیان رد وبدل شد...مدیر مهد در مورد هشیاری و برخورد به موقع در مورد شپش ( و نه نگرانی) صحبت کرد...و در مورد راههای مقابله با ابتلا به آنفولانزای خوکی و ...اینکه تصمیم دارند که ماده ضد عفونی کننده نانوسیل تهیه کنند که بچه ها روزی یک بار هم از آن استفاده کنند که البته این مورد از طرف یکی از مادران که در بخش نوزادان بیمارستانی اشتغال دارد، به شدت مورد انتقاد قرار گرفت....ایشان معتقد بودند که این ژل ضدعفونی کننده، نه تنها ممکن است برای بچه ها آلرژی زا باشد و یا پوست دستشان را خشک کند که مهمترین ایراد وارد به آن این است که بعد از استفاده از آن، دیگر استفاده از صابون کارایی لازم را نخواهد داشت (درست مثل اینکه در برابر یک سرماخوردگی جزیی به کودک یک آنتی بیوتیک قوی تجویز کنند؛ بدن کودک در زمانهای بعدی به آنتی بیوتیک های معمولی جواب نخواهد داد).... مشاور مهد کودک ( از سال گذشته به کادر آموزشی مهد اضافه شده اند)...در مورد سیستم آموزشی مهد صحبت کرد که بیشتر مبتنی بر آموزش غیر مستقیم و همراه با بازی هست و در اين زمينه مثالهايی آورد...و در آخر دو کتاب هم برای والدین علاقمند معرفی کرد: 1- بازی های خلاق: 365 بازی برای کودکان 2 سال به بالا، نویسندگان: جودیت آن گری، شیلا الیسون، مترجم: لیلی انگجی ؛ نشر جوانه رشد؛ 1387 2- ارزیابی برنامه ریزی آموزشی و بازپروری کودکان؛ از تولد تا 5 سالگی نویسندگان: آدرین اکرز و همکاران، مترجم فریده ترابی میلانی، انتشارات سمت، 1385 مربی های مهد هم نکاتی در رابطه با برنامه های بچه ها در مهد ، لباس راحت برای بچه ها در ساعاتی که در مهد هستند، ظرف تغذیه، کش سرهای رنگی ساده برای دختر بچه ها (عدم آوردن تل و کش ها و گل سر های گران و ...)، اعتماد داشتن به مربیان و.... مسائل دیگر صحبت کردند....مادران و پدران هم مطالبی عنوان کردند که متوجه می شدیم سلیقه ها در تربیت بچه ها چقدر متنوع است....برخی والدین اصرار داشتند که آموزش های بیشتر و جدی تری برای بچه ها باشد و گله داشتند که آموزش مهد ضعیف است نسبت به برخی مهد های دیگر و جالب اینکه انتظار داشتند که آموزش های هر روز به اطلاع والدین ترجیحاً به صورت کتبی رسانده شود (البته مهد، گزارش ماهیانه به والدین می دهد ولی اینها، گزارش روزانه می خواهند- لابد می خواهند که از بچه ها در خونه امتحان به عمل بیارند ببینند درس شان را خوب یاد گرفته اند یا نه!!!!)....ولی برخی والدین می گفتند ما نمی خواهیم بچه مان آموزش زبان انگلیسی و فارسی و مذهب و علوم و ریاضی و...ببیند ..می خواهیم در اینجا روابط اجتماعی درست، احترام به بزرگترها، نحوه غذا خوردن، به موقع خوابیدن، در تخت خود خوابیدن، مسواک زدن، درست مسواک زدن و....و از این مقوله ها...بیاموزد....برخی مادران می خواستند کتاب خوانی بیشتر باشد...برخی می خواستند تغذیه و ناهار بچه ها جدی گرفته شود....و هزاران مقوله دیگر....من هم مثل همیشه ایراد گرفتم که تعداد بچه ها در کلاس زیاد هست (و جالب این که برخی والدین نمی دانستند این مهم را...) البته خوب٬ به گمانم تلاش من در این راستا٬ آب در هاون کوبیدن هست و من با این ایراد مهم مهد پسرم باید بسازم و بسوزم..... و من خوشحال شدم از اینکه متوجه شدم در ثمره. زندگی آموزش بچه ها آنقدرها که فکر می کردم به صورت مستقیم و مثل سیستم مدارس مان نیست....البته این را قبلاً هم از بازیهای ریاضی و ...که آرمان در خانه انجام می داد تا حدودی فهمیده بودم....(جالب بود که دیروز در آشپزخانه، پسرم می خواست مزه نمک و شکر را امتحان کند....یادم آمد که این هفته، واحد کار آموزشی همه بچه ها، حواس پنجگانه بوده است ...).... به هر حال٬ سلیقه ها و خواسته های مادران آنقدر متنوع بود که مشاور خواست هر مادری، خواسته هایش را در یک صفحه بنویسد و به ایشان تحویل دهد تا از نظرات سنجیده و درست اولیا نیز در آموزش و پرورش بچه ها استفاده شود.................
پ.ن. : فردا ما برای سه چهار روزی میریم رشت و لاهیجان و جنگلهای سیاهکل (آرمان میگه جنگلش شیر و پلنگ و...هم داره؟؟؟)...
|
||
|
|
|
|
|
پیش نوشت: پسرم؛ به تو افتخار می کنم که شازده کوچولو وار!! از دنیای آدم بزرگها به دوری و هنوز کلاه را مار بوآی فیل بلعیده می بینی..... در پستهای قبلی دیده ها و تجربه خودم را از چندین مهد کودک در تهران نوشتم ...در همین راستا، کامنتی داشتم از خانم ف. خواستم پاسخش را در چند خط به صورت کامنت بدهم، دیدم اولاً با توجه به پرحرفی من، شاید بیشتر از چند خط و چند صفحه!! بشود...از آن گذشته، وقتی نظر ایشان بیان می شود و دیگر خواننده های وبلاگم آن را می خوانند؛ آنها هم احتمالاً می خواهند بدانند که جواب این مسائل مطرح شده توسط خانم ف. چیست؟ پس بهتر دیدم این پست را به پاسخگویی به بخشهایی از کامنت خانم ف. اختصاص دهم...... قسمتهایی از کامنت خانم ف: "...من کاملا اتفاقی پست های شما را خوندم.به غیر از یه مامان شاغل که وقتی دخترش داشت 3 ساله میشد دنبال مهد خوب میگشت و مثل شما همه حساسیت ها را داشت هیچ سمت دیگه ای هم ندارم. مامان دریای عزیز؛ به نظر من اینقدر با صراحت راجع به موضوعی که علم کامل در مورد اون ندارید با این قاطعیت صحبت کردن خیلی صحیح نیست....... من خودم هیچ وقت رضایت کامل از راه .رشد نداشته ام. به خودشان هم گفته ام که الگوی از یک مدرسه انگلیسی و قوانینش برداشته اند(نام مدرسه را هم میدانم) و این الگو الان حدود 10 سال است که تغییر نکرده است. و اما پاسخ من: اولاً خانم ف. عزیز من هم مدعی نبودم که روانشناس کودک یا متخصص مهد های تهرانم ....و من هم به غیر از یه مامان شاغل که کودک 3 ساله و نیمه ای دارم که از چهار ماهگی به مهد کودک می رود، هیچ سمت دیگری ندارم..... دوم اینکه، نزدیک به هر دو شعبه مهد کودک راه . رشد زندگی می کنم برخی از اقوام و دوستانم ...کودک شان به مهد مورد نظر می رود ...خودم کودکم را از دو سال قبل در مهد مورد نظر رزرو کرده بودم و به خاطر حساسیت هایم ...روی مهد مورد نظر متمرکز بودم و هر خبری را دنبال می کردم ...از جریان مصاحبه های - روانشناسانه اش!!! - مطلعم ...از قوانین اش آگاهی دارم و برایم جالب است که هر کس که کودکش به آنجا می رود، سفت و سخت وکیل مدافع آنجا می شود هر چند روش آنجا با اعتقادات و باورهای خودش در مورد تعلیم و تربیت کودکش متفاوت باشد یکی از این مادران که خودش در زندگی اصلا اینگونه بزرگ نشده و الان هم در این چار چوب ها نیست ؛ بهم می گفت:" ...من که خیلی راضیم، بالاخره ما تو ایران زندگی می کنیم بهتره بچه هامون اینجوری بزرگ بشوند...مگه بد هستش که به دختر بچه ها اجازه نمی دهند دامن کوتاه ... بپوشند، که شور ت شان پیدا باشه...بچه ها از سه سالگی مسائل جنسی را متوجه می شوند ...این کار اینها باعث میشه که بچه ها در این زمینه آگاهی زود هنگام پیدا نکنند...تازه از اینها گذشته، خدا خیرشان بدهد من که اصلا حوصله اینو ندارم به بچه ام یاد بدم چه رفتاری خوبه چه رفتاری بد؟ اینها اونقدر خوب عمل می کنند که پسر چهار ساله ام تو خونه به ماها میگه این کار مناسبه...این کار نامناسبه...." (البته هستند مادرانی که این مسائل را امتیاز نمی دانند، حتی یکی از اقوامم، به خاطر همین قوانین پوششی آنجا بعد از سه ماه کودک سه ساله اش را از آنجا بیرون آورد و به مهد " امید. فردا" برد.....، مادری دیگر که از دوستانم هست، ناراحت بود از اینکه وقتی بچه اش را صبح ها نیم ساعت!! دیر به مهد می رساند، آن روز کودکش به نحوی تنبیه می شود (مثلاً آن روز از رفتن به اتاق بازی محروم می شود)....(مگر مهد کودک پادگان نظامی است؟؟؟).... در ضمن خانم ف. عزیز یکی از دوستان صمیمی ام سه سالی است از کادر آموزشی دبستان دخترانه راه. رشد هست و از طریق ایشان آشنایی کامل با جو مدرسه اش هم دارم....اجازه بدهید صحبتی در این خصوص نکنم ........فقط بسنده می کنم به مطلبی از وبلاگ غلا مرضا تختی (دبستان را در راه. رشد گذرانده و از مقطع راهنمایی در آمریکا زندگی می کند) :" فردا اولین روز مدرسه است و باید ساعت 6:30 پاشوم. خیلی دلهره دارم. دلم می خواهد هر چه را که حس می کنم به شما بگویم. و باز در ضمن، با توجه به حساسیتهای مادرانه – متاسفانه افراطی ام- همیشه دو سالی جلوتر به خیلی مسائل می پردازم ...الان در مورد مدارس پسرانه نزدیک به محل سکونتم و محل کارم، آنقدر بررسی و تحقیق کرده ام که اگر بنا باشد پسرم را فردا دبستان بفرستم، می دانم دستش را بگیرم و به کدام مدرسه وارد بشوم ..... با همه مطالب فوق، اینجانب علم کامل نه تنها در مورد مجتمع راه. رشد که در مورد هیچ چیز دیگر ندارم.....اما این حق را برای خودم محفوظ می دانم که در حد همان علم محدود خودم حرف بزنم،..... اما در مورد اینکه خانم ف. عزیز فرموده اند:" درضمن نامناسب بودن باربی،اسپایدر من و غیره به دلیل دلایل مذهبی نیست به دلیل این است که الگوهای بچه ها باید شخصیت های واقعی باشند نه موجودات ایده ال با توانمندی های خارق العاده." باید با صراحت تمام و با افتخار عرض نمایم که خانم عزیز، همه دنیای کودک سه ساله و نیمه من موجودات خیالی و ایده ال با توانمندیهای خارق العاده هستند...دنیای کودک من دیزنی لندی است از ملک محمد و سیمرغ و دیو و بابا درویش و سیندرلا و ملکه برفی و محمد گل بادام و .....و بهرام ی که همه داشته اش را برای رهایی گربه و سگ و مار خرج می کند و مار برای تشکر او را پیش بزرگ مارها ، "مارکیا" ، می برد و مار کیا ، نگین سلیمان به او می بخشد و ..... من دوست ندارم مثل شما فکر کنم و کودکم را از دنیای زیبای افسانه ای و افسون افسانه ها محروم کنم...الان نه تنها مردم انگلیس که مردم دنیا نیز اینگونه فکر نکرده اند و نمی کنند چون نسل به نسل٬ ماها با افسانه های دیو و پری بزرگ شدیم که توانمندیهای خارق العاده ای داشتند و امروزه هم حتی حرف اول را در دنیا فیلم های کارتونی "دیو و دلبر"، "سفید برفی" و...والت دیسنی می زند که دنیای خیالی و جادویی جزیی از آنهاست نه دنیای دروغین ما آدم بزرگها....و "هری پاتر" هنوز پررنگ تر و پر فروش تر و پر طرفدارتر از باب د بیلدر و پت پستچی است و جالب اینکه آفریننده هری پاتر با همه دنیای خارق العاده جادویی اش هم انگلیسی است..... خواننده های محترم شازده کوچولو را رجوع می دهم به مطالعه کتابهای "برونو بتلهایم" که خوشبختانه در ایران هم ترجمه شده اند:
قسمتهایی از دیدگاههای برونو بتلهایم در مورد نیاز کودکان به آشنایی با موجودات افسانه ای و ایده ال با توانمندیهای خارق العاده، نه شخصیت های واقعی!!! مثل پدر و مادرشان!!! را در زیر میاورم:
. . . پ.ن. دلم سوخت واقعاً برای مردم انگلیس...... یکی از علاقمندیهایم ادبیات ایتالیا هست و به خصوص از خواندن کتابهای "خانم گراتزیا دلددا" که دارنده مدال نوبل ادبیات (1926) است، لذت می برم...شاید یکی از دلایل علاقمندیم به رمانهای دلددا این باشد که فضای بیشتر داستانهای ایشان در جامعه سنتی جزیره ساردنی 100 سال پیش!! ایتالیا رخ می دهد و من موقع خواندنش احساس می کنم گویی داستان در همین جامعه سنتی نه چندان کم رنگ شده مملکت خودم رخ می دهد....(یعنی متاسفانه یک فاصله زمانی صد ساله بین خودمان و ایتالیا می بینم.....) ناراحت شدم برای مردم شریف انگلیس که فاصله شان با ما تنها ده سال است....مدرسه ای با سیستم راه. رشد در ده سال پیش در آنجا هم بوده.... (در ضمن، من جزیی از جامعه شرکت* نفت ایران هستم و از دیسپلین انگلیسی ها در شرکت* نفت...به خصوص از بزرگترهای خانواده، بسیار شنیده ام و الان هم بقایای این دیسپلین را در وضعیت کنونی نفت می بینم و همواره از این قوانین لذت برده ام...اما نمی دانم چرا از دیسپلین راه. رشد یاد دیسپلین جم هوری اس لامی دهه 60 می افتم....پس یا این آن نیست یا اینکه قضیه مثل سریالهای خارجی دوبله شده در ایران است که گاهی کاملا یک چیزی کاملاْ متفاوت با اصل آن در میاید که سازندگان آن سریال هم، مشتاق دیدن آن می شوند به عنوان یک سریال جدید..."
|
||
|
|
|
|
|
من ثمره. زندگی را دوست دارم به خاطر مدیریت خوب خانم عطایی در اداره مهد و در انتخاب مربی هایش.... من ثمره. زندگی را دوست دارم به خاطر مربی های مهربانی که بچه ها را عاشقانه دوست دارند...پیش از این فکر می کردم که اگر یکی مادر نشود نمی تواند بچه ها را دوست بدارد ولی در ثمره. زندگی بود که دیدم هستند دختران مجردی که عاشقِ بودن با بچه ها هستند....من فاطمه را دیدم (مربی بچه های 3-4 ساله در دوسال پیش که بعد از ازدواج به علت عدم اجازه همسرش، خانه نشین شد) که مجرد بود و عاشق بچه ها و ....الان شهره را می بینم و شیما دختر بیست و سه ساله ای که در کمتر از دو هفته آرمان را شیفته مهربانی خود کرده....زینب که او هم در زمان کمک مربی در اتاق شیر خوار مجرد بود و علاقمند به بچه ها و بعد از ازدواج و یک سری دلایل دیگر ، مهد کودک را رها کرد و .... من ثمره. زندگی را دوست دارم چون مدیری توانمند دارد(بازنشسته مقطع ابتدایی آموزش و پرورش) که حضوری قوی در مهد دارد و نگاهی تیز بین...و مربی هایی که برمی گزیند باید نگاهی مهربان و در عین حال یکسان با بچه ها داشته باشد....یکبار تعریف می کرد که یکی از مربی ها را تنها به خاطر اینکه با بچه ها برخورد یکسان نداشت و برخی را زیاد تحویل می گرفت و برخی را نه....جواب کرده و عذرش را خواسته بود...) من ثمره. زندگی را دوست دارم چون با برنامه تلویزیون و خواب اجباری ...تا به حال کودکم را نگه نداشته و آرمان هرگز در این سه سال، با بودن بیشتر روزش در آنجا، شیفته تلویزیون و کارتون نشده.... من ثمره. زندگی را دوست دارم چون با مربی هایش ارتباط نزدیک دارم و از اوضاع و احوال هر روز کودکم با خبر می شوم....و مادران موقع تحویل گرفتن بچه ها٬ نیم ساعتی و گاهی بیشتر در حیاط به تبادل نظر می پردازند و بچه ها بازی می کنند در حالیکه کسی به آنها دستور نمی دهد که با تحویل گرفتن کودکشان آنجا را ترک کنند...- در برخی مهدها ٬ این شیوه ها مرسوم است و جالب اینکه مادر در مدت زمانی که کودکش را مهد می برد و می آورد تنها با یک خانم که رابطی است برای تحویل گرفتن و دادن بچه ها برخورد دارد -از جمله راه. رشد-....در حالیکه در ثمره. زندگی می توانید هر روز مربی کودکتان را ببینید و مدت زمانی مزاحم وقتش بشویدو....- من ثمره. زندگی را دوست دارم چون در سه سال و نیمی که کودکم در آنجا بوده؛ روزهای سالم و بی خطری....را گذرانده و تنها بیماری سخت بودنش در آنجا٬ آبله مرغان دو سالگی اش بوده.... من ثمره . زندگی را دوست دارم چون از چهار ماه پیش روی درب ورودی مهد نوشته "به علت شیوع آنفولانزای خوکی، از پذیرش کودکان دلبندتان با هر گونه شواهد سرماخوردگی معذوریم"... من ثمره. زندگی را دوست دارم چون وقتی بی خبر از همه جا، در محل کارم نشسته ام با موبایلم تماس می گیرند که" متخصص پوست و مو امروز بچه ها را معاینه کرده متاسفانه چند مورد تو کلاس خاله شهره داریم که موی سرشان شپش دارد و آرمان جان هم یکی از اینهاست...بیایید و نسخه دکتر را برای آرمان تهیه کنید و دستورات لازم را کل خانواده تان اعمال کنید تا فردا مشکل بزرگتری شما و ما نداشته باشیم (تلفن دوشنبه گذشته 6 شهریور ماه 88 که البته آن روز خیلی نگران شدم و با دست و پای لرزان به مهد رسیدم اما مورد آرمان خیلی جزیی بود –مراحل ابتدایی- که با خانه نشینی آخر هفته و اعمال نسخه پزشک مساله به خیر و خوشی گذشت ...این را هم بگم که نیازی به خانه نشینی هم نبود اما دل نگرانی و وسواس خودم بود که مرا واداشت ملحفه ها و روبالشیها و کوسن ها و ....را با دمای بالا بشورم و در پشت بام در معرض آفتاب قرار دهم...خوشبختانه روزهای آفتابی خوبی هم بود با وزش باد)....(نکته جالب دیگه اینکه به بچه هایی که مشکل این چنینی داشتند گفته بودند امروز برای پیکنیک می رویم حیاط -برای اینکه قاطی بچه های دیگه نشوند-....و آنها در حیاط تغذیه و نهار را خورده بودند تا مادرانشان برای تحویل گرفتن برسند) من ثمره. زندگی را دوست دارم چون شاید مدیریت اش، چیزی از سیستم مونتسوری نداند اما با تجربه سی ساله ای که در مقطع ابتدایی مدارس دارد؛ به خوبی می داند که با بچه ها چگونه باید برخورد شود و چگونه باید آموزش ببینند و هیچ اجباری برای آنها اعمال نمی کند ... من ثمره. زندگی را دوست دارم چون گاهی در آشپزخانه اش هم سرک میکشم و فضولی می کنم و می بینم اوضاع بر وفق مراد است( با مهناز خانوم هم مثل حضور زهره خانوم همه چی عالی است....مهناز خانوم هم سر به سر پسر من می گذارد و پسرکم در خانه گزارش می دهد که امروز پلیس بودم و به دستهای مهناز خانم دستبند زدم....گاهی حتی به مهناز خانم٬ تخم مرغ و کره می دهم که برای آرمان و دوستش مانی نیمرو درست کند یا مربا و کره می برم برای آرمان و دوستانش....کاری که قوانین و دیسپلین مهدهای دیگه اجازه نمی دهد.....) من ثمره. زندگی را دوست دارم با همه کم و کاستی هایش....کاستی هایی که متاسفانه در همه مهدهای دیگر هم وجود دارد...از تعداد نفرات زیاد کلاسها...تا از روش های نامناسب در برخورد با شیطنت های کودکانه بچه ها....که یکی از این روشها این است که به آنها می گویند :" دوربین داریم و هر جایی باشید می بینیمتان...." و من البته برای این موارد آزار دهنده هم روش خودم را دارم...در ابتدا به چنین برخورد برخی مربی ها اعتراض کردم ولی وقتی دیدم شیوه ای است که گویی در مهد های ما نهادینه شده و مجوز از بهزیستی لابد داره!!!....روش خودم را پیش گرفتم و آن این بود که هر گاه پسرکم صحبت از دوربینی می کرد که مربی ها می توانند او را ببینند ...سعی کردم بال و پر ندهم و بی تفاوت باشم (برعکس برخی مامانهای دیگه که از این روش استقبال می کنند و در خانه مدام به بچه میگن این کار را نکن الان خاله تو دوربین اش می بینه ها....و فردا کف دست مربی میزارند که مربی هم به طفل بینوا بگه؛ دیروز چرا این کار بد را کردی، تو دوربین دیدم...دیگه نکنی ها....) و پسرک باهوشم گویی همه چیز را متوجه می شود و این دوربین کذایی را جدی نمی گیرد..... ثمره. زندگی را دوست دارم چون مثل برخی از مهد های دیگر فقط برای مادران خانه دار و پدران مرفه نیست که تا ساعت سه بعد از ظهر باشد و حتی اگر تا ساعت شش عصر هو در ترافیک گیر افتادی، خیالت آسوده است که کودکت در جای امنی است....(یکی از مهدهای شهرک غرب به نام "تیام" شهریه ای نجومی دارد و مدیرش می گوید تا ساعت 3 و ماکزیمم 5/3 بعد از ظهر هستیم گویی در این مملکت زندگی نمی کنند که ساعت کاری مادران شاغل تا 16:30 است و ...) و ثمره. زندگی را دوست دارم چون در عین مراقبت به پسر من و بچه های دیگر نمی گویند "بدو بدو نکن، این کار را نکن...اون...که مثلا اتفاقی بیفتد و ... و گاهی برنامه تغذیه بچه ها در حیاط اجرا می شود....با زیر اندازی زیر سایه درخت های تنومند و.... " (یکی از مهدهایی که دیده بودم اینگونه بود که بچه ها را حیاط هم نمیاوردند و آنها از خیلی چیزها محروم بودند و بهانه شان این بود که اگر یک خراش رو دست یکی از بچه ها بیفته اون وقت می بینید که پدر و مادرش چه می کنند... و من آرمان را آن موقع که تازه به تاتی کردن افتاده بود؛ یکی دوبار با پیشانی ورم کرده تحویل گرفتم و مربی عذر خواهی می کرد که ببخشید بدو بدو می کرد افتاد و خورد به....و من با روی باز می گفتم اشکالی نداره تو خونه هم از این اتفاق ها براش می افته....- البته نحوه برخورد والدین هم مهمه...من علیرغم دل نگرانی هایم برای آرمان، هیچ وقت بابت این مسائل کاملاً طبیعی که در کودکی رخ می دهد داد و بیداد و دعوا و ...با مسئولان مهد را نمی پسندم در حالیکه دیده ام مادران و پدرانی که چنین می کنند....) و ثمره. زندگی را دوست دارم...... ..... .....و سخن آخر اینکه ...اگر کودک دیگری داشته باشم به یقین از دو ماهگی او هم مهد های خوب را یکبار دیگر جستجو خواهم کرد شاید مورد بهتری بوده باشد و من ندیده باشم....اما امروز ثمره. زندگی را دوست دارم چون آرمان دوستش دارد و وقتی پنجشنبه ها، صدای بچه های مهد راه. رشد را در کوچه مان می شنود ؛ گوشه مانتویم را می چسبد و می گوید :"مامان، مهد کودکِ من بهتر از همه مهد های دیگه دنیاست مگه نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟" و من می گویم :آری پسرم...ثمره . زندگی بهترین است.....
پ.ن. شاید در فرصتهایی دیگر باز از ثمره زندگی بگویم..... |
||