تبليغاتX
Lilypie Kids Birthday tickers شازده كوچولو

 

1)     آرمان: 1000 چند تایی هست؟

مامان: منظورت را نمی فهمم؟

آرمان: ببین 1، یکی هست . 10 ، دو تا، و 100 ، سه تا....میخواهم ببینم 1000 چند تاست؟ (متوجه شدم که منظورش اینه که هزار عدد چند رقمی است؟)

 

2)     پُلی دختر نه ساله ای است که يکی از شخصيتهای اصلی مجموعه کتابهای آقای گام هست.

آرمان: من الان شش سالمه، و پلی 9 سالشه و از من بزرگتره، ولی چند ساله دیگه مثلاً من بشم 12 ساله، پلی بازم نه ساله هست . (توجه به اینکه قهرمانهای داستانهاش برای ابد در همون سن و سال می مونند...که البته من به این نکات هیچ وقت توجه نداشته ام)

 

3)    در اردوی مادران و دانش آموزان :

مامان (خطاب به پسرش):  مامان رادین دبیر ریاضی هست. به بچه های همسن شبنم و آیلار ریاضی یاد میده.

آرمان: دو دوتا٬ سه سه تا...چند میشه یاد میده؟

 

4)     پسرک یه سرماخوردگی جزیی داره: (سوالهای مرتبط با مریضیش ربطی به اعداد نداشت ولی چون دغدغه های این روزهاش بود و سوالهاش زیاد ...دو سه تا را میارم...)

آرمان: مامان، چرا آدم وقتی عطسه می کنه چشمهاشو می بنده؟

آرمان: مامان، قلب آدم اگر شديد شديد درد بکنه خطرناکه، يا اگه يه کم شديد هم درد بکنه خطر داره؟؟؟

آرمان: ممکنه که گلبولهای سفید در جنگ با میکروبها شکست هم بخورند؟

 

5)     آرمان: آیا ممکنه پسری از پدرش ، بزرگتر باشه؟

پدر: نه.

آرمان: ولی اگه پدری مثلاً 99 سال عمر کنه و بعد بميره، ولی پسرش 99 سال عمر کنه و بعد باز هم زنده باشه از 100، 101، 102 و....هم بیشتر عمر کنه ؛ خب اونوقت پسره از باباش سنش بیشتره دیگه.

 

6)     آرمان: آدمی که صد سالش ميشه، چه جوری 100 تا شمع را روی کيک تولدش جا می دهند؟

 

7)     آرمان: من ده ماه از نائيريکا بزرگترم، يعنی من وقتی کلاس اولم، اون کلاس پيش دبستانی میره، من دوم، اون اول هست، من سوم اون دوم هست.....(تا دیپلم می شماره و میگه من دوازدهم، اون يازدهم هست) بعدش من دانشگاه میرم اون هنوز مدرسه هست اون که بیاد دانشگاه ، من اداره میرم من شرکت* نفت میرم و....

سالی (همکار مامان) : آخرش چی آرمان؟

آرمان: آخرش همه مون میمیریم دنيا تموم میشه یه دنیای دیگه شروع میشه و دوباره آدمها زندگی می کنند و بزرگ می شوند و باز .......

8)     آرمان: هر ترم ژيمناستيک ام چقدر طول میکشه؟

مامان: دوماه.

آرمان: دو تا 30 چقدر میشه؟....اووووه 60 روز؟!!

 

9)     آرمان: دو تا 60 دقیقه چقدر میشه؟ ... ....من 120 دقیقه با طاها بازی کردم....

 

10)آرمان: خييييييييييييييلی دوسِت دارم بی نهايت تا بی نهايت.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/02/10ساعت   توسط مامان دریا  | 

آرمان کماکان سوال می کند و من چنان عادت کرده ام به پرسیدنهایش که اگر روزی نپرسد ماتم می گیرم و می پندارم چیزی از جهان هستی کم شده است....البته، گاهی سوالهایی می کند که سوال نیست بلکه میخواهد سر گفتگو را باز کند و حرف بزند ...و گاهی هم سوالهایی می کند که بیانگر دقت و توجه زیادش در پیرامون خود است در حالیکه شاید اگر با پسرم همراه و همسفر باشی این دقت و توجه اش را هرگز حس نکنی و بپنداری بچه ای است که مدام در دنیای خودش و با دلمشغولیهای خودش سرگرم است مثل خیلی از پسرهای دیگر.... و گاهی هم سوالهایی می کند که متعجب میشوم از اینکه در ذهنش چگونه به دنبال چرایی و چگونگی همه آنچیزهایی است که می بیند و می آموزد... می آموزد و بی خیال نمی گذرد می خواهد بیشتر بداند بویژه از آغاز و پایان اشیاء، پدیده ها و آدم ها....

تقريباً همه نشانه های فارسی را در چهار ماه یادگرفته (البته چهار حرف ع- ظ- ض- ح  را هنوز بهش یاد نداده ام اما خودش در متنهایی که میخواند وقتی به آنها رسیده در موردشان پرسیده و می شناسدشان ) (در مورد نحوه آموزش خواندن فارسی بعداً می نویسم ....) و آشنایی اش با دنیای کلمات ، انگار دفتر دیگری از سوالات پسرک را پیش رویم گشوده است سوالاتی می کند که شاید به نظر ساده بیاد اما برای من تحسین برانگیز است از اینکه می بینم در معنی و شکل "کلمات " اینهمه دقت می کند ...سعی می کنم برخی موارد را که به خاطر دارم بیان کنم:

شاید مهمترین سوالش در این راستا برایم سوالی بود که در ایام تعطیلات عيد و  بی مقدمه و در دستشویی پرسید:"مامان، الفبا را اولین بار کی اختراع کرد؟" بهش گفتم سوال خیلی خوبی کردی و در مورد اینکه انسانهای اولیه نوشتن نمی دونستند و برای در خاطر ماندن کارها و حساب و کتابهایشان روی دیوار غارها نقاشی می کردند حرف زدم و بهش وعده دادم از دائره المعارف تاریخ که دارد بخش پیدایش نوشتار و خط  میخی و ... را برایش بخوانم  اما گفتم که در مورد آغاز و پیدایش الفبای فارسی چیزی نمی دانم و به عنوان یک راهکار پیشنهاد دادم در اینمورد در اینترنت جستجو کنیم که بلافاصله گفت :"بله ، میشه از اینترنت هم کمک گرفت اینترنت جواب خیلی سوالها را دارد ولی متاسفانه  عکسی از خدا ندارد!!!"

اما برخی سوالها و دقت و توجه اش در زمینه الفبا و اعداد و کلمات که به خاطر دارم و در یکی دو ماه گذشته پرسیده را میاورم البته برخی سوالها ساده است اما دقت و توجه پسرم را نشان می دهد و برخی سوالهایش هم به خاطر آنست که هنوز نگارش و املاء  آن کلمات و معانی مختلف از یک کلمه  را نمی داند و در این رابطه ، براش توضیح لازم را در آن سوالها می دهم و در مورد حروف و کلمات عربی و....هم توضیح میدم( و باید اعتراف کنم که با پرسشهای او ، متوجه شدم که دقتم چقدر پایین بوده و دانشم چقدر اندک....و گاهی با خود فکر می کنم اگر یک پسر شش ساله نداشتم یقیناً هرگز متوجه و متمرکز در معنی و شکل...خیلی از واژگان و اعداد و ...نبودم)

-          میگه :"مامان، "احسنت" که برای تشویق کردن میگن اولش "اَه" داره ...اَه... اَه ...که کلمه خوبی برای تشویق نیست برای تنبیه است چرا اول احسنت آمده و از احسنت برای تشویق استفاده میشه....

-          میگه :" اهواز از دو کلمه" اَه " و "واز" درست شده اگه شهر بدیه و با "اَه" شروع شده پس چرا درهاشو "واز" کرده که همه بروند اونجا...

-          اسم پسری را که "اشکان" بوده ، شنیده و میگه:" همه اش گریه میکنه که اسمش اشکان هست؟"

-          می پرسد وقتی  (   َ   )  ،   (    ِ   )  ،  (   ُ   ) را روی حرفها نگذارند از کجا باید تشخیص بدیم که سَفير بخوانیم نه سِفير،   و ....

-          در مورد خواندن عبارت "دائره المعارف" روی جلد کتابهاش می پرسدو اینکه این چه حرفیه که به من یاد ندادی و صحبت در باب زبان عربی و .............

-          میگه :"هر کی مدرسه "رازی" میره مگه از اونجا "راضی" هست که اسم مدرسه را "رازی" گذاشتند ؟" (کاملاً واضحه که پسرم شناختی از دانشمند رازی و اختلاف نگارش آن با کلمه راضی ندارد و براش توضیح میدهم)

-          با دقت و توجه پسرم و سوالهاش در اینمورد متوجه شدم که پلاک تاکسیها "ت" و کامیونها و اتوبوسها "ع" داره...اما در ایام عید در شوشتر باز با دقت او متوجه شدم که ماشینهایی که در آنجا پلاک خورده اند با حرف "ن"و 24 هستند....

-          در مورد تشدید  (  ّ )  در متنهایی که میخواند می پرسد و من توضیح میدم که برای اینکه از نوشتن تکراری یک حرف اجتناب کنند از تشدید استفاده می کنند و مثالهایی از نقّاش، عکّاس، نجّار و....میزنم اما با سوالهای بعدی پسرک متوجه میشوم که تدریسم در مورد "تشدید" ناقص بوده چون پسرم مدام  با دیدن کلماتی که دو حرف مثل هم و در کنار هم دارندمی پرسد که چرا اینجا دو حرف مثل هم را آورده و یکبار  با تشدید ننوشته است؟ کلماتی مثل مثلاً: موسسه، ممکن، ممهور،...(البته کلمات خیلی جالبی نشانم داده بود که هیچکدام الان خاطرم نیست....و من در توضیح مساله و حل مشکل مجبور شدم به توضیح اینکه تشدید را جایی میاریم که اولین حرف ساکن باشه و حرکتی نداشته باشه و دومی حرکت دار باشه و از این حرفها.......)

-          در متنی از روز نامه ، کلمه "بعضاً" را ديده و انگار کشفی بزرگ کرده میاید و در حالیکه انگشت روی تنوین دارد میگوید "این چه حرفیه که تا به حال به من یاد ندادی؟ " براش در مورد تنوین میگم و کلماتی مثل لطفاً، تقريباً، احتمالاً، اصولاً، حتماً،  ....

-          تو ماشین و در راه خونه هستیم .میگه "دلم فرنی میخواد" و ادامه میده:" فکر نکنین که من فکر می کنم هنوز خیلی کوچک ام و دندون ندارم پس باید فرنی بخورم نه... دلم فرنی میخواد شاید شما ادم بزرگها هم یکوقتهایی دلتون یه چیزی بخواد که مناسب سن تون نباشه....." میگم باشه اگه "آرد برنج" تو خونه داشته باشیم حتماً تا رسیدیم و تو دستهاتو بشوری درست میکنم .....ده دقیقه بعد میگه:"حالا "گَرد پلو" خونه داریم یا نه؟" (گویا عبارت"آرد برنج" را یادش رفته بود ولی مفهوم آن را فهمیده بود و میگه "گرد پلو") در حالیکه من و بابایی خنده مون گرفته جلوی سوپرمارکتی نگه میداریم تا "گرد پلو" بخریم....

-          میخونه :"ميدان کاج" و بعد میگه "اگه  به جای ک ، گ بود میشد "گاج" ...اگه به جای ج ، خ بود میشد "کاخ" ...." و میگه:" چه لذتی می برند، اونایی که با کلمه ها بازی می کنند!!"

-          گفتم که، علاقه وافری به شمردن اعداد دارد در ایام عید، پیشنهاد داد که هوپ بازی کنیم اما وقتی به "هزار" رسیدیم هوپ بگیم....این بازی یک پروژه چند شبه برای ما شده بود شبها قبل از خواب صد تایی میشمردیم و گاهی بیشتر، یک عدد من می گفتم و یکی او....در این شمردن ها، با سوالهای پسرک به چیزهایی فکر کردم که عمراً تا به حال در مورد شان ، شک نکرده بودم و سوالی برام پیش نیومده بود مثل این مورد که"چهار صد، ششصد و هفتصد کلماتی هستند که با معنی خود ربط دارند اما چرا به سه تا صد میگیم "سی صد!"؟؟؟؟؟ نکته جالب اینکه بعد از چند شب من یادم رفته بود اصلاً چرا داریم یکی من و یکی پسرک می شماریم، اما حواس شازده کاملاً جمع بود تا به 990 رسیدیم خواست که عدد بعدی را هم من بگم و اینجوری ترتیب بازی را کمی تغییر داد چون گویا عشقش این بود که "هزار" به اون بیفتد و به جای "هزار" بگه "هوپ!".... (البته در شمردن محدوده  اعداد هفتصد و هفتاد تا هفتصد و هشتاد و هفتصدو هشتاد و نه ...و هشتصد و هفتاد تا  هشتصد هشتاد و... چه بسا تپق هم می زد و کمکش می کردم)....

-          میگه اگر از شش صبح شروع کنیم به شمردن، کی میرسیم به هزار؟؟؟ اگه ادامه بدیم کی میرسیم به ده تا هزار؟؟؟؟ اگر بخواهیم تا "بی نهایت" بشمریم چند روز طول میکشه؟؟؟

-          سوالات زیاد در مورد ناشوایی و نابینایی می پرسه و توانمندیها و چگونه آموزش دیدن افراد نابينا و ناشنوا....میگه :" آدم هایی که ناشنوا هستند، صدای خودشون را هم نمی شنوند پس چه جوری حرف زدن یاد می گیرند؟؟؟"

-            میگه :"با اینکه زمان میگذرد اما من به اندازه همون "زمان می گذرد" هم  هرگز اخبار گوش نخواهم داد...(پسرم "زمان می گذرد" را برای مفهوم " لحظه " و "یک آن" استفاده می کند)....بهش میگم :" تو پدر فوق العاده ای میشی" ...میگه :"من دیگه بزرگ شدم نمیخواد اینقدر برای خوشحالیم،  تشویقم کنید!!!!"

-            پسرم با دوستانش رفته بودند کتابخانه مدرسه ، جلد 5 آقای گام را دیده و به مسئول کتابخانه گفته میشه اینو ببرم بخونم ؟ مسئول کتابخانه هم گفته "وقتی ده ساله شدی اینو میتونی بخونی".... (مسئول کتابخونه خبر نداره که تا آخر جلد چهار را خونده.....البته من عمراً اگر بزارم بچه دومی اگه داشتم در شش سالگی "آقای گام " بخونه ...اما حریف پسرک نمیشم کتابهای بزرگ گونه را بیشتر طالب هست و هر وقت من میگم که این کتاب برات زوده و نمیتونی بفهمی ...میگه کجاشو نمیفهمم؟؟؟ هان ، هان  ....به هر حال تایید نمیکنم که روند درستی را پسرم طی میکنه از این بابت که کتابهای رده سنی ده - دوازده سال را میخواد براش بخونیم دیشب هم تا سه فصل از جلد پنجم  آقای گام نخوندم حاضر به خوابیدن نشد )

-          مدتی است آلرژی به واژه "بچه" پیدا کرده، واکنش تند نشون میده در برابر هر کس که اونو "بچه" خطاب کنه....و با من و باباش هم اگر بخواهیم با لحن "بچه گانه" باهاش حرف بزنیم برخورد میکنه....اونوقت خودش چه بسا میاد دست تو گردن من میندازه و با من با لحن بچگانه حرف میزنه و اینکه دوستم داره، باید منو مهد ببره و....(نقش بابای منو بازی میکنه و من انگار دختر پنج ساله اونم که هیچوقت هم قرار نیست بزرگ بشم)

-          .................

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/01/27ساعت   توسط مامان دریا  | 

نمی دونم گفتم یا نه، که پسرم عشق و علاقمندیش را _ به من و پدرش_ عجیب و غریب ابراز میکند آنگونه که من هنوز هم بلد نیستم ....پسرکم  گاهی بغلم می کند و به حالت سوالی می گوید:"چرا من اینقده دوستت دارم؟" و می گوید:"نمی دونم چه جوری بگم خییییییییلی خیییییییییلی دوستت دارم ازبی نهایت هم بیشتر...."

نمی دونم قبلاً گفتم یا نه،  که  پسرم حس ششم فوق العاده خوبی دارد...

نمی دونم قبلاً گفتم یا نه که پسرم ، پدرش را خیلی خیلی قبول دارد و برای حرفهای جدی مردانه اش، با او هم کلام می شود....

در یکی از روزهای عید ، به پدرش گفته : "نمی دونم چرا از وقتی شمع شش  سالگیم را فووت   کرده ام احساس عجیبی دارم  احساس می کنم مامانم   می میرد...یعنی تو ذهنم ، شکل مامان را می بینم و بعد می بینم که روی مامان ضربدر کشیده می شود و بعد البته تیک می خورد و ....یعنی مامانم می میرد و بعد زنده می شود...."

 

........... 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/01/20ساعت   توسط مامان دریا  | 

سال نود هم داره به پایان میرسه و پسرکی که در نوروز 85 ، کنار سفره هفت سین در آغوش مادر نظاره گر وقایع بود و توان کمترین کاری را نداشت، پسرکی که در نوروز 86 ، انگشت اشاره مادر را گرفته بود تا در تاتی تاتی کردن اولیه ، نترسد و نیفتد.....پسرکی که در نوروز 87 هنوز پستونک بر دهان با لبخندی نمکین دنیا را نگاه می کرد و مدام می پرسید:"آقایی چی گفت؟" "عمو چی گفت؟" "بلبل چی گفت؟" و....و ....

و حالا در نوروز 91  ، .... خواندنش مثل همان تاتی کردن پنج سال پیش است...حروف را در کنار هم می چیند و کلمه می افریند...کلمات را در کنار هم می خواند ...و به اعداد با اعجاب نگاه می کند و با اینهمه هنوز این قلب مهربانش و نگاه انسانیش است که دل مرا مالامال از شوق و شادی می کند....

آرزو داره عمو نوروز براش "اسکیت برد" بیاره ولی وقتی خبری میشنوه که فلانی اخراج شده (جالب اینکه با آن فرد نسبتی نداره و ...) آرزویش میشه اینکه کاشکی آن فرد اخراج نشده باشه....

میگه :"آیا با ده هزار پول صورتی (به تراول پنجاه هزار تومانی میگه پول صورتی) میشه یک لامبورگينی خرید؟" ..... (صحبتهایی میکنه با پدرش در مورد پول و خوشی و خوشبختی....) و فرداش به من میگه:"اگر آدم لامبورگینی داشته باشه ولی توی اون هیچی بچه نداشته باشه خوبه؟ یا اینکه آدمی پیکان داشته باشه و تو اون دو سه بچه شاد و شیطون؟؟؟؟" (و من هم که حواسم جای دیگری بود با شنیدن لامبورگینی میگم لامبورگینی و شازده فریادش بلند میشه که یعنی چی؟؟؟)

و سر چهارراهها میگه :" چرا این بچه کوچولو ها، گداکار!! شده اند ؟ چرا پدر و مادرشون مراقبشون نیستند؟ آیا اگه پدر و مادر نباشه کسی نیست که مراقب بچه ها باشه که گداکار! نشوند....." و تصور میکنه که اگر مسئولیتی داشته باشه اونو خوب انجام میده و مراقب و مدافع همه بچه های گداکار میشه....

و...........

سالی پر از عشق و امید و سلامتی و دوستی و محبت و زندگی و شور زندگی  .....برای همه دوستان آرزومندم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/12/28ساعت   توسط مامان دریا  | 

پیش نوشت:

کتابهایی که در زیر معرفی می کنم  سه مورد اول (کافکا و عروسک مسافر، طوطی ، شیر پروانه ای) کتابهایی هستند که در یک سال اخیر در ایران ترجمه و به بازار آمده اند و جزو کتابهایی است که در سال نود خوانده ام و از خواندنشان لذت بردم ....اینها را کتابهای خوبی برای رده سنی نوجوانان  و حتی آدم بزرگها!!! می دانم ....

سه کتاب آخر (تیستوی سبز انگشتی، لک لک ها بر بام، بچه های راه آهن) هم مربوط به چهار دهه قبل هستند اما کتابهایی فوق العاده خوب و اثرگذار در ذهن نوجوانان که خوشبختانه در سالهای اخیر هم تجدید چاپ شده اند....البته فکر میکنم  میشه لک لک ها بر بام و تیستوی سبز انگشتی را برای شش ساله هامون هم بخونیم (چنانکه  آرمان به شنیدن داستانهای بلند (رمان کودک و نوجوان ) در چند شب متوالی عادت دارد....)....

دو کتاب آخر (هرگز از من مپرس و کوزیما یا تقریباً گراتزیا  ) هم  دو کتاب خوبی بود که در سال جاری خواندم و بسیار اموختم (مناسب برای همه مامانها به خصوص  "هرگز از من مپرس") شاید از "هرگز از من مپرس" بعدها چیزهایی را اینجا بنویسم....

 

کافکا و عروسک مسافر

نویسنده: جوردی سيئررا ای فابرا  ؛ متولد 1947

ترجمه: رامین مولایی

ناشر: تهران، ايران بان، 1390

پشت جلد کتاب میخوانیم:

"یک سال پیش از مرگ، فرانتس کافکا رابطه ی عاطفی شگرف و متفاوتی را تجربه کرد. يک صبح هنگام قدم زدن در پارک اشتلیتس برلین با دخترکی پریشان رو به رو شد که سوزناک می گریست: او عروسکش را گم کرده بود. نویسنده ی مسخ برای آرام کردن دخترک داستانی می سازد: عروسک گم نشده بود، به مسافرت رفته بود، و او هم نامه رسانی بود که فردا اولین نامه ی عروسک مسافر را برای دخترک به پارک می آورد.

آن شب فرانتس اولین نامه از نامه هایی را که سه هفته هر روز در پارک به دست دخترک می رساند، نوشت؛ نامه هایی  که در آنها عروسک خیالی از سفرها و ماجراهیش برای صاحب دوست داشتنی اش روایت می کرد...

به این ترتیب جادوی کلمات فرانتس کافکا، روح آزرده و پریشان دخترکی ناشناخته تا امروز را در نامه هایی که هرگز یافت نشدند و یکی از زیباترین و راز آمیزترین داستانهای قرن بیستم را رقم زدند، به آرامش رساند.

جوردی سيئررا ای فابرا  در اثر به یاد ماندنی خود "کافکا و عروسک مسافر" با چیره دستی تمام به شرح این ماجرا و بازنویسی خیالی نامه های فرانتس کافکا به دخترک می پردازد. این نویسنده شهیر اسپانیایی بیش از 300 کتاب در زمینه های گوناگون رمان بزرگسال و نوجوان، داستان کودک، نقد ادبی، تحلیل و نقد موسیقی معاصر، نمایشنامه، زندگينامه و...نوشته است."

 

طوطی  

نویسنده: سوزانا تامارو ؛  متولد 1957

ترجمه: بهمن فرزانه

ناشر: پنجره، 1390

قیمت: 3500 تومان، 115 صفحه

این کتاب که عنوان اصلی‌اش «لوییزیتو؛ یک داستان عشقی» بوده، در سال ۲۰۰۸ میلادی به قلم سوزانا تامارو، به زبان ایتالیایی، منتشر شد. در این کتاب، نویسنده از رابطه دوستی یک طوطی و زنی میانسال می‌نویسد. آنسلما معلمی بازنشسته است و دو فرزندش دور از او زندگی می‌کنند؛ فرزندانی که در هفته به نوبت، در ساعتی معین با مادرشان تماس می‌گیرند، گویی مسئولیتی بر دوش دارند که با این کار آن را از میان برمی‌دارند.  تامارو در این کتاب ، به خوبی  تنهایی شخصیت زن میانسال داستان را در دنیای اطرافش نشان می‌دهد. لوییزیتو نامی است که آنسلما برای طوطی خود انتخاب کرده. او در داستان به نمادی برای آغاز یک زندگی جدید تبدیل می‌شود و زندگی‌ سرد و بی‌روح آنسلما رنگی جدید به خود می‌گیرد. آنسلما تمامی این‌ها را مدیون حضور همین طوطی است. او به لطف لوییزیتو این امکان را می‌یابد که زندگی‌اش را در دنیایی از سر بگیرد که گویی در آن همه در حال فراموش کردن او بودند و حالا با آمدن این طوطی همه چیز در نظر آنسلما می‌تواند پایانی خوب داشته باشد.

در پشت جلد ترجمه فارسی این کتاب آمده است: "گاهی از خواندن داستانی آنقدر لذت می‌بریم که دو یا چند بار آن را می‌خوانیم، مثل یک شعر زیبا. شاید «طوطی» یکی از آن داستان‌ها باشد. داستانی که با هر بار خواندن آرام آرام به یک شعر بلند تبدیل می‌شود."

لازم به گفتن نیست که ترجمه کتاب هم با مترجمی صاحب نام (بهمن فرزانه) است که نام او بر هرکتابی کافی است تا من برای خواندنش مشتاق بشوم....

 

شیر پروانه ای

نویسنده: مایکل مورپرگو؛

مترجم: محمود امیر حسینی و ترانه وفایی؛

انتشارات او، چاپ اول :1389،

 فیمت: 3500 تومان

قبلاً هم در این وبلاگ از این کتاب گفته ام؛ این هم داستان تنهایی است اما این بار تنهایی یک کودک شش ساله و دوستی او با بچه شیری به رنگ سفید که رنگ شادمانه ای به زندگی این کودک می دهد.....برتی اندروز، کودکی پنج شش ساله و انگلیسی تبار است که به جهت نوع کار پدرش همراه والدین در آفریقای جنوبی زندگی می کنند....پدر دور تا دور مزرعه بزرگ شان را حصاری کشیده تا پسر و زنش از حمله حیوانات وحشی و...در امان باشند...برتی تنها و تنهاست و اندوهگین ...و مادر هم عمدتا غمگین...و گاهی با او همبازی است و داستان پیتر و گرگ برایش می خواند و...در کنار مزرعه آنها تالابی است که گاهی حیوانات از جنگل بیرون میایند تا از آن آب بنوشند...تفریح برتی آن است که از یکی از درختهای مزرعه شان بالا می رود تا به تماشای حیواناتی که برای آب خوردن آمده اند بپردازد....یک روز یک شیر ماده می بیند که به همراه بچه اش برای آب خوردن آمده اند اما بچه شیر به رنگ سفید است....سفید سفید مثل برف....برتی آن را تعریف می کند اما پدر و مادر می گویند شیر سفید نداریم....تا اینکه چند روز بعد پدر فاتحانه خبر از کشتن ماده شیری می دهد که به گله اش حمله می برد....برتی اندوهگین می شود نگران بچه شیر سفید است که حالا بی مادر شده و هر روز از بالای درخت منتظر است تاشاید بچه شیر برای خوردن آب بیاید....و او میاید اما در همان موقع، مورد هجوم حیوان وحشی دیگری واقع می شود برتی سراسیمه به کمک بچه شیر می شتابد و از مزرعه بیرون می رود و در میانه جنگ و جدال، مادر با تفنگ به کمک آنها میاید...برتی و مادر، بچه شیر سفید را به خانه میاورند و پدر را راضی به نگهداری آن می کنند حالا روزهای برتی، روزهای شادی است چون او دیگر تنها نیست و یک دوست فوق العاده دارد....اما این شادی چندان دوام نمیابد چون برتی باید برای رفتن به مدرسه به انگلیس باز گردد و بچه شیر قرار شده به مردی فرانسوی که صاحب سیرک است فروخته شود....

فیلم اسب جنگی به کارگردانی استیون اسپیلبرگ هم که جزو نامزدهای اسکار امسال بود؛ بر اساس  رمان "اسب جنگی" از همین نویسنده تهیه شده....این رمان هم گویا داستان تنهایی پسری نوجوان به نام آلبرت و دوستی اش با اسبی به نام جوئی است...البته هنوز در ایران ترجمه نشده...

 

اختراع هوگو کابره

نویسنده: برایان سلزنیک

تصویرگر: برایان سلزنیک

مترجم: رضی هیرمندی

ناشر: افق 1389

قیمت: 8500 تومان

در  اسکار 2012 بیشترین جوایز به فیلمی رسید با عنوان "هوگو" که برگرفته از همین رمانی است که برای نوجوانان نوشته شده. معرفی این کتاب را به نقل از سایت کتابک میآورم:" نویسنده در این رمان خاص و نوآورانه سینما را با کتابی تصویری ترکیب می کند، قالبی جدید که نامش را سینما رمان گذاشته اند. نویسنده که تصویرگر کتاب نیز هست، بخش هایی از داستان شخصیت های قصه را با تصاویری سیاه و سفید روایت می کند و مخاطب کتاب را مثل یک فیلم می بیند و می خواند. در این کتاب تصاویر جای خالی بخش هایی از قصه را پر می کنند که در متن نیامده است. داستان اصلی ماجرای، هوگو، پسرکی یتیم است که میان دیوارهای ایستگاه شلوغی در پاریس تنها زندگی می کند و عموی سنگدلش او را تنها گذاشته و به علتی باید خود را از دید دیگران مخفی کند. دنیای او که مثل چرخ دنده ی ساعت هایی که آن ها را تنظیم می کند، با دختری کتاب خوان و عجیب و پیرمردی بداخلاق گره می خورد و در حین دزدی از پیرمرد، راز عجیب او به خطر می افتد؛ راز درست کردن یک آدم آهنی پیچیده که باید هوگو به ترتیبی آن را به کار بیندازد. اما در کنار این روایت، داستان دیگری نیز وجود دارد؛ داستان ژرژ میلیس، فیلم ساز قدیمی و برجسته ی سینمای صامت که اکنون فراموش شده و خبری از او نیست. این دو روایت به هم گره می خورند و داستانی بر مبنای جست و جو، تحقیق، کشف معماها و رازهای زندگی خود و دیگران، ابداع، اختراع، پشتکار، پیگیری، آرزو و ... را شکل می دهند که ساختار خاص، تصاویر زیبا و هنرمندانه، زبان روان و شیرین و چاپ و شکل دهی سینمایی آن، مخاطب را به سرعت تا پایان آن می کشاند و او بارها و بارها برمی گردد تا تصاویر و روایت آمده در آن ها را با دقت بیشتر از نو مشاهده کند."

 

و چند کتاب خواندنی که مربوط به چهار دهه قبل هستند اما خوشبختانه در سالهای جاری هم تجدید چاپ شده اند:

 

لک لک ها بر بام

نویسنده: میندرت دویونگ

مترجم باهره انور

ناشر: کانون پرورش فکری کودکان ونوجوانان

چاپ اول: 1353  …. چاپ هشتم: 1378

قیمت چاپ هشتم: 1900 تومان

داستان اینگونه شروع می شود:

" از شرا  شروع می کنیم. شرا نام دهکده ای بود در هلند که مردمش ماهیگیری می کردند. این دهکده در  کرانه دریای شمال، در فریزلند چسبیده به دیواره سد قرار داشت. شاید به همین دلیل شرا نامیده می شد. شرا چند خانه و یک کلیسا و یک برج داشت. اهمیت این خانه ها در این بود که در پنج تا از آنها شش بچه مدرسه ای این دهکده زندگی می کردند. در شرا چند خانه دیگر هم وجود داشت ولی در آن خانه ها بچه ای زندگی نمی کرد، فقط بزرگها زندگی می کردند، پس چندان اهمیتی نداشتند. بچه های دیگری هم در این دهکده بودند، یعنی بچه های کوچک و بچه هایی که تازه راه افتاده بودند، اما چون به مدرسه نمی رفتند پس آنها هم از نظر قصه ما، اهمیتی نداشتند."

داستان در مورد همین شش بچه مدرسه ای است و لک لک هایی که بر بام خانه ها می نشینند و خوشبختی می آورند.... روابط میان این بچه ها و رخدادهای پیش امده در آن روستا و اینکه آیا باز لک لک ها بر بامهای شرا می نشینند ؛ آموزنده و دوست داشتنی است...

 

 بچه های راه آهن

نویسنده: ادیت نزبیت

مترجم: شیما فتاحی

ناشر: قدیانی، کتابهای بنفشه، 1386

قیمت: 2800 تومان

این کتاب اولین بار در سال 1355 با ترجمه پری منصوری و توسط کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان منتشر شده. ولی گویا آن کتاب، بعد از انقلاب توسط کانون تجدید چاپ نشده تا اینکه در سال 1386 ترجمه دیگری از آن توسط انتشارات قدیانی به بازار آمده....

باز معرفی این کتاب را به نقل از سایت کتابک میآورم: "روبرتا، پیتر و فیلیس مجبور هستند به همراه مادر خانه خود را ترک کنند و در یک خانه ی کوچک نزدیک راه آهن زندگی کنند، چون اتفاق ناخوشایندی برای پدر رخ داده است. مادر ترجیح می دهد که بچه ها چیزی از ماجرا ندانند اما بچه ها پس از ماجراهای مختلف از این راز با خبر می شوند و ...
بچه های راه آهن داستان کشمکش این بچه ها با مشکلاتی است که ناگهان زندگی آن ها را درگرگون کرده است. فقر، دوری پدر و ناراحتی مادر زندگی آن ها را سخت کرده است. اما زندگی در کنار راه آهن برای آن ها هیجان انگیز نیز است. تماشای قطارها و دست تکان دادن برای مسافران قطار از سرگرمی های لذت بخش آن هاست و اتفاق های جالبی را برای آن ها به وجود می آورد.
ادیت نسبیت "بچه های راه آهن" را در سال ۱۹۰۶ منتشر کرده است و از آن هنگام تاکنون همواره بازچاپ شده است. این داستان از آثار کلاسیک ادبیات کودکان است. "

 

تيستوی سبز انگشتی

نويسنده: موريس دروئون

مترجم: لیلی گلستان

انتشارات: نشر ماهی، 1390،  (اولین چاپ این کتاب مربوط به کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، چاپ 1352 بوده)

قیمت: 3000 تومان

در یادداشت نویسنده کتاب میخوانیم که این اثر تنها کتابی از اوست که برای نوجوانان نوشته، نویسنده ای که بچه ها را هرگز دست کم نگرفته و هیچگاه با آنها بچگانه حرف نزده...و او با این کتاب شخصیتی آفریده به نام "تیستو" که به بیان خود نویسنده،" نمی تواند بپذیرد که آدم بزرگها با عقاید و افکار از پیش ساخته شده شان دنیا را به او بشناسانند و هنگامی که نگاهش را با دیدی تازه بر اشیا و آدم ها می دوزد، آن وقت متوجه آدم بزرگها می شود که با عینک "عادت" به چیزها نگاه می کنند. اغلب نمی تواند بفهمد که وقتی می شود با احساسات پاک بهتر زندگی کرد تا با احساسات ناپاک، وقتی می شود با آزادی زندگی را بهتر گذراند تا با گرفتاری، وقتی همه چیز با صلح بهتر است تا با جنگ پس چرا مردم با هم کنار نمی آيند؟..."

تیستوی سبز انگشتی کتابی است که برای بچه های شش ساله هم میشه خوند و آدم بزرگهای شصت ساله و بزرگتر هم می توانند از آن لذت ببرند اگر ............

 

دو کتاب هم برای خودمان!!!

 

هرگز از من مپرس

نویسنده: ناتالیا گینزبورگ

مترجم: آنتونيا شرکا

ناشر: منظومه خرد؛ 1389

قیمت: 5900 تومان

کلاً همه آثار ناتالیا گینزبورگ را دوست دارم خیلی دوست دارم تقریباً هرچی ازش در ایران ترجمه شده خوندم....در تک تک رمان هاش، دنیایی حرف هست در مورد روابط انسانی و انسانها.....چند سال پیش کتابی خونده بودم از او که با آثار داستانی و رمان گونه اش فرق داشت . آن کتاب به اسم "فضیلتهای ناچیز" بود با ترجمه محسن ابراهیم و انتشارات هرمس چاپش کرده بود...در آن کتاب، مقاله هایی خودمانی یا داستانهایی کوتاه بود که برام جالب بود به خصوص یکی از اون نوشته ها به اسم "من و او" که بیان شباهتها و تفاوتهای خودش و همسرش بود و مطلبی دیگر درمورد سکوت و اینکه چرا سکوت می کنیم و روابط بین بچه ها و والدین و مطلبی در رابطه روابط انسانها و مقاله ای با عنوان فضیلتهای ناچیز که در رابطه با این بود که آموزش چه فضیلتهایی به بچه ها ارزش بیشتری دارد و... کتاب اخیر هم برایم انگار ادامه فضیلتهای ناچیز بود...به خصوص در این کتاب، مقاله ای که در مورد نحوه پاسخ دادن به سوالهای بچه ها درباره "خدا و مرگ" بود برام جالب و قابل تامل بود. از دیدگاه گینزبورگ حتی اگر به خدا و زندگی بعد از مرگ اعتقادی نداشته باشیم نباید آن را به صراحت در جواب سوال کودک، به کودک خود بگوییم....

پشت جلد کتاب می خوانیم: "ناتاليا گينزبورگ در ایران نام شناخته شده ای ست؛ اما در این کتاب با چهر ی دیگری از او آشنا می شوید. درنگاه اول به نظر غریب می آید که کسی بخواهد با همان رویکردی درباره ی یک فیلم بنویسد که درباره پیری یا کودکی یا ایمان....او در این نوشته ها هیچ قیدی را نمی پذیرد: نقد می کند، خاطره تعریف می کند، عقایدش را توضیح می دهد...

گینزبورگ از آن مرز باشکوهی عبور می کند که آن سویش ادبیات ناب قرار دارد. دیگر مهم نیست نویسنده از چه می نویسد. قرار نیست چیز یاد بگیریم. چنان مسحور نثر و قلم نویسنده می شویم که چشم می بندیم و می گوییم:"برو نمی دانم کجا...هر جا دلت می خواهد. فقط مرا هم همراه ببر."  "

 

کوزیما یا تقريباً گراتزيا

نویسنده: گراتزيا دلددا

مترجم: بهمن فرزانه

ناشر: ثالث، 1390

قیمت: 3000 تومان

گراتزیا دلددا را هم دوست دارم و کتابهای زیادی از او خوندم شاید بشه گفت که همه آثار او توسط بهمن فرزانه ترجمه شده... پشت جلد کتاب می خوانیم: "گراتزيا دلددا، برنده جایزه نوبل ادبی 1926، نخستین اثرش را در نوزده سالگی منتشر کرد و از آن پس با انتشار آثار درخشانش به شهرتی کم نظير رسيد. شخصیت پردازی موشکافانه و ستایش انسان و زندگی در بستر داستانی جذاب، از بارزترین ويژگی های آثار اوست.

«کوزیما یا تقریباً گراتزيا» به نوعی زندگينامه دلدداست؛ زندگينامه ای که در چارچوب رمانی جذاب و تحسن برانگيز جلوه یافته است."

و........

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/12/21ساعت   توسط مامان دریا  | 

حالا می توانم بگویم که آرمان، مفهوم زمان را می فهمد....هر سال آموزشگاه پارس یک تقویم رومیزی می دهد که روزشمار هر ماه در صفحه ای آمده با نقاشیهایی زیبا از طبیعت و موسیقی و سازهای موسیقی... (تقویم سال 91 بیشتر بر اساس سازهای موسیقی سنتی ایرانی است و تقویم 90   سازهای جهانی را بیشتر داشت) پسرم با خاتمه هر ماه آن را ورق زده و گاهی روزهای مهم زندگیش را در ماهی از آن با ماژيک رنگ کرده....و چه بسا روزهایی را در آن شمرده تا ببیند چند روز به موعدی خاص که در نظرش بوده، مانده....پسرم همچنین در مفهوم ساعت و خواندن ساعت و درک آن توجه خاصی داشته در ماههای اخیر و سوالهای زیاد....به طوریکه حالا گاهی که در راه رسیدن به کلاس موسیقی یا زبان هستیم می پرسد چقدر مانده تا کلاسم شروع شود؟ و من می گویم ده دقیقه . و او می گوید :"یعنی ده بار از یک تا شصت باید بشمارم تا بشه ده دقیقه" ....می پرسد چقدر مانده که پدر به خانه برسد؟ می گویم یک ساعت . و می گوید "واااااااای یعنی عقربه بزرگ یک دور کامل باید بچرخد اینکه خیلی طول می کشد (تحمل انتظار هم ندارد)....

یکی از همکارانم انتقالی گرفته بود و خداحافظی می کرد برای رفتن به پژوهشکده ای برای ادامه کارش. پسرک از من می پرسد :"تو هم تصمیم داری به اداره ای دیگر بروی ؟" می گویم نه، میخواهم ده سال دیگر هم همین سازمان کار کنم تا بازنشسته شوم . پسرک با نگرانی می گوید :"یعنی ده تا تقویم دیگر هم باید تمام کنیم تا بازنشسته شوی ، آن موقع من چند سالمه؟" (طفلک نمی داند عدد را گرد کردم و سه چهار سالی را سانسور کردم...)

در مورد مفهوم سال و ماه زیاد می پرسد به انواع مختلف که چه بسا بیشتر سوالاتش یادم رفته...در مورد  اینکه چه جوری فصلها درست میشن و روزو شب و .... چرا ماه٬ بعضی وقتها مثل یک توپ هست گاهی نصفه گاهی باریک و ....

دو سه هفته پیش، یکبار پدرش در ژاسخ به یکی از سوالاتش٬ روی تخته وایت برد برایش تصویری کشید از خورشید و زمین که دور آن و دور خودش می چرخد و ماه که دور زمین می چرخد...و گفت برو دو تا از توپ هایت را بیار تا بهت توضیح بدهم پسرک یکی از توپهایی را که شکل کره زمین هست آورد و یک توپ دیگر....پدر بعد از توضیحش از او پرسید آیا متوجه شدی؟ و پسرک از روی کاناپه پرید پایین و گفت:"مثلاً این میز ، خورشید هست و ثابت است و من زمین هستم و بعد شروع کرد به دور خود چرخیدن در حالیکه به دور میز هم می چرخید" پدرش از اینکه آرمان اینچنین منظورش را بیان کرد خیلی خوشش آمد....

به پیشنهاد گل عزیز ، از یک ماه پیش با او شروع کردم به بازی هوپ...از این بازی خوشش میاید اوایل در عددهایی چون هفتاد، هشتاد مکث می کرد و گیر می کرد ولی حالا خوب ادامه می دهد تا صدو پنجاه و گاه بالاتر...

گاهی هم فکرهایی عجیب و غریب در سر دارد در مورد عددها: چند وقت پیش آمد در کنارم نشست و روی کاغذی شروع کرد به نوشتن اعداد از 1 الی 7....و بعد روی عددهای بعد از 3 را ضربدر کشید و پرسید :" چرا 4 را اینجوری ننوشته اند" (عدد 3 را نوشته با یک دندانه اضافی) و بعد 3 را نوشت با دو دندانه اضافی و گفت این هم 5 و ....و برای 10 هم معادلی ساخت از 3 با هفت دندانه اضافی.... گفتم این عدد ده که تو نوشتی هر بار باید دندانه ها را بشماریم تا بفهمیم ده است یا نه و یا ....در حالیکه باید با یک نگاه بتونی عدد را بخوانی.....

به عدد 1000 خیلی توجه دارد و بارها می پرسد آیا کسی تا به حال هزار سال عمر کرده؟ چرا شمع تولد هزار نداریم؟ ....و هزار را با صد مقایسه می کند .....و انتظار دارد هزار سال عمر کند!

گاهی با حروف الفبا بازی می کنیم .داشتیم کلمه هایی را می گفتیم که با "پ" شروع می شوند. شازده گفت "پانصد"...و من: پا، شازده:پانصدو یک    من: پنیر    شازده :پانصدو دو    من: پیتزا    شازده: پانصدو سه ، من : پياز ......همینجور هر کلمه ای من گفتم شازده شمارش را ادامه داد تا پانصدو بیست...(آخه این هم شد بازی، خودش را هم برنده می داند هیچ زحمت هم نمی دهد به یک کلمه دیگر فکر کند ....)

می پرسد : چرا شمع تولدهایی که می بینم همه شون به انگلیسی است و با عددهای فارسی شمع تولد نداریم؟ و می گوید : بزرگ شدم شمع تولد با عددهای فارسی درست می کنم.

چند شب پیش، با پدرش حرف می زد؛ شنیدم که به پدرش می گوید:" میدونی چیه؟ زمان می گذرد" و ادامه داد:" ببین مثلاً میخواهی بگویی ۲،۱ ، 3 ،...هنوز 1 را نگفته ای که 1 گذشته؛ میدونی یعنی چی ؟ من فکر می کنم زمان می گذرد یعنی ما بخواهیم نخواهیم زمان می گذرد من هنوز 1 نگفته ام اما 1 گذشته و..." (راستش این حرفهاشو دیگه مخ من نمیتونست درک کنه ٬ یعنی واقعا نفهمیدم در اون کله کوچولوش چی میگذره که اینا را گفت....)

و....

(موارد از قلم افتاده ناب زیاد دارم - چون نمیرسم مثل سابق نت برداری کنم و حافظه ام هم مثل حافظه پسرک قوی نیست)

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/12/17ساعت   توسط مامان دریا  | 

پدر و مادرهای ما گاهی تصمیماتی برامون گرفتند و فکر کردند بهترین تصمیم و خواسته برای بچه شون هست (با توجه به اینکه پدر و مادرها بهترینها را برای بچه هاشون میخواهند) اما بچه ها بزرگ میشن و گله مند و از نظر اونا خیلی از اون تصمیمات بهترین نیست که شاید بدترین گزینه هم باشه...

شرایط مدارس ( به خصوص مدارس دولتی) در ایران طوری است که والدین فکر می کنند کودک با رفتن به مدرسه از دنیای کودکی کنده میشه و لذا سعی می کنند در حق کودک خود فداکاری کنند و دنیای رنگارنگ کودکی!!! آنها را کش بدهند و در همین راستا اکثر والدین تصمیم می گیرند کودک مقطع  پیش دبستانی را هم در مهد کودک بگذراند یا در صورت انتخاب مدرسه، والدین هزینه سنگینی را متحمل میشن و کودک را در مدرسه غیر انتفاعی ثبت می کنند و دلشان را خوش می کنند به ساعت طولانی مدرسه غیر انتفاعی و شرایط کیف در مدرسه و ظاهر زیبا و فریبنده اش و کلاسهای فوق برنامه اش و...همینطور والدین تصورشون اینه که : مهدکودکها دیوارهای رنگارنگ دارند با کلاسهای قشنگ و تزئین شده با اتاق بازی و مربیهای خوشگل و خندان و......!!!!! و مدارس به خصوص از نوع دولتی!  ساده با نیمکتهای چوبی یا فلزی رنگ و رو رفته و زهوار در رفته و حیاطهای خالی با یه تور والیبال یا دو دروازه فوتبال و دستشوییهایی مثل دستشویی بین جاده ها و ....معلمهای اخمو و خشن و با مانتو و مقنعه و....و کودکشان هم اگر دختر باشد که باید از شش سالگی محجبه شود و در پوششی دلگیر کننده و اگر پسر باشد با موهای تراشیده و روپوش ساده و...

من هم برای پسرک بهترین را میخواستم...نمیتوانستم سالهای کودکیش در خانه بنشینم وشاغل بودم و در این میان از نظر من بهترین گزینه برای نگهداری پسرم، مهد کودک بود . یک مهد کودک خوب.... مهد کودکش از خیلی جهات هم خوب بود و مربیهای خوبی داشت....و امکانات خوب...

بعد از یک سال!! بررسی و تردید و دودلی و هم اندیشی  با دوستان و استفاده از نظرات و تجربیات مادران دیگر و...نهایتا مهرماه امسال پسرک برای پیش دبستانی به محیط مدرسه قدم گذاشت آنهم از نوع دولتی!

و حالا پسرک هر روز می پرسد :"مامان، من چند روزه دارم میرم مدرسه؟" و من میگم نزدیک به شش ماه. و او میگه:" ماه نگفتم. پرسیدم چند روزه؟" و من میگم حدود 170 روز و پسرک انگشتهایش را باز و بسته می کنه و با تعجب میگه :"ولی من یه عالمه خاطره خوب دارم از مدرسه" و من می خندم و هنوز شیرینی این جمله اش را مزمزه میکنم که می شنوم می گوید:" ولی کاشکی منو مهد نمیزاشتی، کاشکی تو دنیا هیچی مهد کودک وجود نداشت" و من غمگین می گویم: چاره ای نداشتم عزیزم، ولی سعی کردم مهد کودک خوبی بزارم. و او می گوید:" ولی به نظر من حتی اگر تو "روسیه"* هم  یه مهد کودک خوب باشه، باز مربیهاش داد میزنن نکن، نرو، حرف نزن، ساکت باش، ندو، نپر، ....ولی تو مدرسه اصلاً معلم با بچه ها تو حیاط نمیاد، آزادی که بدوی، بازی کنی.... مدرسه خیلی خوبه  خیلی چیزها یاد میگیری، باسواد میشی، فوتبال بازی می کنی، بوفه داره، کتابخونه داره ،آزمایشگاه داره.... ولی تو مهدکودک انگار هنوز کوچولویی همه اش play room و تاب و سرسره ای که به درد نی نی پوشکیها میخوره تازه مربی بالا سرت هست این کار و بکن اون کارو نکن.... کاشکی هیچ جا مهد کودک نبود..."

 

 

 

*روسیه ، کشور ایده ال در نظر پسرک هست شاید به خاطر افسانه هایی که از آنجا می داند شاید به خاطر کاسپاروف و شاید به خاطر چایکوفسکی....کلاً روسیه را دوست دارد و تعصب ويژه نسبت به آن دارد .....

پ.ن: تصورم اینه که علاوه بر حس آزادی عمل و استقلال و حس بزرگ بودن که در مدرسه یافته و اونو عاشق مدرسه کرده، دلیل دیگر شیفتگی پسرم به مدرسه به خاطر ساعت کوتاه آن است از 8 صبح الی 11:30 ,  به گمانم اگر مدرسه غیر انتفاعی می گذاشتم که تا سه بعد از ظهر در آنجا بود اینچنین شیفته نمیشد....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/12/16ساعت   توسط مامان دریا  | 

کتاب: هوگو و ژوزفين

نويسنده: ماريا گريپه (1923-2007)

مترجم: پوران صلح کل

ناشر: کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، 1356

به نقل از سایت http://www.kanoontolid.com/?p=435   خلاصه کتاب چنين است:

"اولین روز مدرسه که بچه ها با مادرانشان به مدرسه آمده بودند، برای ژوزفین روز خوشایندی نبود، چرا که شکل و ظاهر معلم کلاسشان بسیار متفاوت بود از آنچه او در ذهن خود ساخته بود. روزهای بعد بتدریج مجبور شد بپذیرد که همه معلمها به آن زیبایی که او در مجله دیده بود، نیستند. با این حال،‌ نگرانی او از معلم نبود، بلکه از همکلاسیهای ناجور و نامهربان بود که تا فرصت می یافتند او را به خاطر اینکه بچه کشیش است اذیت می کردند.
زمانی که هوگوی نامرتب و وقت نشناس، پس از مدتی که از شروع مدرسه گذشته بود، به کلاس آمد، ماجراها و حوادث تازه ای پیش آمد؛ حوادثی که در پایان، نامهربانیها را به دوستی و مهربانی تبدیل کرد.
ماریا گریپه یکی از سرشناسترین نویسندگان معاصر سوئد، و کتاب “هوگو و ژوزفین“ از مشهورترین نوشته های اوست. "

این کتاب برای دومین بار در سال 1356 چاپ شده و بعد از آن، مثل خیلی از کتابهای خوب دیگر ،تجديد چاپ نشده است...نمی دانم چرا؟؟؟ ...برای بچه های سنین دبستان و حتی راهنمایی کتاب خوبی است ماجرای دو بچه هفت ساله و همسن و سالانشان در مدرسه در اولین سال ورود شان....

این کتاب را از آرشیو کتابهای کودکی پدر، برای پسرک در هفته گذشته خواندم برای پسر کوچولویی که این روزها بارها و بارها می پرسد :"من چند وقته مدرسه میرم؟" و وقتی میگم پنج ماه ....می پرسد یک سال نشده؟ میگم هنوز نه....متعجب می گوید :"ولی حس می کنم خیلی وقته مدرسه میرم" و بارها و بارها می گوید:"مدرسه خیلی بهتر از مهد کودک است اینطور فکر نمی کنید؟" و اگر دلیلش را از خودش بخواهیم آن وقت از حس آزادی و استقلالی که در مدرسه دارد حرف می زند و حرف می زند....مدرسه انگار دری بوده به سوی آزادی برای پسرک شش ساله من که در مهد کودک هراس نگاهها و بازخواستهای مربیها را داشت و دوربینهای مخفی توصیف شده را....

پسرم مدرسه را عاشقانه دوست دارد علیرغم ترس و نگرانیهای اولیه اش از پسر بچه های بزرگتر، به طوریکه در سه چهار ماه اول به تنهایی به هیچ عنوان به حیاط مدرسه نمی رفت و حالا یک ماهی است که با شوق فراوان از حیاط رفتنش می گوید....

پسرم مدرسه را دوست دارد با همه دوستها و دوستیهای متفاوتی که آنجا تجربه می کند (و دوستان مدرسه خود حکایت دیگری است شاید در فرصتی از آن بنویسم)...

این کتاب را خواندم چون در آن نگرانیهای یک کودک هفت ساله بود در ورود به مدرسه، در نگاهی که بچه های دیگر به او داشتند، ....و اتفاقات تلخ و شیرین بسیار می افتد اما در نهایت این صداقت و پاکی و درستی و خوبی و دوستیهای بی آلایش  است که برنده میشوند و پسرم از شنیدن آن لذت بسیار برد....

 

پ.ن: در صورت تمایل به خواندنش، به گمانم امکان دانلود کردنش در برخی سایتها باشد.... 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1390/11/29ساعت   توسط مامان دریا  |