تبليغاتX
Lilypie 4th Birthday Ticker شازده كوچولو
  آرمانی ۳ ماهه بود که مامانی بعد از پرس و جو ها و دیدن  چند مهد٬ و تحقیقات جامع در باب مهدهای مناسب و البته نزدیک به محل کار مامان!  یک روز گذارش افتاد به مهد ثمره زندگی در یکی از خیابونای فرعی سعادت آباد ...با یه درب رنگارنگ مثل مهدهای دیگه و یه حیاط کوچولو ٬ با یک درخت گردو٬ یه درخت انجیر و....تاب ٬ سرسره٬ چرخ وفلک و تابستونا یه استخر بادی٬ ( گوشه حیاط یه شیر آب با یه شیلنگ که حالا بیشتر از هر چیزی مورد علاقه آرمانی است) از چند پله بالا میری و وارد ساختمون میشی ٬ همون اول ورودی باید کفشها رو در بیاری٬ خانم مدیر مهد برامون شرایط رو توضیح داد و اجازه داد که بریم کلاس نی نی مون رو بیبینیم. یادم میاد روز پنجشنبه بود و تو اتاق شیرخوارها (۴ ماه تا ۲ سال) ۵-۶ نی نی بیشتر نبود . کوچکتر از همه اشکان ۹ ماهه بود که گویا تازه سرلاک خورده بود و دور دهنش آثار آن مونده بود و بزرگتر از همه امیرحسین که قرار بود ماه دیگه به کلاس بالاتر بره و مظلوم و بیصدا مارو ورانداز میکرد٬ حنانه ۱۴ ماهه خواب بود و دیانا و فرنیا شیطونی میکردند...مربی که نی نی ها بهش مامان مریم می گفتند بلوز شومیز آبی نفتی پوشیده بود و در حالیکه اشکان تپلی رو بغل کرده بود٬ در مورد کلاس با ما حرف زد. در همون نگاه اول٬ خیلی مهربون و علاقمند به نی نی ها به نظر اومد و من در همون نگاه اول با توجه به مربیا و مهدهای دیگه که دیده بودم٬ بهش اعتماد کردم و شهریه خرداد پسرم را پیشاپیش به دفتر دادم٬ و پسری رو ثبت نام کردم که مبادا ظرفیت کلاس پرشه و آرمانی جا بمونه...

آرمانی٬ نمی خواست از مامان جدا بشه ولی ۴ ماه بیشتر نداشت و نمی تونست خواسته خود رو بیان کنه و مامانی رو محکم بچسبه و جدا نشه... مامانی بیرحمی کرد و نی نی کوچولو رو مهد گذاشت٬ چاره ای نبود و آرمانی برای فرار از دلتنگی این جدایی بیشتر به خواب پناه می برد...مربی اش موقع خوابوندن روی پاهاش تابش می داد و لالایی می گفت تا آرمانی بخوابه٬ در حالیکه آرمانی عادت داشت توی بغل مامانش در حالیکه مامانی راه میره و لالایی می گه ٬بخوابه....مامانی روزی ۲-۳ بار بهش سر می زد و گاهی مسیر مهد تا اداره اش رو با چشمهای پر از اشک بر می گشت و دم درِ اداره اشکهاشو پاک میکرد و با بیرحمی به دنیای کار بر می گشت... و روزها می گذشت....

ماه رمضون که اومد٬ محل کار مامانی به خیابون سایه رفت و حالا آرمانی غیر از مامانی به مریم جون عادت کرده بود و مامانی مجبور بود صبح اون مهد بذاره و ۴:۳۰ بعد از ظهر بگیره....

پائیز فصل سختی بود آرمانی علیرغم اینکه مریم رو دوست داشت ولی صبح ها دوست نداشت از مامانی به این راحتی جدا بشه...

و زمستون فصل پسر من٬ آرمانی یک سال بیشتر نداشت ٬ اما فهمیده بود که زندگی اش این است و جز این چاره ای نیست... صبح ها به سختی از مامان دل می کند اما دیگه گریه نمی کرد و حقیقت تلخ را پذیرفته بود...مثل وقتهایی که مریض است و مامانی شربت تلخ می دهد و پسرکم در حالیکه نگرانی و ناراحتی خود را نشان می دهد ولی دهانش را برای خوردن دارو باز می کند ٬ چون به مامانی اعتماد دارد و مامانی بهش می گه که اینو باید بخوری تا خوب بشی....

و حالا آرمانی  مهد را دوست دارد ٬ صبح که می رسیم به مهد٬ خودش از پله ها بالا می رود و برای مامانی بای بای می کند٬ اگر سرزده به مهد برم٬ می بینم که در استخر توپ بازی می کنه٬  یا در استخر بادی٬ آب بازی می کنه و گاهی با لگوها و اسباب بازی های دیگه سرگرمه ... بیشتر نی نی های کلاسو به اسم صدا می زند و اونایی رو که اسمشون رو نمی تونه بگه ( مثل امیرعلی ۷ ماهه)٬ نی نی خطاب می کند و عصر که دنبالش میرم باید نیم ساعتی توی حیاط مهد منتظر بشینم که آرمانی از بازی سیر و خسته بشه....

حالا آرمانی عضوی از خانواده بزرگ ثمره زندگی شده و هر دو مربی اش را به اسم صدا می زنه... به مریم می گه :" مییم " و زینب مربی دیگرش رو صدا می زنه " سینب"...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/04/26ساعت   توسط مامان دریا  | 

می گویند روزی ملا به همراه پسرش و الاغشان در راهی می رفتند٬ پسرک سوار بر الاغ و ملا پیاده همراهشان ...سر راه به چند نفر می رسند٬ زمزمه ها بلند می شود و بالاخره یکی به صدای بلند می گوید: پسرجان خدا را خوش نمی آید تو سوار و پدر پیر ٬ پیاده.... پسرک پیاده می شود و ملا سوار بر الاغ. هنوز راهی نرفته اند که به چند نفر دیگر می رسند و باز زمزمه هایی است و یکی داد می زند : خجالت بکش مرد٬ خدا را خوش نمی آید این طفل معصوم پیاده... و ملا و پسرک با هم سوار می شوند و هنوز راه بسیار باقی است که به جمعی دیگر می رسند و آنها هم : حیوون زبان بسته!! نگاه کن چه بی رحمند هر دو با هم سوار ...

ملا و پسرک پیاده می شوند و الاغ را برسر گرفته به راه خود ادامه می دهند ولی آیا حرف مردم تمام خواهد شد؟....

....آرمانی را می برم به پارک...پسرم دوست دارد با ماسه های زمین بازی پارک بازی کند٬ روی زمین می نشیند و مشغول بازی و مادر به تماشا...طولی نمی کشد که زمزمه ها را می شنوی: مامانٍ این بچه کیه؟ خانوم تو رو به خدا این بچه رو نذار این جوری با خاک وخل بازی کنه...خانوم اینجا سگ و گربه ها مدام ولند ٬ بچه مریض میشه... خانوم الان این بچه دست خاکیش رو به دهان می بره...و الخ

روز بعد باز آرمانی را به پارک می برم ٬ این بار سعی می کنم در برابر علاقه او مقاومت کنم و مانع از نشستن رو زمین و دست زدن به خاک و ماسه و چمن ... بشم و فقط تاب بازی و سرسره بازی مثل یک بچه خوب...اما آرمانی دوست دارد با ماسه ها بازی کند ٬ می خواد بدو بدو کند زمین بخورد ماسه را بردارد و بریزد و مامانی به دنبالش که نکن٬ دست نزن... و باز می بینی که دور و برت  زمزمه است: مامانهای این دور و زمونه چقدر بیحوصله اند٬ خانوم تورو خدا بذار بچه بازیشو بکنه....طفلی رو اینقدر سخت نگیر...خب خانوم می بری می شوری...و الخ

روز بعد باز میریم پارک٬ مامانی توی بطری خالی نوشابه آب ریخته و با خود برداشته....آرمانی با ماسه ها بازی می کنه و مامانی مراقبه که بعد از بازی دستهای کوچولوی پسرش را با آبی که آورده بشوره... ولی باز زمزمه است٬ یکی بی توجه به اینکه اصلاْ مامانی آب رو برای چی آورده٬ می گه: خانوم تورو خدا از این آب به بچه ندی٬ این بطری ها یک بار مصرفند٬ استفاده مجددشون سرطان زاست....دیگری که مثلاْ متوجه هست مامانی آب رو برای چی آورده٬ می گه: وا ٬ چقدر تیتیش مامانی... و اون یکی: چه حوصله ای داری خانوم... و یکی دیگه: از بیکاری است جانم٬ قدیما یک سر داشتیم و هزار سودا....

فکر کنم برنامه پارک رفتن رو باید بیخیال شیم.................

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/04/25ساعت   توسط مامان دریا  | 

آرمانی مثل همه نی نی ها با دَ دَ دَ٬ گَ گَ گَ٬ یَ یَ یَ....شروع به ارتباط کلامی کرد...و با بابا٬ مامانی٬ می می....کلمه ها شروع شدند... اما " اب بازی" اولین عبارت او بود... از سه ماهگی در وان کوچولوی آبی اش می گذاشتم و پسرکم هنوز نمی توانست  سرخود را بلند کند و فقط دستهای کوچکش را به آب می زد و من بعد از شستن خود ٬ او را بغل کرده٬ می شستم ...پسرک بزرگ می شد و طولی نکشید که در وانش می نشست و با دستهایش شالاپ شالاپ آب بازی می کرد...هنوز حرف نمی زد اما با دیدن وان آبی اش بی تابی می کرد و منظور خود را می رساند ...تابستان گذشته که او ماههای پنجم٬ ششم و هفتم زندگی اش را می گذراند روزی نبود که در وانش ٬ آب بازی نداشته باشد...و حالا در وان کوچولویش یک جا بند نمی شود بیرون می آید..جیغ می کشد دوباره به آب بازی بر می گردد پیشی و گاوی٬ مرغ و دیگر حیووناش رو به آب می برد سر خرسی شامپوهاش رو از آب پر می کند و خالی می کند ....و بعد از یک ساعت با ناراحتی و گریه از آب بیرون می آید...

بعد از ظهر که به مهد می روم ٬ علیرغم استخر بادی مهد و آب بازی که آنجا داشته ٬ باز با دیدن من مدام می گوید" دست٬ دست..." و وقتی دستش را می گیرم مرا به سمت شیر آب و شیلنگ گوشه حیاط مهد می برد و می گوید" آب بازی٬ آب بازی..."

در آشپزخانه٬ سینک ظرفشویی را نشان می دهد و می گوید" بشین٬ بشین٬..آب بازی ٬ آب بازی..."

به پارک که می رویم خدا نکند که فواره ای در کار باشد٬ تاب و سرسره و... یادش می رود و فواره را نشان می دهد و می گوید " آب بازی...."

به اسباب بازی فروشی که می رویم... چشمش زودی بسته های استخر بادی را نشانه می رود و می گوید....آب بازی....

و اونوقت فکرش را بکنید که با همچین پسری به مسافرت شمال بروی٬ چه می شود!!

و ما آخر هفته فرصتی پیش آمد و رفتیم شمال...

در مجتمع تفریحی- رفاهی که مقیم بودیم ٬ برای اول بار آرمانی را به استخر بردم...قبلاْ استخر بادی مهد کودک و وان حمامش را دیده بود و حالا یک استخر واقعی...مثل لحظات شادیش که آواز می خواند( یک اََ کشدار و بلند...اَآآآآآآآآآآآآآآآآآآ) شروع به آواز خوندن کرد...نمی دونست با اونهمه آب و هیجان چه بکند شالاپ شالاپ با دست و پا به آب می زد و آب بازی٬ آب بازی می کرد...یک ساعت هیجان و شادی و بازی... و بعد از آن هر بار که از جلوی ساختمون استخر رد می شدیم آن را نشان داده و آب بازی٬ آب بازی...

روز بعد او را به دیدن آبشار آب پری بردیم ( دیدن جویباری که از میان سنگها ٬ احاطه شده با جنگل و از اون بالا بالاها به پایین می آمد ٬ باز آواز خوندن آرمانی را به دنبال داشت با هیجان می گفت" آشار٬ آشار...آب بازی..." و حیف بود که تا اون بالا بالاها نره و او را بابایی تا اونجا که می شد بالا برد اونقدر بالا که دیگر در دید رس دوربین من نبودند...

و روزی که دریا رفتیم...( البته اولین تجربه آرمانی از دریا به ۱۲ اردیبهشت ۸۶ بر می گردد که ۱۵ ماهه بود و به بابلسر رفتیم... و آرمانی با آنکه دریا هنوز گرم نبود ولی آنچنان از دیدن دریا از هیجان جیغ می زد و شوق داشت که نمی شد مقاوت کرد و او همان موقع آب بازی در دریا و بازی با ماسه های ساحلی را تجربه کرد...) آرمانی را تا آنجا که حریم اجازه می داد بردم و او دوست داشت هیجان وشوقی که از این همه آب و آب بازی داشت با دهانش نیز بچشد و به دنبال آن بود تا از هر فرصتی استفاده کند و آب دریا را مزمزه کند....

و روز آخر که با یک قایق موتوری به اون دور دورا در داخل دریا رفتیم٬ مامانی اونقدر می ترسید که نگو.. نه اینکه از دریا بترسد... نگران از آرمانی بود که اگر اتفاقی بیفتد.... اما آرمانی که هنوز نمی داند خطر چیست و از دریا تنها آب بازی و عشق به آب بازی را می فهمد...بی وقفه با انگشت دریا را نشان می داد و بی تابی می کرد که "آب بازی٬ آب بازی..." و مردی که قایق را هدایت می کرد خنده اش گرفته بود ........

و دیروز که از خیابانی رد می شدیم با دیدن باریکه آبی در جوی کنار جدول خیابان باز شروع کرد: آب بازی٬ آب بازی....

گزارش تصویری بعداْ.............

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/04/25ساعت   توسط مامان دریا  | 

آرمانی از همون روزای اول مهد رفتنش ( ۴ ماهگی) عاشق ترانه های پری زنگنه شد. لالای هاشو تو ماشین ( مسیر مهد تا خونه و بالعکس و ...)گوش می داد و کم کم که بزرگ می شد با اون زمزمه می کرد...زمزمه که نه٬ نمی دونم چطوری بگم٬ می می اش را از دهانش می انداخت بیرون و شروع می  کرد به صدا در آوردن...اآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ یک اَ کشدار.....و مامانی از صداش تعریف می کرد و قربون صداش می رفت .اونوقت آرمانی تن صداشو بالاتر و بالاتر می برد... هر وقت تو ماشین حوصله اش سر می رفت٬ کافی بود که مامانی بهش بگه: " الان کاست مورد علاقه پسرمو می ذارم" و ترانه های پری زنگنه را می گذاشت... و ترانه ای که پسرم با آن خواب می رفت٬ هیچیک از لالایی های پری نبود بلکه ترانه" تو عاشقانه ترین نام و جاودانه ترین یادی....."

و آرمانی حالا لالایی می گه و هنوز عاشق ترانه های پری زنگنه است ٬ اما گاهی با ترانه های دیگه هم حال می کنه و حسابی تو حس می ره و زودی می می اش را از دهان در آورده و با موسیقی یا ترانه مورد نظر همراهی می کنه...و هفته پیش وقتی برای اولین بار گنجشک اشی مشی فرهاد راشنید٬ دیدم که شگفت زده گوش می دهد ٬ وقتی در آینه ماشین دیدم که از تماشای خیابونا منصرف شده و شش دانگ متوجه ترانه فرهاد است آن را دوباره برایش گذاشتم و این بار او شروع به همراهی کرد و همراه با آن زمزمه می کرد: " مشییییییییییی مشیییییییییی٬ مشیییییییی مشیییییییی٬..."

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/04/24ساعت   توسط مامان دریا  | 

سلام

من میخوام در این وبلاگ از پسرم بگم٬ اسمشو قبل از بدنیا اومدنش آرمان گذاشتیم اما خیلی چیزای دیگه بسته به حال و هوای روزگار ( شیرین کاری ها و لوس کردنهای آرمان...)٬ چیزای دیگه هم صداش میزنیم: آرمانی٬ عسلی مامان٬ پیشی کوچولو٬ لوس لوسی٬ ماشاءالله٬ خرسی٬ ببری و....

راستش من از قبل از به دنیا اومدنش هم از او مینوشتم اما سنتی و در دفترچه ای که برای من و او بود و بابایی....و حالا می خوام تو اینجا بنویسم هرچند شک دارم که کاری که میکنم درست باشد ...از آرمانی می پرسم آیا مامان کار درستی می کند؟ نگام میکنه و می گه: «مامان خانوم شاید من دوست نداشته باشم که عالم و آدم از دنیای خصوصی من سر در بیارند... بالاخره تو توی این وبلاگ چیزهایی می نویسی که خیلی های دیگه غیر از تو و بابایی و مریم جون (اسم مربیشه )٬ و می می ( اینو بعداْ بهتون معرفی می کنم ؛ همین قدر بگم که اسم پستونک پسرمه  ) از اونا باخبر میشن... و خب بالاخره راز هایی تو زندگی آدما ست؛ درست نیست آدم از همون بچگی یاد بگیره که همه رازهای زندگیشو برملا کنه...» و  بهش میگم که اونایی رو می نویسم که راز نباشه... و می گه « دِ نشد دیگه! تو مثلا نمی نویسی که « وقتی آرمانو بابت شیطونی هاش دعوا می کنی آرمان برای ای اینکه دلتو نرم کنه ( البته من می گم خرم می کنه ) تا تو دعواش نکنی بهت چشمک میزنه (چشاشو با هم می بنده وبا ناز و ادا با هم باز می کنه٬ چون می دونه مامانی این جور مواقع کلی قربون صدقاش میره)» خب مامان خانوم این هم یکی از راز های زندگی منه ؛ تازه نوشتن این چیزا نه تنها افشای رازهای یه انسانه... که بد آموزی هم داره... هر نی نی دیگه ای اینو بخونه یکی از ۱۰۱ راه خر کردن بزرگترها! (بقول خودت) رو یاد می گیره ......

و  من سعی می کنم به دنیای خصوصی پسرم احترام بزام٬ سعی می کنم حرفهایی ررو بنویسم که غالباْ برای دوستام تعریف می کنم....البته من به دنبال این کار گشت مختصری در سایتهای مشابه انجام دادم و معتقدم که نی نی ها ٬ برخی از زوایای دنیاهاشون مثل همه...مثلاْ شاید هیچ نی نی نباشه که عاشق آب بازی نباشه و یا اینکه بیشتر اونا و شاید همه شون عاشق ماکارونی٬ بستنی٬ شکلات٬ هندونه٬ خاک بازی٬ دالی بازی و ...خیلی چیزای دیگه اند ولی با این همه معتقدم که دنیای هر نی نی منحصر به فرد است و هر نی نی انسانی است تک و منحصر به فرد...

مثلاْ آقا نیکان با اینکه از آرمانی ۳ ماه کوچکتره٬ خیلی با نمک ادای الکی گریه کردن رو در میاره و آرمانی من این کارو بلد نیست وهمین طور می توان خیلی مثال های کوچک و بزرگ دیگه آورد اما آرمانی تفاوتهایی با نی نی های دیگه داره:

آرمانی من ۱۸ بهمن ۸۴ بدنیا آومده٬ مامانیش فکر می کرد اگه نافش بیفته دیگه این نی نی از آب و گل در میاد و روز هفتم زندگیش نافش میفته... مامانی با خود می گه اگه ده روزه بشه... و ده روزه میشه... مامانی فکر میکنه اگه یکماهه بشه... و میشه...مامانی میگه اگه چهل روزه بشه....اگه ختنه بشه و ۲۴ فروردین۸۵ ختنه میشه... میگه اگه دو ماهه بشه... اگه غلت بزنه اگه دندون دربیاره و اگه....

و آرمانی  همینطور بزرگتر و بزرگتر میشه و فکر و خیالای مامانی تمومی نداره....آرمانی ۱۶ خرداد ۸۵ سر کار ميره (مهد كودك)٬ چون ماماني هم مرخصيش تموم شده.... ۷ تير ۸۵ هنوز ۴ ماه و ۳ هفته بيشتر از زندگيش نگذشته كه دندون درمياره وقتي ماماني مي بينه كه دندون چه جوري گوشت لثه را شكافته و سر زده دلش ريش ميشه.....آرماني ۱۸ مرداد ۸۵ بيش از نيم ساعت( براي اولين بار)بدون تكيه گاهي ميشينه و بازي ميكنه.... و تقريباً از همون موقع است كه بر عكس خيلي از ني ني ها كه از ماشين لباسشويي ميترسند٬ اون از اين وسيله عجيب و غريب خوشش مياد٬ دوست داره بشينه و به چرخش لباسها درون ماشين لباسشويي خيره بشه اين علاقه به چرخ و چرخيدن در او كماكان رشد ميكنه به طوري كه هر جا ميريم چيزاي چرخيدني رو زود كشف ميكنه و هيجانزده ميشه٬ پنكه هاي سقفي و غير سقفي... هواكش ها... چرخ اتومبيل و دوچرخه.... كفشاي عجيب و غريب از نگاه پسرم كه بد جوري آرزوش داره و نميفهمه كه الان نميتونه از اونا استفاده كنه (اسكيت).... چرخ و فلك و هر چرخ ديگه اي...

امروز كه آرمان يك سال و ۵ ماهگي اش رو تمام ميكنه ٬ تقريباً ۱۸ تا دندون داره و ماماني از وقتي يادش مياد آب لب و لوچه اش روان بوده (چون همين طور بي وقفه از

 ۴ ماهگي در حال دندون دراوردنه) ..... از تعطيلات عيد ۸۶ ( تقريباً ۱۴ ماهگي) راه رفتن بدون كمك رو ياد گرفته و الان عاشق استخر توپ ٬ آب بازي ٬ بالا رفتن از سرسره ( نه از پله ها بلكه از سمتي كه سر ميخورند) ... و شيطوني هاي ديگه است ...از يكسالگي با گفتن "بابا" نخستين تجربه از كلمه با معني گفتن را كسب كرد و حالا٬بيش از ۵۰ تا كلمه بلد است تقريباً هر كلمه اي رو با يك دو بار شنيدن ياد ميگيره ....

  • بابايي٬ ماماني٬ آب ( جالب اينكه ماماني از ۴ ماهگيش به زبون ني ني ها به آب ٬ آبه ميگفت وآرماني وقتي زبون باز كرد محكم ورسا گفت « آب»!
  • بيب بيب ( به ماشين ميگه)٬ مي مي (پستونكش)٬ مهيان (بابايش)٬ مييم (مربيش)٬ ني٬ ماهي٬ بازي٬ سا (ساعت)٬ هام (خوردن)٬ بائري ( باتري رو ميگه ٬ پسرم به باتري هاي قلمي اسباب بازي هاش بيشتر از خود اسباب بازي علاقه داره و تقريباً هر اسباب بازي دستش برسه اول در جستجوي دراوردن باتري اونه و بي وقفه ميگه : بائري بائري.....
  • بيشتر اسم همكلاسي هاشو ميگه: شايان٬ ماني ٬ بايان (باران)٬ علي٬ آبتين٬....
  • از آينه بازي خيلي خوشش مياد و تقريباً از يك سال و چهار ماهگي با ديدن خودش در آينه٬ خودش رو نشون ميده و ميگه " آمان" ....كلمه عكس رو هم ياد گرفته و در عكس هايي كه نشونش ميدم "ماماني٬ بابايي٬ و آمان " رو ميگه و شناسايي ميكنه...
  • كلمه "آب بازي" اولين كلمه مركب است كه ميگه....
  • و يكي دو هفته است كه پسركم فعل هم استفاده ميكنه: " بيا ٬ بشين" البته بشين رو در معني "منو اونجا بنشون " استفاده ميكنه مثلاً وقتي ميخواد روي بار آشپزخونه بشينه با دستش نشون ميده و ميگه " بشين....بيشين...."
  • صداهاي كلاغ٬ جوجه٬ ببعي٬ و هاپو رو درمياره..
  • كلمات مربوط به جانداران كه ميگه: هاپو٬ پيشي ( گاهي پيتي ميگه)٬ جيك جيك٬ فيل٬ شير٬ قار قار!
  • و اما خوردني ها: آب ٬ شير ٬ بيسكي (بيسكويت رو ميگه٬ يكي ندونه فكر ميكنه مامان باباش خلافندو اهل ويسكي اين حرفا!)٬ بستي( بستني)٬ سيب٬ گيلاس ( سواي گيلاس به انگور هم گيلاس ميگه)٬ هننه (هندونه) ٬ آش٬ قاقا٬ هام٬ پنييير(پنير)٬ ...
  • و خيلي كلمه هاي ديگه: طايا (طاها)٬ آيلار٬ آيدا٬ آيي (آينه)٬ تخت٬ بب ( توپ)٬ نازي ( ناز كردن) ٬ بالا( بهش ميگم دستتو ببر بالا ٬ يا پاتو ببر بالا دست و پاشو بالا ميبره و وقتي دوست داره باباش اونو رو دستش بلند كنه ميگه (بالا)...و گاهي كه از ميز و صندلي بالا ميره ميگم آرماني چيكار ميكني؟ ميگه (بالا)....٬ كفش٬ عكس٬ چش (چشم) ٬ بيني٬ مو ٬ پا و خيلي كلمه هاي ديگه...
  • از يك سال و دو ماهگي بلد بود كه چشم٬ لپ٬ گوش٬ بيني ٬ مو و دست و پا رو نشون بده الان كلماتش رو هم ميگه..

 

و به مرور زمان بيشتر از پسرم مينويسم تا يادم نرود كه پسركم چگونه بود وقتي كه كودك بود ( نميگم وقتي كه شازده كوچولو بود چون دوست دارم براي ابد شازده كوچولو بماند...)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/04/17ساعت   توسط مامان دریا  |