تبليغاتX
Lilypie 4th Birthday Ticker شازده كوچولو

...تازگيها وقتي به آرماني ميگم: پسري من كو؟ با انگشت اشاره به سمت سينه خود اشاره مي كنه و ميگه:" آيمان، آيمان".

 

....از بازي هاي مورد علاقه پسر من ، بازي "پسرم كجايي؟" هستش. نه اينكه فكر كنيد مثل حسنك كجايي باشه، نه . در اين بازي پسري من يه جايي قايم ميشه و ماماني كه دنبالش مي گرده، مدام صدا مي كنه : پسرم، پسرم، كجايي؟

 و صد البته كه آرماني طاقت نمياره زيادي تو مخفيگاه بمونه، زودي مياد جلوي من و من وانمود مي كنم كه ميخوام بگيرمش و اون فرار مي كنه و غش غش مي خنده ، درست مثل شازده كوچولو...............

 

ديروز عصر خواستم كمي تا حدودي!! برم سراغ اينترنت...ولي آرماني اومد روي ميز كامپيوتر جلوي مونيتور نشست، دقيقاً پشت به مونيتور و ماماني رو نيگا مي كرد و ما از هر طرف خواستيم نگاهي به صفحه مونيتور بيندازيم، آرماني هم اونوري چرخيد...آخر سر هم يه بد و بيراه هايي به خودمون داديم و بي خيال اينترنت شديم...

 

 

ميگن دخترا بابايي اند و پسرا ماماني.... ولي از قرار معلوم پسري ما ، بابايي است و شايد براي همين، بعضي وقتا ، بابايي اش بهش ميگه "دختر خوشگل باباست اين پسر!!".....

و در همين راستا پسري به ما فقط ميگه: " مامايي" ولي به بابايي اش ميگه "باباجي " و خودشو لوس ميكنه ...بهش ميگم بابايي بره ماموريت؟ محكم و قاطع ميگه:" نع".

 

 

ديروز عصر بردمش حموم، از آب بازي كه خسته شد، با دست مي زد به درب حموم و صدا مي كرد "باباجي" و هر چي مي گفتم باباجي خونه نيست، زير بار نمي رفت...آخه، شازده تازگيها عادت كرده بابايي حمومش بكنه ...پسري سر باباشو شامپو مي زنه و بابايي سر پسري رو........

 

 

....به كالسكه اش ميگه: " داشي"، خرداد ماه كه چند روزي بردمش شبستر...اونجا توي باغ، پسر دايي اش طاها ،تشكي داخل فورغون پهن مي كرد و شازده روي اون دراز مي كشيد و آسمون آبي رو نيگا مي كرد و نسيم خنك تو صورتش مي خورد و كيف مي كرد و من بهش مي گفتم" داشكا سواري مي كني؟"....از اونجا كه برگشتيم ، ديدم شازده كالسكه اش رو نشون ميده و ميگه:" دَدَر، دَدَر...داشي ، دَدَر..." يعني " با داشكا بريم دَدَر!!"....( ببخشيد كه دوبله مي كنم، آخه، اين واژه ها تو فرهنگ دهخدا نيست)!!

 

 

اگه بدون "داشكا" ش بريم دَدَر، اولش ميگه "تاتي، تاتي" و من ميزارم زمين كه خودش راه بره. يه كم كه ميره به محض ديدن پله اي، سكويي و چيزي تو اين مايه ها؛ ميگه:" بِشين، بِشين" و ميره و رو پله ميشينه، بهش ميگم" پاشو ، مگه پيرمردي شدي؟" ميگه" پاشو، پاشو" و بلند ميشه....

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/05/15ساعت   توسط مامان دریا  | 

روزي كه به دنيا اومد و براي لحظه اول ديدمش، انتظار داشتم نوزادي با پوست قرمز، چشمهاي بسته و تقريباً  كچل رو ببينم، ولي وقتي پرستار آرماني رو آورد كه شيرش بدم؛ با چشمهاي باز و دهان باز و صداي گريه اي كه نشان از گرسنگي اش مي داد و موهاي سيخ سيخي مشكي روي سرش كه به قول بچه برادرم انگاري زبانم لال، برق گرفته باشدش و دوست داشتني ...يه جورايي كه نميشه در قالب كلمه ها تعريف كرد...در وقت ملاقات هم با نگاه ثابت خيره اي چشمهاي غزالي بازش را به نمايش گذاشته بود و هر كي مي ديد تعجب مي كرد كه چشاش چقدر شكل چشماي بابايي اش هست....فكر مي كردم كه پسرم با چشمهاي بازش اين چنين دوست داشتني است اما، اولين بار كه متوجه خوابش شدم ديدم كه خوابش هم يه چيز ديگه است؛

از همان روزها بود كه يه ويژگي مهم رو در آرماني كشف كردم... وقتي بيدار مي شد گريه نمي كرد ...آخه، من فكر مي كردم كه نوزادها با گريه بيدار ميشن. دو سه هفته بيشتر نگذشته بود كه متوجه شدم وقتي بيدار ميشه، صداهايي از خودش در مياره ، صداي" اَ ، اَ "...انگار يه جورايي اعلام موجوديت ميكنه كه "ماماني، من بيدار شدم، بيا سراغم، بيا باهام بازي كن، بيا شيرم بده،....."

چهار ماه اول كه مدام پيشش بودم، موقع خوابش كه مي شد؛ بغل مي كردمش و راه مي رفتم و براش لالايي ميخوندم:

" لالا،لالا گل مينا،

 نموني لحظه اي بي ما،

 هميشه اين ورت مامان،

 هميشه اون ورت بابا..."

 يا " لالا،لالا، گل عناب ،

 شده مهتاب چراغ خواب،

 ماهي خوابيده توي آب ،

 نيلوفر هم توي مرداب،

 حالا آرمان كوچولو هم،

 داره ميخوابه تو خونه،

 مامانش زير نور ماه ،

براش لالايي مي خونه..."

 يا " لالا ، لالا ، گل زيره،

 آرمان خوابش نمي گيره،

 با اون چشماي كنجكاوش،

 به ماه شب شده خيره،

 مي بينه نور زيباشو ،

 كه توي خونه مي افته،

 داره فكر مي كنه اين توپ،

 چرا پايين نمي افته"

 و همين طور الي آخر... و آرماني مي خوابيد...وقتي چهار ماهه شد و گذاشتم مهد، مربي مهدش مي گفت : چند تا بچه است،  نمي تونم هر كدوم رو موقع خواب بغل كنم و راه برم و البته راست مي گفت و من مخالفتي نكردم كه اگر بتونه سبك تازه اي عادتش بده و طولي نكشيد كه ديدم آرماني توي مهد وقتي خوابش مياد، مريم جون روي پاهاش تابش ميده و براش لالايي ميخونه و آرماني مي خوابه اما توي خونه زير بار اين قضيه نمي رفت و ماماني بايد پا مي شد و راه مي رفت و لالايي مي گفت.....

يواش يواش به سبك بابايي هم عادت كرد حالا وقتي بابايي بخواهد بخوابونه؛ روي تشك اش كه عكسهاي تام و جري داره، دراز ميكشه و بابايي براش آواز ميخونه. مورد علاقه ترين آواز هاي پسري كه با اونا خواب ميره، يكي همون شعر "علي كوچولو، اين مرد كوچك؛....." كه خاطره زمان جنگ است و كوچولوهايي كه بابايي شون جبهه بود و ... البته بابايي اينو با تغييراتي ميخونه كه براي آرماني باشه..." آرمان كوچولو، اين مرد كوچك ( بعضي وقتها هم: اين خرس كوچك)، آرمان كوچولو تو قصه ها نيست ...مثل من و تو اون دوردورا نيست...نه قهرمانه، نه خيلي ترسو...نه خيلي كم حرف، نه خيلي پررو................" الخ...

آواز مورد علاقه ديگه پسري كه دوست داره بابايي براش بخونه ترانه پري زنگنه است:" تـــــــــــو عــاشقانه ترين نام و جاودانه ترين يـــــــــــــــــــــــادي....تو از تبار بهاري...تو باز مي گردي.........."

و هنوز يك سالش نشده بود كه ديدم پسريم يه راه هم خودش براي خوابيدن پيدا كرده و اون هم اينكه، خودش براي خودش لالايي مي گه...آره، خودش براي خودش لالايي ميگه... موقع خوابش كه ميشه شروع مي كنه به" اَ اَ اَ اَ ...." و يك اَ كشدار تصور كنيد و يواش يواش volume  اَ كشدارش مياد پايين تا اونجا كه مي بيني چشاش بسته شده....بابايي اش از اين قضيه ناراحت بود، فكر مي كرد كه به حد كافي براش لالايي نمي گيم كه اون اين جوري مي كنه......

..روش مهم ديگه اي كه خرسي ما راحت به خواب ميره اينه كه توي تابش بزاريم و وقتي تابش ميديم براش شعر  و ترانه بخونيم، از شعراي ني ني كوچولو....يا حتي ترانه هايي كه شايد فكر كنيد براش زوده، مثل ننه سرما، دختراي ننه دريا شاملو، علي كوچيكه فروغ فرخزاد، و ... و آرماني با اينا هم خواب ميره ....

ماه پيش بود كه يه شب عقربه هاي ساعت 30/10 شب رو نشون مي دادند و آرماني بي خوابي به سرش زده بود و ماماني ديگه خسته از لالايي گفتن...ساعت رو به پسري نشون دادم و گفتم :" ببين ، ساعت ده و نيمه ، ديگه بايد لالا كني" و از اون موقع ، هر وقت شبا بهش مي گم آرماني ديگه وقته خوابه ؛ زودي برمي گرده و ساعت روي ديوارو نشون ميده و ميگه :" سا، سا" و من ميگم آره پسرم ساعت ميگه كه وقت خوابه...

 

چند روز پيش، براي پسريم يه دست لباس خواب خوشگل خريدم كه پر از عكس خرگوش است و ماه و ستاره هاي ريز...پريشب آوردم و گفتم" ببين، چه لباس خواب خوشگلي داره پسر من...خرگوشارو نيگا كن...پسرم اين لباسو مي پوشه و لالا مي كنه".

و ديشب بابايي گفت كه فعلاً تابستونه و هوا گرم و چون لباس خوابش آستين دار است بزارم از شبهاي پائيز تنش كنم ... و براي همين من بي خيال لباس خواب بودم و به پسري گفتم: آرماني وقت خوابه....زود ساعت و نيگا كرد و گفت "سا". گفتم آره ساعت ميگه وقت خوابه....و اومد روي تشك با ملافه تام و جري دارش دراز كشيد تا براش لالايي بگم...به سبك بابايي براش" آرمان كوچولو، اين مرد كوچك" رو  مي خوندم كه يه دفعه بلند شد و رفت از لبه تخت، گوشه لباس خوابشو گرفت ، آورد و داد به دست من و اشاره به اينكه لباسشو عوض كنم و گفت "لالا".......خنده ام گرفت پسري من زيادي تربيت پذيره و اين زيادي شايد خوب نباشه..................................

 

نوشته شده در ۱۴مرداد ۸۶   ....یکشنبه...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/05/15ساعت   توسط مامان دریا  | 

  • و اما.... پسري ما قبلاً بلد بود كه لباشو غنچه كنه و مثلاً از راه دور بوس بفرسته، و اگه مثلاً براي بابابزرگ يا مامان بزرگ در آنسوي خط تلفن مي گفتيم بوس بفرست، گوشي تلفن رو ماچ ميكرد...تازگيها روش بوس راه دورشو عوض كرده ، دستشو رو لباش ميزاره و بعد جلو مياره و خيلي لطيف و دوس داشتني ميگه "بــوس"....
  • چهارشنبه گذشته كه رفتم مهد دنبالش، مامان رامتين هم اومده بود دنبال پسريش...( رامتين الان ۵/۲ساله است و سال گذشته با آرماني هم كلاس بود اما از سال جديد به كلاس بالاتر رفته)...با هم وايساديم به گپ زدن و من در مورد اين موضوع كه اگه پسري رو ببرم به مالزي ، آيا اذيت ميشه يا نه ( آخه رامتين با خانواده اش خرداد ماه يه هفته رفته بود تايلند و من از تجربيات مامانش ميخواستم استفاده كنم كه چه ببرم و چه بكنم كه آرماني اذيت نشه) ...كه يه دفعه آرماني اومد جلو و در حاليكه گوشه مانتو مامان رامتين رو مي كشيد تا ماشينشو نشون بده، مي گفت" خاله، خاله..........." و ديدم كه پسري باز كلمه جديدي ميگه...من كم كم دارم ازش عقب ميمونم حالا اون خيلي چيزا رو ميگه كه شايد من ندونم.....اونايي كه تازگيا شنيدم:" خاله ، آا فيله، فِفِ ( يعني فلفل، لابد مي پرسيد كه ني ني كوچولو رو چه كار به فلفل...داشتم ترشي فلفل مي ذاشتم آخه بابايي اش دوس داره، پسري اومده بود فضولي در قالب كمك به ماماني مثل هميشه... بهش گفتم كه جيزه دست نزن ...فلفل جيز، دهنت اوف ميشه و آرماني ياد گرفته بود ميگفت "فِفِ"..)، آا شيره (يعني آقا شيره)، باشه، پاشو، پايك (پارك)، بَيه ( يعني بعله...تلفن كه زنگ مي زنه، بر مي داره و ميگه بَيه)

 

  • وروجك تازگيا نقطه ضعف مامان رو گير آورده... وقتي پوشك به پاش نيست ، مياد جلوي چشم ماماني به فرم نشستنِ توي دستشويي مي شينه و من يهو ميگم " نه، آرماني... جيش نه، جيش اينجا نه..." و اونوقت پا ميشه و در حاليكه غش غش ميخنده،  ميره و كمي اونطرف تر دوباره همون جور ميشينه و منو نيگا ميكنه و الخ....

 

  • چون پسري تازگيها خيلي شيطون شده و سعي ميكنه از بالاي تخت خوابش پايين بياد و فكر ميكنه سوپر منه ... من و بابايي نگران بوديم كه يه روز صبح پاشيم و سقوط آزادشو بيينيم.....لذا بابايي آخر هفته وقت گذاشت و هم، كفِ تخت خوابش رو پايين برد و هم اينكه دو تا از نرده هاي اونو كه جاش مشخص بود، در آورد و حالا تختش انگار كه در ورودي – خروجي داره...خيلي كيف ميكنه فكر ميكنه خونه اشه ...يه جورايي بهش احساس امنيت ميده ، هر وقتي خوابش مياد با دستش اونو نشون ميده و يك ريز ميگه" تَخ، تَخ"..........

 

  • و اما ني ني كوچولوم يه ماهي ميشه كه اگه نصفه شب بخوام بهش شير بدم، بهش بر ميخوره و دوس نداره چيزي مزاحمه خواب نازش بشه....تقريباً تا اوايل تابستون، نيمه شبا ، بهش 120 سي سي شير ميدادم، مبادا گشنه باشه و اونم ميخورد ولي حالا شبا يكسره ميخوابه (...البته ماماني خوابش به خاطر ني ني خيلي سبكه...كافيه آرماني سرفه اي بكنه، غلتي بزنه و يا توي خواب دنباله مي مي اش باشه...)، و صبحها اگه موقع بيدار شدن احساس گرسنگي بكنه، يك سره ميگه: شير...شير...

 

  • و آرماني از برج ساختن هم خوشش مياد ، لگوهاشو روهم مي چينه و برج مي سازه، و ميگه بُيج...، كوچكتر كه بود (6 تا دوازده ماه)، ماماني برج مي ساخت و پسري متخصص خراب كردن بود و از اين كار خيلي لذت مي برد انگار كه آپولو هوا مي كند... و براي خودش دست مي زد. ولي حالا هم مي سازد و هم خراب ميكند...دنياي ني ني ها واقعاً زيباست....

 

  • چهار تا مكعب هم داره كه روي هر ضلعش عكس يه ميوه، يا شيئ يا حيووني است ( توليد گلدونه ها )...اونا رو روهم مي چينه و برج مي سازه و بعد دور تا دور مي جرخه و شكل هاشو نيگا ميكنه و اونايي رو كه مي شناسه با هيجان ميگه و صد البته اونايي رو كه دوس داره چند بار تكرار مي كنه مثلاً شكل ماشينو كه مي بينه (حتي اگه شكل ماشين وارونه باشه يا هر سمتي... تشخيص ميده) ميگه "بيب بيب"...بعد سيب رو نشون ميده ميگه" سيب" و بعد باز "بيب بيب"، بعد "ماه" ، " ماهي" و باز دوباره "بيب بيب" و... و شنونده هر بار بايد براش تاييد كنه كه بعله بيب بيب....شكل هاي ديگه كه نشون ميده و ميگه عبارتند از:" خِيسي (خرسي)، آقا فيله، بعبعي، دِيخ (درخت)، گُي (گل)، پيشي، سگ،..."

 

  • اولين كلمه اي كه گفت "بابا" بود و حالا برحسب موقعيت گاهي ميگه "بابا" و گاهي باباشو صدا مي زنه "بابايــــــــــــــــــــــــي" و گاهي صدا مي زنه "بابا جي" و بابايي بهش ميگه "بعله، آرمان جي؟".... و اونوقت میگن دخترا بابایی اند و خودشونو برای بابا لوس می کنند......

 

بازم نوشته شده در ۱۳ مرداد۸۶.....

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/05/15ساعت   توسط مامان دریا  | 

...۵ مرداد پسرم به عروسي عمه جونش دعوت بود. به شهر كرد ۵كيلومتري مانده بود ( پليس راه فرخ شهر)، كه جاده را به سمت بروجن پيچيديم... منطقه اي سرسبز با آب و هواي كوهستاني و مردماني خونگرم و شاد، ! چيزي كه از آن در كلان شهري چون تهران نامي برجا مانده ...يك عروسي محلي...شب حنابندان؛ دُهل و سُرنا و حلقه هاي رقص... زنان با لباسهاي رنگارنگ محلي و دستمال هاي رنگي به دست و مردان حلقه هايي تشكيل داده بودند و نام آورترين هايشان در داخل حلقه و رقص با چوب و در همان حال سعي در بيرون كردن رقيبان از ميدان ....آرماني با آنكه خستگي مسافرت روز را داشت از اين همه لباسهاي رنگارنگ و صداي سُرنا به وجد آمده بود و يك گوشه به تماشا ايستاده و گاهي دست مي زد....و روز عروسي ناهار دلچسب و  سپس حلقه هاي رقص ، زنان با دستمال هاي رنگي و مردان نيز در ادامه حلقه آنها و رقص محلي ...و هر از گاهي شليك تفنگي (تير هوايي) به نشانه شادي و آرمان  با شنيدن صداي گلوله سرش را مي چرخاند و به دنبال يافتن تكه هاي بادكنكي، بلند و محكم مي گفت" بات" ؛ (قبلاً نگفته بودم كه پسركم به بادكنك مي گويد:"باد" يا به تلفظ خودش " بات" ، در واقع قسمت اول كلمه بادكنك را مي گويد) و به آرماني تفنگ را نشان  مي دادم كه ببين صدا از اين است، اما آرمان اصرار داشت كه صدايي كه مي شنود صداي تركيدن بادكنك است... يواش يواش مي رفت كه صداي دهل و سُرنا قطع شود و مراسم به پايان برسد كه ديدم تازه پسري ما گرم شده و علاقمند رسم اونجا ... براي خودش دستمال تكون مي داد و ناناي ناناي ميكرد...حسابي خوش گذشت به خصوص كه غير از عروسي چيزهاي ديگه هم مي ديد... مثلاً ديدن حيوونا مثل گوسفند و بز و بزغاله با زنگوله هاشون ؛ ديدن اسب ها و الاغ ها و قاطرها كه البته اين سه تا براي آرماني فقط يه مفهوم داشت و به هر سه مي گفت " اسب"....و ديدن گاو ميش ها براش جالب تر بود با اونا عكس گرفت از وقتي كه از اونجا اومديم از اون كتاب ني ني كوچولوش كه گاو ميش داره، خوشش مياد:« ني ني كوچولو يه گاو داشت ، علف تو باغچه مي كاشت»... آرماني كتاباي ني ني كوچولوش خيلي دوست داره، به خصوص كه وجه اشتراك با پسري من زياد داره... ني ني كوچولو هم مثل آرماني مي مي داره، گربه هارو دوست  داره ، آقا فيله داره ( آرماني به فيل مي گه " آافيله" يعني آقا فيله)...آب بازي رو دوست داره ، يه عالمه بات ( يعني بادكنك) داره، دنبال قند و نمكدونو ، خيلي چيزاي ديگه است و كنجكاو مثل آرماني من...( دست ناصر كشاورز درد نكنه كه اينقدر خوب دنياي ني ني كوچولوهارو مي شناسه و قشنگ به شعر در آورده ... البته نقاشي هاي كتاب هم معركه است و آرماني فعلاً از اونا بيشتر لذت مي بره...)

  • ديروز  صبح كه از خواب بيدار شدم و وقتي از دستشويي بيرون مي آمدم كم مونده بود پسري رو نبينم و زير پام بمونه... بيصدا از خواب پا شده بود كتاب ني ني كوچولو يه گاو داشت رو برداشته بود و اومده بود جلوي در دستشويي نشسته بود و ورق مي زد.... اون جلد از كتاب رو هم كه در اولين شعرش، براي ني ني كوچولو جشن تولد گرفته اند خيلي دوس داره ...صفحه مربوطه رو مياره و بادكنكها رو نشون ميده و پشت سر هم ميگه "بات ...بات... بات..." و شمع روي كيك رو نشون ميده وميگه "شم.. شم..."، و سپس لباشو غنچه ميكنه و مثلاً شمع رو فوت ميكنه...ماماني هم با عكساي تو همون صفحه براش شعر" 5 انگشت... تولد مبارك" رحماندوست رو ميخونه كه انگشت كوچيكه ميگه: كيك بياريم. دومي ميگه: رو كيكمون شمع بزاريم. سومي ميگه: بادكنكاي رنگاورنگ. چهارمي ميگه : خيلي قشنگ، از همه رنگ. و انگشت شست كله گنده ميگه: تولدت مــــــــــــــــــــبــــــــــــــــــــارك.....................

نوشته شده در شنبه۱۳ مرداد۸۶........

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/05/15ساعت   توسط مامان دریا  | 

....از شش صبح پسرک گل مامانی بیدار شده بود٬ یه کم تو رختخوابش وول خورد بعد اومد آشپزخونه٬ تا مامانی بساط صبحونه رو فراهم کنه٬ آب بازی کرد و بعد از خوردن صبحونه رفته بود از لای در اتاقی که عمه اش (عمه جون پسرم از راه  دور اومده و مهمونمون است) در آن خوابیده٬ سرک کشید و مدام می گفت:" عمه٬ دالیییییییییی.........عمه دالیییییییی" و دالی بازی می کرد.......و تو مسیر مهد کودک با صدای ترانه ای که می شنید مثل همیشه همراهی می کرد..........

...کلمه های مرسی٬ بای بای٬ مُمایل ( یعنی موبایل)٬ ماشین ( قبلاْ بیب بیب می گفت)٬ عسل ٬ بده٬ لالا٬ قاقا ( هام  هم به این منظور میگه)٬ فیل ٬ اسب٬ جاشاژی ( یعنی جارو شارژی)٬ خرسی٬ گافی ( به عروسک گارفیلدش می گه)٬ پنیر٬ چا شیین ( یعنی چای شیرین)٬ پارک ٬ تاب تاب و خیلی کلمه های دیگه که الان خاطرم نیست رو میگه....

... برای عملیات از پوشک در آوردن براش دو تا لگن خریدیم یکی برای خونه و یکی برای مهد کودک که همزمان با مریم جون٬ مربی مهدش ٬ آموزش لازم رو بهش بدیم ولی مثل اینکه پول رو دور ریخته باشیم ٬ آخه٬ شازده فقط هفته اول از اونا استفاده کرد...موقع جیش و ... هر کاری می کنیم روی لگن نمی شینه و ترجیح می ده به روش سنتی بدون لگن جیش کنه... یکی از مامانهایی که بچه اش تو مهد آرمانه٬ بهم توصیه کرد که حسادتشو تحریک کنم بلکه از لگن دستشویی اش استفاده کنه....در راستای تحریک حسادت شازده٬ عروسک گارفیلدشو که خیلی دوست داره ولی اگه گارفیلدو روی بیب بیب کوچولوش سوار کنیم ٬ حسودیش میشه و اونو بر می داره و به یک طرف پرت می کنه! نقشه ای کشیدیم: گارفیلد رو در نزدیکی لگن گذاشتم و صدا کردم" گارفیلد٬ گارفیلد بیا ٬ روی لگن ات جیش کن" و گارفیلدو روی لگن گذاشتم. آرمان برو بر نیگا می کرد و من بلا فاصله گارفیلد برداشتم و به کناری گذاشته و گفتم" نه٬ لگن مال پسرمه٬ آرمانی مامان بیا جیش". کمی نیگام کرد و آروم رفت سمت گارفیلد٬ دست گارفیلدشو گرفت و آورد گذاشت روی لگن و گفت:" گافی ٬ جیییش"...این هم از داستان تحریک حسادت نی نی ما... و حالا ما موندیم که با این دو تا لگن٬ چه کنیم....

آخر هفته٬ میریم شهرکرد مراسم عروسی یه عمه دیگه آرمانی....و مامانی تنبل هنوز راه نیفتاده تا گزارشات مصور بذاره....................

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/05/02ساعت   توسط مامان دریا  |