تبليغاتX
Lilypie 4th Birthday Ticker شازده كوچولو
پسری من روز به روز زیادی با دنیای عروسکها قاطی میشه و نمی دونم خودشو به دنیای اونا می بره یا اونا رو به دنیای خودش راه میده....موقع غذا خوردن اش٬ خرسی٬ آقا فیله٬ داینا ( عروسک بارنی اش را میگه)٬ بع بعی و عروسکهای دیگه اش رو میاره و به اونا غذا میده و میگه: هام...یعنی بخورید...و بعد اونا رو روی ماشینی که با لگوهاش ساخته میزاره و میبره گردش و یکی یکی پیاده می کنه و میگه: " خرسی بشین اینجا٬ داینا بشین اینجا..." و شبا پیش خودش می خوابونه و لالایی میگه . گاهی این کارا رو با ماشیناش هم میکنه...و هر روز یکی دو تاشون به مهد می بره و با هاشون حرف می زنه ...حرفهایی که فقط اون می فهمه و عروسک هاش..........

بعضی وقتها٬ عروسکهاشو دعوا می کنه و بعضی وقتها بغلشون میکنه و بوس شون میکنه و بهشون میگه "دوس" یعنی دوست دارم....

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/06/31ساعت   توسط مامان دریا 

بابايي آرمان از اون Perfectionist  هاي روزگار است. سخت گير نسبت به همه كس و همه چيز و هزاران بار بيشتر نسبت به خودش...براي پايان نامه دكتراش خيلي كار كرد و همواره عذاب وجدان داشت كه" نفهميدم آرماني چه جوري ۵/۱ ساله شد"....تو خونه پشت لپ تاپ و آرمان مدام به پر و بال بابايي مي چسبيد.....از پيشي توي Word خوشش مي آمد از تكون دادن دمش، از ليسيدن دستاش و از ميو ميو كردنش......... از آرماني عكس گرفتيم در لحظاتي كه به قول بابايي ، در حال ياد دادن كامپيوتر به بابايي است....به هر جهت بابايي روز هاي بي شماري دوست داشت زودتر به خونه بياد و با پسري بازي كند و نمي تونست و روزهاي بسياري به خونه مي اومد اما مجبور بود تا آخر شب پاي لپتاپ باشه و آرماني با دلخوري نيگاش مي كرد....و روزهاي بيشماري پيش از به دنيا اومدن آرماني....و تز طاقت فرساي.............

و بالاخره بابايي چهارشنبه ۲۱ شهريور، ساعت ۱۳ در دانشكده..... دانشگاه شهيد بهشتي دفاع كرد...  عليرغم استرسي كه داشت ارائه فوق العاده خوبي داشت. آرماني اون موقع توي مهد كودك شايد خوابيده بود...هئيت داوران از كار بابايي خوششون اومده بود...يكي از اونها كه استاد ۷۰ ساله و صاحب نامي در رشته مذكور بود، موقع تبريك به بابايي گفته بود كه تنها دفاعيه اي بود كه در طول سالهاي علمي راضي از جلسه آن مي روم و بابايي احساس مي كرد كه مزد زحماتش را با همين يك جمله گرفته است...نمره اش هم در تاريخ تحصيلات دكتراي دانشكده بالاترين نمره بود.........بابايي مباركت باشه ...

خوش به حال آرماني...بابايي بعد از اين با آرماني وقت بيشتري خواهد گذراند...خدا رو چي ديديد شايد بابايي هر جمعه، پسري رو به كوهنوردي ببره .............

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/22ساعت   توسط مامان دریا 

پانزدهم شهريور ، تقريباً با يك ماه تاخير واكسن ۱۸ ماهگي آرمان را در يكي از درمانگاههاي سعادت آباد زدند....مثل بچه هاي ديگه كمي گريه كرد و بعد تا به خونه برسيم خوابش برد..............تو خونه از نگراني اينكه پايش به علت تزريق واكسن ثلاث درد نگيره، زود بساط حوله و تكه هاي يخ رو آوردم تا ......آرمان تا تكه هاي يخ رو ديد شروع به داد وبيداد كرد كه مثلاً مي خواد يخ بازي كند و مدام مي گفت: " خي بازي"....كمپرس سرد رو بي خيال...شازده كوچولو يخ بازي مي خواد بكند.... و اين بي خيالي گرون تموم شد....تا دو روز ديگه پاي چپش درد مي كرد و لنگ لنگون راه مي رفت.........
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/06/18ساعت   توسط مامان دریا 

...باز كتاب ني ني كوچولو يه گاو داشت و باز شعر "ني ني اسباب بازياش توی اتاق پخش و پلاست.....و باز توجه عميق آرماني.....

اما نه! انگار زيادي همه چيز رو به دنياي واقعي اش راه داده....در كنار شعرهاي ناصر كشاورز، نقاشي هاي زيباي نيلوفر ميرمحمدي است. نقاشي هايي كه اگر از دريچه چشمهاي آرمان نگاه كنم؛ بي ترديد زيباتر و رويايي تر است... اسباب بازي هاي ني ني و اسب اسباب بازي كه ني ني روي اون سوار است.... و آرمان مي گويد:" ني ني؛ پايين....پايين" و سپس پايش را روي صفحه كتاب مي برد گويي مي خواهد روي اسب سوار شود...

عكس خودش را روي ديوار نشانش مي دهم تا فرق خودش و عكس خودش برايش يادآوري شود و سپس ميگم "پسرم اين عكس ني ني و اسباب بازياش است نمي توني روي اين سوار بشي...يه روز مي برمت خونه ني ني كوچولو ...اونوقت....."

ولي "گوشش به اين حرفها بدهكار نيست...بي وقفه مي گويد: ني ني، پايين.....ني ني، پايين....

...نوشته شده در ۲۲ شب ۱۲ شهريور۸۶

+ نوشته شده در  شنبه 1386/06/17ساعت   توسط مامان دریا 

از علاقه مندي آرمان به كتابهاي ني ني كوچولو گفته بودم ...آرمان دو- سه شب است كه كتاب " ني ني كوچولو يه گاو داشت# علف تو باغچه مي كاشت" رو مياره، بعد مي شينه روي پاي مامان و پشتشو مي چسبونه به سينه مامان و كتابو باز ميكنه و ميگه: "بخون" وجالب اينكه شعر " ني ني كوچولو اسباب بازياش توی اتاق پخش و پلاست" رو مياره و مامان ميخونه....شعر كه تموم ميشه، مامان ميره سراغ صفحه بعد، ولي آرماني كتابو ميگيره و دوباره صفحه همون شعر قبلي رو مياره و با انگشت به اون اشاره كرده و ميگه بخون. شعر كه تموم شد ماماني با آب وتاب از شعر ني ني كوچولو يه گاو داشت ..تعريف ميكنه و صفحه مربوط به اونو مياره اما آرمان باز عصباني ميشه و باز شعر قبلي رو مياره و ميگه: " باز" ...يعني دوباره!! و اين "باز گفتن" ها ادامه داره ...پريشب شايد ده باري من و چند باري بابايي اش خوند و تازه شازده وقتي مي خواست بخوابه، همون صفحه كتاب رو آورد و در حاليكه ني ني و اسباب بازي هاشو نيگا ميكرد خوابش برد....... صبح با كتابش بيدار شد و با كتابش به مهد كودك رفت....اونجا هم" مييم جونش" براش چند باري اين شعر رو خونده بود...بعد از ظهر كتابش تو مهد جا مونده بود...شب كتابهاي ديگه ني ني كوچولو رو آوردم ولي آرمان اونو مي خواست...

و امروز صبح وقتي با آرمان وارد دفتر مهد شديم، منتظر بودم مريم جون بياد و آرمان رو بگيره كه ديدم آرمان هيجان زده ، ساحره جون رو نيگا مي كنه و بي تابي ميكنه...خوب كه نيگا كردم تو دست ساحره جون كتاب ني ني كوچولو آرمان بود وتا به خود بيام آرمان رفت و كتابشو گرفت و با شور زياد برگشت به سمت پله ها،( اتاق آرمان يعني اتاق شيرخوارها طبقه بالاست) و از پله ها بالا رفت... مريم جون در حال پايين اومدن بود كه گفتم: " مريم جون بي زحمت براش چند باري بخون"  و آرمان پاگرد پله ها رو پيچيد در حاليكه كتابش دستش بود...

 

نوشته شده در روز دوازدهم شهريور ۸۶ ...........

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/06/17ساعت   توسط مامان دریا 

.......................

....ماماني می خواست بره به مالزي، براي ارائه مقاله در كنفرانسي...از آنجا كه همسرم هم نويسنده ديگر مقاله بود، تصميم گرفتيم خانوادگي بريم...عمه آرماني هم با ما اومد.... ما هشت روز سفر علمی - تفريحی داشتيم......موقع رفتن بيشتر دلواپس آرمان بودم تا ارائه مقاله ام....آمادگي ارائه مقاله را داشتم ... و تنها نگراني ام اين بود كه نكند آرماني اونجا مريض بشه و منِ آشفته از ارائه مقاله ام باز بمانم و....

به جهت اين دلواپسي ها چمدونم را پر كردم از خاكشير، گريپ ميكسچر، عرق نعناع، ترنجبين، شربت سرماخوردگي اطفال، استامينوفن، يك مي مي زاپاس! و چند قلم مشابه ديگر.... و خدا را شكر كه اينها فقط به سنگيني بارم افزودند و آرماني به سلامت رفت و بازگشت و بهش خيلي هم خوش گذشت به جز روز اول رسيدن مان ...كه خاطره تلخ آن هنوز آشفته ام مي كند..................

دوشنبه، 22مرداد با هواپيمايي ايران اير رفتيم...توي هواپيما پسرم كمي بازي درآورد..حق هم داشت هفت ساعت پرواز براي آدم بزرگ هم خسته كننده است چه رسد به يه ني ني ناز نازي........وقتي هواپيما در فرودگاه مالزي به زمين نشست، ساعت حدود ظهر به وقت محلي بود...فرودگاه بزرگ و مدرني بود، و هيچ وجه تشابهي با مهرآباد تهران نداشت  براي رسيدن به قسمتي كه بايستي چمدونهامون را تحويل مي گرفتيم بايد سوار ترني هم مي شديم. آرمان در بغلم كنجكاو و به دنبال شيطنت بود. در داخل ترن دختري چشم بادامي – شايد مالزيايي- با موهاي لخت مشكي و لبخندي نمكين خيره به آرمان مقابلم نشسته بود و سعي مي كرد با لبخند و نگاه با پسري من ارتباط برقرار كند. آخر سر هم طاقت نياورد و يه بوس دورادور براي پسري ما فرستاد...چك گذرنامه....گرفتن چمدونها...مسير فرودگاه تا كوالالامپور زياد بود ولي خسته كننده نبود. اتوبوسي شيك، راحت و خنك و جاده اي سبز و رويايي...بعد از ناهار و تحويل گرفتن اتاقمان در هتل، رفتيم كه من و همسرم ثبت نام خود را در كنفرانس انجام دهيم تا فردا با خيال آسوده درجلسات كنفرانس شركت كنيم و مسير هتل تا كنفرانس را هم ياد بگيريم........... با يک تاكسي از جلوی هتل راه افتاديم............توصيف ماجرا از اين جا به بعد يک تراژدی تمام است .....

داخل تاکسی... ترافيک کوالالامپور و باقی قضايا.....:

آرماني خسته است و خوابش مي آيد دستش به سمت گردنش مي رود چيزي را جستجو مي كند اما نيست ...نگران مي گويد:" مي مي، مي مي" ....اي واي بر من، مي مي در هتل جا مونده...پسري بي تاب و آشفته...ترافيك كوالالامپور....بابايي عصباني ... يك جفت چشم بادامي نگران و دلواپس در آينه ماشين ...حتي باران استوايي آنجا هم نمي تواند آرامش را بياورد....فقط خدا بايد كاري بكند....راننده با لحن سوالي مي گويد:"  Hungry       ؟" و هنوز جوابي نشنيده با دلواپسي اضافه مي كند:"  maybe  " ...و ذهن ات انگار متوقف شده،... پستانك به انگليسي چه مي شود؟.......اينجا با يه ني ني نازنازي.؟....چه شد كه تصميم گرفتي مادر شوي؟  .....مادر؟ كدام مادر؟ كدام همسر؟ تو كجا ايستاده اي؟....آرمانی بی وقفه " می می" می گويد و بی تابی می کند. بی شک اين لغت در ذهن چشم بادامی می ماند و شايد روزی از يک ايرانی ديگر معنی آن را بپرسد. چشمهاي بادامي توي آينه عذابم مي دهد...چه كسي مي گويد هوش از آن ايراني هاست... و من مانده ام نه راه برگشت است... نه پيشرفتی هست...صد رحمت به ترافيک تهران...فقط خدا را در دلم صدا می زنم...آخر من می دانم پسرم چه زجری می کشد....و آرمان, خسته از اين نياز و بی توجهی... با هق هق گريه به خواب مي رود  ...اما چشمهاي بادامي هنوز دلواپس است....و بابايي آشفته تر و دلواپس تر و رنجيده تر......و من هنوز به خودم لعنت می فرستم که چرا "می می" آرمان را در هتل جا گذاشتم...اگر برای همه عمر هم مادر نمونه ای باشم, آيا باز جبران اين بی توجهی ام را خواهد کرد.....سرم وحشتناک درد می کند و آرمان، يه خواب طولاني...حيف كه خاطره آن روز هم جزئي از خاطره مالزي است و به تنهايي با خاطرات هفت روز ديگر برابري مي كند ...شايد بدان جهت كه 7 روز ديگر همه اش خاطرات شيرين و دلچسب بود حتي لحظه ارائه مقاله ام... اما خاطره آن روز تنها  خاطره تلخ بود... و مغز ما شايد واقعاً خاطرات مشابه را زيپ مي كند و براي همين مالزي مي شود دو خاطره....خاطره اي تلخ تلخ و خاطره اي شيرين شيرين ...اما چون اين دو از جنس هم نيست هيچ يك در مغزم حذف نمي شود و هيچ يك ديگري را كم رنگ نمي كند و حتي نمي تواني اين دو را در كنار هم زيپ كني تا بلكه خاطره تلخ فضاي كمي از مغز را اشغال كند.............

نوشته شده در روز پنجشنبه اول شهريور ............

+ نوشته شده در  شنبه 1386/06/17ساعت   توسط مامان دریا 

پسري طبق معمول رفته بود بالاي صندلي و از روي اون مي خواست طبق معمول بره بالاي ميز، يك لحظه تعادلشو از دست داد ولي خودشو كنترل كرد و در همين حين با لحن محكم، آمرانه و مطمئن، به خودش گفت: " نترس!"  ....يك لحظه خنده ام گرفت...بغلش كردم و گفتم : "مگه تو بابايي هستي، خوشمزه؟ ".....آخه، بابايي اش هميشه در لحظاتي كه آرمان از رويدادي ترس دارد مثل روزهايي كه سعي مي كرد بايستد يا اولين گام ها را برداردو ...؛ به او دقيقاً با همين لحن محكم و مطمئن مي گويد: "نترس!" و آرمان، دقيقاً مثل بابايي مي گويد: " نترس" ، آن هم به خودش.....

پس نوشت: البته پدر بزرگش هم با همين لحن، در مواقع خطر مي گويد "نترس" و شايد بابايي از بابايي خودش ياد گرفته؛ همچنان كه آرمان از بابايي خودش.......................

+ نوشته شده در  جمعه 1386/06/16ساعت   توسط مامان دریا 

·         ديروز ۲ ليوان شيرموز براي پسر و پدر كه در حال كار كردن بودند ( پسر با برج سازي و پدر با لپ تاپ)، آوردم. آرمان شير موز خود را با لذت مي خورد و پدر را كه هنوز سرگرم كار بود؛  نگاه مي كرد. يكباره گفت:" بابايي" و بابايي:" جونم"....آرمان: " بابايي، بُخور!"....گفتم مامايي تو"  بُخور" گفتن هم ياد گرفتي... و باز غش غش خنديد...

·        عصر رفتيم پاساژ آرين....آخه پدر و پسر مشتري دائمي شهر كتاب آرين هستند...آرمان، تقريباً از سه ماهگي به اونجا مي رفته، و خانم فروشنده طبقه بالا (كتابهاي كودكان)، با ديدن آرمان لبخند مي زنه و ميگه مشتري هميشگي مونه....از بس به كتابهاي ني ني كوچولو علاقمنده، با اينكه سري كاملشو داره...۷ جلد رو كه در قالب يك كتاب با جلد سخت است ، براش خريديم، به علاوه سري كامل حسني و سه جلد كتاب كه حس بازي قايم باشك در كودك ايجاد مي كنه ...همينطور نوار كاست ترانه هاي ني ني كوچولو....و آرمان مثل ماه پيش اين دفعه هم توي همون طبقه كودكان، با مداد رنگي ها و كاغذي كه گذاشته اند براي خودش خط خطي كرد....( راستي اولين خط خطي هاشو در همين شهر كتاب آرين به تاريخ خرداد ۸۶يادگاري نگه داشتم)

اما آن چيزي كه از ماجراي پاساژ آرين اين دفعه برام به ياد موندني شد ماجراي آسانسور بود...راستش ما هر بار كه گذارمون به اونجا مي افته، آرمان رو با آسانسور به طبقه بالا مي بريم، پسري از آسانسور شيشه اي خوشش مي آد....و هر بار با ايما و اشاره به ما حالي مي كرد كه سوار آسانسور بكنيم ...ولي ديروز به محض ديدن آسانسور از دور با انگشت به اون اشاره كرد و خيلي قشنگ گفت: " آسانسور، آسانسور..."....اونايي كه مامانند مي دونن يه مامان با شنيدن هر كلمه اي براي اولين بار از زبون بچه اش چه كيفي مي كنه و من كه اونقدر ذوق زده مي شم كه حتي وقتي آرمان تو شش ماهگي شروع كرد به "دَ دَ دَ، بَ بَ بَ..." من از ذوق زدگي به همكارهايم بستني دادم....و حالا بعد از يك سال من ديگر كم كم به راستي  عقب مي مانم... و حالا هر روز چندين كلمه جديد مي شنوم...شايد بعد از اين بيفايده باشد كه كلماتي را كه پسرم بلد است بخواهم ليست كنم...چون حتي ديگر خودم هم مطمئن نيستم كه آرمان به راستي چند لغت مي داند...يك سري پازل دو تكه اي از حيوانات وحشي دارد هر روز مرا صدا ميزند: مامايي

مامان: جانِ مامايي

آرمان: مامايي، بازي

مامان: چه بازي بكنيم پسرم؟

و آرمان دو تكه فيل را دستم مي دهد و مي گويد: دُيُست كن (يعني درست كن)

و مامان درست مي كند و آرمان دو تكه تمساح را دستش مي دهد و مي گويد: تمساح...دُيُست كن

و الخ....................

بعد هواپيماشو مياره و ميگه: هاپيا، بالا، هاپيا ، بالا...

و شبها كه مي خواد بخوابه، دوست داره همه چيزايي كه دوستشون داره دورو برش باشه...و گاهي توي تخت براي تكون خوردن خودش جايي نمي مونه و من هر چيزي مي خواد در تختش ميزارم و بعد از اينكه به خواب رفت اونا رو جمع مي كنم و فقط يكي دو خرس و كتاب كوچولوشو مي زارم بمونه....شبها موقع خواب ساعتو نشون ميده و ميگه: سا....ميگم بعله ساعت ميگه وقت خوابه...و آرماني ميگه :خِِيسي و به اون اشاره ميكنه. ماماني خرسي رو بهش ميده و همينطور: اُرده (يعني اُردك)، پيشي، گافي (گارفيلد)، قوي قويي (قورباغه)، داينا ( به عروسك بارني اش ميگه _ به خاطر كتابهاي ني ني تو بهتريني، مامان تو بهتريني، بابا تو بهتريني و ... كه شخصيت اصلي آنها عروسكي به شكل بارني است كه در ترجمه ايراني داينا اومده)، ماشين، باز هم ماشين، باس ، باز هم باس، هاپيا (هواپيما)، و ني ني (كتاب ني ني كوچولوشو ميگه) ... همين جور تختش پر ميشه از عروسكها و ماشين ها و كتاباش....و آخر سر كه خواب به چشمهاش مياد؛ فقط خرس سفيدشو بغل ميكنه و مي خوابه و ماماني بايد چيزاي ديگه رو سر جاشون بزاره....

+ نوشته شده در  جمعه 1386/06/16ساعت   توسط مامان دریا 

 آرماني امروز جمله سازيش را كمي بهتر كرد. براي ماشينش باتري مي خواست. ازش پرسيدم باتري كو؟ دستاشو باز كرد و گفت: "باتري نيست".......

نمي دونم ني ني هاي ديگه چه تصوري از ساعت دارند....آرمان ساعت را با بحث خوابيدن به ياد مياره...يه جورايي رابطه ميان ساعت و خوابيدن در ذهن او وجود داره.....شايد به خاطر اين باشه كه گاهي شبها بهش يادآوري كردم كه ببين ساعت چنده! ديگه بايد بخوابي....و حالا هر وقت شبها بهش ميگم پسرم بيا لالاكنيم، زودساعت ديواري رو نشون ميده و ميگه:" سا"... و يا حتي اگر خودش خوابش بياد، ميگه :" شير" و شيشه شيرش را كه به دستش ميدم دراز ميكشه و شروع به خوردن ميكنه و وسطهاي شير خوردن، يه دفعه كارشو نيمه رها كرده وساعتو نيگا ميكنه وميگه:"سا"......ديروز عصر كه با دختر دايي آيلار بازي مي كرد، ساعت مچي آيلار رو نشونش دادم و گفتم اين چيه؟ گفت "سا"...پرسيدم: سا چي ميگه؟  با عصبانيت گفت: نَه! ....در واقع وقتش نبود و دوست نداشت اون موقع بخوابه...

خاطره جالب ديگه ازش يادم اومد. ماه پيش بود که آرمانی يه چيز خيلی کوچک پيدا کرده بود طول کمتر از يه بند انگشت و خيلی نازک تر از چوب کبريت...مونده بودم که اين چيه که آرمانی دراومد و گفت :" سا"... و خوب که نگاه کردم ديدم عقربه ثانيه شمار ساعت کوچولويی است که آرمانی درب و داغون کرده..........

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/06/12ساعت   توسط مامان دریا 

عصرها كه موقع اومدن بابايي به خونه هست، با آرمان ميريم پشت پنجره، به انتظار رسيدن بابايي و من به پسرم ميگم " الان ماماني تا ده ميشماره، اونوقت بابايي ميرسه" و شروع مي كنم به شمردن و آرمان كوچه رو نيگا ميكنه، بعضي وقتها گربه اي از زير ماشيني پارك شده بيرون مي پره و آرمان وسط شمردن مامان به كوچه اشاره مي كنه و ميگه: "پيشي، پيشي"... و يا سگي رو نشون ميده و ميگه: "هاپو" و اگر كفتري، گنجشكي، كلاغي و هر چيزي از جنس پرنده! ببينه، با هيجان ميگه " قارقار، قارقار!" ... و هر بچه اي چه دختر، چه پسر ببينه، ميگه: "ني ني، ني ني" و هر مردي رو ببينه ميگه" آقا" و هر زني رو ببينه ميگه" خاله"... و ماماني بعد از همراهي با پسر ، دوباره شروع به شمردن ميكنه، تا بابايي سر برسه... و شايد همين ها بود كه فكر مي كردم ، آرمان به شمردن من توجهي نداره؛ تا اينكه ديشب ساعت 19 كه پشت پنجره، به انتظار بابا شروع به شمردن كردم ...

گفتم: يـك

آرماني: دو

هيجانزده شدم اما به روي خودم نياوردم و گفتم: سه.................چهار

آرماني: پنج

گفتم: شش.................هفت

آرماني: هَش

گفتم: نه

آرماني: ده

ديگه نتونستم هيجان و شوقم رو كنترل كنم...بوسش كردم و تو بغلم حسابي فشردم گفتم: "مامايي ، شمردنو كي ياد گرفتي؟"

و آرماني غش غش مي خنديد كه يه دفعه صداي زنگ در خونه بلند شد و پسري با هيجان به سمت در دويد: "بابايي، باباجي..........................."

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/06/11ساعت   توسط مامان دریا