|
|
|
|
|
مهر ماه گرفتاريهاي ماماني اونقدر زياد بود كه نفهميد بيستمين ماه حيات شازده كوچولو بر كره خاكي چگونه گذشت.... ماماني دبير يك سمينار تخصصي يك روزه بود و براي برگزاري آن بيش از يكماه به طور مداوم در گير بود ...سميناري كه در 24 مهر در ساختمان مركزي سازماني كه ماماني در آن كار مي كند؛ برگزار شد. علاوه بر آن، شركت در كلاسهاي مديريت زمان، آمادگي براي سه آزمون ICDL ، كارهاي اداري ديگر و ماه رمضان و كوتاه شدن ساعات كاري و .....باعث شد كه نتوانم مديريت زمان خوبي داشته باشم و بيستمين ماه زندگي پسري را گزارش كنم.............پس مروري مي كنم بر ماه گذشته تا اونجا كه حافظه ام ياري كند.... · پسري ام در بيست ماهگي شيطون تر شده، براي همين مراقبت بيشتر مي خواهد. توي خونه به جاي راه رفتن، مي دود. روي ميز ناهار خوري، تختخواب، و هر جاي بلند ديگر رفته و انگار كه مي خواهد با پاهايش چيزي لگد كند بالا و پايين پريده و "باجيبا، باجيبا" مي گويد ( به گمانم منظورش از باجيبا، "بازي با" باشد ). با هر ترانه شادي بلند شده و مي رقصد و رقص اش آسان است و در عين حال سخت....بي وقفه و جدي دور خود مي چرخد و مست اين چرخش، گويي دارد پرواز مي كند... · آرماني كتابهاي ني ني كوچولوي ناصر كشاورز را كماكان دوست دارد. برايش از شهر كتاب آرين، نوار ني ني كوچولو را هم خريديم و حالا تا در صندلي ماشين ننشسته، مدام مي گويد" ني ني، ني ني" و به ضبط ماشين اشاره مي كند...با ترانه هاي ني ني در ماشين به فكر مي رود گويي داستانها را در ذهنش مرور مي كند و گاهي با بعضي از آنها دست مي زند.... · يكي از شعر هاي ني ني كوچولو، در مورد اشتباهات با نمك ني ني است كه اعداد را به ترتيب نمي شمارد...در صفحه مربوط به آن شعر، عكس ني ني و بابايي اش است و زمينه صفحه پر از اعداد از 1 تا 9 كه نامرتب و به تكرار نوشته شده...بعد از خوندن شعر، اعداد را يكي يكي نشان داده و مي خوانم...و حالا آرماني وقتي آن صفحه را مي آورد اعداد 5 و 6 را يكي يكي پيدا كرده و نشان مي دهد...هزار ماشاء الله، پسرم باسواد شده.... · و آرماني كماكان كارهاي خوشمزه مي كند. تازگيها علاقه به وزنه پيدا كرده، وزنه را بلند كرده و مي آورد جلوي ماماني مي گذارد. روي وزنه مي رود و بعد از مامان و بابا هم مي خواهد خودشان را وزن كنند. به گمانم، فكر مي كند اين يه جور بازي است؟ · آرماني هم مثل بعضي از همسن وسالاش، گاز مي گيرد ولي فقط مامايي رو. بدجوري هم گاز مي گيرد. ماماني هم نگران شده بود كه نكند توي مهد كودك هم ني ني ها رو اذيت كند. از مربي اش پرسيد. ولي مريم جون تعجب كرد از اينكه شنيد آرماني گاز مي گيرد...چون توي مهد هيچكس رو گاز نمي گيرد...به گمانم از عشق زيادي آرماني به مامايي است...بعضي وقتها هم مياد به ماماني ميگه: " مامايي هام...مامايي ...هام" ... · پسري ام در بيست ماهگي علاقه زيادي هم به لگو بازي پيدا كرده...بعد از ظهر ها، به محض رسيدن به خونه سراغ لگوهاش ميره و ميگه : " بُيج ، بُيج" و بعد از ساختن برج انگار كه طرح تازه اي به ذهنش رسيده باشه ميگه: "خَياب ، خَياب" و اونو خراب ميكنه و ساختن يكي ديگه رو شروع ميكنه...وقتي بابايي مياد لگوها رو جلوي بابايي ميريزه و از بابايي درخواست كمك در ساختن " هاپيا (هواپيما)، ماشين، پُل، خونه، پله و خيلي چيزاي ديگه داره....جالب اينكه پسرم بعد از ساختن هر چيزي به خودش "ماشالله" ميگه.... · پازل بازي هم دوست داره...پازل دو تكه اي از حيوونهاي وحشي و اهلي داره ....يك سري هم حيوونهاي جنگلي داره ، آقا فيله با ني ني اش، مامان شيره با ني ني اش، ببري وني ني اش، خرسي و ني ني اش....ولي پلنگه دو تا ني ني داره، يه بار كه حيووناتشو رديف كرده بود و بازي ميكرد بهش گفتم" پسرم، ببين پلنگ دو تا ني ني داره؛ ماماني هم دو تا ني ني داشته باشه؟" زودي يه ني ني پلنگ رو پرت كرد و گفت:"نع"... · يه روز هم دقيقاً لحظه افطار برق مون رفت...آرمان اولش فكر كرد كه مامايي برق هارو خاموش كرده، رفت بالاي صندلي و سوئيچ برق رو زد ولي چراغها روشن نشدند...چند بار امتحان كرد و نتيجه اي نگرفت...رو كرد به ماماني:" مامايي، اوشن...اوشن" ولوستر رو نشون داد. ماماني: "فدات بشم ، برقها رفته، روشن نميشه". ولي آرماني نمي فهميد كه برقها رفته يعني چه؟ و كم كم بي تابي مي كرد و همه را از چشم ماماني مي ديد. ماماني او را بغل كرد و از پنجره، خونه همسايه ها رو نشون داد و توضيح داد كه هيچكس چراغاش روشن نيست...يه آقايي اون دوردورا، يه سوئيچ رو زده و برقها رفته....و آرماني فقط مي گفت:" اوشن...اوشن...". بابايي به دادمون رسيد. و با چراغ قوه بازي!، سايه بازي ! سر پسري رو گرم كرد تا برقها بياد............... · و آخر سر اينكه، حرف زدن پسرم پيشرفت كرده...جمله هاي كوتاه هم ميگه، كافيه جلوي يكي بگم كه ماشالله پسرم شمردن بلده. آرمان زودي شروع مي كنه:" سه، شيش، پنج، نُه، هف، سه، نُه...". غذا خوردنش هم بد نيست شكر خدا؛ تازگيها به مائشير (ماءالشعير)، حليم، جگر ( سيخ رو نشون ميده و ميگه سيخ، جييه)، ژيله (ژله)، اُملت، خامه، عدسي، ميگو، ماهي علاقه پيدا كرده و همه اينها رو ميگه. آخر هفته اي كه گذشت سه تايي( بقول آرمان)، رفتيم به بازايِ تجييش ( بازار تجريش )...آرماني از اينكه اونجا يه عالم چيزاي جورواجور مي ديد خوشحال بود و هر ميوه، سبزي، ماهي، ميگو، و خيلي چيزاي ديگه مي ديد اسمشون رو مي گفت ... · پسرم كماكان به تلويزيون و كارتون و تبليغات تلويزيوني علاقه اي نشان نمي دهد. اما بد جوري به تلفن خونه گير ميده اگر پيغامي رو، روي دستگاه پاك نكرده باشيم بايد روزي ششصد بار اونو بشنويم... اگر اين چيزا رو براي پسرم بخونم...ميگه: " مامايي!، اصل كاريهارو نگفتي...در بيستمين ماه زندگي ام، دو اتفاق مهم تر بود...اتفاق اول مربوط به مامايي و بابايي بود ولي بيشتر من كيف كردم اون هم اينكه، در يكي از اين روزا، سومين سالگرد عروسي مامايي و باباجي هم بود و به من كلي خوش گذشت با مامايي و بابايي عكس گرفتيم، كيك و ميوه خورديم ...شمع روي كيك را هم، من فوت كردم ...اتفاق مهم ديگه كه به من مربوط ميشه ولي بيشتر براي مامايي خوشحال كننده بود؛ اينكه ديگه من پُشَك (منظور پسرم پوشك است) استفاده نمي كنم...مامايي ام خيلي خوشحاله و جلوي همه وقتي از من تعريف مي كنه، ميگه پُوشك مال ني ني هاست و پسرم بزرگ شده ولي من دوس دارم بازم ني ني باشم مثل ني ني به گربه ها آب نبات بدم، اسباب بازيامو توي اتاق پخش و پلا كنم، با مورچه ها بازي كنم و شمع تولد مباركو فوت كنم...شما به اين مامايي ام بگيد كه ميشه هم ني ني بود و هم پُشك استفاده نكرد مگه نه؟ " پيش نوشت: ميگم بايد بيشتر مراقب اين وروجك باشم...ديشب شازده كوچولوي ما فكر كرد چسب رازي خوردنيه و بد جوري تيوب محتوي چسب رازي رو گاز گرفت و با هر دندونش سوراخي ايجاد كرد و ...اوضاع و احوالي داشتيم كه نگو....طفلي خودش بيشتر ترسيد ولي به خير گذشت................. |
||
|
|
|
|
|
به كارهاي غير عادي آرمان عادت دارم… اگر در تلويزيون! دريا، رودخونه، يه بركه كوچولو، شهربازي و هر صحنه مورد علاقه اش رو ببينه ؛ تندي ميره جلوي تلويزيون، با دستش ميز تلويزيون رو مي چسبه و پاشو بالا مي بره و ميگه: " توو، توو...." يعني اينكه مي خوام برم اون تو...داخل دريا يا آب يا شهربازي... اگر كتاب ني ني كوچولو رو بخونم و از يكي از تصاوير كتاب خوشش بياد مثلاً از اون صفحه اي كه شعر حموم داره و ني ني رفته حموم، يا از اون صفحه كه اسباب بازيهاي ني ني توي اتاق پخش و پلاست...باز آرمان زودي از بغل مامان بلند ميشه و يه پاشو بلند مي كنه و روي كتاب مي بره و التماس گونه باز ميگه:" توو، توو..." ماشين پليس اش رو مياره و ميگه :" اوشن، اوشن"....و ماشين وقتي صداش درمياد، درهاي اون اتومات باز ميشه و سربازها ديده ميشند كه فاير، فاير ميگويند... وقتي درهاي ماشين بسته ميشه، آرمان زود پاشو دراز ميكنه به طرف ماشين و ميگه:" توو، توو،..." اما رفتار ديروزش برام غير عادي غير عادي بود... بهانه گيري مي كرد بهش گفتم مي خواي با طاها (پسر دايي)، حرف بزني...رفت گوشي تلفن رو آورد، شماره خونه شون رو گرفتم در حال حرف زدن با طاها بودم و آرمان صداشو مي شنيد كه يه دفعه پسرم بلند شد و با عجز والتماس يه پاشو بلند كرد و روي گوشي تلفن مي آورد و مي گفت :" توو، توو....". |
||
|
|
|
|
|
يكي از كارهاي خوشمزه پسر من اينه كه براي جلب توجه و خندوندن بابا و مامان، هر چيزي كه دستش باشه بر ميداره و به گوشش مي چسبونه و ميگه: " ائــو، بَيـــــه؟" يعني "اَلو ، بله؟" كه مثلاً شازده با تلفن حرف مي زنه. حالا هر چيزي كه به ذهن آدميزادي نمي رسه، به درد خوشمزه بازي آرمان مي خوره. مثلاً عروسك خرسي اش، ماشين كوچولو، خيار، بالش زير سرش، جعبه دستمال كاغذي، لِگو، روسري مامان، كاسه آش خوري اش، گوشت كوب، كنترل تلويزيون، شكلات، آبنبات، و هر چيز ديگه اي كه تصور كنيد؛ بر ميداره و خيلي جدي دم گوشش مي گيره و در حاليكه راه ميره، ائو ، بيه ميگه. و انوقت ماماني ميگه: "خوشمزه، مگه اين تلفنِ؟ " و آرمان غش غش مي خنده... و شيريني اين كارا در اين است كه آرمان، تلفن و كاربرد آن را مثل خيلي از ني ني هاي ديگه مي داند. از وقتي ۷-۸ ماهه بود كنترل تلويزيون رو به طرف تلويزيون مي گرفت تا مثلاً مثل ما، اين وسيله جادويي رو روشن يا خاموش بكنه... و كمي بعد از آن بود كه تلفن يا موبايل را به گوش خود مي چسباند تا مثلاً مثل بزرگترها حرف بزند. و حالا خيلي وقت است كه وقتي دلتنگ بابايي ميشه ومن ميگم الان به بابايي تلفن ميزنم كه زودي بياد و با پسرم بازي كنه...آرمان زودي ميره گوشي تلفن رو برام مياره.... با همه اين اوصاف اين ني ني كوچولوي مهربون ما، دوست داره ماماني و بابايي رو بخندونه و خستگي كار روزانه رو از تنشون بدر كنه. براي همين با هر چيزي كه دم دستش بياد اداي تلفن زدن رو در مياره. چون فهميده كه اين كار مرسومي نيست و ميتونه براي مامان و بابا خنده دار باشه. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 1386/07/05ساعت توسط مامان دریا
|
||
|
|
|
|
|
آرمان: شير، شير ماماني: باشه ، همين الان برات شير ميارم و آرمان دستاشو مقابلم باز مي كنه و ميگه: " بغل، بغل، دوتايي، دوتايي..." و ماماني بغلش ميكنه و ميگه باشه پسرم، با همديگه ميريم شير بياريم. * * * آرمان: پايك، پايك بابايي: باشه پسرم ميريم پارك آرمان: "سه تايي، سه تايي" بابايي: باشه پسرم، مامايي و من و تو، با همديگه ميريم پارك. |
||
|
|
|
|
|
ديروز بعد از ظهر داشتم رنگينك درست مي كردم كه آرماني رفت بالاي صندلي و طبق معمولي شيطوني و ريخت و پاش... به "نكن " هاي ماماني هم هيچ گوش نمي داد. بابايي اش عصباني شد و براي بار اول يكي زد پشت دستش. دستش همين جور رو هوا مونده بود و مردمك چشاش همين جور روي صورت باباش و دست خودش مي رفت و بر مي گشت. دردش اومده بود ولي گريه نكرد فقط با چشاش پرسيد: بابايي چرا؟ من که فقط خوشمزه بازی در میارم که شماها رو بخندونم . .. آره آرمانی انتظار نداشت. پسری من خیلی مغرور است و باورش نمی شد که بابایی دعواش بکنه ...با نگاهش پرسید چرا و رفت پايين...بابايي طاقت نياورد بغلش كرد و بوسش كرد... و من گاهي از خود مي پرسم كه اين پسر ۲۰ماهه زبان چشمها رو كجا ياد گرفته؟ گاهي كه كار اشتباهي مي كند بابايي بهش ميگه" آرمان منو نيگا كن" و آرمان چشماش و به هر طرف بچرخونه محاله كه تو چشماي باباش نيگا كن و اگر هم نگاه کرد٬ در يك ثانيه نيگاش رو بر مي گردونه...با ناراحتي به يه سمت نيگا مي كنه و از نگاههاي بابايي فرار مي كنه...اصلاً نميشه با كلمه ها رفتار اين ني ني رو بيان كرد...فقط مي شود گفت كه آرماني زبان چشمها رو بلده ... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 1386/07/01ساعت توسط مامان دریا
|
||