تبليغاتX
Lilypie 4th Birthday Ticker شازده كوچولو
...پسرکم از پنجشنبه گذشته مریض شده...شبها تب و روزها آبریزش بینی....کمی کم طاقت و غرغرو شده و نق می زنه...پنجشنبه و جمعه گذشته با هم بودیم ولی شنبه با بابایی موند خونه (مامانی مرخصی نداشت!)...حالا کمی بهتر است ولی صبحها که می خوام ببرم مهد٬ یاد خاطره شنبه میفته که با بابایی مونده بود خونه و نق می زنه و میگه: " بابایی بیا...بابایی بیا..." .بهش میگم بریم به پیشی پنیر بدیم ( خوش به حال پیشی های محله مون...تا آرمان رو می بینن٬ بدو پیش آرمانی میان...آخه پسری من پنیرهای مثلثی فرانسوی رو خیلی دوس داره و از اونا به پیشی های محله هم میده و پیشی ها با چه اشتیاقی پنیر رو لیس می زنند که نگو...) و شازده تو دستش دو تکه پنیر بر میداره٬ یکی برای خودش و یکی برای پیشی و  میریم کوچه...وقتی پیشی ها خوردند و دم شون رو تکون دادند و رفتند٬ آرمانی رو به مهد می برم...

اصلا دوست ندارم آرمان تا سن مدرسه رفتن از کامپیوتر سر در بیاره...دوست دارم پسرکم کودکی اش را در کوچه ها با بچه ها بدو بدو کنه٬ دوچرخه سواری کنه٬ با همسن وسالاش بازی کنه دعوا کنه٬ کتک بزنه و کتک بخوره...کتاب بخونه٬ نقاشی بکشه...موسیقی گوش بده ...ولی دوس ندارم مثل بچه های الان همه روزش رو با بازی های کامپیوتری طی کنه٬ یا پای تلویزیون و کارتون ...برای همین نمی خوام زود کامپیوتر یاد بگیره....و از بد روزگار چهارشنبه پیش که به خونه دایی رفتیم٬ آرمانی اتاق پسر دایی طاها رفته بود و طاها وروجک ۱۱ ساله آرمان رو پشت کامپیوترش گذاشته بود ...وقتی وارد اتاق شدم آرمانی با فشار دکمه ای روی کیبورد در حال شلیک کردن بود...حال چند روز است مریضه و نق می زنه...تو خونه میره سراغ کامپیوتر و گریه میکنه و میگه" کامپیتر اوشن...کامپیتر اوشن..." و اگر روشن کنم سی دی تفنگ بازی میخواد و ما هم تو خونه اصلا از این جور چیزا نداریم...وقتی بهش توضیح میدم میگه" کامپیتر ...طایا" ( به طاها میگه طایا...)

باید یه جوری فکر کامپیوتر را از سرش بیندازم...خوشبختانه جایگزین بسیار است...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/29ساعت   توسط مامان دریا 

....آرمانم چقدر بزرگ شده...انگار همین دیروز بود که با چشمهای باز و خیره به نقطه ای نامعلوم و موهای سیخ سیخی! پیچیده لای پتویی نرم در بیمارستان نفت  به آغوشم دادند...عصر روزی که به دنیا آمد چنان هیجان زده بودم که تحمل ماندن بر تخت بیمارستان را نداشتم و در راهروی بیمارستان بی وقفه می رفتم و برمی گشتم...هم اتاقی ام که برای بار سوم دختر خوشگلی به دنیا آورده بود می گفت بگیر بخواب...همین امشب را داری که بخوابی ...تا دو سال دیگر خواب نخواهی داشت...و من همچنان بی قرار بودم و دلتنگ کوچولویی که دیگر در درونم نبود...نیمه شب بود و صدای گریه نوزادی از بخش نرسری نوزادان به گوش می رسید....پرستار را صدا کردم آشفته گفتم...کودک من است گریه می کند مرا می خواهد....و پرستار می گفت بخواب راحت باش کودک دیگری است...و من همچنان دلتنگ او بودم...روز بعد پیش از ظهر مرخص شدم و با بابایی رفتیم خونه...حال مادر را بعد از سزارین می دانید...و من با اینهمه با صدای نفس او و کوچکترین صدای او مشتاقانه بلند می شدم...گویی خستگی معنی نداشت...هر چه بود عشق بود و شیرینی عشق....

سر شیر خوردنش مکافاتی داشتم...دو سه روزی طول کشید تا کودکم بتواند شیر مادر بخورد...اولین بار  کودکم را مادرم شست ولی دفعه های بعد شیرینی این کار را تجربه کردم و کم کم که آرمانم بزرگ می شد یاد می گرفت آب بازی کند و از حمام رفتن لذت بیشتری ببرد...و شیرینی نوزادی آرمانم این بود که شبها خوب می خوابید و روزها دوست داشت هر از گاهی بخوابد و بیشتر بیدار باشد و نگاه کند...ناخن هایش چه زود رشد می کرد و من  ناخن هایش را به وقت خوابش کوتاه می کردم...و هفته پیش وقتی برای اول بار در بیداری و همزمان با حرف زدن و بازی با او٬ ناخن هایش را کوتاه کردم٬ احساس کردم که چقدر زود گذشت....چقدر زود گذشت انگار همین دیروز بود که برای واکسن چهار ماهگی به درمانگاه برده بودمش و کودکم نمی توانست گردنش را بیش از چند ثانیه٬ برافراشته نگه دارد...و کودکی برای واکسن شش ماهگی آمده بود و من می اندشیدم که آیا پسرک من هم اینچنین با گردن صاف خواهد نگریست....و انگار همین دیروز بود که در  صندلی اش می خوابید و من او را به مهد می بردم و امروز صبح وقتی خواستم در صندلی اش بگذارم خودش را لوس کرد که" مامایی٬ جلو...جلو" و من گفتم آقا پلیسه دعوا می کنه...اگه ماشین مون با یه ماشین دیگه تصادف کنه...اگه... و به گمانم می فهمید...راه که افتادم...گفت " مامایی٬ آقایی پول ٬ شیر"

گفتم پسرم شیر برایت گذاشتم...و کمی که رفتم گفت: " مامایی ٬ خامه دوست دالم...آقایی خامه" و من با اینکه صبحانه خورده بود دلم تاب نیاورد گفتم پسرکم هوس خامه کرده و جلوی مغازه آقایی نگه داشتم ...اما به محض ورود نظرش برگشت و گفت " آب نتات"...و من یه آب نبات خوشمزه براش خریدم ...

پله های مهد را بالا می رفت به سمت ماشینم برگشتم اشک در چشمانم جمع شده بود پسرک من چه زود بزرگ شد...دلم برای آن روزها تنگ شده است دلم برای شیوه خاص چهار دست و پا رفتن اش تنگ شده است دلم برای مممم ببببب ...گفتن هاش ....دلم برای موهای سیخ سیخی اش تنگ شده ...برای نگاهی که نمیدانم به کجا بود...دلم برای کودکی که روزگاری در درونم بود و شنونده حرفهای دلتنگی ام ٬ لالایی هایم و سکوتم ....بود تنگ شده... 

دیروز به دیدن مادرم رفتم برای چند روزی به این شهر شلوغ اومده....نسبت به پنج ماه گذشته که دیدمش چقدر شکسته شده...مادرم چه آرزوهایی داشت آیا؟ در نگاهش چه می بینم ...دلتنگی برای کدام روزها...و حسرت داشتن کدام لحظاتی که نداشت....کسی چه میداند....

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/22ساعت   توسط مامان دریا  | 

......چهارشنبه ۱۶ آبان۸۶....بعد از يك هفته ، صبح ساعت 7:30 جلوي سوپرماركت سَن سُون در علامه شمالي توقف كردم ...آرمان با انگشت اشاره به سمت مغازه نشونه رفت و گفت:" آقايي...پول...شير" . گفتم بله پسرم به آقايي پول ميديم و شير مي خريم و آرمان را بغل كرده به سمت مغازه رفتيم...براش نون باگت با خامه  و شير خريدم...نگاهي به نون كرد و گفت:" نون سنگك"....خانمي كه در حال خريد بود خنديد و گفت اين بچه فهميد نون سنگك خوبه و ما نفهميديم...

چهارشنبه ۱۶ آبان ۸۶...شب آرماني را برديم شهر بازي كه در طبقه پنجم اريكه ايرانيان تازگيها ايجاد شده....موتور سواري، اسب سواري، ماشين سواري....

.......پنجشنبه ۱۷ آبان ۸۶.... با آرماني خونه رو تميز كرديم، آشپزخونه را شستيم و رفتيم حموم...توي حموم مامايي با كف دستهاش براي آرماني حباب درست كرد...دستهاي صابوني اش رو از بغل بهم مي چسبوند و يواش از هم مي گشود و فوت مي كرد و آرماني مي گفت:" بازم حُباب"....طولي نكشيد كه پسر هم نقشه اي به سرش زد...نمي دانم چه جوري و چگونه ...ولي نقشه اش جالب بود... آرماني لبهاشو يواش از هم مي گشود و حبابي كه با دهانش ساخته بود را به رُخ مي كشيد....

.....پنجشنبه ۱۷ آبان ۸۶...پسري رو از حموم آوردم بيرون با حوله نارنجي اش...در حال پوشاندن لباسش بودم كه گفت:" هوا سرده..." و ماماني خنديد...پسرش براي اولين بار بود كه كه مي گفت هوا سرده....

......پنجشنبه ۱۷ آبان ۸۶....با آرماني رفتيم خونه ناديا جون...دوست دانشگاهي مامان...دوستهاي ديگه مامان هم دعوت بودند...آرمان اولش خجالت مي كشيد و به مامان چسبيده بود ولي يواش يواش اوضاع بهتر شد ...آرماني به دوستهاي مامان چشمك مي زد، دستشو بالا مي برد، انگشتهاشو نشون مي داد، زبونشو در مي آورد، گوش و بيني و چشم و لُپ و دندون و دهان و...را مي گفت و نشون مي داد و وقتي نوشين مي خواست عكس بگيره و يك، دو...مي گفت آرمان زودي مي گفت " سه"...و بعد با مريم و نيما و پگاه ني ني هاي دوستهاي مامان بازي مي كرد...دست مامانو مي گرفت و مي گفت:" پاشو...اتاق نيما...پاشو ...تختِ نيما..."

.....پنجشنبه ۱۷آبان ۸۶....شب رفتيم ميلاد نور...فقط مي خواستيم در طبقه همكف دو، نمايندگي رولان و سها رو ببينيم ولي عشق پسري به پله برقي باعث شد كه تا طبقه پنجم بريم و برگرديم.....

.....جمعه شب۱۸ آبان ۸۶.... ساعت 9:30 آرماني مي خواست بخوابه...توي تختش و شيشه شيرش به دست...بابايي گفت:" دوسِش دارم قد يه..." و هنوز بقيه را نگفته بود كه آرمان مي مي رو در آورد و گفت:" دُنيا"....خنديديم و گفتيم شب به خير و پسرم براي اولين بار گفت:" شب به خير" و انگار كه داره ميره مسافرت، دست تكون داد و باي باي كرد...ازش پرسيدم لالايي بگم...گفت:" لالايي ...بابا..." و بابايي براش خوند..."آرمان كوچولو...اين مرد كوچك...آرمان كوچولو، توقصه ها نيست... مثل من و تو، اون دوردورا نيست....".....و آرمان، آروم و شيرين به خواب رفته بود....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/08/20ساعت   توسط مامان دریا  | 

۱- رفت با باس : هفته پيش شازده كوچولو كمي مشكل داشت...در واقع نه بيماري ناشي از ويروس بود نه ميكربي...ولي اسهال كمي ضعيفش كرده بود و فقط رژيم غذايي اش بايد رعايت مي شد تا بهبود يابد ...براي همين تصميم گرفتيم كه چند روزي بريم جنوب...وضع نابسامان بليط ....دور هواپيما (به قول آرمان هاپيا) را بايد خط كشيد...بليط رفت مان با اتوبوس جور شد و برگشتمان با قطار....براي رفت نگران بودم آرمان هنوز خوب خوب نشده بود...مجبور بودم براي چند ساعتي از پوشك استفاده كنم و آرمان چون از اين مرحله گذشته، به هنگام دستشويي خبر مي داد و انتظار W.C داشت و مجبور مي شدم بگم "عزيزم پوشك داري ...." . چهار بعد از ظهر چهارشنبه ۹ آبان، اتوبوس از ترمينال جنوب راه افتاد...آرمان از بوق هاي آن هيجان زده مي شد و مي خنديد و مي گفت :"باس، بوق...باس، بوق"...يك ساعتي از پنجره به بيرون نگاه كرد. كمي با مامان و بابا بازي كرد...شير خورد و چرتي زد وبيدار شد...و هوا كم كم داشت تاريك مي شد ...نزديكي قم اتوبوس توقفي كرد. تعويض پسري و بعد از فروشگاه آنجا پسريم ديدن كرد شترها، گربه و سگهاي سفالي را دوست داشت، يه ماشين بنفش رنگ خريدو بعد دوباره راه افتاديم ...چراغ هاي داخل اتوبوس را خاموش كردند و آرمان غُرزدنهاش شروع شد...پسري من وقتي بيدار است از تاريكي خوشش نمياد...بالا سرمان رانشان ميداد و مي گفت"چياغ اوشن...اوشن". چراغ بالاي سرمان را روشن كرديم ولي آقاي راننده ناراحت مي شد...به هر نحو آرماني را سرگرم كرديم تا عقربه هاي ساعت نزديك نه و نيم شد و آرمان پلك هاش سنگيني مي كرد و تازه اول ماجرا بود چون پسري ما عادت نداره در ساعات طولاني توي بغل مامايي بخوابه...يه جاي صاف و نرم ميخواد و خوشبختانه فكر اينجا را كرده بوديم و چهار بليط گرفته بوديم...آرمان روي دو صندلي كنار هم خوابش برد و من وبابايي مدام دلواپس بوديم كه سردش نشه، گرمش نشه، غلت نزنه و بيفته و الخ....و چشمتان روز بد نبيند چهار صبح بيدار شد و در حاليكه همه خواب بودند اتوبوس را روي سر خود گذاشت... گريه مي كرد و مي گفت:" مامايي، بريم خونه....مامايي بريم خونه...تَخ...تَخ(منظورش تختش بود و براي خوابيدن اون رو مي خواست)...مامايي پاشو...پاشو...."و بالاجبار بغل كرده بلند شدم كه به انتهاي اتوبوس برم و آرام شود ولي فريادش بيشتر شد و سمت راننده را نشون مي داد و مي گفت:" اون وري...اون وري...پله...پله..." وروجك يادش بود كه از اونجا سوار شديم و مصر بود كه پياده بشيم....نازش كردم براش حرف زدم از صبحي كه طلوع ميكنه و ميرسيم خونه و مي برمش ديدن آبشارها ...مي برمش رودخونه....و يواش يواش خوابش برد....صبح نزديكي هاي هشت صبح رسيديم به شوشتر...براي آرماني هر چند خسته كننده ولي مسافرت با خاطره اي بود ...

۲- شوشتر: در شوشتر به آرماني خوش گذشت ....چند روزي با مامان و بابا بود ...پدربزرگ و مادربزرگ و عمه ها و عموها كلي قربون صدقه اش رفتند و آرماني هم كلي شيرين كاري و خوشمزه بازي....هر روز صبح از خواب كه پا مي شد، از پشت پنجره بلند مي گفت" سلام آقاجون" و بعد مي گفت" پشت تيت" يعني پشت بام و يكي بايد شازده را مي برد پشت بام براي شيطنت و تماشاي آسمون آبي و كفترهايي كه تو آسمون چرخ مي زدند و روي بام همسايه فرود مي اومدند...يه بار تو آسمون يه بادبادك ديد و مي گفت" هاپيا" فكر ميكنه هر چيزي كه ميتونه بره آسمون ، هواپيما است. شازده كوچولو هر روز مي رفت ديدن آبشارها...آبشارها نزديك به خونه بابا بزرگ است...يكبار برديم لب بندميزون...و آرمان بي توجه به پاييز و سرما مي خواست بره تو رودخونه و يه بازي يادش داديم تا هوس رودخونه رفتن نكنه و اونهم اينكه سنگهاي مدور حاشيه رودخانه را به داخل آب پرت مي كرد و از شالاپ تو آب افتادن سنگ خوشش مي اومد...پسري ما خيلي شيرين ابراز علاقه مي كرد " پشت تيت دوست دالَم" " آبشار دوست دالم" "آقاجون دوست دالم"...هر روز با بلبل ها بازی می کرد به اونا غذا می داد و می گفت: "بُبُل٬ بخون..."....

 ۳- برگشت با قاطار: آرماني به قطار ميگه قاطار و به شلوار ميگه شالوار...بعضي تلفظ هاش تركي است. هرچي باشه، يه رگه اش آذري است...غروب دوشنبه ۱۴آبان  بليط برگشت داشتيم...آرمان از ديدن قطار هيجان زده مي خنديد...وقتي سوار شديم بابايي با آرمان برگشت كه با عمه رويا و عمه ژيلا خداحافظي كنند من از داخل كوپه براي اونا كه بيرون بودند دست تكون دادم و مثلا باي باي...يه دفعه پسري فكر كرد كه من ميخوام با قطار برم و اون بمونه...بدجوري گريه كرد و بابايي زود آوردش پيش ماماني...يه ساعت اول حركت، كار آرماني اين بود كه از پله بالا بره و به تخنهاي بالايي برسه روي اونا شيطوني كنه و به همه جا سَرَك كشيد حتي جايي كه چمدونا رو ميزاريم....و بعد شام كمي با سوييچ كنار تختش روشن- خاموش بازي كرد و خوابيد...صبح به محض بيدار شدن چراغ بالا سرشو روشن كرد و بعد صيحانه رفت توي راهرو قطار بدو بدو كردن و با ماشين كوچولوش بازي كردن...پسرم از قطار خيلي خوشش اومده بود ...وقتي پياده شديم همچنان با هيجان و شگفتي به واگنهاي پشت سر هم قطار نگاه مي كرد و با باي باي كردن به آن، خداحافظي مي كرد...وقتي به خونه رسيديم خواب بود، ساعتي بعد كه بيدار شد؛ از ديدن خرسي و داينا و گارفيلد خوشحال شد...خرسي رو بغل كرد و گفت"دوست دالَم"....

 

پس نوشت: ماماني در اين چند روز مسافرت، فرصتي پيدا كرد و كتاب جنگل واژگون جي. دي. سلينجر را خوند و ميشه گفت كه حسابي افسرده و غمگين شد...دلش براي كورين سوخت براي روياي يازده سالگي اش كه از دست داد...شايد در فرصتي ديگر از آن بيشتر بنويسم....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/08/20ساعت   توسط مامان دریا 

پیش نوشت: این نوشتار نگاهی است به روز سه شنبه ۸/۸/۸۶ و در پایان آن روز به نگارش درامده و همین....

 

... چند روزي است آرمانم كمي مريض است فقط اسهال دارد، ....پسركم امروزصبح كه از خواب بيدار شد؛ عليرغم مريضي اش گفت: "سلام" به همين رسايي و سليسي كه نوشتم و مامايي و بابايي گفتند سلام خوشمزه..و بعد آرماني با بابايي رفت حموم و ماماني رفت صبحانه آماده كنه و وسايل لازم براي مهد كودك رفتن پسري....از توي حموم صداش ميومد :" باباجي، شامپو، شامپو....شونه....صابون....صابون، فرار....صابون، فرار( منظورش اينه كه صابون از توي دستاش ليز ميخوره و فرار ميكنه)...". دوش گرفتن پسري كه تموم شد خوش تيپ شده بود و تا صبحونه را خورد: " مامايي جيش...و دستشویی رفتن و  "سیفونَ٬ سیفون " گفتن ها... .. . توي ماشين گنجشكك اشي مشي....و آرمان با آ كشدار همنوايي مي كرد و مامايي قربون صدقه صداي پسري مي رفت...از پله هاي مهد با كتاب حسني در دست بالا رفت...مامايي سفارشات لازم رو به مريم جون كرد ..قرار بود عكاس به مهد بياد، آرمان هميشه تو مهد برعكس بچه هاي ديگه براي گرفتن عكس گريه نمي كند و جلوي دوربين مي نشيند...ولي حالا پسري كمي مريض است و مامايي مطمئن نيست...براي همين به مريم جون گفتم اگر آرمان نخواست و گريه كرد نمي خواد ازش عكس بگيرين...نمي خوام اذيت بشه....و آرماني اين بار نخواسته بود ازش عكس بگيرند...اينو مريم جون در مكالمه تلفني دو ساعت بعد گفت و به مامايي يادآور شد كه مي مي آرماني چرا تو خونه جا مونده...گويا مي مي ديگر در مهد نداشت  و زينب جون زحمت كشيده براي پسري يه مي مي" بِبي دُر" از همونايي كه آرماني ميخوره براش از داروخانه گرفته بود...بعد از ظهر ماماني زودتر از هميشه دنبالش رفت و چون ماشين رو بابايي برده بود، ماماني تصميم داشت تاكسی از آژانس نزديك به مهد بگيره ...ولي خوشبختانه مامان فرنيا هم همون موقع دنبال دخترش اومده بود كه خونه شون نزديك به ما بود... خواستيم سوار ماشين مامان فرنيا بشيم فرنيا از اين بابت خوشحال بود ولي آرماني با غُر زدن و بي تابي ، بالا و پايين كوچه را برانداز مي كرد و دنبال ماشينمون مي گشت و مي گفت" ماشينِ بابايي، ماشينِ بابايي...." سوار ماشين مامان فرنيا شديم و آرمان با اشاره به ضبط " ني ني، ني ني..." و مامايي:" نوار ني ني تو ماشين خودمون هست مامايي..."و مامان فرنيا، دستش درد نكنه، زحمت كشيد و ما رو به خونه رسوند...آرماني جاي پارك ماشين مون رو نشون داد و گفت" ماشين بابا نيست...ماشين بابايي ....نيست"...آرماني به محض ورود به خونه: " بستني، بستني..." و در حاليكه براش نبات داغ درست مي كردم؛ براش توضيح دادم كه الان برات بستني خوب نيست ...ولي پسري هيچ چيز نمي شنيد و با اشاره به فريزر مي گفت بستني، بستني...بعد ظرفها رو نشون  مي داد و كاسه و قاشق براي بستني مي خواست و مي گفت: "دادُخ، دادُخ...." فكرش را بكنيد اگر مامان و باباي بچه نباشه، كسي مي فهمه كه اين پسر "قاشق" مي خواد؟ ( آرمان بيشتر كلمه ها و فعل ها را درست تلفظ مي كند ولي بعضي رو ديگه خيلي خنده دار و عجيب و غريب تلفظ ميكنه كه به عقل هيچ آدميزادي نميرسه....چند روز پيش رفته بوديم پاساژ سروستان...از همون ورودي با ديدن آجيل فروشي گفت:" آجيل...آجيل...پسته...پسته..." و يه دفعه ديدم ميگه:" دودو...دودو..." موندم كه چي ميگه و با تعقيب انگشت اشاره اش گردو ها را آنسوي شيشه مغازه ديدم و خنده ام گرفت) ...

بابايي اومد و رفتيم مطب دكتر قائم...دكترش رژيم غذايي مخصوص داده شامل حريره بادام، كته ماست، دوغ، استفاده از نعناع يا با دوغ، يا ماست يا چاي نعناع....سوپ با مرغ بدون چربي يا با ماهيچه بدون چربي به همراه برنج، ماش، هويج، سيب زميني.....و يك سري چيزاي ديگه به اضافه شير خشك al 110 كه بدون لاكتوز است به جاي استفاده از شير پاستوريزه كه الان مي خورد و حسابي هم به آن وابسته است.... توي مطب خانم دكتر ، بعد از غُر زدنها و گريه به هنگام معاينه، اومد نشست پشت ميز كوچولويي كه چند صندلي كوچولو پيرامون آن بود و چند جوجه طلايي، لاك پشت، زرافه و وسايل بازي ديگه رو اون بود....با اونا بازي مي كرد و مي مي را خيلي جدي و متفكرانه مِك ميزد.....گفت:" مامايي، آپ پشت ( لاك پشت رو ميگه) اُفتاد" و ماماني لاك پشت رو بهش مي داد...بعد دُم زرافه رو نشون ميده و ميگه" دُم" و همينطور : " گوش، چِش، ..." جالب اينكه دو تا پاي جلويي حيوونا رو "دست" ميگه و دوتا پاي عقبي رو "پا" ....

بعد از تهيه شيرخشك al 110 از داروخانه، به سمت خونه راه افتاديم تو ماشين طبق معمول با نوار ني ني كوچولو حال كرد...تا در ورودي خونه رو باز كردم چشمش در كمد رخت آويز ورودي به چراغ قوه  افتاد ...." مامايي، چِياقِ بابايي" و ماماني بهش داد كه بازي كنه و رفت براش حريره بادوم درست كنه....از چراغ قوه بازي كه خسته شد، كتاب "حسني" به دست ظاهر شد..." مامايي ، حسني بخون....حسني بخون..." و ماماني خوند: "اسفند دونه دونه... حسني كجاس...تو خونه............................تا رسيدم به اونجا كه حسني تو خواب دبده مدادش نوك نداره شكسته....مجال نداد ادامه اش رو بخونم:" مامايي، مداد...نقاشي...مداد...نقاشي...مداد..." البته شازده پسرم هنوز بلد نيست نقاشي بكشه و فقط خط خطي ميكنه....كمي خط خطي كرد.. بعد ساعت مچي بابايي رو از كجا برداشته بود؛ ديدم دور مچش مي اندازه و راه ميره و عين ساعت گويا ميگه :"سائت ۹...ساءَت۹ ...ساءَت ۹...." ( ساعت پسرم هميشه ۹ است)...و بعد رفت ساعت مچي رو به ديوار مي چسبوند گفتم مامايي چيكار مي كني...گفت: " ديوار...ديوار"...بابايي از خوشمزه بازي هاش خوشش اومده بود....با بابايي بازي كردند...با بابايي رفتند آشغال ها ( بقول آرمان: آخخال) رو دم در گذاشتند...بعد پسري شير خورد و چند قاشق حريره بادوم و بعد كتاب بابايي ( افسانه هاي ايرانيان) به دست ، اومد :" مامايي قصه بگو ...قصه بگو" ( يه بار بابايي كه كتاب افسانه هاي ايرانيان دستش بود؛ به آرماني گفت بزرگ كه شدي اين كتاب مال تو هستش...و ارماني كتاب رو از دست بابا گرفت و مامايي شوخي شوخي وقتي آرمان اون رو ورق مي زد قصه شنگول و منگول رو براش تعريف كرد ...حالا آرماني فكر ميكنه اين كتاب مال اونه و توش پر از قصه شنگول و منگول و حبه انگور...).....و بعد مثل يه گنجشك كوچولو گوشه تختش به خواب عميقي فرو رفت...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/16ساعت   توسط مامان دریا 

۱- توپ بنفش عرفان

چون آرمان بيشتر ساعات روز خود را در مهد كودك مي گذراند؛ دقيقاً نمي توانم بگويم كه از چند ماهگي ارتباط با همسن و سالان خود را فرا گرفته؛ اما هر از گاهي چيزهايي مي بينم كه برايم شادي و شعف وصف ناپذيري مي آورد...چيزهايي كوچك اما بسيار انساني .... بعد از ظهرها كه به دنبال آرماني ميروم، در حياط مهد با ني ني هاي ديگه اندكي بازي مي كند تا راضي شود به خانه بياييم. برايم جالب است كه پسرم نوبت را در سرسره بازي رعايت مي كند، زور گويي نمي كند اما حرف زور را هم تحمل نمي كند. دوست دارد استقلال خواهي اش را در بالا رفتن و پايين آمدن از سرسره، چرخ و فلك بازي و غيره بيان كند. اگر اسباب بازي مهد كودك يا بچه ديگري در دستش باشد و بگويم كه مال تو نيست به راحتي آن را پس مي دهد و به خانه نمي آورد. براي مربي اش ابراز محبت مي كند و از آدم هايي كه حس ششم اش به او اعلام خطر مي كنند دوري مي گزيند.....

هفته پيش كه از سرسره بالا رفته بود، دوستش شايان را اون پايين ديد و صدا ميكرد:" شايان، بيا بالا؛ شايان بالا....بيا، بالا..." و براي يه مامان چقدر شيرين است اولين ارتباطات اجتماعي فرزندش را ديدن.... و از اين شيرين تر آن است كه ببيني كوچولويت عليرغم كوچكي، دلي بزرگ دارد و به راحتي مي تواند ببخشد....آخر هفته، بقول آرمان " آقايي" اومده بود براي تميز كردن راه پله هاي خونه مون...  " آقايي" پنجاه و چند سال دارد و هميشه براي آرمان از دو نوه اش عرفان و يوسف حرف مي زند. عرفان بيست و يكم اين ماه دو ساله مي شود و آرمان او را هرگز نديده اما به واسطه صحبتهاي پدر بزرگش، او را مي شناسد...آرمان، بودن عرفان را با تمام وجود حس ميكند و شايد آرزوي ديدنش را دارد...آقايي طبق معمول از عرفان براي آرمان مي گفت از عرفان كه قرار است تا چند روز ديگر دو ساله شود. گفتم " پسرم براي عرفان كادوي تولد مبارك نمي دهي؟ " بدو به سمت اتاقش رفت و توپ بنفش رنگ خود را در يك دست و يه قطعه از لگو-اش را در دست ديگر براي عرفان آورد . آقايي از آرمان تشكر كرد و مي خواست نپذيرد...گفتم خواهش مي كنم كادوي ناقابل پسرم را براي عرفان بپذيريد...ايشان هم كه مرد مهرباني است تشكر كرد و توپ بنفش را براي عرفان برد.....و براي من سوال باقي ماند...آيا آرمان چند سال ديگر هم اينچنين مهربان و بخشنده خواهد بود يا محيط او را از ذات انساني خود دور خواهد كرد....

 

۲- باغ وحش ارم

جمعه چهارم آبان، بقول پسرم، " سه تايي" من و بابايي و آرمان رفتيم باغ وحش ارم...ديدن خود حيوونها و پرنده ها و نه عكس آنها براي آرمان هيجان انگيز بود. شتر ، خرسي؛ ميمون ها، مامان شير ها و بابا شيرها، ماهي ها، مارها، سگ و گربه، گوزن و بز كوهي و حيووناي ديگه....اما پسرم از ديدن بعضي از اونا، ناباورانه به آنها زل مي زد....پسركم شيري عروسكي دارد كه نعره مي زند و آرمان با آن، من و بابايي را مي ترساند و غش غش مي خندد...پسركم انتظار داشت كه پنج شير ماده و چهار شير نري كه مي بيند صدايي، نعره اي داشته باشند اما شيرهاي گرسنه و بي حال ناي بلند شدن هم نداشتند چه رسد به نعره زدن...موهاي سگها و گربه ها و حيوانات ديگه خيلي كثيف بود و انگار سال تا سال اين حيوونا آب به تنشان نمي خورد...دالاني كه براي آكواريوم خزندگان در نظر گرفته شده بود شلوغ و سقف آن پر از تارهاي عنكبوت و گرد وخاك بود و ميش ها و بز هاي كوهي گرسنه هر آشغالي را مي جويدند و البته شايد گرسنه بودنشان تضمين كننده سلامت جاني بازديد كنندگان هم بود، بز كوهي با اون شاخ هاي  عظيم و پيچ خورده اگر سر حال بود به راحتي مي توانست از جايگاه خود به بيرون بپرد...ديدن حيوونا براي پسرم تجربه خوبي بود اما فضاي باغ وحش و حيووناي بي حال در قفس چنان دلگير كننده بود كه با خود فكر كردم آيا بار ديگر آرمان را به اينجا خواهم آورد؟ آيا آرمان با ديدن اين شرايط، اين حيوانات زبان بسته را آزار نخواهد داد و او كه الان با ديدن گربه اي به سمتش مي رود و مي گويد:" پيشي بيا، پيشي دوس...پيشي دوس" يعني پيشي رو دوست دارم....آيا چند سال ديگر هم آرمان اينگونه خواهد بود يا محيط ....

 

۳- ميوه ممنوعه

بگذريم از اينكه بعد از مدتها، در ماه رمضان يك سريال به يادماندني ديديم و خيلي ازما، آن را نفهميديم چرا كه بقول خود نصيريان متاسفانه از ادبيات كلاسيك خود خبر نداريم....اما آنچه در حين ديدن سريال از خود مي پرسيدم اين بود كه آيا اگر بهترين بازيگر هاليوود را مي آوردند مي توانست نقش حاج يونس فتوحي را به اين زيبايي جاودانه كند؟ و پاسخ مي دادم كه البته كه نه....چون شيخ صنعان از آن ادبيات ما و عرفان ماست و نصيريان آن را با تمام وجود دريافته بود و تا نداني تمي تواني...چرا كه عشق حاج يونس فتوحي از جنس ديگري است.... و اما بعد از اتمام سريال و تفسير كارشناسانه!! آن در محيط كار، در جمع آشنايان و خيلي جاهاي ديگر ديدم كه اگر ما هم آن را نگرفتيم، اگر حاج يونس فتوحي را به جاي ستايش، توبيخ كرديم... اگر واكنش ماها منجر به سانسور آن شد، اگر SMS هاي به خبال خودمان با نمك براي آن ساختيم و اگرهاي ديگر....همه از آن رو بود كه شيخ صنعان را، عطار را، عرفان ايراني... را نمي شناسيم....و از خود پرسيدم...كودك من در طول سالهاي كودكستان و مدرسه خود چقدر با ادبيات و عرفان و فلسفه ايراني....آشنا خواهد شد؟ و من چقدر در آشنايي او و احساس نياز او به اين آشنايي مي توانم نقش داشته باشم؟ آيا براي او در دوران كودكي شعر حافظ خواهم خواند...آيا براي او حكايتي از گلستان سعدي خواهم خواند...آيا او منطق الطير را از زبان مادر خواهد شنيد...و آيا او را با قهرمانان شاهنامه فردوسي آشنا خواهم كرد...يا اينكه قهرمانان او تارزان، اسپايدرمن و بتمن خواهد بود و داستانهاي مورد علاقه اش به تَن تَن و هري پاتر ختم خواهد شد؟.....................................................

+ نوشته شده در  شنبه 1386/08/05ساعت   توسط مامان دریا  |