|
|
|
|
|
ساعت ۲۳، شب یکشنبه ۲۵ آذر....عصر من وبابایی از دندونپزشکی اومدیم...خسته ایم...اما پسرک خوابش نمیاد...می گویم مامانی همه خوابیدند بگیر بخواب فردا میریم مهد با نی نی ها بازی...عصر هم می برمت گردش... پسرک چیزی نمی گه و همین طور نگاه می کنه و من فکر می کنم که کاملاً حرف مامان رو درک کرده...دقایقی بعد با لحن جمله خبری، می گوید: "آبتین خوابیده (بهش می گم آره آبتین هم الان خوابیده) مانی خوابیده (و مامان باز تایید میکنه) شایان خوابیده(.................) زهره خانوم خوابیده ( زهره خانوم خدمتکار مهد است....) مان مریم خوابیده ( و مامانی باز تایید می کند.....) سما خوابیده ( سما دختر مریم جون مربی اش است...) امیر علی خوابیده (............) خانوم خطایی خوابیده ( آره عزیزم خانم عطایی هم الان خوابیده...) طایا خوابیده ( پسر دایی طاها هم خوابیده...) آیلار خوابیده (....) مکث و سکوتش طولانی می شود، خوشحال میشم که بالاخره همه رو شمرد و خیالش راحت شد که یه دفعه میگه: " کفترا خوابیدند... پیشی ها خوابیدند.... هاپو خوابیده................ ..................... ........................... ...................... گافی خوابیده ( عروسک گارفیلدش!) ................... فکرشو بکنید من هم خسته کنار تختش, تا می خواهم روی زانوهام تکیه بدم و بشینم ، شازده با لحن جمله امری میگه: " مامانی پاشو..............پاشو!" و مامانی ایستاده، پلک هایش روی هم می افتد که یه دفعه وسط شمردن عالم و ادم که خوابیده میگه :" چشمها ، باز....چشمها، باز!" مانده ایم که اینجا پادگان نظامی است یا چه؛ که شازده این بار با لحن جمله سوالی می گوید:" مامانی، پنجره, ببینم همه خوابیدند؟" ....یکی به داد من برسه..... و این هم یه مکالمه کوتاه تر در نیمه شب چند شب قبل: آرمان: (به صدای کوتاه و آروم) مامان، مامان مامان: ( بیدار شده و از اتاقش به سمت اتاق پسرک می رود) چیه مامانی ؟ من اینجام... آرمان: شیر، شیر لحظاتی بعد، مامانی شیشه شیر را آماده دستش می دهد و پسرک در حال خوردن کمی به خود فرصت داده و میگه: چراغ ، اوشن کن مامانی با تعجب چراغ اتاق رو روشن میکنه(البته همیشه چراغ خوابش روشن است ) آرمان: دستش رو جلوی چشماش می بره و میگه :"چشم، اذیت...خاموش کن" مامان خاموش می کنه و پسرک شیر را خورده و به پهلو برگشته و شیشه خالی را با چشمهای بسته سمت مادر می گیرد: " آمان خورد" مامان: بخواب عزیزم............. یه مکالمه دیگه: پسرک روی میزش ( چون وقتی پوشک استفاده می کرد، مامان روی این میز تعویضش می کرد ...میگم میز تعویض!) نشسته, دست می برد و آباژور را روشن می کند و می گوید:" آباژور اوشن شد. خاموش ، دوباره ( نورش را کم و زیاد میکنه و در یه حالت کم نور میزاره ) خوبه مامان؟ زیاد کردم حالا روی میزش بلند می شود و از قفسه بالای سرش یکی از مجموعه کتابهای پنج انگشت مصطفی رحماندوست رو برمیداره...بهش میگم چیکار می کنی مامانی؟ می گوید:" اِتاب انگشت بخونم" و شروع میکنه ، انگشتهاش رو باز و بسته کردن و کلماتی از یکی از شعرای کتاب گفتن..... بهش میگم : پسرم بابا کجا رفت؟ سرشو از کتاب برمیداره و میگه:" باباجی رفت کوچه آبنتات بخره" بوسش می کنم ومیگم قربون جمله های بلند گفتنت بره ماماییی.... و ختم کلام؛ یه مکالمه کوتاه مامانی و آرمانی در شب شنبه ۲۴ آذر...: مامان: بابایی آرمان رو دوس داره قد یه آرمان : دُنیا مامان: مامانی آرمان رو دوس داره اندازه آرمان: ستاره های آسمون مامان: آرمانی بابا رو دوس داره قد یه آرمان (فکری می کنه و بعد): شُتُر!! جرات نکردم میزان علاقه اش را در مورد مامانی بپرسم.....
****************************** شازده کوچولو مدتی بود منو ماجیما صدا میکرد...دو روز است مامان دریا صدا میکنه....نمی دونم از کجا این عبارت به گوشش خورده و از کجا یاد گرفته....گویی جهانی است اسرار آمیز که با همه شناختی که از آن دارم...هنوز خیلی از زوایای آن بر من پوشیده است....شاید این مکالمات بین من و پسری چیز جدیدی نباشد و همه نی نی ها این مراحل را پشت سر می گذارند ...ولی باید یه مامان بود تا فهمید که یه مامان چقدر از هر پیشرفت جسمی ... کلامی ... فکری... موسیقیایی... بصری ...حسی...فرزندش کیف می کند ...از همان اولین تکانها در درون مادر...تا ...
....و برای همین است که وقتی پسرک از اتاقش صدایم می زند" مامان دریا٬ یه دیقه بیا اینجا..." شگفت زده در آغوش می گیرمش که مامانی قربون یه دیقه گفتنت...اینو کی یاد گرفتی....مادر بودن شاید بخش مهمی از تکامل روحی یه زن باشد...شاید برخی از وبلاگهای مامانا رو خیلی پسندیده باشم...اما تنها اسم بلاگی که برایم فوق العاده و بی نظیر بود وبلاگستان مامان بهار جون بود که : من یه مامانم !
|
||
|
|
|
|
تا بعد..... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 1386/09/27ساعت توسط مامان دریا
|
||
|
|
|
|
|
....پنجشنبه؛ 22 آذر , با آرمانی و بابایی میریم مهد مهستان رو ببینیم... امکانات خوبی داره و خاله سپیده مهربون به نظر میرسه، ولی آرمانی از همان درب ورودی انگار شستش خبردار شده گریه می کنه و به من می چسبه....بهش میگم اومدیم کمی بازی کنیم و بریم ولی آرمانی گریه می کنه و خاله مریم ، خاله مریم میگه...بابایی اعتقادی به امکانات و آموزش نداره...دوس داره آرمانی جایی باشه که محیط شاد و امنی باشه و آرمانی کودکی شیرین و به یادموندنی داشته باشه و به پرورش او پرداخته بشه ...من هم دوس ندارم پسرکم مثل آدم بزرگها بشینه و آموزش ببینه ولی استقبال می کنم از محیطی که در حین بازی و لحظات شاد کودکانه، به آموزش و پرورش و تقویت مهارتهای فردی و جمعی و رشد خلاقیت کودکان پرداخته بشه.......بگذریم............ بعد از اونجا، میریم تجریش ...آرمانی مثل همیشه....:" خودم....آمان میاد....آمان برداره.... اَبو , اَبو (لبو می خواست و براش می خریم) آمان بخوره....برو...برو اونجا...خودم....( وارد مغازه ای می شویم) بُخاری...." به کتری روی بخاری در مغازه اشاره می کنه و میگه:" آب گوش..." میگم مامانی آب جوش...میگه:" آب جوش... (به قوری اشاره می کنه)چایی...٬ داغه٬ گرمه٬ "و دیگر اشیا مغازه را ورانداز میکنه و اسم بعضی هاشونو میگه... و کمی بعد: " جیش دالَم"...مجبوریم دنبال دستشویی بگردیم، توی این بدو بدو شازده کماکان گیر داده :" نه، آمان راه بره، نه، برو، خودم، برو اونجا، ..." بعد از دستشویی رفتن، توی محوطه امامزاده صالح، خانومی خرما تعارف میکنه، دو تا بر میدارم و هر دو را آرمانی می خوره و باز میگه:" خویما، خویما..." بابایی براش خرما می خره, ...دو تا قاشق چوبی می خرم آرمانی گیر داده به اینکه قاشق چوبی رو گاز بگیره... به یه مانتو فروشی میریم مامانی میخواد مانتویی رو پُرُو کنه..آرمانی با من میاد اتاق پُرُو....میگه:" آسانسور...آسانسور" ...توی مانتو فروشی، لابلای مانتوها قایم میشه...فکر میکنه یه جای خوب برای بازی قایم باشک پیدا کرده...به اتاق خیاطی سَرَک میکشه، آقای خیاط لام تا کام حرف نمیزنه، فقط مثل یه ماشین کار میکنه. میرم از اتاق بیارمش...کنجکاو به چرخ خیاطی نگاه میکنه یواشکی میگم اون چرخ خیاطیه اون هم آقای خیاط...برای تداعی معانی بهش میگم مامانی اون آقا همون آقای درزیه...براش یواش می خونم: آتیش و دادم به زرگر، زرگر به من قیچی داد، قیچی رو دادم به درزی، درزی برام قبا داد..." ...به زور از لابلای رگال های مانتو و پالتو بیرونش میارم ...جلوی درب ورودی مغازه ها دوست داره خودش!! از پله ها بالا بره، روی جدول حاشیه خیابونا راه بره, جلوی مغازه ای دولا میشه و انگشت اشاره اش رو توی سوراخ قسمت پایین درب مغازه که برای قفل کردن است فرو میکنه....مطلقاً بغلم نمیاد و از بس عجله داره، نمیزاره بند کفششو رو محکم ببندم...دوسه باری کفشش درمیاد و پاش میکنم و هنوز بند کفشو محکم گره نزده ام که میره.... به هنگام عبور از عرض خیابون به زور بغلش می کنم...با آرمانی بیرون رفتن مکافات خاص خودشو داره...هر چی بهش بگم می فهمه ولی بیشتر مواقع مخالفت می کنه و نع میگه. حس می کنم وجود خودش رو اینجوری به رُخ میکشه...روانشناسی نمی دونم ولی احساس مادرانه ام بهم میگه کاراش طبیعیه و آرمانی یکی دو ماه دیگه آروم تر از این میشه...و خسته نمیشم چون فکر می کنم این خودم خودم کردنهاش، لجبازی هاش، و به دنبالش دویدنها... می ارزه که اون تجربه خودشو داشته باشه...و شناخت خودشو از بازار تجریش..........حلیم می خواد میریم حلیم و آش رشته می خریم...موقع خوردن حلیم باز هم، از نگاه دیگران!! آرمانی اذیت میکنه : "آمان بخوره، برو حیاط، نه، آب می خوام، پایین، پایین، می می پیدا ...." از صندلی اش پایین میره، پشت ستون روبروی ما خانوم خوشگلی تنها برای خودش حلیم می خوره و آرمان رو می پاد.....کسی چه می دونه اون خانوم به چه فکر میکنه... آرمانی رو به هزار زحمت از اونجا میارم بیرون ...بابایی به یه مغازه لوازم جانبی کامپیوتر میره، میخواد هدسِت بخره...از اونجا هم پسرک را با گریه و زاری بیرون میارم، بغل میکنم..سعی داره از آغوشم بیرون بیاد، به زحمت کنترلش می کنم....جلوی مغازه ای که پیراشکی می فروشه...میخوام براش پیراشکی بخرم که چون منوط به تهیه فیش است و صفی ...منصرف میشم...به حد کافی بابایی از دست من و آرمانی عصبانیه....به طرف پارکینگ میریم از کنار جوی آبی که آب به شتاب از آن می گذرد، رد میشیم٬ پسرک آن را نشون داده و می گوید:" رودخونه...رودخونه!" به پار کینگ میرسیم سوار ماشین می شوم ...وای خدای من! لنگه کفش پسَرَک نیست...بابایی عصبانی تر است...آرمانی رو بغل می کنم و مسیر رو بر می گردم...دو بار، سه بار ولی اثری از لنگه کفش نمی بینم. بابایی براش از فرانسه آورده بود...کفش فوق العاده ای بود ...تصمیم داشتم برای بچه بعدی هم نگهش بدارم...پسرک در رفت و آمد جستجوی لنگه کفش٬ در آغوشم به خواب می رود و لنگه کفشش پیدا نمی شود....بابایی پشت چراغ قرمز منتظر است و عصبانی...سوار ماشین می شوم...احساس یاس و نومیدی می کنم...احساس دست و پا چلفتگی...احساس خنگی و استرسی بی پایان...و چه اخلاق گندی دارم سالیان پیش ،یک بار در خیابان معراج به سمت سازمان نقشه برداری می رفتم که ساعت مچی ام افتاد و گم شد ...هنوز بعد از سالها وقتی طول خیابان معراج را طی می کنم چشمانم زمین را ، چمنهای بلوار را و خیابان را به دنبال ساعتم می کاود...و می دانم هر بار که به تجریش بروم چشمانم لنگه کفش پسرک را در هر سو جستجو خواهد کرد...........................یکی در درونم می پرسد اگر در شلوغی بازار پسرکی را که به دنبالش می دویدی؛ گم می کردی................................... حتی اندیشیدن به آن دردناک است...شاید گوشه ای از بازار تجریش محل زندگی ام می شد تا ابد............................................................... |
||
|
|
|
|
|
....پنجشنبه؛ 15 آذر...مجبور شدم برای انجام کارهای بانکی و غیره، آرمانی را دو ساعتی مهد بزارم (اصولاً پسرم پنجشنبه ها مهد نمی ره)... ماشین ، دست بابایی بود. لذا ساعت ۱۲که به دنبال آرمان رفتم، بدون وسیله نقلیه شخصی! بودم ...این جور مواقع اصولاً به مهد می گم که به یکی از آژانس ها زنگ بزنند ولی اون روز چون می خواستم یه سر خونه برادرم در علامه جنوبی بروم؛ فکر کردم راهی نیست و حالا آرمانی هم بزرگ شده...پس می توانیم پیاده بریم....یه روز سرد پاییزی با آرمانی از خیابون چهاردهم علامه شمالی تا خیابون بیست و هشتم علامه جنوبی.....پسرک حاضر نبود بغلم بیاد...می گفت" آمان....آمان میاد...." و قدم ها رو جدی برمی داشت حتی وقتی به پله هایی در پیاده رو می رسیدیم، حاضر نمی شد که مامانی کمکش کنه و می گفت:" آمان...پله..."...تا به جلوی مرکز تجاری علامه برسیم لُپهاش گل انداخته بود...پله های مرکز تجاری رو بالا رفت و اشاره به ماشینی که آنجا بود...داخل آن نشست ولی ماشین کوچولو برای حرکت و ایجاد حس ماشین سواری برای آرمانی نیاز به یه سکه بیست و پنج تومانی، انهم از نوع قدیمی! داشت....ولی ۲۵تومانی پیدا نمی شد...وقت ظهر بود و بیشتر مغازه دارها هم نبودند و هر کس هم بود ۲۵تومانی قدیمی نداشت...پیرمردی وارد پاساژ شد وقتی آرمانی را آماده رانندگی دید دست در جیب کرد و سکه ای در دستگاه انداخت ولی ماشین کوچولو تکان نخورد. گفتم از اون قدیمی ها لازم است...و نداشت...و نمی خواست آرمانی را نا امید کند برای همین یه سکه ۵۰ تومانی انداخت شاید به کار بیفتد ولی آنهم فایده ای نداشت....به آرمانی گفتم که پول این ماشین رو نداریم و پسرک به راحتی قانع شد و باز از پاساژ بیرون آمدیم و پیاده....پسرک چه کیفی می کرد وقتی نسیم سرد پاییزی صورتش را نوازش می کرد ولی از همه جالبتر برایش پل هوایی بالای نیایش بود... از میان نرده ها، دقایقی ماشینها را که به شتاب از آن زیر در اتوبان نیایش رد می شدند؛ نگاه کرد و بعد به سرعت و به حالت دویدن و در حالیکه اَ اَ اَ اََََََََََََََََََََََََََََََآآآآآآآآآآ کشداری فریاد می کرد؛ طول پل هوایی را پیمود.....از جلوی پاساژ طوس که می گذشتیم براش یه پولیور آبی و یه کلاه سرمه ای خوشگل خریدم...به خیابان بیست و هشتم که پیچیدم گویی خستگی را تازه حس کرده باشد دستها را باز کرد :" مامان بغل........." و در آغوشم با دست نشان داد :" خونه طایا..." |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 1386/09/24ساعت توسط مامان دریا
|
||
|
|
|
|
|
شب اول: آرمان: مامان قصه بگو... مامان: بذار یه قصه خوشگل برات از کتاب بخونم (و اولین قصه افسانه های صبحی را می خواند): یکی بود، یکی نبود، سر گنبد کبود، پیرزنه نشسته بود، اسبه عصاری می کرد، خره خراطی می کرد، سگه قصابی می کرد، گربه هه بقالی می کرد، شتره نمدمالی میکرد، موشه ماسوره می کرد ، بچه موش ناله می کرد، پشه رقاصی می کرد...فیل اومد آب بخوره افتاد و دندونش شکست. داد زد آی نه نه جون! دندونکم، از درد دندون دلکم! اوستای دلاک و بگو، مرد نظر پاک و بگو، تا بکشد دندونکم، تا بره درد از دلکم. شب دوم: آرمان: مامان قصه بگو... مامان: از کتاب بخونم... آرمان: اِتاب نه...اینجوری بگو... مامان فکری می کند و شروع می کنه یه افسانه آذری رو براش گفتن ....یکی بود، یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود... زیر گنبد کبود؛ خاله پیرزنی زندگی می کرد که یه گوساله داشت یه روز سرد زمستون، خاله پیرزن ، گوساله اش رو می بره لب چشمه آب بخوره که.... آرمان: افتاد و دندونش شکست! و به پهلو برمی گرده و لالا.................... شب سوم: آرمان: مامان قصه بگو... مامان: الان برات یه قصه خوشگل می خونم و شروع می کنه قصه اول افسانه های صبحی را یه بار دیگه می خونه ...و چون پسرک هنوز بیدار است مامانی سراغ قصه دوم میره...دویدم و دویدم، سر کوئی رسیدم دو تا خاتون رو دیدم یکیش به من آب داد، یکیش به من نون داد، نون رو خودم خوردم، آب رو دادم به زمین، زمین به من سبزه داد، سبزه رو دادم به بزی، بزی به من پشکل داد، پشکل و دادم به نانوا، نانوا به من آتیش داد، آتیش رو دادم به زرگر، زرگر به من قیچی داد، قیچی رو دادم به درزی، درزی به من قبا داد، قبا رو دادم به ملا، ملا به من کتاب داد، کتاب رو دادم به بابام، بابام دو تا خرما داد، یکیش رو خوردم کرمو بود، یکیش رو خوردم تلخ بود، رفتم به بابا گفتم، یک خرما دیگه خواستم، زدم تو کُلام، کُلام افتاد تو باغچه، سرم پرید تو طاقچه، رفتم به خانه ی قاضی، جستم سه تا نیم غازی، یکیش رو دادم به پنبه، یکیش رو دادم به دنبه, یکیش رو دادم شکنبه, آتش به پنبه افتاد، گربه به دنبه افتاد، سگ به شکنبه افتاد، پیرزنه اونجا بود، کرری به خنده افتاد.... آرمانی هنوز بیدار است...پس مامانی یه بار دیگه دویدم و دویدم رو می خونه....دو بار دیگه...سه بار دیگه..... آرمان: نونوا ، آتیش...نونوا ، آتیش....بازم... مامانی: دویدم و دویدم.....الخ آرمان: نونوا، آتیش.....بازم و حالا پسرک نه تنها خوابش نمی بره که با مامانی همراهی می کنه و یه بار دیگه....یه بار دیگه...و ...بار آخر مامانی وقتی به اونجا می رسه که بابام دوتا خرما داد، به قصه خاتمه میده، قصه ما به سر رسید، کلاغه به خونه اش نرسید... آرمان: نه، خویما، تلخه....خویما، تلخه... مامان: آرمان، ببین ساعت چنده! وقته خوابته... ساعت 22:30 است اما آرمانی میگه: ساعت نُه....ساعت نُه..... ....................... شب چهارم: آرمان: مامان، قصه بگو.... مامان کتاب افسانه های صبحی رو میاره که براش بخونه. آرمانی می بینه و میگه: "آرمان اِتاب بخونه....آرمان اِتاب بخونه..."و کتاب رو از دست مامان می گیره...توی تخت٬ کتاب رو داره ورق می زنه...مامانی همینجوری شروع می کنه به گفتن مثلاً قصه ای....یکی بود، یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود...زیر گنبد کبود پسرک مهربونی بود که آرمانی نام داشت...بابایی اش دوسش داشت قد یه ... آرمان: دُُنیا! مامان: و مامانیش دوسش داشت اندازه ... آرمان: ستاره ها! مامان: آرمانی قصه ما خیلی مهربون بود...صبح ها که مامانی میرفت اداره، آرمانی کیفشو برمی داشت...توش پُرتقال ( آرمانی میگه پُرتاتال) می گذاشت، کتاب نی نی کوچولو، حسنی، نی نی وولکی.....شیر و کیک می گذاشت....میرفت مهد تا با دوستهاش کیک بخوره... آرمان: نه، حلیم....حلیم بخوره.... مامان: باشه... بازم حلیم می خرم که آرمانی با دوستهاش بخوره....آرمانی و دوستهاش؛ شایان، مانی، امیر علی کپله ... آرمان: آبتین.......نهال.... مامان: آره ... حلیم بخورند، کتاب بخونند...توی استخر توپ برند...لِگو بازی کنند..خاله مریم براشون قصه شِرِک و فیونا رو بگه...بعدش وقتی کار مامان ها تموم شد؛ میرند دنبال نی نی هاشون...مامان مانی میره پسرشو ببره خونه...مامان نهال هم....مامان ..............................آرمانی هم میاد خونه تا با بابایی برند گردش...قصه ما به سر رسید، کلاغه به خونه اش نرسید....از آسمون سه تا سیب افتاد یکی برای بابایی، یکی برای مامانی، یکی هم برای آرمانی! آرمان: اِکی برا آبتین! مامان: باشه یکی هم برای آبتین. آرمان: اِکی برا شایان! مامان: باشه یکی هم برای شایان...حالا شب به خیر، بخواب پسرم.... آرمان: اِکی برا مانی.............. مامان: باشه آرمان: اِکی برا خاله مریم مامان: باشه آرمان: اِکی برا سما.... ................................ ای بابا! یکی نیست بگه بیکار بودی به سبک افسانه های آذربایجان با افتادن سیب تموم کنی.........................
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 1386/09/18ساعت توسط مامان دریا
|
||
|
|
|
|
|
آن روز سرد زمستانی که برای به دنیا آمدن آرمانی به بیمارستان نفت رفتم٬ شاید اول بار بود که دلم برای افرادی با شغل خاصی سوخت...متصدی آسانسور فقط مجوز عبور افراد را می گرفت و شماره طبقه مورد نظر را می زد....فکر کردم چه کار وحشتناکی...صبح تا غروب بدون دیدن آفتاب و باد و باران....بدون همصحبتی و حتی بدون لختی فرصتی که به چیزی فکر کنی ....تنها در آسانسوری بالا و پایین بروی...احساس سرگیجه و حالت تهوع بهم دست داده بود روزها گذشت ...تا اینکه آرمانی چهار ماهه را به مهد بردم ...کمک مربی مهد که گویا الهام نام داشت٬ تازه از آن مهد رفته بود و به دنبال کمک مربی دیگری برای همراهی مریم جون در اتاق شیرخوارها بودند....افرادی می امدند ولی نمی ماندند...حتی غنچه خانوم هم که زن سرایدار خانه ای در آن نزدیکی بود ٬ دو روز بیشتر طاقت نیاورد.....تا اینکه زنی بیست و هفت ساله که دست پسرکی دو ساله را گرفته بود آمد و ماند.....فاطمه خانوم سفید روی و مهربان و کم حرف بود...خجالت می کشید مثل مریم جون به آواز و بلند برای نی نی ها لالایی بخواند...ولی مهربان بود دست نی نی کوچولوها را می بوسید و به آنها غذا می داد پوشک شان را تعویض می کرد با آنها بازی می کرد ....و در این میان برای پسرک دو ساله او ٬ احسان که حالا ده دوازده رقیب پیدا کرده بود روزها سخت می گذشت....پسرک ناسازگاری می کرد و گاهی خود را به مادر می چسباند....پدرش در کار بنایی بود و در تهران فامیل نزدیکی نداشتند....فاطمه خانوم از ۷ صبح تا ۵ بعد از ظهر با ده دوازده بچه زیر دو سال سر و کله می زد و خیلی کارهای دیگر..... و به کودکش در حد نی نی های دیگر توجه نمی شد در حالیکه بابت حضورش با مادر از حقوق ناچیز مادر کم می شد.....مادر خسته از کار منزلش و با توجه به نوع کار همسرش شبها چه بسا دیر می خوابید و صبح ها زود بیدار می شد تا از فرحزاد خود را به مهد کودک برساند.....یک بار کودکی٬ ماشین اسباب بازی اش را به مهد آورده بود احسان کوچولو آن را برای بازی برداشت و آن نی نی گریه کرد و ماشین خود را خواست....فاطمه خانوم ماشین نی نی را به او پس داد در حالیکه کودک خودش گریه می کرد و از آن می خواست.....فردای آن روز برای احسان اتوبوس اسباب بازی خریدم که با آن سرگرم بود....ماه رمضان که آمد...فاطمه خانوم کم حرف تر و غمگین تر شده بود....فکر می کردم شاید به خاطر روزه داری و کم آوردن انرژی باشد ....تا اینکه یک روز صبح که آرمانی را برده بودم فاطمه خانوم با چشمان نمناک در حال خداحافظی با مریم جون و بقیه بود....گفتند هزینه زندگی در تهران برایشان بالاست....دارند می روند به زابل برای همیشه....انجا همسرش کاری پیدا کرده....و زابل اینچنین شد شهر فاطمه خانوم برای من....شاید اگر روزی گذارم بیفتد از رهگذران بپرسم آیا زنی سفید روی و مهربان می شناسید که نام پسرش احسان باشد....و او بدون اطلاع قبلی و بدون چشم داشت کمکی از دیگران رفت و من هر گاه نام زابل می شنوم می اندیشم که الان احسان چه می کند...آیا اتوبوسش را هنوز دارد....ایا فاطمه خانوم انجا کاری پیدا کرده یا در چار دیواری خانه ............ بعد از او٬ زینب آمد....دخترکی بیست و پنج ساله و سبزه و با نمک که می ترسیدم آرمانی را به او بسپارم چون تجربه مادری نداشت...ولی او به زودی همه چیز را از مریم جون فراگرفت و آرمانی به اندازه مریم او را دوست داشت... نامزد زینب٬ علیرغم لیسانس حسابداری٬ با پرایدش در یک آژانس کار می کرد....آنها می خواستند روی پای خود بایستند...و هر دو به سختی و در توان خود کار می کردند اما هنوز چاله های زندگی نیمه پر هم نشده بود ... بالاخره اواسط تابستان امسال با کرایه جایی در فرحزاد زندگی مشترک خود را شروع کردند...بلافاصله بعد از شروع زندگی زینب یک آنفولانزای سخت گرفت...بعد در سانحه تصادفی دایی و زن دایی و پسر خردسال دایی اش را از دست داد....و همزمان با اینها یک حاملگی کاذب که باید با کورتاژ خاتمه می یافت ....و مسائل مادی زندگی تازه شکل گرفته بماند......تا اینکه یک روز از آرمانی که حالا حرف می زند شنیدم:" سینب اَفت..." گفتم کجا رفت مامانی....زینب کجا رفت .... وآرمانی فقط شنیده اش را باز گو می کرد..."سینب اَفت...."....و آرمانی چه می دانست که زندگی فقط لبخند نمکین و مهربان سینب نیست....زندگی فقط بوسه های فاطمه خانوم بر دستش نیست....زندگی مهربانی ها و لالایی گفتن ها و بازی کردنهاو مراقبتها و.... بوسه های محکم مریم جون بر گونه هایش نیست...زندگی .....
شاید هنوز زود باشد که آرمانی بداند که با ۷۰ هزار تومان در ماه و سرو کله زدن با ده دوازده نی نی مثل خودش نمی توان چرخ زندگی را چرخاند....شاید هنوز زود باشد که آرمانی بداند که گاهی برای به دست آوردن فقط ۷۰ هزار تومان باید حتی به متصدی گری یک آسانسور تن داد.... یک هفته بیشتر است که از آرمانی می پرسم : سینب اومد؟ و آرمانی می گوید:" هنوز نه!.................... سه شنبه گذشته که ماشین نداشتم با ماشین یکی از همکاران تا زیر پلی در نیایش که به بلوار فرهنگ راه داشت رفتم...از انجا پیاده بلوار فرهنگ را تا مهد طی می کردم و با خود می اندیشیدم که چرا نبایستی مریم ها و سینب ها و فاطمه خانوم ها بدون دغدغه های مادی و نگرانی های مادی زندگی٬ مراقب نونهالان ما باشند...مگر نه اینکه این نی نی ها آینده این جامعه اند....به جلوی نانوایی در نبش خیابان هیجدهم منتهی به بلوار فرهنگ رسیدم روی مقوایی که بر درب نانوایی چسبانده شده بود جمله ای توجهم را جلب کرد..." به یک خدمتکار تمام وقت برای کار در مهد کودک نیازمندیم" زیر جمله مربوطه نام مهد نیامده بود٬ ولی شماره تلفن مهد پسرم بود.................... |
||
|
|
|
|
|
آرمانی تازگیها بدون حضور مامانی با بچه های دیگه بازی میکنه...قبلا هر جا که می رفتیم دست مامانی رو می گرفت و می گفت" پاشو...اتاق نیما....پاشو اتاق طایا..." ولی حالا با بچه ها ساعتها بازی میکنه و فقط به هنگام گرسنگی و خواب سراغ مامایی رو می گیره...البته کماکان تو خونه دوست داره مامایی در یک شعاع خاصی در دیدرس او باشه تا بازی کنه...
دیروز به هنگام برگشت از مهد٬ بهانه گرفت که "جلو ...صندلی جلو...." و نمی خواست در صندلی خودش بنشیند...به زور! در صندلی اش گذاشتم و زودی راه افتادم برای آروم کردنش دست بردم تا نوار کاستی را که ترانه ای غمگین به زبان روسی می خواند در بیاورم و نوار مورد علاقه پسری را بزارم که در میان گریه هاش گفت:" نی نی چوچولو نه...نی نی چوچولو نه....خانومی...خانومی!" خنده ام گرفت از این ذوق موسیقیایی پسرم!! بی گمان به بابایی رفته... فکر نکنید که پسری ما فقط در چیزهای هنری و مثبت استعداد دارد. نه! آرمانی مستعد یاد گیری هر چیزی است ...همین پنجشنبه مهمون داشتم ...نمی دانم این وسط بچه کدوم به اون یکی گفته کوفت! و حالا آرمان چپ و راست راه میره و با تاکید و تشدید میگه " کوفت!" و می خنده ...برای منحرف کردن ذهنش میگم کوفته می خوای پسرم برات درست می کنم ...میگه " نع . کوفت!" ...ما هم ئسعی می کنیم بی توجه باشیم تا یادش بره...هر چند "بی ته " گفتن اش هنوز یادش نرفته ( به بی تربیت میگه بی ته)....مریم جون میگه توی مهد در حال بازی همه چیز رو شنود میکنه...توی مهد به امیر علی یک ساله که تپل هست٬ یکی گفته کپل و حالا آرمانی میگه " امیر علی کپله....و اداشو درمیاره.... و مامانی مونده که با این نیم وجبی چه کنه....البته بعضی وقتها هم کارهای خوشمزه ای! می کنه که مامانی کلی قربون صدقه اش میره...مثلا همین دیروز عصر داشت با لگوهاش بازی می کرد دیدم که دو تکه لگو را به صورت حرف ال انگیسی بهم چسونده و نیم خیز شده میگه :" صندلی....صندلی بشین!" و سعی می کنه روی اون بشینه...بعد میگه " سخته....سخته...داینا بشین!" و عروسک بارنی رو سعی میکنه روی اون بنشونه.... بعضی وقتها هم بعضی لغتها رو میمونم که کی یاد گرفته....دو هفته پیش خونه زن دایی یه تکه شیرینی شکر پنیر برداشت و خواست بخوره و نتونست با دندون اونو خرد کنه و دراورد و گفت" سفته...سفته!" و ما کلی خندیدیم.... مادرم میگه آرمانی که به این خوبی حرف میزنه چرا بهش ترکی یاد نمیدی...ما هم جمعه ...سعی کردیم چند کلمه ای با هاش ترکی حرف بزنیم ...حالا اگه به ترکی ازش بپرسی که منو چند تا دوست داری؟ میگه " بش دانا....."
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 1386/09/07ساعت توسط مامان دریا
|
||
|
|
|
|
این هم شازده پسر ما در حال قایق سواری....توی پست بعدی یک گزارش تصویری میزارم.... |
||
|
|
|
|
|
قصه اول:
...صبح امروز آرمانی شاد و خندون از خواب بلند شد٬ از پشت پنجره ریزش نم نم بارون رو بهش نشون دادم و رفتم براش صبحانه مهیا کنم...توی آشپزخونه بودم که دیدم صداش میاد...نگاه کردم...توی سالن دور خود شاد و شنگول می چرخید و می خوند " بارونه٬ بارونه....بارونه٬ بارونه"....داستان ژن و ژنتیک رو کی مطرح کرده٬ نمی دونم...اما بی گمان در مورد پسر من صدق می کند....بابایی آرمان هم ٬ در بدترین شرایط روحی٬ عاطفی٬ اجتماعی٬ اقتصادی و ..... با بارش قطرات بارون٬ آرامش می یابد و آرام می گیرد....آرمان هم با باران ٬ عشق می کند...و صبح شادمانه چرخ می زد و می گفت:" بارون می ریزه....".... قصه دوم: تازگیها فهمیدم پسرکم بیشتر شعر های نی نی کوچولو رو به خاطر سپرده و گاهی چیزهایی کوتاه میگه و یا به سوال هایی که در مورد بعضی شعرها می کنم٬ جواب میده...این رو روز جمعه فهمیدم که می گفت:" خانوم دکتر...واکسن" مامان: پسرم ٬ می خوای بریم خانم دکتر واکسن بزنه؟ آرمان: نع٬ نی نی چوچولو....نی نی چوچولو٬ واکسن٬ آمپول... مامان: نی نی کوچولو تب کرده .....چون آرمان: واکسن زده مامان: خانم دکتر توی ( مکث می کنم) آرمان: مطب مامان: به دست اون واکسن زده...مامان زری رو دست اون ....یه آرمان: حوله گرم میزاره ................ قصه سوم: مونیتور کامپیوترم توی خونه٬ روز جمعه یه دفعه خاموش شد٬ به بابایی گفتم:" سوخت" و آرمانی مثل همیشه در حال بازی گوش می داد...دیروز بعد از اطمینان از نقص فنی مونیتور آن را به کناری گذاشتم تا بابایی برای تعمیر ببرد . آرمانی اومد نگاهی به مونیتور در کنار درب ورودی منزل کرد ومکالمه زیر پیش اومد: آرمان: کامپیتر سوخت! مامانی: بعله سوخت. خیالت راحت شد؟ آرمان: آقایی٬ پول٬ گوشتی٬ کامپیتر دُیست! ترجمه گفتار ادبی پسرکمان: "به آقایی پول بدیم با پیچ گوشتی کامپیوتر رو درست کنه" نتیجه گیری اخلاقی: پسرک وروجک ما می دونه که: ۱- این کار از دست بابا و مامان خارجه و نیاز به یه آقایی (چرا خانومی نه؟؟! نکنه با افکارکمی تا حدودی٬ مردسالارانه مامانی٬ داره یزرگ میشه!) با مهارت خاص خودشه! ۲- هر چیز خراب شده ای رو میشه دوباره درست کرد! ۳- پول مهمه و این جور جاها حرف اول رو میزنه! ۴ - پسر ما به پیچ گوشتی در کارهای تعمیراتی علاقمنده ( به اون میگه: گوشتی) و شاید خودش روزی یه آدم فنی بشه. و .... قصه چهارم: پسری ما کتاب " بر بام افسانه ها" رو آورد که" مامایی قصه بگو" و مامانی افسانه روسی "هفت برادر و گربه " را برایش خواند . هنوز دو صفحه از قصه باقی بود که آرمان به خواب نازی رفته بود........... |
||