تبليغاتX
Lilypie 4th Birthday Ticker شازده كوچولو
.....پنجشنبه ۲۰ دی ماه وقتی از خواب بلند شدم حال و حوصله هیچ چیز و هیچ کس رو نداشتم....شب بد خوابیده بودم...احساس غمی مبهم....دلتنگی برای روزهایی دور....احساس تنهایی....احساس اینکه بود و نبود من هیچ تاثیری در این دنیای بزرگ ندارد...اصلا من کی ام که بود و نبود من مهم باشد.....و پسرک وقتی بیدار شد مثل بیشتر مواقع شادمان و خوشحال و پر از انرژی بود...و احساس مادر را درک نمی کرد....با بی حوصلگی صبحانه اش را دادم....برای خریدی جزیی باید بیرون می رفتم و پسرک بازی اش گرفته بود می خواست به دنبالش بدوم تا شلوار و جوراب و کاپشن و کلاه....را تنش کنم....و من حوصله بازی نداشتم...دو سه باری به صدای بلند خواستم آروم بگیره ولی او در صبحی سرد٬ سرشار از شور و نشاط و شیطنت بود.....آخر سر دعوا کردم و پسرک خاموش شد و آروم گرفت....لباسش را پوشید و آماده رفتن شدیم...در راه پله با بیحوصلگی او را در آغوش گرفتم که پله ها را سریعتر به پایین برویم هنوز در پاگرد پله ها بودم همون جایی که پسرک یک بار گفته بود "خوشگل درخت ام" که این بار باز به صدا دراومد:

ـ "مامانی"

با بیحوصلگی گفتم: چیه؟؟؟

به آرومی و نگران گفت :" مراقب آرمان باش!"

اشک در چشمهایم حلقه زد...خدای من...چرا باید به گونه ای رفتار کنم که کودکم اینچنین احساس نا امنی بکند.....گونه اش را بوسیدم و گفتم مامانی همیشه مراقب آرمان است.......

بعد از ظهر پنجشنبه ....................با پسرک و بابایی رفتیم فروش فوق العاده اطلس پود در نزدیکی خانه....پسرک پرده ها و کوسن ها و حوله ها....رو نگاه می کرد و بعضی رو نشون میداد و میگفت "مامان اینو بخر این خوشگله".....بعد رفتیم اریکه ایرانیان...در طبقه پنجم آن یه دنیای بازی است برای بچه ها....پسرک سوار اسب و ماشین و ترن...شد....بعد سوار ماشین کوبنده شدیم پسرک پشت رُل و مامانی در کنارش پا بر روی پدال گاز.....و پسرک احساس غرور و شادمانی میکرد ..می گفت " مامانی رو با ماشین بردم گردش".....

آخر شب روبروی اریکه ایرانیان رفتیم یه فست فود....مرغ سوخاری و سالاد و دلستر سفارش دادیم ...پسرک حسابی گرسنه بود از روی صندلیش نیم خیز شده بود و بی وقفه صدا می کرد:" آقایی ٬ ناهار....ناهار...ناهار...."و حسابی که مرغ و سیب زمینی سرخ شده خورد برای شیطونی آخر شب برخاست....با انگشت به سمتی اشاره کرد و پرسید :" اون چیه مامان؟" ...گفتم "آکواریوم....توش ماهی و لاک پشته".....و پسرک با اونا مشغول بود و صاحب فست فود هم سر به سرش می گذاشت و می گفت پستونک ات رو لاک پشته الان می گیره و می خوره..... و پسرک با یه حرکت تند بند می می خود را می گرفت و آن را به پشت سرش می انداخت و می گفت " میمی ٬ پُشتم انداختم....آپ پشت نمی خوره"....

نمی دانم پسرک شب وقتی به خواب ناز می رفت هنوز نگران این بود که مامانش مراقبش باشه یا نه......

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/23ساعت   توسط مامان دریا  | 

 

۱- از بازی های مورد علاقه آرمانی، چراغ قوه بازیه....نور اونو روی اشیا خونه میندازه و اسم اونا رو میگه ....یا اینکه یه شیء رو ما نام می بریم و آرمانی نور چراغ قوه رو روی اون می گیره....حالا فکر کنین چه کیفی میکنه پسرک وقتی برق میره...مثل شب دوشنبه دهم دی ماه.....

۲- سه شنبه هفته گذشته، یازدهم دی ماه بود که پسرک غذا می خورد و با بابایی اش گپ می زد...بابایی بهش می گفت ...بزرگ میشی ....قوی میشی....مثل بابایی میشی....که یه دفعه پسرک دهان باز می کنه که " می خوام مثل آرمان باشم...مثل خودم" و دیدم که بابایی اش کلی ذوق کرده و میگه ماشاء الله ...اولین جمله فلسفی اش رو زد.....میگه " می خوام مثل خودم باشم".....

۳- خیلی وقت است که نام خانوادگی اش را هم بلد است بگوید اگر اسمشو بپرسیم میگه " آرمان" و اگر بگیم آرمان ؟ چی ؟ میگه " آرمانِ ................"

۴- شبها قبل از خواب شب به خیر میگه و بابایی بهش میگه بوس نمیدی و پسرک لپش را به سمت بابایی می گیرد و بعد از اینکه بابایی او را بوسید میگه " اون کی آُپ" ( یعنی اون یکی لُپ) و بعد بابایی می بوسدش و پسرک میگه:" گوش ببوس" ....و بعد "اون کی گوش"....وبعد "بینی " ( جالب اینکه "بینی" و " دماغ" هر دو را بلد است و مترادف هم استفاده می کند...و بعد " چشم" ...و بعد " چونه"....و بعد " مو، سر"....و بعد "پیشونی".... و بعد " دست"....و بعد " انگشت!".....کم کم دارم نگران میشم....باید به فکر یه نی نی دیگه هم باشم وگرنه می ترسم شازده کوچولوم خیلی خودخواه بار بیاد....

۵- چهارشنبه 12 دی ماه که برف اومد...بعد از ظهر آرمانی رو بردم پارک ته کوچه مون...کلی کیف کرد...عاشق برف بازیه......عاشق درست کردن گلوله های برفی و پرتاپ کردن اونا....تعطیلات این دو سه روز هم خیلی خوش گذشت با برف بازی...ولی چون برفش خشک و پوک بود و گلوله نمی شد پسرک بیشتر ترجیح می داد روی برفها بخوابه و قِل بخوره.....جالب اینکه پسرک ما دوست داره گربه های محله بیان با اون برف بازی کنند میگه: " برف بازی بِلیم...توپ درست کنم برت کنم دُم پیشی".....چه اعتماد به نفسی داره این وروجک...دُم پیشی رو نشونه گرفتن!....

۶- چون بهش میگم غذا بخوری قوی میشی...حالا شازده نقطه ضعف ما رو گیر آورده کافیه غذایی رو خوشش بیاد و از اون بخواد و من نخوام از اون بهش بدم....مثلا همین سوسیس...یه بار طعمش رو چشید حالا ول کن معامله نیست...هر روز میگه " مامان، سوسیس بخولَم قوی بشم"....از آملت هم خوشش میاد و جالب اینکه خیلی از کلمه های سخت رو میگه ولی اُملت رو میگه " اُلِم" ...میگه "اُلِم بخولَم تموم بشه...قوی بشم"

۷-براش خمیر دندون بچه Crest خریدم...چون مزه اش رو خوشش اومده چپ و راست میگه :" مامان، مِساک بده،...خمی دندون بزار روش..." ...

۸- مداد رو گاهی با دست چپ می گیره...گاهی با راست...قاشق رو هم همین طور...نمی فهمم چپ دست است یا راست دست....با اینکه می دونم نباید در این کار نظر خود را تحمیل کرد ولی دوست دارم راست دست بشه...آخه همه امکانات دست کم مملکت ما برای راست دستهاس....حتی فرم خیلی از قاشق و چنگال های غذاخوری به نحوی است که یه چپ دست با اونا نمیتونه راحت غذا بخوره....برای همین دلایل٬ ناخواسته گاهی بهش یاد آوری میکنم که پسرم قاشق رو با دست راست بردار....یه قاشق با دست راست غذا می خوره و دوباره میده به اون یکی دست و میگه " دادُخ، دست چپ".....و همین جور شوخی شوخی دست چپ و راست را شناسایی کرده و اگر بپرسی دست راست ات کدومه؟ اونو بالا می بره....

۹- چون بابایی بهش ماهیانه میده و میگه "حقوق پسرمه"....حالا شازده هر روز با دیدن کیف پول و خود پول این حرفها میگه " بابایی حقوق بده" و بابایی میگه "پسرم حقوق ماهی یه باره" ولی شازده نمی فهمه ماهی یه بار یعنی چه....و روی حرف خودشه :" بابایی حقوق بده"...خدا رو شکر ! فکر میکنه فقط باباها حقوق میدن و از مامانی حقوق نمی خواد...

۱۰-بعضی وقتها، وقت خوابیدن انگار که نیاز به تمرکز داره...میگه " مامانی بُلُو.....بُلُو حیاط...." و مامان و بابا باید جلو چشمش نباشند...ما که از کار این پسرک سر در نیاوردیم...

۱۱- از اینکه در کارهای خونه می خواست کمک کنه...یا اینکه لباسشو خودش بپوشه...جورابشو خودش دربیاره...و این کارها به حد کافی می کشیدیم که شازده تازگیها....گیرهای دیگه میده...به محض دیدن ناخن گیر میگه:" مامان، ناخن ات رو بگیرم"....یا توی حموم:" سر مامان شامپو بزنم"....یا با دیدن قیچی:" مو کوتاه کنم!"....سر غذا "به مامان غذا بدم"....ما نفهمیدیم بارون از آسمون می باره یا از زمین.....

۱۲- از نظر تایم های زمانی به " بعد از ظهر" خیلی علاقه داره...نه اینکه صبح ها بابایی موقع خداحافظی میگه " برم اداره...بعد از ظهر بیام بریم گردش"...یا مامانی میگه " برو مهد کودک...بعد از ظهر زود میام دنبالت..." حالا پسرک ما سر هر موضوعی میگه..." بعد از ظهر بلیم برف بازی..." ..." بعد از ظهر بلیم خونه طاها.."

۱۳- اگر صبح از خواب پاشه و بهش بگم پسرم صبحونه ات رو بخور بریم مهد ...میگه " مهد تودک نه!"...حالا اگر روز جمعه باشه و صبح بهش بگم مهد کودک تعطیله و با هم بازی می کنیم زود میگه :" بلیم مهد تودک....بلیم مهد تودک!"....ما که از رمز و راز این دیو سپید سر در نیاوردیم.....

۱۴- پسرک ما حد و مرز چیزهای خطرناک رو میدونه و هر روز به مامان یاد میده:" برق خطرتاکه....آنتن تلفن خطرتاکه....نی نی ها دست نزنند"...بهش میگم پسرم کبریت هم خطرناکه....دیو سپید زودی میگه :" نه کبییت خطرتاک نیست!"....

۱۵- مریم جون یکشنبه روی پیغام گیر تلفن مون، پیام گذاشته بود که فردا در مهد نیست و آخر اون گفته بود که آرمان جون رو ببوس....حالاشازده کوچولو سه روز است که مدام پیغام مریم جونش را گوش میدهد و به ویژه اجرای بند آخر اون پیغام را هر بار می خواهد...هم از بابا هم از مامان....گاهی هم اجرای اونو سفت و سخت می خواد...هم از لپ٬ هم از گوش٬ و بینی ٬ دست....فکرش را بکنید پسر ما به درد کارهای اجرایی مملکت !! می خورد...نه؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/19ساعت   توسط مامان دریا  | 

از همون ماههای اول زندگی پسرم متوجه شدم که شبها به ندرت پوشک او خیس می شود و در واقع دستشویی خود را نزدیک به صبح یا اوایل صبح می کرد.... و متوجه شده بودم که پسرم، در طول روز موقع خواب، خود را خیس نمی کند ولی بلافاصله بعد بیداری جیش می کرد...البته نمی دونم این مساله در مورد همه نی نی ها صدق می کند یا فقط پسر من اینجوری بود...همین امر باعث شد که تقریباً از پارسال همین موقع ها؛ یعنی 11-12 ماهگی آرمان، تصمیم گرفتم که شبها پسرم را پوشک نکنم ولی صبح به محض بیدار شدن دستشویی می بردم و به اصطلاح سرپا می گرفتم و یا اگر پسرک همکاری نمی کرد و گریه می کرد و یا دلایل دیگر...او را صبح به محض بیدار شدن یا دقایقی پیش از آن پوشک می بستم.....و اینجوری آرمان شبها راحت می خوابید و روز به روز بد عادت می شد و روزها هم نسبت به تحمل پوشک کم طاقت تر می شد... از اوایل تابستون که پسرم 17 ماهه بود؛ به فکر افتادم که آرمانی رو از پوشک خلاص کنم....چون هوا گرم بود و دلم برای پسرک می سوخت....موضوع را با مریم جون، مربی مهد پسرم، در میون گذاشتم....او موافقت کرد و توصیه کرد که دو تا لگن بخرم یکی برای مهد و یکی برای خونه ....و مریم جون سفارش کرد که هر نیم ساعت پسرم را برای دستشویی ببرم و خودش هم در مهد این کار رو می کرد.....البته پسرک ما غیر قابل پیش بینی است و بعضی کاراش به نی نی های دیگه نرفته مثلا همین مورد لگن خریدن ...ما دو تا لگن خریدیم و پسرک دو هفته هم از آنها استفاده نکرد...ترجیح می داد به سبک سنتی! بشینه و دستشویی بکنه....ما هم سر به سرش نزاشتیم...در واقع حریفش نشدیم! کم کم پسرم در مورد جیش گفتن راه می افتاد که سفر مالزی پیش اومد و یه کم برنامه ها بهم ریخت...بعد سفر دوباره برنامه را از سر گرفتیم و طولی نکشید که پسرک راه افتاد...ولی باز خونه اقوام و بیرون از خونه از باب شرمنده نشدن او را پوشک می بستم که یواش یواش دیدم پسرک ما رو، از رو برد و حتی وقتی پوشک پایش بود موقع دستشویی کردن را اعلام می کرد و اگر بیرون از خونه و در شرایطی بودیم که دسترسی به دستشویی نبود او سماجت می کرد که "پُشَک، باز...پُشَک باز..."..... و اینگونه از بیست ماهگی او تصمیم گرفتیم که دیگر پولی برای پوشک ندهیم....و اما چند توصیه به مامانا در این زمینه:

۱- وقتی تصمیم به آموزش دستشویی رفتن نی نی کوچولوتون گرفتین، باید صبر و حوصله به خرج بدین....هر نیم ساعت او را به دستشویی ببرین....ببینید کوچولوتان چه جوری راحت است...مثلا پسر من نه از لگن دستشویی که براش خریدم خوشش آومد و نه از سر پا گرفتن....

۲- آموزش باید مداوم باشه.....نه اینکه یه روز پیگیر قضیه باشین و دو روز برنامه را تعطیل بکنین...

۳- در طول آموزش به خصوص در روزهای اول آن دفعات بسیاری پیش میاد که نی نی خودش را خیس بکند در این مواقع نبایستی نا امید بشین و فکر بکنین که زود است از پوشک بگیرین و آموزش را متوقف بکنین...من روز های اول برای پسرم پنج شش شلوار برای مهد می گذاشتم و گاهی سه و حتی چهار تا رو خیس می کرد ولی به زودی این موارد کم می شود...به شرط تداوم آموزش و در واقع تداوم دستشویی بردن هر نیم ساعت یک بار او ....

۴- حتی تا دو سه ماه بعد از آن، مواقعی البته به ندرت پیش میاد که نی نی خودش را خیس بکند؛ در چنین مواقعی مطمئن باشین که دعوا و خشونت حتی کلامی! تاثیر منفی به جا میزاره و استرس کودک رو بیشتر میکنه....من در چنین مواقعی با خونسردی به پسرم می گفتم " پسرم، یادت رفت زودتر به مامان بگی...عیب نداره ولی دفعه بعد زود بگو....و از این قبیل..."

۵- در مواقعی که نی نی راه افتاده و همکاری می کنه با هر بار اعلام به موقع دستشویی از طرف نی نی...او را تشویق کنید " هزار آفرین به پسرم....ماشالله بزرگ شده...بلده بگه جیش دارم....و الخ"

۶- البته از نظر دانش پزشکی که من سر در نمیارم٬ می گویند تا نی نی دو ساله نشده...امکان آموزش نیست و در واقع او امکان کنترل در این مورد ندارد و بحثهای علمی مربوط به خود را می کنند که من خیلی به دنبال اون بحث ها نبودم ...ولی خودم تجربه کردم که تمرین و عادت دادن نی نی به این امر حد و مرز زمانی نمی شناسد به طوریکه الان آرمان حتی در مواقعی که جیش داره و شرایط آن مهیا نیست ( در خیابان و پاساژ و ....) تا یافتن دستشویی دقایق زیاد در حد 7-8 دقیقه خود را کنترل می کند....

۷-  و حالا پسرک سر به سر مامانی میزاره ...میگه "جیش دالم" شلوارش رو در میارم و میگم بریم دستشویی....می شینه وسط اتاق و میگه "اینزا" ( یعنی اینجا)...دو قدم با شتاب به سمت او بر می دارم که " نه مامانی اینجا نه..." با غش غش خنده بلند میشه و بدو میره وسط آشپزخونه و میگه " اینزا"....تا میرم طرفش که نه مامانی اینجا نه ها...باز غش غش می خنده و بدو میره روی ماشین کوچولوش می شینه و میگه " اینزا"....وباز غش غش خنده و چند دقیقه ای که مامانی رو می ترسونه بعد میره دستشویی !!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/19ساعت   توسط مامان دریا 

شنبه ۱ دی ماه : قرار است عکاس بیاد مهد کودک به مناسبت یلدا و کریسمس عکس بگیره....حالا همچین موقعی پسرک امروز از وقتی از خواب پاشده ٬ بد اخلاقه....ببینیم عکسها چی از کار در میان...

یکشنبه ۲ دی ماه : شازده کوچولو ماشین بازی میکنه....دو تا ماشینش به سرعت سمت همدیگه میاند...می خورند بهم ...آرمان میگه "تصادف کردن....حالا آقا پلیسه میاد جییمه میکنه..." توی آشپزخونه ام که بابایی صدام میزنه....بیا ببین چی میگه شازده کوچولو....اینو از کجا یاد گرفتی...میگه پلیس جریمه میکنه...

دوشنبه ۳ دی ماه : میریم پاساژ گلستان....درختهای کاج کریسمس رو نشون میده " مامان از اینا بخر!"....میریم لوازم التحریری براش مداد تراش بخریم هیچکدوم از مداد رنگیاش نوک نداره...طبقه زیرزمین میریم که کتاب و CD داره....شازده برا خودش یه کتاب برداشته...میره CD شنگول و منگول و یه CD که مال برو بچه های سیا ساکتیه برمیداره ( جالب اینکه اصلاً علاقمند به تلویزیون نیست و در واقع جلد این CD ها براش جلب توجه کرده...که موقع پرداخت پول به صندوق٬ CD سیا و دوستاشو یواشکی سر جاش میزارم)....از پله ها بالا میره ...میگم مامانی کجا میری، وایسا بابایی بیاد بریم....میگه "زود میام!" اونقدر بامزه میگه زود میام که اگه توی کتابفروشی نبودیم کمی می چلوندمش....

سه شنبه ۴ دی ماه : شازده میگه جیش دالم....می برم دستشویی...میگم آرمانی ایستاده نه...نشسته جیش بکن که پاهات خیس نشه.....دفعه بعد بدو میره دستشویی...تا من برسم، ایستاده جیش کرده ...چپ چپ نگاش میکنم...سرشو میندازه پایین و میگه "مامان دریا، آویزون جیش کردم!"...

 چهارشنبه ۵ دی ماه : میرم مهد کودک شاپرک رو می بینم...جردن، خیابان تور...ظاهراً خوب به نظر میرسه و به محل کارم نزدیکه...تا تحقیقات تکمیلی چه شود....مربیاش همه تحصیلات لیسانس و به بالا هستن....البته برام تحصیلات مربی یه امر کافی نیست ولی فکر میکنم لازمه.....به تعداد آدم های دنیا سلیقه و دیدگاه وجود داره.....در یکی از مهد ها٬ فاخته جون مربی نی نی های ۲-۳ ساله است...نی نی ها ازش حسابی حساب می برند! فاخته جون به مامانها میگه کارهای هر روز بچه هاتون روی کاغذ بنویسید و توی کیفشون بزارین و به بچه ها میگه یه دوربین دارم که با اون شما رو هر جا باشین می بینم....نوشته مامانها رو می خونه و هر بچه ای رو برای کارهای خوب و حرف شنوی اش!! تشویق می کنه و برای کارهای بدش!! دعوا میکنه....یکی از مامانهای تحصیلکرده!! اینو با آب و تاب تعریف می کرد و می گفت پسر دو ونیم ساله اش حسابی از فاخته جون حرف شنوی!! داره و با کمترین خطایی در خونه اگر بهش بگیم فاخته جون الان داره تو رو می بینه...کوتاه میاد و حرف گوش میده....واقعیتش بودن آرمان در کلاس چنین مربی ای از نظر من بزرگترین فاجعه است ...شاید همچین وضعیتی برای مادر کارها رو راحت کنه...ولی من می خوام فرزند سالمی از نظر روحی٬ روانی و فکری داشته باشم تا اینکه فرزندی حرف گوش کن که یه لولوخورخوره هم در زندگیش عذابش بده......تحصیلات مربی  (به خصوص در مقطع سنی ۲-۶ سال) شرط لازم است اما کافی نیست.....مریم جون که آرمانی گاهی بهش میگه "مان مریم" و گاهی "مریم جون" شاید دیپلم بیشتر نداشته باشه...شاید همین رو هم نداشته باشه ولی رفتار معقول و پسندیده ای داشته و در ساعاتی که نبودم جای من رو پر کرده...به طوری که آرمان دوستش دارد نه اینکه از او بترسد.....

شازده کوچولو  تازگیها به عروسک قورباغه اش علاقمند شده...چند ماه پیش به اون می گفت "قوری" بعدش یاد گرفت " قورقوری"....و بعد "قورباغه"....و حالا " قورباغه سبز"....اونو پشت خودش سوار ماشینش میکنه و می گردونه...میگم پسرم قورباغه تو بردی ددر...میگه "ددر نه گردش!!"

پنجشنبه ۶ دی ماه : فقط به یک سری کارهای خونه می رسم ...اون هم با این شازده کوچولویی که تا من کاری رو می خوام بکنم پیداش میشه :" آمان اتو بکنه....آمان جایو بکشه...آمان ماشین اِباسشویی و اوشن کنه.....آمان غذا دُیست بکنه....آمان سالاد دُیست بکنه....آمان تویزیون اوشه کنه...آمان اِباسارو جمع بکنه....آمان به بابایی تفون بکنه........." ....بابایی اش کمی مریضه، می خواد داروهاشو بخوره که شازده میگه "آمان شَبَت بخوره...آمان قُرص بخوره" بابایی بهش توضیح میده که مریضه و باید قرص بخوره تا زود خوب بشه... پسرک مدام به بابایی یادآوری میکنه "بابا، قُرص بخور"............امان از دست این آمان همه فن حریف و دلسوز!!!

جمعه ۷ دی ماه : آرمانی رو بردیم پارک جمشیدیه....پسرک کلی ذوق کرد اونجا آش خوردیم و تا اون بالا بالاها رفتیم ...به غازهای دریاچه بیسکویت دادیم و بازم بالاتر رفتیم...آرمانی یه سنگ پیدا کرده بود ...تو یه دست دیگه اش هم یه گوله برفی برداشته بود می گفت "ببرم خونه..." ....دوست داشت خودش راه بره و خودش بالا بره...بقول خودش "آمان بره..."

شنبه ۸ دی ماه : هنوز پسرک ما از دیدن تلویزیون فراریه و فقط روشن و خاموش کردن اونو دوس داره و اگر خدای نکرده مامانی رو ببینه که در حال تماشای TV است، امر به خاموش کردن اون میکنه :"تویزیون خاموش!" ....ولی روز هشتم دی ماه که مصادف با عید غدیر بود ، پسرک چند دقیقه ای تلویزیون نگاه کرد ...چند دقیقه ای زوم کرد روی پلنگ صورتی که دنبال یه چرخ می دوید....پسرک کم کم داشت عصبی می شد که چرا پلنگ صورتی نمیتونه چرخشو بگیره....من انتظار داشتم خنده اش بگیره ولی واکنشش برعکس بود....شاید هنوز دیدن پلنگ صورتی براش زوده!!.......

شنبه ۸ دی ماه...لحظه خواب: شازده قورباغه سبزشو آورده تو رختخواب...کتاب "نی نی لالا" دستش است و میگه "برا قورباغه سبز اِتاب بخونم" ...کتاب رو ورق میزنه، صفحه ای رو به سمت قورباغه می گیره و میگه :" قورباغه، ببین ، نی نی اِباس خواب پوشیده، نی نی پتو انداخت، حالا نی نی لالا، سااَت نُه"

یکشنبه ۹ دی ماه :  ظهر چه هوای برفی رویایی و محشری...زودی تلفن مهد کودک رو میگیرم :" الو مامان آرمانم ...ساحره جون تورو خدا به مریم بگو چند دیقه آرمانی رو ببره پشت پنجره...بارش برف ببینه..."و صدای مریم جون از اون ور خط میاد که به ساحره میگه آرمانی خوابه....آخه پسر جون حالا وقت خوابه!!

عصر شازده کوچولو تو حموم آب بازی شو میکنه و حموم و بعد از پوشیدن لباساش میگه :" مان دریا ٬ وازی٬ وازی" میگم مامانی وازلین تموم شده ٬ رفتیم بیرون از داروخونه می خرم...میگه "اد...آد..."...به لپاش پماد میزنه و میگه :" مامان ٬ آینه ببینم خوشگل شدم؟"

دوشنبه ۱۰ دی ماه :صبح از خواب که بلند میشه خوش اخلاقه....شاید به خاطر برفه!!...توی حیاط مهد کودک باهاش برف بازی می کنم و بعد در حالیکه یه گوله برفی دستشه میره پیش مریم جون....شاد و خندون.....عکسهای اول دیماهش حاضرشده و بهم میدن...تو یکی گریه میکنه...تو اون یکی بغض کرده.....تو اداره به همکارام نشون میدم و کلی ذوق زده ام به خاطر این وروجک گریون....کاشکی اون روز هم مثل امروز برف اومده بود....شاید عکساش جور دیگه ای می شد....

 

پ.ن.....به خاطر پرسش های برخی دوستان پست بعدی رو اندر فرایند از پوشک گرفتن شازده کوچولو می نویسم......

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/10ساعت   توسط مامان دریا  | 

پنجشنبه ۲۹آذر ....شازده کوچولو که از خواب پا میشه، می برمش پشت پنجره...

نگاهی با تعجب به کوچه میکنه و میگه:" ماشین آقایی نمک روشه" بهش میگم مامانی نمک نیست، برفه. شب که خواب بودیم؛ برف اومده...و برای کمک به درک بیشتر، پنجره رو باز میکنم، از لبه بیرونی آن، پسرک یه مُشت برف برمیداره و میگه" مامان، سرده!" براش یه گلوله برفی درست می کنم و پرتش میکنه روی سقف ماشینمون توی پارکینگ...و بعد که می بینه کار جالبیه...برف بازی میخواد...

می خواهیم بریم شهروند، خرید ....از پله ها که پایین میریم بهش میگم پسرم تو خوشگل کی هستی؟ آرمانی گاهی میگه "خوشگل باباجی " و گاهی میگه "خوشگل مامانی" ولی بعضی وقتها هم که میخواد سر به سر ما بزاره یا اینکه ما سربه سرش بزاریم میگه" خوشگل آقایی"...یا، "خوشگل خانومی"...یا میگه "خوشگل آقاجون"....ولی اون روز تو پاگرد پله ها چشمش به گلدون خورد و گفت " خوشگل دِیخت ام"...گفتم خوشمزه مگه کسی خوشگل درخت هم میشه ( گلهای خیلی بزرگ رو هم درخت میگه)...که نگاهی به پنجره راه پله کرد و گفت "خوشگل پنجره!!!"...

قبل از اینکه سوار ماشینمون بشیم توی کوچه کمی برف بازی می کنیم...اصرار داره بازم...ولی بهش میگم دیگه بسه، چون دستکش دستت نکردی و مریض میشی...( این هم یه مشکلیه...شازده کوچولوی ما با شال و کلاه و دستکش و جوراب میونه خوبی نداره...به محض رسیدن به خونه کلاهشو پرت میکنه و جورابهای پاشو میکشه و میگه"مامان جویاب درار..." و دستکش و شال که اصلاً زیر بار نمیره که استفاده کنه)...

توی ماشین آنی خوابش میبره...بابایی تصمیم میگیره به یکسری کارهای عقب مونده برسه ...پمپ بنزین... بعد ستارخان برای خوشگل کردن ماشین میریم....جلوی یه مغازه لوازم جانبی اتومبیل هستیم که شازده چشم باز میکنه و به حالت خبری میگه :" رسیدیم شهروند" میگم هنوز نه مامانی....بعد میگه" مامان جیش دالَم، کوچه جیش کنم!" این هم یه مکافاتیه...گاهی ادم فکر میکنه پوشک هم نعمت بزرگیه...یکبار توی اتوبان بودیم شازده دراومد که "جیش دالم" گفتم مامانی یه کم صبر کن...و طفلی شش هفت دیقه خودشو نگه داشت که دیدم انگار دیگه نمیتونه و اشاره به زیر پاش ( کف ماشین) کرد و گفت :"اینجا جیش کنم!" که خوشبختانه به یک موقعیت قابل قبول رسیده بودیم و ماشینو نگه داشتیم .....

رسیدیم شهروند، راهمو کج کردم که شازده لبو فروشی رو نبینه...تا چند ماه پیش پسرک توی شهروند دوست داشت داخل ترولی بشینه ولی حالا یه جا بند نمیشه به قفسه ها سرک میشه و گاهی چیزهایی رو برمیداره و داخل ترولی میندازه...ولی جالبترین قسمت شهروند برای پسرمون بخش گوشت و لبنیات و چیزهایی است که باید در یخچال باشند و آرمانی همیشه دوست داره روی تک تک بسته های گوشت و مرغ و ماهی دست بزاره و اعلام خبر کنه که " سرده!" ....و اگر چشم مامانی و برو بچه های شهروند رو دور ببینه، بدش نمیاد که با انگشتهاش محافظ روی گوشتها را سوراخ کنه و من مدام باید حواسم بهش باشه ...هیچوقت هم یادش نمیره که بستنی رو برای مامان یاداوری کنه ....

و اون روز با آرمانی خرید خوبی داشتیم، یه ماشین پلیس هم برای خودش خرید البته با حقوق خودش...آخه بابایی اول ماه به آرمانی پول توجیبی میده ...و آرمانی به اون میگه :"حقوق!" ...و با اون براش اسباب بازی، کتاب،...می خریم (حقوق پسرم پارسال ششهزار تومن بود، امسال هشت هزارتومن...البته گاهی پاداش هم داره...)

توی خونه با ماشینش سرگرم بود...بعد آب بازی داخل قطعات برج سازی اش...بعد که آب رو ریخته بود روی فرش ...دیدم رفته آشپزخونه، سرشو بالا گرفته و جارو شارژی رو نشون میده و میگه :" مامان، یه دیقه بیا اینجا، جاوشارژی بده!"...

 

پ.ن. اونقدر از این یه دیقه بیا اینجا گفتن اش خوشم میاد که گاهی بد جنسی می کنم و خودمو به نشنیدن می زنم که چند بار دیگه هم بشنوم....

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/04ساعت   توسط مامان دریا  |