تبليغاتX
Lilypie 4th Birthday Ticker شازده كوچولو

بعد از ظهر یکشنبه 23 دی ماه با قطار دلیجان عازم اندیمشک شدیم...آرمانی مثل دفعه قبل دوست داشت با نردبان داخل کوپه به تخت بالایی بره و دوباره پایین بیاد....تا ایستگاه ازنا که در نیمه های شب رسید و هنوز بیدار بودم, همه جا پر از برف بود.....داخل کوپه جهنم بود....زمستونها با قطار که سفر میری از گرمای بیش از حد کلافه ای و تابستونا از سرمای بیش از حد....نمی دانم چرا درجه حرارت مناسبی را نمی توانند برای داخل کوپه ها تنظیم کنند....تا صبح خواب راحتی نداشتیم مدام پنجره را باز می کردم و می بستم....نزدیکیهای ظهر که به شوشتر رسیدیم حالم چندان خوب نبود ولی شکر خدا آرمانی خوب بود و خوشحال از سفری که اومده...پسرک تازگیها، هر وقت حوصله اش سر میره مثل سابق نمیگه "بریم گردش"....میگه " بریم مسافرت...با قطار بریم سفر" ... در خونه پدربزرگ با بلبل ها بازی می کرد و موزی که قرار بود خودش بخوره به اونا می داد...می گفت "بلبل آواز بخون"....و هر وقت دسته ای کفتر از تکه آسمان بالای حیاط خانه می گذشت ،آرمان به صدای بالهای آنها سرش را بالا می آورد و با نگاهش آنها را دنبال می کرد و ذوق زده می گفت :" کفترا شنا می کنند" می گفتم " پسرم ماهی ها شنا می کنند، کفترا پرواز می کنند..."....آرمانی با عموزاده ها و عمه ها خوش می گذروند و هر روز از این هدیه هایی که داخلش معلوم نیست چی باشه و پسرم بهش "شانسی" میگه ، می گرفت...می ترسیدم که بد عادت بشه و بعد از این هر روز شانسی بخواد ولی جالبه برام که وقتی تهران برمی گردیم دیگه شانسی رو فراموش میکنه و در شوشتر میزاره...انگار که در تهران هیچ مغازه ای شانسی نداشته باشه....

 

روز چهارشنبه 26 دی ماه؛ اول صبحی مریم جون مربی اش تلفن کرد و احوال آرمان را جویا شد...می گفت مانی هر روز سراغ آرمان رو میگیره.... ظهر٬ رفتیم بیرون شهر ...هوا آفتابی و در حدود 15 درجه بود رفتیم پارک طبیعی آبشار در مسیر شوشتر مسجد سلیمان....بساط کباب و جگر و غیره مهیا میشد که دست پسرک را گرفتم تا ببرمش لب رودخونه ای که از آنجا می گذره و بهار آن را پر تلاطم دیده بودم ولی حالا آب آن به کندی جریان داشت.... آرمانی دوست داشت که سنگریزه ها رو برداره و به وسط آب رودخونه پرت کنه و شالاپ شالاپ آب رو تماشا کنه....جلوتر رفتیم...یه پل کوچیک که از زیر آن مثل تونلی آب می گذشت و مثل آبشاری کوچک آنسوی پل سرازیر می شد....آرمانی سنگهایی که به وسط آب می خواست پرت کنه گاهی بیرون می افتاد...لذا از بالای پل پایین رفتیم...تا به آب نزدیکتر بشیم آب از تونل مانندهای زیر پل می گذشت و به داخل رود می ریخت...آرمان بعد از اینکه چند تایی سنگ پرت کرد با عمو و دختر عموش به آنطرف رفت...پشت سر آنها راه افتادم ...سعی می کردم که شلوارم از آبی که از زیر پل میامد خیس نشه...در همین حال پایم لیز خورد...خواستم دستم را تکیه گاهی قرار دهم که آن هم لیز خورد و با سر شیرجه رفتم به داخل رودخونه....عینک آفتابی به چشمم بود و شیشه شیر پسرک در دستم...و کف رودخونه ای که تاریک بود ...شاید یه دقیقه بیشتر نگذشت این کابوس ...وبه اندازه یه خواب طولانی.....زیر آب ترسیده بودم ولی خوشحال بودم از اینکه پسرک بیرون از آب است و بابایی رو داره.....در همین افکار سعی می کردم روی پاهایم بایستم ولی با اونهمه لباسی که پوشیده بودم و کاپشنی که سنگین تر از همه چیز شده بود، کف لزج و لیز رودخونه ...دوباره پخش آب میشدم....وقتی بیرون آمدم...مثل دیوانه ای که از تیمارستان گریخته ...پشت سرهم می گفتم ..."من هیچی ام نیست...سردم نیست...باورکنید ...اصلاً سردم نیست...آبش چقدر گرم بود...چقدر عمیق بود....من هیچ سردم نیست....باور کنید من سردم نیست" و اینگونه پارک طبیعی آبشار که زمانی تپه های پوشیده از شقایق آن را بالا رفته بودم برایم خاطره ای دیگر شد.....

در شوشتر پسرم، اسم چند ماشین را یاد گرفت :" پراید ، آردی ، گُل..." و جالب اینکه بهش یاد دادم اسم ماشینمون 206 است ولی هر وقت بپرسی که : آرمان، اسم ماشینمون چیه ؟ پسرک جواب میده :" دویست ششِ هفت!!!!!" در واقع، پسرک کاری به اسم ماشین نداره ؛ آنچه مهم و اصله و باید از نظر قانونی آرمان رعایت بشه اینه که بعد از عدد شش؛ عدد هفت گفته بشه......

روز پنجشنبه 27 دی ماه که مصادف با هشتم محرم بود در واقع روز تولد آرمانی بود به تاریخ قمری....

روز جمعه 28 دی ماه، پسرک را بردم مراسم عزاداری تاسوعای حسینی شوشتر....با اینکه از چهار ماهگی در مهد و محیط شلوغی بوده ولی محیط های شلوغ را دوست نداره ...پرسید:" مامان، چیکار می کنند؟" گفتم عزاداری....دقیقه ای نگاه کرد گفت :" بریم پیش آقاجون...بریم خونه...." کمی سرش را گرم کردم تا مراسم عزاداری پیش بره .....و یواش یواش مراسم حالت شبیه خوانی پیدا کرد....داستان عاشورا و حرفهای یاران حسین و لشکریان یزید در قالب دکلمه و نوحه....عَلَم هایی بلند گاهی چهار پنج متر بیشتر.....شترهایی که کجاوه های سمبلیک بر پشت آنها بود و اُسرا ی کربلا را می برد و پشت سر آنها اسبهایی .....گهواره علی اصغر....و ادم هایی که نمی دانم نذر کرده بودند و یا هر کسی دوست داشت کودک خردسالش را بلند می کرد تا لحظه ای در گهواره علی اصغر بخوابانندش...آخر سر، حسین سربریده در قفسی با میله های سرخرنگ که انگار رنگ سرخ از این میله ها به پایین حرکت دارد ... انگار بخواهی خون گریه کردن آسمان را به تصویر بکشی.....و در آخر شیری که بر روز عاشورا ناله و گریه می کند مردی در پوستین شیر رفته و شیر عزادار نالان و گریان از این واقعه است .....آنجا که ردیف شتر ها می گذشت پسرک را جلوتر بردم تا شتر ها را از نزدیک ببیند...بر گردنشان زنگوله هایی آویزان بود و آرمانی محو صدای زنگوله آنها شده بود ....یکی از شترها در همان ردیفی که حرکت می کرد پشکل های خود را ریخت...پسرک چشمهایش گرد شده بود و گفت " شُتر، بُلو دستشویی...اینجا نه...." و بعد قطار اسبها و کجاوه ها....رو از نزدیک دید....شیر را هم با دقت نگاه می کرد ...و نمی دانم برداشت ذهنی اش از این ماجراها چه بود....اما آنچه برایم مسلم بود اینکه پسرک هنوز سوال اولی را که ازم پرسید هنوز با خود داشت" چیکار می کنند" و من نتوانسته بودم و نخواسته بودم روایتگر حماسه عاشورا باشم....ترجیح دادم بزرگتر شود ...

بعد از ظهر عاشورا با هواپیمایی توپولف کاسپین به تهران بازگشتیم...خلبان فوق العاده ای داشت هواپیما برخاستن و نشستن آرامی داشت و آرمانی از پنجره به بیرون نگاه می کرد و پشت سر هم با دستهایش پشتی صندلی جلوی خود را فشار می داد و می گفت :" هاپیا بُلو....هاپیا بُلو..." تا هواپیما از زمین برخاست و آرمان، پیچ وتاب رود کارون را از اون بالا دید و وقتی بر فراز ابرها رسیدیم ، پسرک با انگشت ابرهای پنبه ای را نشان داد و گفت :"مامان، برف....بلیم برف بازی...." و وقتی از فرودگاه مهراباد قدم به بیرون گذاشتین پسرک گفت :" مامان، هوا سرده!"

در هفته گذشته آرمانی یاد عمه ها و مادر بزرگ و پدر بزرگ می کرد اما یاد شانسی نیفتاد....و حالا 12 روز بیشتر به جشن تولد دوسالگی اش نمانده...عالی حرف می زنه چندین جمله معنی دار پشت سرهم...مثلاً اگر بشقاب غذاش که میارم بخوره هنوز گرم باشه و پسرک طاقت صبر کردن نداشته باشه میگه "مامان ببریم پنجره باز کنیم جلوی پنجره بزاریم غذا سرد بشه بعد بخولیم..." یا میگه " بعد از ظهر بلیم سَزَمینه عجایب ، سوار ماشینه قرمز بشیم مامانو ببرم گردش..."....تازگیها نانای کردنو خیلی دوس داره...و شبها شنیدن قصه رو دوست داره ...تازگیها به قصه حسن کچل که بابایی براش تعریف میکنه عادت کرده و قسمتهایی رو خودش هم تعریف می کنه :" ديوه گفت: کی خوابه کی بيداره؟ حسن کچل گفت: همه خوابند حسن کچل بيداره.... حسن کچل میگه مامانم برام شبا حلوا درست می کرد تا بخولم و بخوابم...."

پنجشنبه چهارم بهمن ، آرمانی رو بردیم مجتمع تفریحی رفاهی نفت در آبعلی....پسرک که عاشق برف بازی است کلی بازی کرد..یه سر رفتیم کتابخونه اش...آرمانی یه کتاب برداشت که در مورد قوانین راهنمایی رانندگی برای بچه ها بود و صفحات اونو نگاه می کرد و از من توضیح می خواست....رفتیم پیست اسکی...اسکی باز ها رو تماشا کرد ...و مامانی پرس و جویی در مورد زمان مناسب آموزش اسکی آرمانی کرد...ناهار سوپ و کباب رو خیلی خوب خورد و بعد از ناهار جلوی رستوران مجتمع زمین خورد و کاپشن و شلوارش گلی و خیس شد که خوشبختانه لباس کافی براش برداشته بودم ولی بعد از ظهر چون کاپشن دیگه نداشت مجبور شدم دو ساعتی در سالن اقامتمان سر گرمش کنم تا هوس بیرون رفتن و برف بازی نکنه...فضای بزرگی بود قایم باشک بازی کردیم رو ی سِن می رفت و گوشش رو به بلند گوها می چسبوند و خوشش میومد از نزدیک و بلند موسیقی رو گوش بده...وسط سِن برای خودش نانای نانای کرد و کمی با پیانو یی که در گوشه سِن بود تمرین پیانو نواختن کرد...ساعت چهار بعد از ظهر وقتی اتوبوس نفت به سمت تهران راه می افتاد آرمان در آغوشم به خوابی عمیق رفته بود و بابایی و من حسابی خسته از بدو بدو کردن به دنبال پسرکی دو ساله ....

در اتوبوس به چهره معصومش نگاه کردم و با خود اندیشیدم "ایشالله از پنج سالگی  می برمش آموزش اسکی ببینه و زمستونا عینهو لنی قهرمان رمان "خداحافظ گری کوپر" رومن گری، برای خودش اسکی بازی کنه و در کوههای پوشیده از برف و سفیدی و پاکی برای مدتی به دور از آلودگیها و زشتی های کم کردن ارتفاع باشه..........................................."

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/11/06ساعت   توسط مامان دریا  |