|
|
|
|
|
1- …دو هفته پیش بود که آرمانی گفت:" امیرعلی مریضه" گفتم چشه مامانی؟ گفت:" آغه مرغون شده"….و یکشنبه شب 19 اسفند ، آرمانی اندکی تب داشت….خیلی جدی نگرفتم…و روز بعدش آبله مرغون خودشو نشون داد…جوشهای بزرگ بسیاری روی سینه، شکم، پشت، گردن ، پشت گوش هاش و چندتایی روی گونه ها نزدیک به چشم ها…..کمی احساس سوزش و خارش داشت ولی در اون حالت وحشتناکی که در بعضی بچه ها دیده بودم، نیست…..شاید هم پسرک اونقدر به بازی و ورجه وورجه ( آرمانی از این اصطلاح ورجه وورجه خنده اش می گیرد) علاقمنده !٬که به روی مبارکش نمیاره که مریضه….فقط وقتی ازش سوال کنی میگه :" آرمان ع. آغه مرغون شده "( بیشتر مواقع خودش را با نام و نام خانوادگی بیان میکنه)……. غیر از آبله مرغون الانش٬ نگرانی دیگری که در زمستان برای من و بابایی داشت زمین خوردنش در روز ۲۶ بهمن ماه بود که منجر به کبودی و ورم دماغش شد و نگران بودیم بینی اش شکستگی و...داشته باشی که خوشبختانه٬ رادیولوژی ما را از نگرانی دراورد.... 2- بالاخره بابایی اش از ماموریت اومد براش سوغاتی یه جفت کفش آورده که یه کم براش بزرگه....شکلات...و یه ماشین دیوونه (به قول آرمان)....از این ماشین ها که 360 درجه دور خودشون می چرخند و از هر مانعی عبور می کنند ... یه طرفش آبیه و یه طرفش قرقز ( آرمانی دو سه ماه پیش به قرمز می گفت :" قرقز" حالا گاهی بابایی سر به سرش میزاره و میگه قرقز و آرمانی داد میزنه :" نه، قرمز..."....و پسرک کلی با ماشين دیوونه اش حال میکنه و بلند بلند می خنده... 3- پسرم حالا شعر می خونه...بیشتر شعرهای نی نی کوچولو، حسنی، عمو زنجیر باف، دویدم و دویدم....گنجشکک اشی مشی....اتل متل توتوله...یه توپ دارم قلقلیه.... و خیلی شعر های دیگه که الان یادم نیست اکثر اونا رو 70- 80 درصدشون رو بدون کمک می خونه....و گاهی که مکث میکنه اگر بخوام براش یاد آوری بکنم داد میزنه :" نخون ...تو نخون..." و گاهی ناراحت میشه و به نشانه اعتراض از اول شروع میکنه به خوندن شعرش..... 4- همه کارهای آرمانی برام شیرین و دوست داشتنیه.....چند روز پیش که رفتم مهد به دنبالش....تا منو دید، بدو اومد سمت من...دولا شدم تا هم قد او بشم....و دستهاشو حلقه کرد دور گردنم و گفت :" مامانی دور سَرِت برم"...گفتم مامانی اینا رو از کجا یاد میگیری؟ بدون پاسخ به سوالم گفت :" مامان ، من رفتم اتاق شیفت" ...(از ساعت 4 بعد از ظهر به بعد که بیشتر بچه ها به خونه خودشون می روند؛ بچه هایی که می مونند همه شون تو یه اتاق هستند با یه مربی...هر روز یکی از مربی ها نوبتشه که بعد از 4 بمونه و به اصطلاح شیفتشه....) ....یکبار هم تا منو دید گفت :" تشریف بیارین!" گفتم مامانی چی میگی....که دیدم پسرک اون روز اون رو در مکالمه دو نفر بزرگتر در اونجا شنیده و حالا بیان میکنه.... 5- آرمانی فکر میکنه که هر نی نی یه مامان دریا داره...برای همین وقتی با یکی از نی نی ها حرفش میشه ، بهش میگه :" برو پیش مامان دریات..." 6- صبح ها که می برمش مهد، تا می بینه عینک آفتابی زدم میگه :" مامان عینکتو بردار...می خوام مامانمو ببینم"....و بعد از چند لحظه:" مامان خورشید خانوم چشامو اذیت میکنه...بهش بگو اذیتم نکنه..." 7- میگه:" مامان، برام انبردست، آچار فرانسه، پیش گوشتی بخر ؛ ماشینمو درست کنم" ...جالب اینکه ؛ همه این ابزارو می شناسه.... 8- براش کادوی تولد لوازم پزشکی خریده بودم ...گاهی میاره و مامانی رو معاینه میکنه و کاربرد همه وسایل اون رو میدونه و وقتی به دست مامانی آمپول می زنه؛ بعدش به مامانی جایزه میده و جالب اینکه همیشه یه ماشین سبز رنگ تاکسی داره و اونو جایزه میده....و میگه :" به مامانم جایزه تاسی دادم" 9- تازگیها به پلیس ها علاقه پیدا کرده و تو خیابونا چشماش به دنبال ماشین پلیسه و میگه :" آقا پلیسه مهبتونه..." (به مهربون میگه مهبَتون)...یه بار بردمش پیش یه ماشین پلیس و با آقا پلیسه حرف زدیم و گفتم که پسرم بعضی وقتها می خواد بیاد صندلی جلویی ماشین بشینه و آقا پلیسه بهش گفت که این کار خطرناکه و... 10- هفته پیش براش انجیر خریدم...خوشش اومده بود ...می گفت :" "مامان عمو زنجیرباف بده بخورم..." 11-یکی از بازی های مورد علاقه اش، بازی با سایه خودش است....راه میره و سایه اش جلوی او راه میره...دولا میشه....برمیگرده رو به آفتاب راه میره و سایه پشت سرش راه میره...دستهاشو بالا می بره....و وقتی خسته میشه؛ سایه اشو دعوا میکنه :" سایه برو خونه خودتون...." 12-اسامی خیابون ها و میادین نزدیک خونه و مهدش رو بلده...به محض پیچیدن تو خیابون سپهر میگه:" خیابون سپهر" ...و کمی بعد:" خیابون جهاد" و بعد " کوچه چهارم".....و نزدیکیهای مهد " خیابون علامه شمالی"...و اگر به خونه طاها اینا بریم " خیابون علامه جنوبی"........ 13-اولین شعر نی نی کوچولو ناصر کشاورز رو خیلی دوست داره که در اون شعر نی نی کوچولو معرفی میشه...تو ماشین دوست داره نوار نی نی کوچولو بیشتر رو این آهنگ تنظیم بشه با آهنگ اون می رقصه و گاهی یاد آوری می کنه:" ماشین آقایی نوار نی نی کوچولو نداره....ماشین آقا پلیسه نوار نی نی کوچولو نداره..." و تو خونه هم از کتابش بیشتر مواقع همین ترانه رو میاره... البته وقتی می خونه وقتی به اونجا میرسه که "روی لُپش یه خال داره" آرمان می خونه:" روی شکمش یه خال داره" ( چون شازده کوچولوی ما روی شکمش یه خال داره)...: نی نی کوچولو گل پسره الان درست یه سال داره خوشگله و با نمکه روی لُپش یه خال داره موهاش صاف و طلاییه چشماش درشت و روشنه دل می بره با اون لباش وقتی که لبخند می زنه .... 14-شهر کتاب آرین که ببرمش؛ به محض ورود میگه:" بریم بالا نقاشی بکشم" و با دیدن خانم فروشنده در طبقه بالا (که مختص کودک و نوجوان است) میگه:" من بازم اومدم"....ماه پیش یه بار بردمش شهر کتاب ابن سینا در شهرک غرب....به تصور کتابفروشی آرین مدام می گفت :" بریم بالا نقاشی بکشم" 15-کتابهاشو اکثراً به اسم می شناسه: کتاب حسنی ام، نی نی کوچولو، بابا توبهترینی، مامان تو بهترینی، نی نی تو بهترینی؛ کتاب من و بابام ( به کتاب قصه های من و بابام میگه)، دویدم و دویدم (به کتاب افسانه های صبحی میگه چون این افسانه شعرگونه اونو دوست داره)، عمو زنجیرباف ( به کتاب ترانه های کودکانه که مجموعه ای از شعرهای اسدلله شعبانی، کاظم مزینانی، و ....است ؛ میگه)، کتاب پنج انگشت( از مصطفی رحماندوست که اینجوری شروع میشن: پنج تا انگشت بودند که...)، و .............. 16-بابایی برای تولدش یه کلبه هوش خریده که خیلی دوسش داره...یه خونه ای است که شکل های یک سری حیوونا و اشکال هندسی رو از سوراخ های خاص هریک باید به داخل خونه بندازی وقتی هر حیوونی را به داخل خونه بندازی؛ صدای اون حیوون رو هم پخش میکنه...یک سری دکمه های آهنگ هم داره و نی نی میتونه رنگ و اشکال هندسی و یک سری جمع و تفریق اولیه ( چرتکه هم داره) را هم با اون یاد بگیره....روزهای اول همه اش می پرسید:" مامان اینو از کجا بندازم تو خونه؟" ولی حالا حرفه ای شده.... 17-مجموعه ای از حیوونا رو داره که رو زمین می چینه و میگه :" جنگل کشیدم!" فکر می کنه این هم یه جور نقاشی کشیدنه..... 18- |
||
|
|
|
|
|
....بابایی آرمانی چند روزی است رفته ماموریت...به بحرین...پسرک عجیب دلتنگ بابایی است و مدام سراغش را می گیرد با اینکه سعی دارم با برنامه هر روزه پارک و خونه پسردایی و دختر دایی...و حموم و آب بازی ...نخود و لوبیا بازی و هر چیز دیگه ای که دوست داره٬سرگرمش کنم تا کمتر بهانه بابایی رو بگیره ولی فایده ای نداره... بهانه گیرتر شده و بد خوابتر...پنج صبح بیدار میشه و " مامان بغل تو بخوابم!"...که در روزهای مریضی اش هم سابقه نداشته.....و سوالی مدام:" بابا مهان کو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟"
می خواستم امشب درباب دلتنگی های پسرک برای بابایی بنویسم ولی کامنتی که از مامان آرین جون بود فکرم را آشفته کرد...به خصوص این جمله: "بچه ها با به دنیا امدنشان یک زن را دوباره متولد میکنند و با مردنشان او را میمیرانند." و یکباره سوالی چون برق از ذهنم گذشت: اگر در اون سانحه٬ آرین جون بابا یا مامانش رو از دست می داد....زمان برای او چگونه می گذشت و برای مزدا کوچولو چطور؟؟؟ حتی اندیشیدن به این چیزها عذاب آور و دهشتناک است چه رسد قرار گرفتن در چنین فضایی... برای بچه ها بودن پدر و مادر یعنی یه دنیا اطمینان و امنیت و آرامش و شور و زندگی و عشق... و نبودن هر یک از والدین یعنی یه دنیا عدم امنیت و آرامش....یه دنیا ترس و دلهره و نگرانی....یه دنیا بیکسی....یه دنیا تنهایی...یه دنیا وحشت............. کسی چه می داند شاید آرین جون می دانست که دل حساس مهربونش اینهمه تنهایی و ترس و بیکسی و عدم امنیت را تاب نمی آورد....کسی چه می داند شاید آرین اصلا به خودش فکر نمی کرد و میدانست که مزدا کوچولو بدون یه مامان و بابای مهربون این دنیا را تاب نمیاورد...... شازده کوچولوها بلد نیستند مثل آدم بزرگها ٬ دلتنگی خود را بیان کنند....شازده کوچولوها ٬ آدم بزرگهارو می بخشن که فقط به فکر دلتنگی های خودشون هستن......................................
پ.ن: با پوزش پیشاپیش از مامان و بابای مهربون آرین جان... امیدوارم این نوشتارم ناراحتشون نکنه.. |
||
|
|
|
|
|
........زندگی ماشینی این است...گاهی حتی فرصت نمی کنی پسرک کوچکت را که به سویت میاید و دستهایش را می گشاید که " مامان، دوستت دارم" در اغوش بکشی و بگویی من هم دوستت دارم عزیزم...... و در این زندگی ماشینی که لحظات چون برق می گذرند و تو در هزار توی زندگی گرفتار، آیا برایت خاطره ای می ماند؟ نمی دانم آخرین بار که از پسر کوچکم نوشتم چه روزی بود....می خواستم مفصل از تولدش بنویسم و ذوق و شوق کودکانه اش....می خواستم از پیشرفتهای لحظه به لحظه اش بنویسم....می خواستم عکسهای زیبای تولدش را بیاورم....می خواستم.....اما حتی دقایق پایانی سال هم کار و کار و زندگی ماشینی رهایت نمی کند....هشت ساعت مدام پشت کامپیوتر....چشمانم می سوزد ...وقتی به خانه می رسم خسته و خسته و خسته....هر شب، آخر وقت می خواهم بر خستگی غلبه کنم و از پسرک بنویسم اما مثل یه تکه سنگ می افتم...حتی یادم نمیاید چندین روز است که اخرین اثر ترجمه شده از مارکز را شروع کرده ام اما هر شب نیم صفحه ای نخوانده خوابم می برد....امروز اندیشیدم حال که شبها نمی توانم، وسط مشغله اداری سری به دنیای بزرگ آرمانم بزنم.... و حالا مانده ام که داستان را از کجا و چگونه آغاز کنم؟ تنها چند تکه کاغذ در کنارم است که روی آنها عبارتهایی کوتاه نوشته ام تا خاطرات کودکم زیر چرخهای سنگین این زندگی ماشینی له نشود....عبارتها را نگاه می کنم ...کاشکی تاریخ وقایع را هم در کنارشان می نوشتم...حالا دیگر یادم نمیاید که چند شنبه و چه روزی بود آن سحرگاهی که با پسرک به جلوی مهد کودک رسیدیم و همزمان مانی و مامانش هم رسیدند و آرمان و مانی همدیگر را به مامان هایشان نشان می دادند و معرفی می کردند...مانی گفت " آرمان ع. اومد " و آرمان گفت " مانی ص."... مامانها خنده شان گرفته بود دو پسر کوچک همدیگر را به نام و نام خانوادگی می شناختند.... و باز نگاهی به عبارتهای کوتاه می کنم و خاطرات پسرک مثل برق از برابر چشمانم می گذرد...مانی دوست عزیزش، برایش به مناسبت تولدش کامیونی کوچک خریده بود و آرمان آن روز عصر مثل خیلی از روزهای دیگر با چند ظرف و لیوان آب، بازی می کرد و من در آشپزخانه بودم یک دفعه صدای پر هیجان شازده کوچولو را شنیدم که می گفت :" آبشار درست کردم" وقتی نگاهش کردم او را دیدم که لیوان آب را پشت کامیونش خالی کرده بود و آب چون آبشاری از پشت کامیونش روی فرش می ریخت....و با یاد آوری علاقه مفرط پسرک به آب و آب بازی و رودخانه و دریا ....چیزهای دیگر یادم میاید: من چه مادر سنگدلی هستم...پسرک همه دلخوشی اش لیوان آبی است که با آن بازی کند و حالا که قد کشیده لگوها، وسایل برج سازیش، لیوان و هر چیزی که آب در آن جای گیرد را جلوی یخچال می برد تا با فشردن آن شی بر شاسی آبسردکن یخچال آن را پر کند و مادر سنگدل الان یکماهی است که مخزن آبسرد کن یخچال را خالی نگه می دارد....دو سه روز پیش به تصور اینکه پسرک دیگر آبسرد کن یخچال را فراموش کرده، آن را دوباره کار انداختم....پسرک نگو هر روز آن را چک می کند...یه آن دیدم با هیجان به سویم آمد و گفت :" مامان ، اینو درست کردی؟" اونقدر بامزه می گفت که نتوانستم بغلش نکنم ولی کماکان سنگدلی را از سر گرفتم ....و آیا هیچ می اندیشم که این روزها سپری می شود و پسرک بزرگ می شود و تنها خاطره ای از کم طاقتی یک مادر می ماند در برابر ارزوهای کوچک یه پسر کوچولوی .... و باز کاغذ پاره ها و عبارتها را نگاهی می کنم...با پسرک به شهر کتاب آرین می رویم ، طبقه بالا که مخصوص بچه هاست پاتوق پسرک من است حتی مجالی نمی دهد تا مامان کتابهای مورد علاقه خود را ببیند...بالا می رویم، پسرک به خانوم فروشنده می گوید:" من بازم اومدم" و خانوم خنده اش گرفته کاغذی برای نقاشی کردن پسرک میاورد .....دو تا کتاب ماز برایش می خریم....و هفته بعد شهر کتاب ابن سینا می رویم....پسرک می گوید : " مامان بریم بالا نقاشی بکشم" می گویم مامانی اونجا که نقاشی می کشی شهر کتاب آرین است اینجا یکی دیگه....با تصور نقاشی کردن پسرک، یاد خط خطی های پسرک می افتم که روی درب آشپزخونه کشیده و من با ناراحتی بهش گفتم که مامانی خسته میشه اینا رو پاک کنه ....توی دفترت باید نقاشی کنی...و پسرک می گفت: " مامان دستمال بده ، نقاشی هامو پاک کنم" ...و چه کسی می گوید که بچه ها نمی فهمند...انگار همین دیروز بود...صبح روز تولدش...پنجشنبه 18 بهمن که با پسرک برای خریدی جزیی به سر خیابون رفتیم، کالسکه اش را نبردم موقع برگشت خواست بغلش کنم...در یک دست بسته های خرید و در آغوشم آرمانی....وسط راه اندکی او را پایین گذاشتم گفت "بغل" ...گفتم مامانی سنگین شدی الان دوباره بغلت می کنم...و راه افتادم که یه دفعه گفت :" مامان سنگین شدم، بزار تاتی تاتی کنم".... باز نگاهی به عبارتهای کوتاه می کنم مثل اشیا و چیزهای باارزش زندگیمان که گاهی خاطراتی را در ما زنده می کنند اینها نیز خاطرات نه چندان دور پسرک را برایم زنده می کنند...یاد پنجشنبه ای که گذشت و با او به بانک رفته بودیم....در صف بانک بودم و آرمانی برای خود بازی می کرد...می خواست می می اش رو در دهانش بگذارد که زنی او را نهی کرد که عزیزم پستونکت تمیز نیست دهنت نزار....و آرمان یه دفعه جلوی اون همه آدم روی زانو هاش نشست و دولا شد تا پستونکش رو روی کف بانک بماله و بعد تو دهنش بزاره...که پریدم و ازش گرفتم...زن بیچاره مانده بود که این دیگر چه جور بچه ای است که یواشکی بهش گفتم یه کم لجبازه....امر و نهی مستقیم خوشش نمیاد...و اون روز وقتی به خونه رسیدیم باز شروع کرد که:" پله ها رو خودم میام" پشت سرش با قدم های او هماهنگ شدم سه چهار پله ای به آخر مانده، خسته شدم و زیر بغلش را گرفتم و بالا گذاشتم تا سریعتر برویم...گریه کرد و دو طبقه را برگشت پایین و از پله اول! از نو آغاز کرد بالا آمدن را...." پله ها رو خودم میام"..... ....عبارتهای کوتاه که پر از خاطرات اوست پایانی ندارد....و من امروز هم کلی گرفتارم که نمی توانم همه آنها را مرور کنم....و اینک پسرک دو ساله من با 87 سانتی متر قد و 5/12 کیلو وزن...علیرغم لجبازی ها و شیطنت هایش، یه احساس قوی دارد احساسی آنچنان قوی که پدر را به ستایش وا می دارد و مادر را شگفت زده می کند....چند روزی است که به جمع کتابهایش ترانه های عمو زنجیر باف اسداله شعبانی و ترانه های دویدم و دویدم کاظم مزینانی اضافه شده.....در شعر های کاظم مزینانی ابتدا متوجه مترسک شد " دویدم و دویدم مترسکی رو دیدم مترسک کُتش به رنگ قیر بود پول نداشت بیچاره و فقیر بود........." مدام می خواست درباره مترسک بهش توضیح بدیم که چه جونوری است.... و دیشب خواست ترانه باغ وحش را بخوانم در کنار ترانه، نقاشی ای کشیده شده بود باغ وحشی با زرافه و پلنگ و فیلی با پای مجروح که آقایی شبیه مرتاض های هندی رو پشت اون سوار بود....شعرش اینچنین بود: " دویدم و دویدم به باغ وحش رسیدم باغ وحش زرافه و پلنگ داشت یه دونه کرکس پیر یه دونه فیل لنگ داشت فیل لنگ نگاش چه غصه دار بود رو پشتش یه آقایی سوار بود فیل لنگ دو چشمشو به من دوخت گریه کرد دلم برای او سوخت....." و آرمانی که به تصویر خیره شده بود، یه دفعه شروع کرد به گریه کردن...دانه های اشک روی گونه هایش می غلتید و پایین می ریخت ....خواستم آرام اش کنم....گریه می کرد و می گفت "آقا فیله پاش اوف شده".....و مردک مرتاض را دعوا می کرد که :"آقایی بیا پایین، آقا فیله پاش اوف شده...آقا فیله رو اذیت نکن".... آقا فیله را نازش کردیم و به پسرک اطمینان دادیم که حال اقا فیله زود خوب میشه.... ای وای امروز کتابش رو برده مهد کودک...نکنه مریم جون براش، دقیقا مثل خود متن بخونه و آرمانی...................................... |
||