تبليغاتX
Lilypie 4th Birthday Ticker شازده كوچولو

......فصل بهاره.....ساعت 4:30 می روم به دنبال پسرک به مهد کودک ....در تابلو اعلانات رنگ آمیزی يا کاردستی تازه ای اگر داشته باشد می بینم و بعد می رويم به سمت خانه....در مسيرمان سر خيابان سپهر، پارک تازه ای احداث شده که آرمانی خيلی دوست داره....چون به قول پسرک، "سرسره تونلی داره، سرسره پيچ پيچی داره، سرسره ابی آبشاری، سرسره قرمز، سرسره زرد، الاکلنگ و...." اما از نظر آرمانی اين پارک یه چيز باهال ديگه هم داره...کمی اونطرف تر از زمين بازی، یه حوضچه بزرگ که هرمی سنگفرش شده در وسط آن و از نوک هرم فواره آب که به بالا می رود و سپس سر فرود آورده و روی سنگ فرش هرم به پایین می لغزد....اين حوضچه گرد به شعاع سه- چهار متر...با ارتفاع یک متر از زمین است...پسرک در طول یک ساعتی که در پارک هستیم شش یا هفت بار به بهانه های مختلف به سمت این حوضچه می رود:

" ببینم آبش سرده؟

 ببینم آبش زياده؟

 ببینم استخرش گوده؟

ببینم آبش تميزه يا کثيف؟

ببینم ماهی ها چیکار می کنند؟

......"

 و وقتی به آنجا می رسد با توسل به همون بهانه هایی که در بالا آوردم از مامانی می خواهد که او را روی لبه حوض بگذارم و بعد کارمان درامده...باید دستش را بگیری و پا به پای او دور تا دور حوضچه بچرخی و شازده می گوید "بازیبا (باجیبا) می کنم" این اصطلاحی است که آرمانی از یک سالگی شاید هم پیش از آن برای حرکت روی لبه استخرها، حوض ها، روی لبه جدول های کنار خیابان، روی هر دیوار کوتاه و بلند، و بالا و پایین پریدن روی تخت مامان و بابا، و نیز در جاهايی که تشک های بازی بادی هست و...موارد مشابه به کار می برد......و بعد یواش یواش یه چوب می خواد که ماهی ها رو قلقلک بده و همین طور به بهانه ای که داشته شوخی شوخی سر انگشتهاشو و بعد انگشتهای دستشو و بعد دستشو کامل توی آب می کند و دزدکی نگاه می کند...اگر کوتاه بیایی _و در نگاهت می فهمد_ آنوقت کارت ساخته است...پسرک می خواهد شنا کند...اما اگر محکم و قاطع بایستی ، باز به زمين بازی می رود ولی با چند بار سر خوردن و الاکلنگ گویی چیزی در آن حوضچه جا گذاشته باشد؛ باز رو به آن سمت می کند:

مامانی: آرمان، نمیشه!

آرمانی: ببینم آبش سرده؟

مامانی: گفتم نمیشه!

آرمانی: ببینم استخرش گوده؟

.........................

 

صبح ها٬ ترجیح می دهم پسرک را در حال خواب بغل کنم و به سمت مهد کودک حرکت کنیم...البته به ندرت پیش اومده _شاید دو یا سه بار_  که در حال خواب تحویل مهد بدهم ...چون داخل ماشین حتماً بیدار میشه و نوار نی نی کوچولو می خواد....ولی باز بهتر از این است که صبح در خانه بیدار بشه...چون اونوقت شازده به هر بهانه ای متوسل می شود که کمی دیرتر به مهد برود_ و اون روز یک و گاهی دو ساعت مرخصی مامانی رو شاخشه..._ روز یکشنبه 25-1-87 چنین روزی بود:

در دستشویی:

مامانی: پسرم زود باش، دیرم شد

آرمانی: بزار دستامو کفی کنم

مامانی: بزار من زود بشورم:

آرمانی: نه، خودم می شورم

مامانی: زود باش، دیرم شد

آرمانی: بزار لگن مو بشورم

مامانی: زود باش، دیرمون شد

آرمانی: بزار دستشویی رو بشورم...

 

...

موقع صبحونه:

مامانی: دیرمون شد

آرمانی: بزار همه چای شیرینمو بخورم

مامانی:دیرمون شد

آرمانی: بازم جیش دارم

....

....

مامانی:دیرمون شد

آرمانی: ای بابا، بزار ماشینامو پارک کنم...

مامانی: دیرمون شد

آرمانی: تاکسی مو هنوز پارک نکردم

.........ماشین طاها رو هم پارک کنم

.........کامیونمو پارک کنم

.........

.........وای این ماشین ها هم تمومی نداره....

 مامانی:دیرمون شد

آرمانی: بزار تو جیب هام شکرپنیر بزارم

.....

.....

 

 سه شنبه 27/1/87 عصر می خواستیم بریم پاساژ گلستان، مامانی مانتو بخره...پسرک آماده شده و در راه پله مدام مامانی رو صدا می کرد که زود بیا....

آرمانی: مامان بیا....بیا.....

آرمانی: مامان دریا، زود باش...بیا

و مامانی در حال آماده شدن است که....

آرمانی: مامان دریا ، بيا....بيا ديگه......بيا.....بيا....

چند لحظه بعد از اینکه از بیا گفتن نتیجه ای نمی بیند:

آرمانی: مامان گَ بورا.....ای بابا، گَ بورا....(به ترکی میگه بیا اینجا)، و مامانی خنده اش میگیره و میگه : گَلدیم (اومدم)....

 

....نمی دونم اینو رو هم قبلاً گفتم یا نه که شازده کوچولو تازگی ها خیلی هوای مامانو داره...تا کسی چیزی به مامانی میگه، پسرک زود به حرف میاد که:

"مامانمو چیکار دارین، ولش کنین...مامانمو چیکار دارین؟...."

 

 

چند روز پیش هم زُل زده بود به پاهای مامانی...کف پاهام کمی تَرَک برداشته بود؛ گفت:

"مامانی، پاهات اوف شده؟"  گفتم : آره....دیدم که لباشو غنچه کرد و یه بوس فرستاد و گفت:" بوسشون کردم ، خوب بشه..."

 

 

ديروز  جمعه ۳۰/۱/۸۷ ....رفتيم دربند....هرچی کوه و کوهنورد و صخره نورد به آرمانی نشون دادم برای لحظه ای ذوق زده می شد ولی بلافاصله رودخونه، هر جوی و باریکه آب؛ شیلنگ آبی که روان است؛ هر آبشار مانند و چیکه آب و فواره و حوض آب و.....را نشان می داد....و می گفت:" برم شنا کنم؟"....ما هم برای اینکه دلشون نشکونیم بعد از کوهنوردی و ...در وسط رودی که می گذشت؛ روی تختی نشستیم و سفارش ناهار دادیم در کنارمان ، غازها و اردک ها شنا می کردند ....آرمان ابتدا متوجه آنها شد ولی بعد، یواش یواش   روی تخت، دمر درازکشید و خودش رو سُر داد به حاشیه و نوک انگشتهای پاشو رو  گذاشت توی آب....وبعد یواش یواش..."می خوام برم شنا کنم..." پاهاشو توی آب می گذاشت و چند دقیقه بعد پاهای قرمز شده از سردی آب را بالا می آورد و چند دقیقه بعد باز از نوع.....من هم هوس کردم مثل پسرک پاهایم را در آب بگذارم، جورابهایم را درآوردم...ولی آب فوق العاده سرد بود من تحمل این سردی را نداشتم.....ولی آرمانی می گفت:" تو آب بشینم؟" و مجبور شدم شلوار خیس شده اش را تعویض کنم....و کلی بی کلاس بازی دراوردیم مادر و پسر!!!.......در کل خیلی بهش خوش گذشت و در بازگشت هنوز به میدان سربند نرسیده، در آغوشم خوابش برد................

عصر تو خونه بعد از بیدار شدن کمی به بهانه "خودم شیر بریزم تو شیشه شیرم" گریه کرد و بابایی و مامانی را کلافه کرد...مامانی باهاش دعوا کرد که تو دیگه بزرگ شدی و نباید اینجوری رفتار کنی ... بعد با بابایی رفتند بالا پشت بوم برای به راه انداختن کولر برای فصل گرما....بابایی یه کم باهاش حرفهای مردونه زده بود و پسرک حسابی اون حرفها رو گرفته بود چون نیمه شب وقتی برای دستشویی رفتن و آب خوردن  صدایم کرد، خیلی مردونه و متین و بی صدا بود...انگار نه انگار که نی نی کوچولو فقط دو سال و سه ماهشه....مامانی و بابایی از این قضیه ناراحت شدند دو ساعتی بی خوابی به سرم زد...چه کار می شود کرد ...کاشکی مامان و بابای با حوصله ای بودیم......................

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/01/31ساعت   توسط مامان دریا  | 

آرمانی-آبان ۸۶

 

در حال مطالعه کتاب نی نی کوچولو- آبان ۸۶ 

 

 

آماده برای رفتن به مهد کودک- مهر ۸۶  

 

 

شیطونی در راهرو قطار -آبان ۸۶

 

ژست پسرک ما....دی ماه ۸۶

 

و یه خواب .....دی ماه ۸۶

 

این هم آقا شیره است پسر من نیست ها...............دی ماه ۸۶

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/01/31ساعت   توسط مامان دریا  | 

سوای حرف زدن دامنه لغاتی که آرمانی استفاده می کند خیلی وسیع است و هر بار که به پارک یا جایی عمومی ببرمش باعث توجه دیگران می شود...و جالب اینکه معانی لغاتی را که استفاده می کند کاملاً می فهمد و درست و به جا استفاده میکند....گاهی به پارک سپهر در نزدیکی خونه میبرمش، سه سایز سرسره دارد که آرمانی از سرسره بزرگتر که تونل مانند است خیلی خوشش میاید ....وقتی به بالای آن می رسد گاهی پسرها و دخترهای بزرگتر ، به تصور اینکه آرمانی نی نی کوچولو است او را کنار می زنند و آرمان خیلی آرام و خونسرد میگه:" دختر خانم برو کنار، نوبت منه...آقا پسر، من میخوام از سرسره برم پایین..." و برام جالب هست که مفاهیمی مثل دختر، پسر، چاق، لاغر، کوتاه ، بلند، سنگین، بد مزه، خوشمزه، تلخ، پدربزرگ (مردهای مسن را که با یه نی نی ببینه؛ میگه نی نی با پدربزرگش اومده پارک)، مادربزرگ، چپ، راست، بعداً، الان، فردا، بزرگ، کوچک، قوی، بهار، تابستان، زمستان، سرد، گرم ... و خیلی چیزهای دیگر را به جا در صحبتهایش استفاده می کند....چند مکالمه پسرک را در زیر میارم چون میدونم اگر ننویسم تا دو سه هفته دیگه پیشرفت لحظه به لحظه نی نی کوچولو اونقدر سریعه٬ که اینها در لابلای زندگی رو به پیشرفت آرمانی گم خواهد شد............

 

1) دو سه هفته ای به عید مونده که بابایی در ماموریت بحرین بود و مامانی در خونه تکونی، احد پسر برادرم آمد که فرشهایمان را با قالی های خودشان برای قالیشویی بفرستد...آرمانی در حال مشاهده جمع کردن فرش ها، بغض کرده بود و بی وقفه می پرسید:

 _ احد فرش هامون رو کجا می بره؟

مامانی: پسرم ، فرش هامون رو می برند قالیشویی که تمیز بشه.

_ احد، فرش هامونو نبر....فرش هامون رو کجا می بری...................

 

 

2) مکالمه تلفنی آرمانی با آقاجون (پدربزرگ پدری اش):

آقاجون: آرمان بیا اینجا

آرمان: ای بابا، بعداً میام دیگه.

آرمان: بُلبُلا خوبن؟

آقاجون:بعله...تو خوبی...

آرمان: عمه ژیلا کو؟

آقاجون: عمه ژیلا خونه خودشونه.

آرمان: نه، عمه ژیلا تو بیمارستانه. ( عمه آرمانی سرپرستار بخش...بیمارستان دولتی شهرشون هست....)

 

 

 

3) بابایی دورادور پسرک را می بوسد و می گوید برات بوس پرت کردم.

آرمان: به کجا چسبید؟

بابایی: به گونه ات

آرمان: لُپ چپ یا راست؟

بابایی: چپ

آرمان دست روی گونه چپش می کشد و می گوید : پاکش کردم.

بابایی باز بوسه ای پرت می کند

آرمان: به کجا چسبید

بابایی: به گلو یت

آرمانی: پاکش کردم

و این بازی ادامه دارد....چونه، پیشونی، چشم، دست، سینه، پشت،.....و آرمانی در واقع شناخت خوبی از قسمتهای مختلف بدنش دارد....

 

4) آرمانی شعر می خواند:

آرمان: "دویدم و دویدم

به مادرم رسیدم

مادرم دستاش پر از بهار بود

یه طاووس میان سبزه زار بود

نسیم بود، فرش ها رو جارو می کرد

یه رود بود، ظرفهای ما رو می شست

بارون بود، اخم بابا رو می شست"

 

بابایی: اخم آرمانو می شست، بابایی که اخمو نیست

آرمان با غش غش خنده: نه، اخم بابا رو می شست

 

5) روز 15 فروردین برای شام مهمون داشتم و از دیگ بزرگتر زودپز دو قلو یمان استفاده کردم که آرمان برای اول بار دیگ بزرگتر آن را می دید...دو سه روز بعد از میهمانی پسرک به آشپزخونه میاد و می پرسه:

آرمانی: مامان دریا، زودپز گنده مون کو؟

مامانی: پسرم اون برای وقتی که مهمون داشتیم، گذاشتم تو کارتن اون بالا ( و بالای کابینت رو نشون میدم)

آرمانی: می خوام ببینمش

مامانی مونده که چی بگه که باز آرمانی شروع میکنه

آرمانی: مامان، تو قدت کوتاهه، دستت نمیرسه. میگم بابا مهان  بده ببینمش!

 

6) توی پیاده رویی که پله داره:

مامانی: پسرم بیا بغلم، اینجا نمیتونی ، پله داره....

آرمانی: نه، می تونم، یا علی می گم .

 

7) خانم عطایی یه ساختمان بزرگتر در بلوار 24 متری سعادت آباد، برای مهد کودک در نظر گرفته و آخر فروردین مهد پسرک به مکان باصفای جدید انتقال میابد.... بعد از 20 روز مسافرت و استراحت، آرمانی را 17 فروردین به مهد بردم...چون در حال اسباب کشی هستند تاپ و سرسره و چرخ و فلک را برده بودند....پسرک به محض پیچیدن ماشین به خیابان علامه شمالی، بغض کرده می گوید:

آرمانی: مامان دریا، داریم کجا می ریم؟

مامانی: تو بگو پسرم، کجا میریم؟

آرمانی: مهد تودک آرمان!

مامانی: آفرین به پسر باهوش.

آرمانی شروع به گریه می کند و می گوید" مهد تودک نه، دور بزن...مهد تودک نریم" و ماشین جلوی درب مهد کودک توقف می کند

مامانی در حالیکه ناز و نوازش می کند و قول اینکه بعد از ظهر زود میاد دنبالش...

آرمانی: نریم مهد تودک، بریم اداره مامانی. (مامانی برای اول بار روز 14 فروردین پسرک را نیم ساعتی به اداره اش برد که تجربه خوبی برای او بود)

وارد حیاط مهد کودک می شویم و آرمان با دیدن حیاط خالی از وسایل بازی، انگار که غم اولیه اش یادش رفته و به نوع دیگری گریه می کند و می گوید:

آرمانی: تاپ تات کو؟ چرخ و فلک کو؟ سرسره کو؟.....

مریم جون میاد و بغلش می کند و توضیح میدهد که اونا رو بردن، رنگ بکنند خوشگل بشه باز بیارن.....

 

8) توی مهد کودک با شروع سال جدید، آرمانی آموزش می بیند به این منظور در ساعت آموزش دور میز با صندلی های کوچولوی قرمز هستند- مهد کودک؛ 18/1/87

مریم جون: بچه ها لطفاً بشینید

آرمان: بچه ها، لطفاً تشریف بیارین بشینین

مریم جون: بچه ها ساکت باشید

آرمان: بچه ها لطفاً ساکت باشید

مریم جون: ......

آرمان:.....

پسرک هنوز هیچی نشده، شده مبصر کلاس و ول کن ماجرا نیست..... بعد از ظهر مامانی رو می بینه و میگه: خمیر بازی کردیم

مامانی: آفرین، چی درست کردی؟

آرمانی: توپ درست کردم....

 

9) مهد کودک 19/1/87- بعد از ظهر مامانی به دنبال آرمانی میره اولین رنگ آمیزی آرمانی که با انگشتهای رنگی اش، درختی را رنگ کرده، روی دیوار مهد دیده می شود؛ مامانی ذوق زده است و با آرمانی رنگ آمیزی را نگاه می کند:

مامانی: آفرین به پسرم، چقدر خوشگل رنگ کردی

آرمانی دستشو نشون میده: با انگشتهام رنگ کردم

مامانی: آفرین پسرم

آرمانی: مامان ناخن هام بلند شده، ها. (رنگ سبز در زیر ناخن هاش کمی مانده)

مامانی می خنده: باشه امشب کوتاش میکنم

آرمانی نقاشی اش رو نشون میده و میگه: بِکَنیم ؟

مامانی: نه، اینجا باشه نی نی های دیگه هم ببینن...

آرمانی: می خوام بابا ببینه.

مامانی: فردا دوربین میارم ازش عکس میگیرم

آرمانی: بریم خسته شدم بابا!!

...........

 

10) پیش از حمام رفتن:

آرمانی: می خوام کف درست کنم

بابایی: باشه

آرمانی: باید صابون بدی.

بابایی: باشه

آرمانی: سرم شامپو نزنی، ها.

بابایی: حالا ببینم!

 

11) پسرک، تازگی ها علاقمند به بBabyTV و یکی دو کارتون بومرنگ شده ولی نمیتونم حالیش کنم که زمان پخش هر برنامه دست مامانی نیست......

آرمانی: مامان کارتون بزار..

مامانی کانال بومرنگ را میاورد

آرمانی: نه، مَوَوانه زبل رو میخوام

مامانی: پسرم اونو بعداً نشون میده

آرمانی با بی تابی: نه، الان...اِسوِواج بخوره، قوی شه ....

موندم این شازده کوچولو با این همه احساساتش، چه جوری بین این همه کارتون، عاشق ملوان زبل شده....

 

12) آرمانی : نسکاسه می خوام

مامانی براش شیر کاکائو میاره

آرمانی : داغه، پشت پنجره بزاریم سرد بشه.

از پشت پنجره برگهای سبز بهاری درختهای کوچه را می بیند که در باد تکان می خورند

آرمانی: بهار اومده، درختها برگ های نو داره

مامانی:پس زمستون کو؟

آرمانی: تموم شده، برفها آب شده...

 

...اگر بخوام این مکالمات رو ادامه بدم، شاید خارج از حوصله خوانندگان باشه، هر چند مامانی می خواد همه خاطرات کوچک و بزرگی که از آرمانی داره ثبت کنه.....

انچه که باید یادآوری کنم، آرمان هنوز مثل همه کوچولوهای هم سن و سال خودش در مواقع گرسنگی، بی خوابی و خستگی غرغرو میشه، بد اخلاقی و لجبازی میکنه و کم طاقته و به مامان می چسبه.....این روزها، اشتهای خوبی داره، هنوز به می می ( پستونکش) وابسته است، حافظه خیلی خوبی داره (با اینکه در مورد نی نی ها گفته میشه که حافظه موقت دارند ولی آرمانی گاهی، چیزهایی را که سه یا چهار ماه از اونها میگذره، به یاد میاره.....بعد از تعطیلات عید، در مهد کودک مدام پیگیر زهرا خانوم میشه ( بعد از زینب اومده بود و اواسط اسفند رفت).....البته حافظه خوبش به بابایی رفته....پسرک آب نبات نعناعی، دلستر، دوغ، ژله، پسته، شکلات را خیلی دوس داره...البته پسته را فقط برای خوردن نمی خواهد اول پسته ها رو بار ماشین هاش میکنه و وقتی از بازی و بار زدن پسته خسته شد، بعد اونا رو می خوره......از رنگ ها، رنگ قهوه ای، سبز و قرمز رو همیشه درست انتخاب میکنه...چراغ راهنمایی رو متوجه میشه و علت توقف ماشین رو پشت چراغ میگه ولی کم طاقته و مدام میگه "چراغ سبز بشه، ماشین بره"....احساسات خیلی قوی داره، به طوریکه گاهی نگرانم میکنه....اگر بابایی یا من از دستش ناراحت بشیم ، تا ساعتها یادش میمونه و به نوعی عذاب وجدان داره....همین هفته گذشته 19/1/87 صبح که مهد می بردمش تو ماشین پرسید: " بابا مهان، ناحاحته؟ " گفتم نه، بابایی آرمان رو دوس داره و صبح که می رفت گفته که آرمانی رو ببوس....و احساس کردم که آروم شد (شب قبلش غرغرو شده بود و بابایی از دستش ناراحت...)....

 

دیشب، 23/1/87 بردیمش اریکه ایرانیان، در طبقه پنجمش یه شهر بازی داره....مثل همیشه مامانی رو با ماشین برد گردش، با ماشینهای دیگه تصادف می کردیم و غش غش می خندید...بعد خواست ترن هوایی سوار بشه...مامانی از بلندی و ترن هوایی می ترسه، بد جوری هم می ترسه...ولی نمی خواستم بهش بگم...نمی خواستم با مفهوم ترس از بلندی آشنا بشه....مسئول ترن هوایی گفت: زیر سه سال قبول نمی کنیم ولی آرمانی گریه می کرد که سوار شود و با گریه می گفت:" مامان، جون من...جون من...." نفهمیدم جون من را کی یاد گرفته بعد می گفت:" به خدا سوار بشیم، به خدا سوار بشیم" (تو را به خدا رو میگه به خدا)....مسئول ترن هوایی گفت خانوم با مسئولیت خودتون می تونید سوارش بکنید....یواشکی به او گفتم واقعیتش خودم می ترسم...ولی پسرک فقط و فقط ترن هوایی می خواست ما هم خوب یا بد تسلیم شدیم....با ترس و لرز نشستیم( از اون ریسک های فوق العاده خطرناک که شاید دیگران بکنند فکر کنم چقدر کار احمقانه ای کرده اند)....پسرک را محکم گرفتم...ترن که راه افتاد برای غلبه بر ترسم از بلندی، چشمام رو بستم و زیر لب دعا می خوندم....گویی ترن یواش یواش بالا می رفت و یک دفعه کج شد با زاویه ای 45 درجه و به شتاب  در سرازیری افتاد از ترس نفسم بند آمده بود اما آرمان غش غش می خندید دور اول را که زد مسئول ترن آن را نگه داشت و پرسید می تونید ادامه بدید....می خواستم پیاده شوم که آرمانی داد زد :" قطار بره...بازم قطار بره"......و باز تسلیم شدیم و سه دور زدیم....برای من ترس آن خاطره شد و برای آرمانی هیجان و حرکت آن.... و با گریه پیاده اش کردیم...می خواست همچنان قطار بره....

در طبقه دوم اریکه ایرانیان برای شام به یه فست فود خوشمزه خودمان را مهمان کردیم.....آرمانی دوست داشت از ساندویچ مامانی بخورد تا مرغ و سیب زمینی خودش...

با خود فکر کردم...چقدر بزرگ شده پسرک، من دیگر نمی توانم هم گام قدمهای کوچولوی او پیش بروم.............................
+ نوشته شده در  شنبه 1387/01/24ساعت   توسط مامان دریا  | 

.....چند روزی به عيد مونده ، پسر کوچولوی ما آبله مرغون گرفت و چون با تب خفيف و جزيی آغاز شد اميدوار بودم که همه چيز به خوبی بگذرد اما روزهای بعدی به تعداد جوشهای بدنش در قسمت سينه، پشت، گونه چپ، پشت گوش ها، سر و گردن افزوده شد......و احساس خارش و سوزش.....خانم دکتر برای رفع خارش کالامين تجويز کرده بود ولی آرمانی هر بار در خواب یکی از جوشهای بزرگ در گونه چپ اش را می کند و....اینچنين همه تعطيلات به مراقبت می گذشت و نتیجه چندان مطلوبی به دست نمی اومد..............بهر حال الان خوب است اما آثار جوش ها به صورت لکه های کمرنگ قهوه ای و قرمز در صورتش نمايان است....

صبح دوشنبه 27 اسفند با هواپيمايی ايران اير به مقصد اهواز پرواز کرديم...اولين پروازی بود که آرمان صندلی اختصاصی داشت و خودش و مامان نفس راحتی کشيدند.....و آرمانی در یک ساعت پرواز روی صندلی اش به خواب سنگينی رفت.....  قبل از رفتن هر کسی از او سوال می کرد:" عيد کجا میرويد؟" میگفت:" میریم شوشتر".....شوشتر برايش جالب و دوست داشتنی است سوای مادربزرگ و پدربزرگ و عمه ها و عموها و بچه های اونا...که آرمانی خيلی دوستشون داره...شايد از مهمترين علتهای علاقه به شوشتر در آرمان بتوان موارد زیر را هم شمرد:

  • حياط خونه پدربزرگ
  • پشت بام خونه پدربزرگ
  • بلبل های خونه پدربزرگ
  • آبشارهای شوشتر
  • رودخونه ها و باغات اطراف شهر
  • تعطيلی مهد کودک
  • تعطيلی ادارات مامان و بابا

 

آرمان عليرغم اينکه مهد کودک و مربی اش را خيلی دوست دارد ولی از اون بچه های با احساس است که بابا و مامانش و بودن با اونا رو خیلی خیلی بیشتر دوست دارد و هر وقت به مسافرت می رويم یکی از دلايل شادیش٬ بودن با پدر و مادر است...با اينکه به مربی اش مامان مریم می گويد ولی هیچگاه برایش جای مامان خودش نبوده و ابراز احساساتش با مامان و بابا به گونه ای دیگر است.....و حتی اطرافیان هم این را زود متوجه می شوند...در شوشتر عمه ژیلا که تا چند ماه دیگه خودش هم مامان می شود از این ابراز احساسات آرمان خیلی خوشش میامد...آرمان در هنگام بازی و در زمانهای متفاوتی یکباره به سمت مامان میومد و مامان رو بغل میکرد و به آهنگ می گفت :" مامان، دوسِت دارم یه عالمه" و گاهی وقتها هم می گفت:" دور سرت برم من"....و گاهی می گفت:" مامان، بخورمت؟" می گفتم مگه تو آقا شیری؟ ...... و عمه ژیلا خیلی خوشش میومد.....اگر بوسش می کردیم و باز دلش می خواست که ببوسیمش، دستش را روی جای بوسه می کشید و  می گفت:" پاکش کردم".....

هر روز توی حیاط خونه پدربزرگ آب بازی می کرد، سراغ قفس بلبل ها می رفت و به اونا غذا می داد، دوست داشت شیلنگ آب دستش باشه و حیاط خونه را بشوره و از حیاط که خسته می شد می گفت " بریم بالا پشت بوم" (چند ماه پیش به پشت بوم می گفت "پشت تیت")....خونه پدربزرگ بالای آبشارهاست...هر روز می شد پیاده پنج دقیقه ای رسید به آبشارها....روز آخر هم بردمش خونه مرعشی...یه خونه قدیمی شوشتر که به عنوان آثار قدیمی محل بازديد عموم است و نزديک خونه پدربزرگ آرمانی.......تقريباً هر روزمی رفتيم بیرون شهر، باغات اطراف و زیر درختهای کُنار می نشستیم و بساط کباب و...راه می انداختیم.....آرمانی از دیدن مناظر اطراف خیلی ذوق می کرد... آرزو می کرد بابایی خونه حیاط دار!! داشته باشه و قاصدک ها رو فوت می کرد، کفشدوزک ها رو می گرفت، پروانه ها رو تماشا می کرد و سنگ های خوشگل پیدا می کرد....عجیب به سنگ علاقه داره از کنار رودخونه یه سنگ فسیل دار پیدا کرده بود و با خودش آورده و یکی دو فسیل کوچولو هم خونه داره که هر وقت اونا رو می خواد میگه:" فیفولم کو؟ فیفولمو بده" و میگم: بفرما این هم فسیل.....

از آب بازی تو رودخونه و سنگ پرت کردن تو آب هم خیلی لذت برد و من هر بار که بیرون شهر می رفتیم دو سه دست لباس برمی داشتم از بس هر جا آبی می دید خودشو به آب می زد و خیس می کرد.....

پسرم در شوشتر کمی هم زبان شوشتری یاد گرفته و می دونه که ماه به بیان شوشتری میشه "اللا تی تی" و می خونه:

_ اللا تی تی؟

_ بعله

_ بابامو دیدی؟

_بعله

_کجا بود؟

_ تو بازار

_ چی می خرید؟

_ بستنی

_ برای کی؟

_ آرمانی

 

و مثل عمو زنجیرباف ، دفعه بعد اون چیزی که بابایی خریده فرق می کنه.....

 

یه بازی دیگه که آرمانی خیلی دوست داره و اونجا شرایطش فراهم شده بود؛ "فرار بازی" است....پسرک دوست داره یکی دنبالش کنه و او فرار کنه و یا اینکه مامانی او رو بغل کنه و فرار کنه و یکی دیگه اونها رو دنبال بکنه و بخواد بگیره.......و حالا در تهران در یه آپارتمان صد متری شب به شب میگه" فرار کنيم" " فرار بازی کنیم" و باید توضیح بدیم که آراد و ملیکا خوابیدن ( خواهر و برادر دو قلوی 10 ساله که بچه های همسایه طبقه پایین هستند و آرمان ، آراد رو درست تلفظ میکنه اما به ملیکا میگه "ملیکان")......

 

یه نکته دیگه که در برخورد با آرمان، توجه هر کسی رو جلب میکنه؛ این که پسرک  با شنیدن هر جمله ای که معنی اونو نمی فهمه می پرسه که فلانی چی گفت ...برای همین وقتی آرمان در جمع فامیل بود مدام می شنیدی که از مامان یا بابا می پرسه:" آقاجون چی گفت؟ مان جون چی گفت؟ عمو جمشید چی گفت؟ عمه ژیلا چی گفت؟ فروغ تجویدی چی گفت؟ پرستو چی گفت ( البته ما نه در فامیل خودم و نه در فامیل همسرم کسی به اسم پرستو نداریم...با این همه آرمان عید امسال اراده کرده بود که دختر عمه 8 ساله اش را که فروهر نام دارد، پرستو صدا بزند و هر چقدر به او توضیح می دادیم قبول نمی کرد و فروهر برای او پرستو بود همان طور که من مامان دریا هستم.....)

گفتنی های سفر عید پسرک٬  بسیار است اما این رو هم بگم که آرمانی تو این سفر علاقمند به "دیش دیش" (یه نوع آلوچه)، شده بود و نتیجه اون هم این بود که پسرک از روز بازگشت (8 فروردین) تا روز 18 فروردین یک خط در میان اسهال داشت و بالاخره با کنار گذاشتن آلوچه خورون!!، مشکل پسرک حل شد.....

 

البته٬ آرمانی در شوشتر شبها کمی اذیتم کرد...هر شب بدون استثنا٬ ساعت ۳-۴ نیمه شب بیدار می شد و میگفت "مامان بغل" ...بغلش می کردم ٬ می گفت " نه٬ ایستاده٬ پاشدنی...پا شو.." پا می شدیم...می گفت" تو اتاق نه٬ بریم دالون"....بیرون می رفتیم...می گفت" ببینم بلبلا خوابیدند"...می بردم بلبلا رو نیگا می کرد که سرشون رو لای پرهاشون قایم کرده بودند و خوابیده بودند.....می گفتم هوا تاریکه٬ همه خوابند٬ تو هم بخواب....و اونوقت پسرک سرش را روی شانه ام می گذاشت و من اونقدر باید دالون رو می رفتم و بر می گشتم تا دوباره بخوابه...یه شب انگار یکی از بلبلا هم بیخوابی به سرش زده بود٬ یه دفعه زد زیر آواز...آرمانی ذوق زده سرش رو بالا آورد و گفت:" بلبلا بیدار شدن٬ صبح شده٬ برام آواز خوند..."......

پنجشنبه شب ۸/۱/۸۷ با قطار از اندیمشک به تهران حرکت کردیم و بعد از ظهر جمعه در خونه بودیم... 

هفته دوم چند روزی پدر ومادرم در تهران بودند، پدرم برای آرمان همیشه یه شعر کوچولوی ترکی را به آواز می خواند و آرمانی تقریباً آن را یاد گرفته؛ بدون آنکه زبان ترکی بلد باشد و هر وقت از پسرک بپرسی که پدربزرگ چی میخونه، میگه" اوجا داغ باشینی" و اون قطعه کوچولو اینه:

"اوجا داغ باشینی، جیران یول ایلر

سو دوران یوللار، اُرده گول ایلر

باشی یاشیل، آیاخلاری قیرمزی قيرمزی".....

....یه بار هم پدرم آرمانی را صدا کرد و به ترکی گفت " گَ بورا، گَ بورا" یعنی بیا اینجا و آرمانی در حالیکه به سمت مخالف می دوید گفت:" گَ بورا، نمیام"......

آرمانی پدربزرگ آراد و ملیکا (همسایه مون)، را شبیه به پدرم می بیند و با دیدن هرباره او یاد پدربزرگش و بهانه او را دارد....

در روز ۱۲ فروردین با خانواده دایی علی به لواسان رفتیم و به آرمانی با آیدا و آیلار خیلی خوش گذشت.....در روز ۱۴ فروردین٬ نیم ساعتی پسرک را به اداره بردم با فرزانه جون و ساتیا دوست شده بود و فرزانه جون با پرتاپ بوسه سر به سرش می گذاشت....آرمانی با مهره های اهن ربایی روی بُرد٬ بازی می کرد و با چیدمان اونها درخت و گل درست می کرد.......

+ نوشته شده در  شنبه 1387/01/24ساعت   توسط مامان دریا  |