|
|
|
|
|
...گاهی پسرک درحین بازی چیزهایی غیر از آنچه در خونه یاد گرفته؛ با خود زمزمه می کند: "...مربی های مهربون...خدا که مارو دوست داره...دعامون هم قبول داره..." به مریم گفتم پسرم اینارو باخودش گاهی میگه . گفت بخشی از دعای پیش از ناهارش رو می خونه... و گفت بهش بگو شعر دکتر رو هم برات بخونه. وقتی از آرمانی پرسیدم خوند:" دکتر چه مهربونه...درد منو می دونه.... با شوخی و با خنده...زخم پامو می بنده... میگه نازی کوچولو...کوچولوی توپولو.... برو بخواب تو خونه...دوای تو همینه...." و دعای پیش از ناهار رو هم برام خوند:" بسم الله الرحمن الرحیم ...دست هامونو می بریم بالا...با همدیگه می خونیم دعا...دعا به بابا و مامان....مربی های مهربان....خدا که مارو دوست داره...دعامون هم قبول داره".... با اينکه آرمان شعرهای بلند تر و با مفاهیم سخت تر رو هم بلده ولی نمی دونم چرا ذوق زده شدم...خیلی بیشتر از اونوقت هایی که شعرهایی که خودم یادش دادم رو برام می خونه....نمی دونم چرا اینقدر ذوق زده شدم... ذوق زده شدم مثل مادری که پسرش رو راهی مدرسه میکنه...روز اول مدرسه در سال اول ابتدائی.... پسرم تازگیها یه کلمه رو که از دوستاش یاد گرفته، زیاد به کار می بره...کلمه ای که واقعاً نمی دونم لازم هست نی نی های کوچولومون باهاش آشنا بشن یا نه؟... اون کلمه اینه " دزد"....وقتی با ماشین میرسیم خونه ...پسرک زودی درب پارکینگ رو می بنده و میگه " آقا دزده میاد ماشین مون رو می بره ها....."....مقابل درب پارکینگ خونه مون، در اون طرف یه درخت توت است که بعد از ظهر ها وقتی می رسیم با پسرم توت های رسیده اونو می کنیم و می خوریم....چهارشنبه 17/2/87 بعد از ظهر وقتی رسیدیم زن و مرد جوانی در حای چیدن و خوردن توت از درخت بودند....شیشه های ماشین پایین بود و من در حال رفتن به داخل پارکینگ با دنده عقب...پسرک آن زن و مرد را نگاه می کرد...یک دفعه سرش را بیرون برد و گفت:" آقایی، همه توت ها رو نخور، الان تموم میشن ها...برا من هم نگه دار...."...همچین شوکه شدم که....... اما تجربه تلخ و تجربه دیگری از یه مامان ناشی بودن را دو هفته پیش کسب کردم...وقتی از سر کنجکاوی، به هنگام برگشت از مهد کودک به سمت خیابان علامه شمالی، کوچه چهاردهم شرقی پیچیدم تا ببینم پسرکم، مکان مهد کودکی را که از چهار ماهگی تا اواخر فروردین ماه امسال می رفت به خاطر دارد یا نه؟ و چه عکس العملی خواهد داشت...که کاشکی ابتدا تنهایی می رفتم و همچین ریسکی نمی کردم...چون با پیچیدن به داخل خیابان چهاردهم پسرک پرسید؟ میریم مهد تودک؟ ...گفتم نه...فقط میریم نگاش کنیم و بریم خونه....وقتی جلوش توقف کردم...در عرض دو سه روز ساختمان مهد فرو ریخته بود و کارگران در حال تخریب کامل آن بودند و فقط دیوارهای رنگی حیاط آن نشانگر آن بود که اینجا در روزگاری نه چندان دور مهد کودکی بود..مهدکودکی که خانه دوم پسرک من بود و من چه اشتباهی کردم که او را به تماشای تخریب آن بردم....هنوز هاج واج مانده بودم چون فکر نمی کردم که اصلا اونجا رو تخریب کنند که دیدم پسرکم بغض کرده و می گوید:" مهد تودک من...مهد تودک من"............... جمعه 20/2/87 سه تایی (به قول آرمانی)، رفتیم نمایشگاه کتاب....که مثل پارسال پشیمون شدم از رفتنم....نمایشگاهی بی برنامه و آشفته و بی کلاس!!!! انگار نه انگار که بازدید کننده ها هم همون بازدید کننده های سالهای قبل اند...انگار بازدیدکننده ها هم بی کلاس!!!! شده اند.....انگار این جامعه هر جور بشود ما را هم به دنبال خود می کشد......ولی خوب، چه می توان کرد ...می خواهم پسرم با کتاب و عشق به کتاب و خواندن بزرگ شود...و باید می رفتم....از کانون پرورش فکری کودکان چیزهایی برای پسرم خریدم و از غرفه ای کتابهایی در آموزش خمیر بازی و تهیه کاردستی هایی کاغذی و.....بابایی هم چندین کتاب ادبی خرید و ....آرمانی از غرفه های شلوغ واهمه داشت و همه اش می گفت:" بریم بیرون، اینجا شلوغه".....و موقع برگشت می خواست تا مکانی که ماشین را پارک کرده بودیم، خودش بیاید با پاهای خودش....و عجیب کلافه ام کرد در حالیکه از تخیل اش و شیطنت اش خوشم میامد....چند قدمی میامد و بعد یک دفعه می ایستاد و مثل مجسمه خشکش می زد...می گفتم مامان چرا نمیایی؟ خیلی جدی و خیره به مقابلش می گفت:" بزار چراغ سبز بشه"....میگم بچه، بدو بیا....میگه:"ای بابا، هنوز چراغ قرمزه"....چند قدم میامد و دوباره خیره به مقابلش متوقف میشد که چراغ راهنمایی قرمزه..... بزار سبز بشه.... صبح شنبه، 21/2/87 به میدون کاج که می رسیم پسرم میگه:" مامان، رسیدیم میدون کاج.... مهد تودک شیر ندارم ها" میگم الان برات می خرم....جلوی سوپرمارکت سن سون که پسرم خیلی وقته مشتریشه توقف میکنم....شیر می خرم و یه شیر کاکائو کوچولو...که میگه" پس شیر کاکائو امیر علی کو؟ شیر کاکائو مانی کو؟؟؟؟؟؟".... با اينکه از اتوبان يادگار راحتر و سریعتر به مهد می رسم ولی چون پسرم به دیدن میدون سرو و میدون کاج و درختای اون در هر صبح عادت کرده ...دلم نمیاد ناراحتش کنم....او هر صبح با رسیدن به میدون سرو میگه:"رسیدیم میدون سرو...اینجا درخت توت داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟" و بعد من و او در مورد درختها حرف می زنیم و پسرم در معرفی درخت چنار میگه: " نی نی ها بادکنک شون می خوره به درخت چنار و می ترکه" و از این بابت از دست همه درختهای چنار عالم دلخوره....آقای ناصر کشاورز اگه می دونست که پسرک ما چقدر شعرهای اونو جدی میگیره...شاید در سرودن بعضی از اونا به گونه ای دیگه عمل می کرد.....یه شعرش هست که نی نی گوششو نزدیک مورچه می بره تا ببینه صدای مورچه چه جوریه و مورچه گوش نی نی رو گاز می گیره....این شعرو هر وقت میاره که مامانی برام بخون...هنوز شروع به خوندن نکرده ام لب و لوچه اش آویزون میشه...... البته شاید حساسیت آرمانی کمی بالاست همین دیشب (21/2/87 –یکشنبه)...وقتی پیش از خوابش بابایی شروع کرد براش گفتن یه افسانه آذری با نام ديو پخمه....ابتدای داستان انجوریه که: پسرک قهرمان داستان از آفتاب می ترسه و از خونه بیرون نمیره و مامانش برای اینکه به او کمک بکنه برای غلبه بر ترسش...با گذاشتن سیب در حیاط و یکی دیگر در کمی دورتر و یکی دیگر در میانه درب حیاط و بعدی در کوچه...او را به بیرون از خونه میکشونه و در بسته میشه......پسرک ما همون اول قصه رو که شنید با گریه اومد بغل مامانی....در مورد پیرزن و کدو قلقه زن...شنل قرمزی.....ملک محمد...شنگول و منگول....هم همین برخوردها رو داشتیم ...حتی نمیتونیم تو قصه شنگول و منگول بلایی سر آقا گرگه بیاریم چه برسه به اینکه سر شنگول و منگول بلایی بیاد....به هر حال گاهی مجبوریم پیاز داغ قصه ها رو _کم _ نه حذف کنیم....گاهی هم اول، آخر خوش داستان رو یاداوری کنیم.....اما آرمانی علیرغم این احساساتش شنیدن این قصه ها رو دوست داره.....یادم میاد خودم هم که بچه بودم هر شب وقتی پدرم قصه ملک محمد (یه افسانه آذربایجانی) رو تعریف می کرد...با اینکه قصه رو کامل حفظ بودم ولی دوست داشتم باز اونو بشنوم و جالب اینکه هر شب منتظر بودم اتفاق های تلخ داستان به گونه ای دیگر باشه...مثلاً برادرهای ملک محمد اونو ته چاه نزارند و با طناب بالا بکشند...یا اینکه ملک محمد روی قوچ سفید بپره و بتونه به دنیای خودش روی زمین برگرده...یا اینکه ته دلم خدا خدا می کردم که اون یه تکه گوشت رو گم نکنه و مجبور نشه از ران پای خودش ببره و به سیمرغ بده.....و الخ و امروز صبح پسرکم برای بابايی موقع خداحافظی تو کوچه مون ....چند تا ماچ فرستاد و مثل همیشه با خوندن چند تا شعر با همدیگه...و بعد گفتگو در مورد درخت ها...رفتیم مهد کودک...بهش گفتم چند تا درخت بگو...گفت: درخت توت.....اِاِاِ درخت توت....درخت چنار...درخت توت...درخت کاج.....اِاِاِ....درخت توت.....درخت توت....." وقتی رسیدیم مهد کودک ...زودی از مامانی خداحافظی کرد و به مریم سلام کرد و با توپ آبیش سریع رفت....از پشت سرش نگاش کردم...دیدم تو کلاس اش سرک کشید و صدا کرد "علی...علی"....و بعد تو آشپزخونه سرک کشید و :" علی ...علی...." و به دنبال دوستش علی بود که انجا را ترک کردم...توی ماشین در مسیر اداره٬ کاست پری زنگنه را گذاشتم....لالایی ها و دختر شیرازی.....و یه حس دلتنگی برای روزهایی نه چندان دور به سراغم اومد....روزهایی که پسرک پنج شش ماه بیشتر نداشت و صبح ها و بعد از ظهرها در مسیر مهد و خونه دوتایی این نوار رو گوش می دادیم و پسرک تنها صداهایی از خودش در میاورد و گاهی " اَ " هایی ممتد و کشیده که من بهش می گفتم آواز می خونی پسرم...به به چه صدای خوبی داره پسرم...چقدر خوشگل می خونه پسرم و ....و او کم کم تشویق مامان رو درک می کرد و هفت هشت ماهه بود که در برابر تشویق من، صدایش را بلند تر می کرد و " اَ " ممتد سابقش که قبلاً یکنواخت بود حالا با بالا و پایین رفتن صدایش یک " اَ " سینوسی میشد.......شیشه های ماشین رو بالا کشیدم و صدای پخش ماشین رو بلندتر....پری زنگنه می خوند و من دلتنگ روزهایی نه چندان دور در ترافیک چمران سر برگرداندم تا جای خالی پسرک را نگاه کنم...پسرک شش ماهه ام دستهایش را تکان می داد و آوازی بی نظير برای مامان می خواند....
|
||
|
|
|
|
|
مکالمه اول
۱۶/۲/۸۷ - صبح در مسیر خانه تا مهد کودک ....رادیو ...صحبت از شیراز.... آرمان: مامان چی میگه؟ مامان: در مورد شیراز...یک شهر بزرگه مثل شوشتر...اونجا یه عالمه باغ داره...کوه داره...شهربازی داره...درختهای نارنج داره...دیگه دیگه... آرمان: مامان٬ مامان ٬ مامان.... مامان: چیه جونم؟ آرمان: بریم خونه شیراز؟ مامان: مکالمه دوم آرمان در حال آب بازی تو خونه با چند لیوان آب... مامان: آب رو روی فرش نریز٬ فرش پوسیده میشه ها؟ آرمان: کجاست؟ مامان: چی کجاست؟ آرمان: پوسیده. مامان: مکالمه سوم ۱۸/۲/۸۷.....در مسیر خونه تا مهد کودک...در حال گذر از میدان کاج... آرمان: مامان این درخته چناره؟ (پسرک به خاطر یکی از ترانه های نی نی کوچولو درخت چنار رو بلد است) مامان: نه پسرم...این درخت کاجه...درخت چنار قدش کوتاهه ولی درخت کاج قدش بلنده....البته یه درخت قد بلنده دیگه هم هست که مامان خیلی دوسش داره...اون هم درخت تبریزیه.... آرمان: کجاست؟ مامان: درخت تبریزی تو تبریزه...تو شبستر...تو خونه پدربزرگ....شبها که برگهاش تو باد تکون می خوره...خش خش یرگهاش مثل یه موسیقیه....کلاغها هم بالای اون لونه درست می کنند.... آرمان: مامان٬ مامان٬ مامان..... مامان: چیه جونم؟ آرمان: درخت تبییزی توت هم داره؟؟؟؟؟؟ مامان: |
||
|
|
|
|
|
مامانی مهربون ستاره طلایی سوالی کرده بود در مورد اینکه ایلیا جان را مهد بفرستد یانه؟؟؟ ابتدا خواستم براش کامنتی بگذارم و پاسخ بدم...ولی در چند خط نمی توانستم همه انچه را که لازم بود بیان کنم. پس اندیشیدم که این نوشتارم به پاسخگویی باشد....یه نوشتار استثنائی ...خارج از تعهدی که در ایجاد این وبلاگ داشتم......اخر قصد من از ایجاد وبلاگ شازده کوچولو هم این نبود...من در نوجوانی و جوانی هر از گاهی دوست داشتم مروری بر زندگیم کنم و خاطرات مانندی می نوشتم مثل خیلی از دخترکان دیگر...بعد از آشنایی با همسرم ، باز چیزهایی می نوشتم اما فقط برای او... اما وقتی آرمانی به دنيا اومد...گویی برای من دیگر منی در کار نبود و انگار همه چیز آرمانی شده باشد...می نوشتم هر چند پراکنده...از آرمانی.... یک روز اتفاقی با وبلاگ پگاه و برادرهای دوقلوش برخورد کردم و خوشم امد و تصمیم گرفتم من هم برای پسرک وبلاگی داشته باشم ...اما وبلاگی که فقط از او بنویسم و برای او...تا شاید بتوانم لحظاتی از زندگی او را و بزرگ شدنش را برای اینده ثبت کنم...خیلی سعی می کنم در این وبلاگ وارد دنیای خودم، همسرم و هر چیزی غیر از آرمان نشوم...البته شاید این کار درستی نباشد چون من هم جزیی از دنیای پسرک هستم همانطور که بابایی اش....اما مساله ای که وجود داشت این بود که نوشتن از خودم یا بابایی باعث میشد خیلی مطالب دیگر پیش بیاید که دوست نداشتم مطرح شود یادم میاد بعد از اتمام کتاب "جنگل واژگون" جی دی سالينجر تا روزها فکرم مشغول آن بود يا بعد از خواندن کتاب "شوهر من" ناتاليا گينزبورگ" و يا " سونات کرويتسر " تولستوی... حتی بعد از جنگل واژگون در پانوشت یکی از پستهای اين وبلاگ وعده دادم که از آن صحبت کنم ولی نکردم...چون می خواستم اين وبلاگ فقط از آن آرمانی باشد و مطالب ديگر پیش نيايد....و راه حلی یافتم هر انچه مربوط به افکار و زندگی خودم باشه، می نویسم اما نه در وبلاگ... مشکل دیگر که دارم این است که دوست ندارم ادای مامانهای همه چیزدان!!! را دربیاورم و بالای منبر بروم و از افکار مثلاً متعالی ام!!!!! در باب مهد رفتن یا نرفتن نی نی ها صحبت کنم یا از چگونه پوشک گرفتن نی نی ها و چگونه غذا خوردن انها و غیره..... ولی وقتی وبلاگی ایجاد می کنی بی تردید دوستانی می بابی و در برابر آنها مسئولی، هم چنانکه در برابر شازده کوچولوی زندگیت.... و احساس کردم که مامانی ستاره طلایی نیاز به کمک دارد...البته من نه روانشناسم و نه دانشجوی کلاسهای ماورائی و روانشناسی و این جور چیزهایی که مد است....کاری به جامعه و حرف مردم و بحثهای روانشناسی هم...ندارم...هر انچه می نویسم نظر شخصی من است...شاید خیلی ها نپذيرند که آن هم برای من مهم نيست ... سميه جان، خيلي راحت بهت بگم من اگر يه بچه ديگه هم داشته باشم بازم از همون 5-6 ماهگي مهد ميزارمش.... من فرزندم را پیش مادربزرگ نمی گذارم: پيش مادربزرگ و عمه و خاله نميزارم چون اولاً مادرهاي ما ، به حد كافي زمان خودشون بچه داري كردند و من دوست ندارم در اين سنين پيري هم اونها رو درگير بزرگ كردن بچه اي بكنم كه به دنيا نياورده اند...مادربزرگ و عمه و خاله و... هم حق دارند زندگي كنند انگونه كه بايد ...نه انگونه كه ما به انها تحميل مي كنيم...هركسي بايد مسائل زندگيش را خودش حل كند نه اينكه بار زندگي خود را بر دوش ديگران بگذارد....در ضمن اگر روزی هم مادربزرگ شدم مسولیت نوه ام را هر روز از صبح تا عصر نمی پذیرم ...من پیش از به دنیا آمدن آرمان دوست داشتم تئاتر، سینما ، کتابخانه ...بروم...سالن ورزشی....برنامه آموزشی، مهمانی و خیلی چیزهای دیگر که الان دو سال و نیم است تعطیل کرده ام ....و نمی توانم سی سال دیگر هم چنین کاری برای نوه ام بکنم شاید خیلیها بتوانند!!! ...و این محدودیت را برای مادر بزرگ بچه ام هم نمی پذیرم..... نکته ديگر اينکه، بچه هايی که پیش مادربزرگ می مانند وابستگی بی حدی به مادربزرگ پیدا می کنند و سالیان سال خانه مادربزرگ خانه اولشان می شود....و همچنین دلسوزی ها و علاقه های بیش از حد مادربزرگ، و از طرفی رعايت اصول تربیتی از طرف والدین؛ و عدم درک این رفتارها از سوی کودک.... فاصله ای میان کودک و پدر و مادرش ايجاد می کند که این مسائل رو هم نمی پسندم.... من فرزندم را پیش پرستار نمی گذارم: چون پرستار باید به خونه بیاد و من به سختی اعتماد می کنم و از آن گذشته دوست ندارم همه زندگی ام را به دست غریبه ای بسپارم و از صبح تا غروب بروم....از همه اینها گذشته، پرستار در خلوت یک چاردیواری با بچه من چه رفتاری خواهد داشت؟ و کودک من چه چیزهای خوب و بدی از او خواهد آموخت؟؟ من به سختی اعتماد می کنم و از آن گذشته می پندارم حتی با بهترین پرستار، کودک من احساس تنهايی خواهد کرد محصور در چاردیواری یک آپارتمان..... البته برخی می گویند پرستار را به خانه مادر بزرگ میاوریم و هم مادربزرگ اذیت نشود و هم کسی ناظر بر انجام وظیفه پرستار باشد!! و... ولی من باز نمی توانم این ایده را بپذیرم چون باز مادرم را محدود کرده ام و شرایطی را به او تحمیل کرده ام....و غیره من کارم را به خاطر مادر بودن تعطیل نمی کنم: من یه مامانم ولی مادر بودن همه من نیست...شغلم را هم دوست دارم و بخشی از مراحل تکامل من است همچنانکه مادر بودن بخشی از روند تکاملم است...معلوم نیست بعد از اينکه کودکم بزرگ شد باز شغلی را که الان دارم و دوستش دارم، داشته باشم.... من فرزندم را به مهد می فرستم چون دوستش دارم ترجیح می دهم بعد از اتمام مرخصی زایمان، کودکم را مهد بگذارم....چون اگر در فاصله 4 تا 6 ماه نگذارم، بعداً زمان بیشتری طول خواهد کشید تا مهد را بپذیرد....در فاصله سنی 1 تا 3 سال شاید به سختی از مادر جدا شوند و به مهد بروند....اگر کودک دیگری داشته باشم، سعی می کنم از چهار تا شش ماهگی، روزی یکی دو ساعت به دست مربی اش در مهد بسپارم تا کم کم حضور مربی را در زندگیش بپذيرد (البته یکی از ایرادهای اساسی مهد کودکها در کشور ما این است که به علت حقوق های پایین مربی ها و غیره، کمتر مهدکودکی را می توان یافت که مربی های ثابت داشته باشد...و تازه او مربی از هر نظر مورد قبول مادر باشد و بتواند رابطه عاطفی با کودک ایجاد کند....خوشبختانه من این مورد را یافته ام)....و از شش ماهگی تا دوسالگی روزهای کاری٬ در حدود 6 ساعت کودکم را مهد می گذارم...نی نی ها در مهد با بزرگ شدن خود با بچه های دور و بر خود آشنا و دوست می شوند و انها را مثل خواهر و برادر خود می پذیرند و درست است که در مهد کودک هم ساعت بیشتری را در یک فضای محدود می گذرانند، ولی بودن در یک فضای محدود با چند بچه همسن و سال که می تواند همبازی اش باشد بهتر از بودن در یک فضای محدود با یک پرستار یا مادربزرگی است که نمی تواند هم بازیش باشد................ بعضی روانشناس ها می گویندبه علت مسائل عاطفی تا 3 سالگی بچهُ٬ او را مهد نگذارید و بعضی مامانها می گویند بچه من دیگر دوساله نخواهد شد و وقتی کودکم با من است، بازی هایی با او می کنم، کتابهایی با او می خوانم و تجربیاتی او کسب می کند که برای یک بچه مهد کودکی اینها امکان پذیر نخواهد بود.... من می گویم میتوان با جستجو مهد کودکی پیدا کرد و مربی ای یافت که کودک با او هم رابطه عاطفی داشته باشد و از نظر روحی لطمه نخورد و می گویم "کیفیت مهم است ، نه کمیت"....شاید مادری 24 ساعت تمام را با فرزندش بگذراند و من 16 ساعت...اما چه کسی گفته کودک من تجربیات کمتر، بازی های کمتر و محبت کمتر از مادرش خواهد دید....چه بسا مادری در دو ساعت با فرزندش بازیهایی داشته باشد و او را شاد کند و تجربیات تازه از زندگی به او بیاموزد که مادری دیگر در 24 ساعت نداشته باشد........... بچه های بسیاری هستند که مادرشان خانه دار است و احساس تنهایی و گوشه گیری می کنند یا برای فرار از تنهایی، وابستگی به یکی از اقوام می یابند....آرمان من الان با 8 بچه همسن و سال خود در مهد کودک٬ در یک کلاس است و با آنها همبازی است ...5-6 بچه همسن و سال با او هم، در دوستان و آشنایان هست که دوتا از آنها دو قلو هستند و یک ماه از آرمان بزرگتر و مادرشان تا دوسالگی آنها، کار را تعطیل کرده و به تازگی به صورت پاره وقت سر کار می رود ...یکی از آنها که یک ماه از آرمان کوچکتر است و هم نام او و پرستار دارد...یکی ديگر که یک ماه از آرمان بزرگتر است و پیش مادربزرگ می ماند و یکی دیگر که چهار ماه بزرگتر از آرمان است و پیش مادر است و مادربزرگ اش هم با انهاست و....و هر کدام این بچه ها، دنیای خاص خودشون رو دارند هر کدوم از جنبه هایی قابل ستایش هستند اما آنچه برای من جالب توجه است اين نیست که پسر من زودتر از همه اینها از پوشک گرفته شد...اين هم نیست که زودتر از خیلی از آنها به حرف زدن افتاد و کلمات و جملات تمیز و مرتبی می گوید...این هم نیست که خوب غذا می خورد و قد و وزنش تنظیم است....آنچه برایم جالب است و مايه افتخار ، اینکه پسرک من دامنه کلمه هایی که می داند و جمله هایی که بیان می کند خیلی وسیع تر از بقیه است...شعرهایی که می داند، آوازهایی که می خواند هیچکدام از همسن وسالانش نمی داند....بازیهایی که بلد است نیز بیش از همسن و سالان اش است...کتابهایی که می شناسد ـو برخی از آنها را می خواند بی آنکه باسواد باشدـ نیز بیشتر از همین دوستانش است...سفرهایی هم که می رود کم نیست...حتی پنجشنبه و جمعه ها سعی می کنیم او فضای جدیدی، پارک تازه ای و شرایط تازه ای تجربه کند...مادرش خیلی کارهای عقب مانده در خانه دارد.....مادرش وقتی در ماه گذشته حساب و کتاب مرخصی های سال گذشته اش را در اداره بدستش دادند، برای همکاران خنده دار بود چون مثل سال قبل مانده مرخصی اش صفر بود.... اما کار اداره اش باعث نمی شود که پسرک دو ساله اش، مسافرت نرود، به دل طبیعت نرود، جنگل و کوه و رودخونه و دریا را نشناسد، یا از درخت سیب و گلابی و آلبالو و .... با دستهای کوچکش میوه نچیند و یا برای ناز کردن به دنبال بچه گربه ها ندود ...یا بادبادک هوا نکند...در برف ها قل نخورد و در امواج دریا دست و پا نزند و در ساحل دریا صدف جمع نکند..... مامانی مهربون ایلیا جان: نه می توان ادعا کرد که فرزندی که 24 ساعته با مادرش هست، شرایط بهتری نسبت به مهد کودکی ها دارد و نه می توان ادعا کرد که به مهد کودک رفتن، باعث شرایط آموزشی، عاطفی و تربیتی خوبی برای بچه می شود ...آنچه مهم است چگونه گذراندن ساعات مادر و مهد کودک با بچه است ...و حالا پسرک من مهد کودکش را دوست دارد، مربی هایش را دوست دارد، دیوارهای صورتی حیاط مهد کودک اش، زمین خاک بازی آن، و خدمه و آشپز و همه کی و همه چیز آن....اگر سه روز به مهد نرود پیگیر احوال امیر علی کوچولو تا مانی و شایان ....و حتی زهره خانومی است که در آشپزخانه آنجا کار می کند.....و جالب اینکه مامان و بابا را یک جور دیگر دوست دارد و جالب تر آنکه او آرمان من است نه آرمان مهد کودک.... سمیه جان؛ مهد کودک خیلی بهتر از بودن در خانه است و الان هم دیر نیست...اما مهد کودک نباید باعث شود که وظیفه مادری تو کمرنگ شود و در انتخاب مهد کودک خیلی خیلی باید محتاط بود ...نزدیکی مهد کودک به خانه یا محل کار مامان یک شرط لازم است اما کافی نیست...حتی بهتر است مهد کودکی را که در مسافت دورتری است اگر شرایطش مطلوب است به مهد های نزدیکتر ترجیح بدهی....چون کودک تو ساعات مهمی از روزش را در آن می گذراند....سنجیدن نورگیری اتاق، زمين بازی ، وضع بهداشت و تغذیه در مهد کودک ، آموزش و غیره مهم است اما اینکه چه کسی مربی کودک تو خواهد بود٬ بی تردید مهم تر است......
پ.ن. مامانی هیراد جون در مورد از پوشک گرفتن نی نی پرسیده بودند که می توانند به مطلب " از پوشک گرفتن شازده کوچولو!!" نوشته شده در ۱۹/۱۰/۸۶ (آرشیو دی ماه) مراجعه کنند. |
||
|
|
|
|
|
√ ....نی نی کوچولويت وقتی دو سالگی رو پشت سر می گذاره؛ یواش یواش باورت میشه که فقط تو نیستی که او از تو فرا می گیرد و تو را الگوی خودش قرار می دهد...کم کم در می بابی که نی نی تو از هر کسی و از هر چیزی در حال یاد گرفتن است...یادگرفتن چیزهای خوب و یاد گرفتن چیزهای بد...نمی دانم شاید هم این تعبیر ما آدم بزرگهاست و یادگیری برای یه نی نی دو ساله لذت بخش است بدون آنکه بحث بدی و خوبی و زشتی و زیبابِی در ميان باشه...... و آرمان در حال يادگيری است به سرعت نور.....چهارشنبه ۴/۲/۸۷ که به دنبالش رفتم به مهد، می گفت: مامان اينجا ترسناکه؟ گفتم ترسناکه یعنی چی؟....توی ماشين می گفت: اينجا ترسناکه؟ ....و توی خونه می گفت؟ خونه مون ترسناکه؟....او لغت "ترسناک" رو ياد گرفته بود شايد از يه نی نی کمی بزرگتر از خودش....و من بايد برايش می گفتم که خونه مون ترسناک نيست....مهد کودکش ترسناک نيست...و اصلاً ترسناک در نظر آرمانی چه معنی داشت؟.... √ .... من دوست ندارم قهرمانان زندگيش در اسپايدرمن و بتمن و سوپرمن و ....خلاصه شود ولی او ياد می گیرد...جامعه هم ياد می دهد...کفش و بلوز و کلاهی که به دنبالش هستی با اين قهرمانان مزین است حتی گاهی ناچاری....چهار ماه پیش براش کفشی گرفتیم که مزین به مرد عنکبوتی بود و وقتی راه میرفت چراغ های کف اون روشن میشد....اولها فقط چراغ های اون رو میدید ولی یه روز دیدیم که مرد عنکبوتی رو کشف کرده و اسم اون رو هم یاد گرفته و به هر کس میرسه میگه..."کفش منو ببین ، اسپایمَمَن داره" .....آرمان ٬ چون از 20 ماهگی پمپرز (پوشک) استفاده نمی کند، یافتن شورت سايز او برایم کمی مشکل است...ولی هر چه می بابم مزين به تور عنکبوتی و مرد عنکبوتی است....و جالب اینکه در برابر پوشیدن آن مقاومت می کرد و می گفت :" شورت اسپایممن نمی خوام شورت قهوه ای ام رو بیار....".... √ ..... ده ماهه بود که براش با پول توجیبی های خودش که بابايی ماهيانه می داد، یه ماشين ( چهارچرخه) کوچولو خريديم از فروشگاه ارمغان کودک در ولیعصر....اون موقع نمی تونست تعادل خودشو روی اون حفظ کنه و بايد کمکش می کردیم...حالا اين ماشين کوچولو جزيی از سرگرمی هر روزش است....سوار اون میشه و ميگه " خداحافظ من رفتم اداره" و ميره کنار کاناپه پارک ميکنه و ميگه " مثلاً اينجا اداره منه"....بعد دوباره راه می افته و ميگه" حالا برم کتابفروشی آرين، کتاب بخرم" و به سمت در ورودی خونه حرکت ميکنه و اونجا پارک ميکنه....بعد لحظاتی ميگه " حالا برم بازار تجییش" و بعد پيش من مياد و دست خاليش را به طرفم ميگيرد و می گويد" بفرماييد، سيب خريدم"...و بعد به سمت ديگری حرکت ميکنه....و بعد "حالا برم سیزمين عزايب...." و اين بازی همين طور مشغولش ميکنه.... √ ....سه شنبه 3/2/87 بعد از ظهر که رفتم مهد کودک، بهانه شير کاکائو گرفت....به اولين مغازه که رسيديم ( تا اونجا نق می زد و گريه می کرد) گفت"سوپر مارکت....شير کاکائو بخريم"...بعد رفتيم شهر کتاب ابن سينا....گفت" طبقه بالا بريم برام کتاب بخر"...طبقه بالا کتابها رو نگاه می کرد و می گفت: " اينو من دارم ها"....نی نی کوچولو، ترانه های کودکانه، نی نی تو بهترينی، .......نگاه می کرد و می گفت "اينو من دارم ها".... "ترانه های کودکانه" رو ديد و گفت" اينو نيگا کنم ببینم دويدم دويدم به باغ وحش رسيدم رو داره".....براش یه کتاب شعر و کتاب داينا تو بهترينی رو خريدم...بعد اومديم طبقه پايين.... چشمش افتاد به کتاب آشپزی مستطاب دریابندری....گفت " مامان تو اينو داری ها"...... √..... صبح دوشنبه2/2/87 بهش ميگم زود باش ...میگه :" بزار دمپايی هامو پارک کنم" و دميایی هاشو در میاره یه گوشه مرتب میزاره و میاد بریم مهد کودک..... عصر همان روز می رم مهد کودک به دنبالش...در حال پوشيدن کفش هاش است که مامان مانی رو نشون ميده و ميگه :" اين کيه؟" میگم: تو بگو. میگه :" مامان مانی صادق"...بعد یه خانم دیگه رو نشون ميده که پسر بچه پنج ساله ای در کنارش هست و ميگه اين کيه؟ اینجا ديگه واقعاً اسم بچه اون خانم رو نمی دونستم و میگم نمی دونم...ميگه :" مامان سياوش" ..... √ .... دختر کوچولويی به اسم کيانا اخيراً مياد کلاسشون....صبح سه شنبه 3/2/87 که رسيدم...آرمانی بدو به سمت اتاقش می رفت..کيانا در آغوش نازنين جون در حال گريه بود و دستهاشو به سمت من گرفت و با گريه می گفت "مامان مامان..." برای آروم کردنش من هم دستهامو باز کردم و گفتم "چی شده خوشگل خانوم گريه میکنه ...بیا بغلم ببینم..." که یه دفعه آرمانی صدامو شنيد و برگشت و ديد کيانا بغل من است و با گريه به سمتم اومد....اينجاشو ديگه فکر نمی کردم...منو بگو که به فکر دومی هم هستم.... √ ..... تازگیها تو غذا خوردن گيرهايی میده که دوست ندارم....بهش آش میدم میگه:" نخودهاشو ندی ها"....نخود هاشو یواشکی با پشت قاشق له میکنم و بهش میدم ...یه بار که بابايی بهش آش رشته می داد و آرمان می گفت " آش شو بده، نخود و لوبیاشو نده..." که یه دفعه از دهنش تف کرد روی میز...بابایی بهش گفت این که نخود و لوبیا نداشت...آرمانی از آنچه روی میز ریخته بود؛ یه تکه نخود پیدا کرد و نشون بابایی داد و به حالت سوال گفت:" این چیه؟" ....نمی دانم شاید واقعاً مزه نخود رو دوست نداره..... √ .....در کل اشتهای خوبی داره....تازگیها هر صبح و بعد از ظهر شیر کاکائو می خواد...سیب زمینی سرخ شده، کباب، استامبولی پلو، آش بدون نخودش!!، ماکارونی، نیمرو و املت، گوشت در قالب هر خورشتی (خورشت بادمجون، گوشت رو می خوره اما بادمجون دوس نداره....ولی بادمجون خام پیدا کنه می خوره!!!!)، سوپ، حلیم، ماهیچه، سمبوسه، نونون بربری و سنگک، چای شیرین (صبحانه)، قهوه و نسکافه و شیر کاکائو (عصرها)، دلستر به ویژه با طعم هلو که تازگیها از شانس پسر من پیدا هم نمیشه، و خیلی خوردنی های دیگر رو دوست داره (کله پاچه و نخود آش رو دوس نداره!!).....موقع خوردن گاهی میگه:" چقدر خوشمزه است".....اصولاً دوست داره خودش با قاشق غذا رو به دهن ببره ولی چون مثل نی نی های دیگه نصفی از آن رو می خوره و نیمی بیرون میریزه، خودم در حالیکه او مثلاً با قاشق کوچولویش در حال خوردن است با قاشق دیگری بهش غذا میدم......اگر خیلی گرسنه باشه و غذا لقمه ای باشه به محض اینکه یه لقمه به دست راستش بدم میگه:" دست چپم...دست چپم" و دست چپش رو به طرفم میاره ....بستنی از هر نوع به ویژه آیس پک رو خیلی دوس داره، یه آیس پک طالبی رو به تنهایی تقریباً تا به آخر می خوره........اکثر میوه ها رو دوست داره، مگر میوه ای که طعم ترش داشته باشه مثل گوجه سبز و ...دوست نداره....میوه ای که خیلی خیلی دوست داره :" هندوانه" البته میوه های جالیزی دیگر مثل خربزه و طالبی رو هم خیلی دوس داره (پارسال که خیلی دوس داشت،... در سال جدید فعلاً هندوانه را خورده...).....وقتی هم می خواد پارک یا ددر بره، زودی چند تا شکلات و گز و پسته توی جیب های شلوارش میریزه....جالب اینکه به شکلات میگه :" شوکولات _ ک را مثل ک در کتاب تلفظ می کند_" یه تلفظ ترکی....بدون اینکه کسی براش اینجوری تلفظ کرده باشد..... عادت داره قبل از خواب و گاهی صبح ها پیش از بیرون اومدن از تخت، با شیشه شیرش ، شیر بخوره...روزها شیر پاستوریزه می خوره (بشتر مواقع با لیوان) ولی تا یکماه پیش، شبها براش شیر خشک درست می کردم...این اواخر دیدم باید شیر خشک رو تعطیل کنم چون تا می رسیدیم خونه، قوطی شیر خشک رو از بالای میز برمی داشت و در اون باز کرده و با قاشق پودر شیر خشک می خورد و میگفت:" به به چقدر خوشمزه است"...ما هم تا مشکلات اساسی پیدا نکرده، خرید هومانا رو تعطیل کردیم..... √ ....... 15 روزه بود که برای اولین بار خودم به تنهایی به حمومش بردم...از سه ماهگی هم در وانش می خوابید و آب بازی می کرد تا مامانی بعد از حمام کردن خود، او را بشوید.....از 15 ماهگی هر از گاهی با بابايی هم حموم می رفت...حالا یه ماهی است فقط با بابایی میره...هر وقت با من میاد موقع شامپو کردن سرش گریه میکنه ولی با بابایی حسابی بازی می کنه و موقع شستن سرش هم گریه نمیکنه...ما هم از خدا خواسته گذاشتیم بعد از این با بابایی بره حموم که بهش خوش بگذره و مامانی هم در همون فرصت کوتاه به کارهای دیگه برسه...... √ ......مدتهاست که یه بازی من در اوردی با بابایی اش داره، مثل آقا شیره چهار دست و پا سمت بابایی میره و صدای خَو...خَو...خَو....در میاره که یعنی آقاشیره ام و اومدم بخورمت و اسم اینو گذاشته "خَخو بازی"....وقتی هم بابایی مثل خودش بخواد آقا شیره بشه و بیاد سمت آرمان...اونوقت شازده بدو میاد بغل من و میگه "فرار کنیم.....فرار بازی کنیم"....لحن فرار کنیم گفتن اش رو باید شنید...خیلی محشر است... √ .....یکشنبه 8/2/87 ، 7:30 صبح رسیدیم جلوی مهد کودک: آرمان: مامانی، اسم مهد تودک من چیه؟ مامان: تو بگو آرمان: ثمره زندگی... آرمان: اسم مهد تودک بابایی چیه؟ مامان: پژوهشگاهِ........... آرمان: ماشين مون چه رنگيه؟ مامان: تو بگو... آرمان: نقره ای √ ...... شنبه 7/2/87 .....امروز دوستم فائزه که دو سه ماه زودتر از من عروسی کرده بود؛ مامان شده...یه دختر خوشگل....بعد از ظهر با آرمان رسیدم خونه...تا من وسایل از ماشین بردارم، پسرم درب پارکینگ رو بست و کلی ذوق زده شد...احساس می کنه بزرگ شده...میگه:" ببین چقدر قوی شدم خودم در پارکینگو بستم"....تو خونه:" ببین چقدر قوی شدم می تونم درو بازکنم"....اسباب بازی ها و عروسکهاشو بالا می بره و میگه:" ببین چقدر بزرگ شدم...."...و بعد میره وزنه رو بلند میکنه و میاره جلوی من روی زمین گذاشته بالای اون میره و میگه:" ببین چند شدم؟" و مامانی میگه:" ماشالله 13 کیلو شدی" (البته کمی از 12 کیلو بیشتر است)..... √ ......شازده کوچولو تازگیها در جملاتی که بیان می کنه به زیبایی تمام از کلمات و عبارتی استفاده میکنه که مامانی تعجب میکنه از اینکه او معنی اون کلمه یا عبارت رو میدونه....مثل"پس"؛ " به خاطر همین"؛ " الان"، ......تازگیها مفهوم شمردن رو هم خوب می فهمه...از مامانی شوکولات می خواد..2 تا می دم میگه :"زیاد، زیاد بدی ها....." بعد میشینه اونا رو میشمره :" یک، دو، سه، چار، پنج، شش، هفت، نه، یازده، دوازده، دوازده، دوازده...." سوزنش رو 12 گیر می کنه...بعد میگه:" زیاد شوکولات دارم ".....ساعت دیواری آشپزخونه مون، عقربه ثانیه شمار نداره...برا همین پسرک فکر میکنه کار نمیکنه ...میگه:" برم ببینم ساعت آشپزونه خوابیده؟"...نگاه میکنه و میگه:" خوابیده".... √ ...... دیروز (8/2/87) هم برای پسرک، خرید کردیم...برای مهد کودکش...چسب ماتیکی و اکلیلی و کاغذ رنگی و A4 ، پاستل چیکی چیکی و کاور و دفترچه یادداشت و این حرفها....دیگه راستی راستی بزرگ شده...تو حیاط مهد کودکش (ساختمان جدید) که خیلی هم بزرگه...تو یه قسمت خاک بازی دارند که آرمان برا اون کلی ذوق می کنه...خاک بازی با چند بیلچه پلاستیکی کوچولو و چند تا کامیون و ........بعد از ظهر ها میگه" بازم برم خاک بازی"...بگی نه...میگه:" جون من ...جون من" ...حرف ج را یه چیزی مابین ج و د تلفظ می کنه....و اگه بازم بگی نه...میگه:" جون خدا...جون خدا".... می می خوردنش (پستونک) کمتر شده....بیشتر موقع خواب به اون وابسته است....از بس هم تو مهد تولد دوستاش هست، شعر تولد مبارک هم یاد گرفته...این چهارشنبه هم جشن تولد یکسالگی آلا جوناست..... √ ... این هم دعوای پدر و پسر و عقده اودیپ بازی.... آرمانی: مامانمو ولش کنین، چیکار دارین؟ بابایی: تو چیکار داری...دختر خودمه... آرمانی: نه...دختر خودمه... بابایی: زن خودمه... آرمانی: نه...زن خودمه.... ............... ................. ........................ |
||