تبليغاتX
Lilypie 4th Birthday Ticker شازده كوچولو

پسرک در دو سال و چهار ماهگی 7 شعر تو مهد کودک یاد گرفته و بیش از ده شعر و شعر گونه تو خونه....طبیعی است که مامانی دوس داشته باشه جلوی اقوام و دوستان بخواد پز بده و از آرمانی بخواد که یه شعر بخونه...و یا گاهی دوربین میارم تا از شعر خوندش فیلم تهیه کنم....ولی آرمانی که روحیه طنز و شوخ طبعی داره؛ در برابر درخواست مامان هر چیز با ربط و بی ربطی می خونه و به اسم شعر تحویل مستمعین میده:

"دویدم و دویدم به یک پنیر رسیدم           پنیر به من استخون داد

استخون خودم خوردم علف و دادم به گاوی   گاوی به من خامه داد...." جالب اینکه در حال خوندن این چرند و پرندها غش غش می خنده... شاید برا اینکه همه رو سرکار گذاشته....بهش میگم مامانی شوخی نکن دویدم و دویدم به مادرم رسیدم رو بخون...می خونه:" دویدم دویدم به دود دو دو رسیدم...." میگم مامانی شعر گاوی رو بخون...می خونه:" گاوه میگه آی بچه ها ....منم که میدم جیلی بیلی به شما...." وبعد غش غش می خنده...بهش میگم مامانی خوش مزه بازی در نیار، یه شعر بخون... می خونه:" دویدم و دویدم به یک پیشی رسیدم....پیشی به من اب نتات داد...اب نتات رو دادم به بزی.... بزی به من ماشین پلیس داد...ماشین پلیس رو دادم به گاوی..." میگم آرمان، نخواستیم شعر بخونی پاشو برو بازی کن....

و جالب اینکه نکته های طنز رو زود یاد می گیره و جلوی همه تحویل میده...همین هفته پیش که داشت چایی می خورد (آرمانی نه زیاد ولی گاهی چایی می خوره؛ شیر کاکائو و نسکافه و قهوه هم دوس داره ولی همشون رو گاهی و به ندرت...فقط شیر کاکائو رو زیاد بهش میدم)....گفت:" مامان چایی داغه" و من یه دفعه گفتم"دایی چاقه"...حالا شازده در برابر اقوام با غش غش خنده میگه:"چایی داغه...دایی علی چاقه.....چایی داغه ...دایی ابی چاقه...." و همین طور ادامه میده....و یا اینکه برای بابایی شعر دویدم و دویدم به مادرم رسیدم رو می خونه و سریع همه کلمات رو ردیف می کنه تا به بیت اخر برسه و اونوقت با شوخ طبعی خاصی می گه:"بارون بود اخمِ بابا رو می شست..." و اما وقتی که تو ماشین روی صندلیش نشسته و نه دوربینی دست مامان هست و نه شنونده ای...اونوقت شازده کوچولو شروع به خوندن میکنه و گاهی زمزمه می کنه...انگار که برا دل خودش می خونه و بس.... و این هم شعر خانم گاو که این روزها زیاد برا خودش زمزمه می کنه:

 

"گاوه میگه آی بچه ها               منم که میدم شیر به شما

خوب می دونید که من کیم       این همه خوشحال از چیم

دو شاخ تیز به سر دارم            یک تن پُرهنر دارم

علف که خوردم شیر میشه      ماست و کره و پنير میشه

هر کی بخواد قوی بشه         شیر بخوره روزی یه شیشه"

 

پانوشت:

آرمانی 5 خرداد برا اولین بار رفت آرایشگاه البته با جیغ  و داد فراوون و موهاشو کوتاه کرد ...21 خردادبرا دومین بار رفت آرایشگاه و این بار آروم تر و با شماره 4 کچل کرد....تعطیلات خرداد هم رفت تبریز و شبستر خونه پدربزرگ (مادری) و حسابی بهش خوش گذشت در مسیر رفت مدام به بهانه دستشویی، اتومبیل رو متوقف می کرد و کلی سنگ جمع کرد (علاقه وافر به انواع و اقسام سنگ داره) و موقع برگشت از زنجان رفت تو ماشین دایی علی با آیدا و آیلار تا تهران خوش بود....19 خرداد هم اولین خریدش رو از سوپر مارکت سر خیابونمون انجام داد و یه پاستیل 200 تومانی خرید....و خبر اخر اینکه متاسفانه هنوز می می (پستونکش) رو می خوره و البته گاهی اون رو به لباش می ماله و میگه :" رژلب زدم ...مامان ببین خوشگل شدم".......

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/26ساعت   توسط مامان دریا  | 

.....اون روزها که هنوز چهار ماه رو تموم نکرده بود و تختش کنار تختخواب ما و تو اتاق خواب ما بود؛ صبح ها که بیدار می شد گریه نمی کرد...دستهاشو تو هوا تکون می داد و صداهایی از خودش در می آورد ...صداهایی که یه تصویر شده در ذهن من و بابایی...صداهایی شبیه یه  "   اَ   "   نیمه کشدار...و ما متوجه می شدیم که شازده بیدار شده. کم کم وقتی تو ماشین می نشست و کاست پری زنگنه گوش می داد برا خودش آواز می خوند که یه " اَ  " خیلی خیلی کشدار بود که گاهی نفس کم می آورد و با تشویق های مامانی آوازش یه "  اَ  " سینوسی می شد بلندی صداش (volume) بالا می رفت و پایین می اومد .... و اون هم الان در خاطره من و بابایی در یک قاب عکس خوشگل دیگه جا گرفته.....و همین طور که بزرگ می شد دَدَدَ.....بَ بَ بَ....گَ گَ گَ....و وقتی به حرف زدن افتاد اون وقت هم در هر مقطعی تصویر خوشگل از بودنش برای ما می آفرید....برای مدتی بیشترین کلمه ای که استفاده می کرد " کوش؟؟؟" بود...منتظر بود تا کسی از چیزی یا کسی دیگر حرفی بزند و او بلافاصله بپرسد:" کوش؟؟"...وهنوز یک و نیم سال بیشتر نداشت  که برای ابراز علاقه به هر چیز و هرکس ..اونو بغل می کرد و می گفت :" دوس....دوس"... و باز برای مدتی طولانی یاد گرفته بود که در برابر مواخذه مامانی یا توضیح خواستن بابایی از عملکرد نادرستش بگوید " عَیبی نداره ...اَشکالی نداره" و جالب اینکه هر دو کلمه عیب و اشکال را با فتحه دادن به ع و ا  ادا می کرد و لهجه خنده داری می شد و شاید همین متفاوت بودن باعث می شد در ذهن من جاودانه بشود و ....و عید امسال منتظر بود تا جمله ای از کسی یا در تلویزیون و رادیو و...بشنود و بعد بی وقفه می گفت:" آقایی چی گفت؟؟؟" ..."خانمی چی گفت؟؟؟" ...."دخترخانم چی گفت؟؟؟" ...."عمه ژیلا چی گفت؟؟؟"......و حالا دو هفته ای است تصویر خوشگل دیگری آفریده این پسر در ذهن من....کافی است بگویی فردا می رویم خونه طاها اینا....با دل ضعفه ای می گوید :" الان"...یا بگویی هفته بعد میریم مسافرت...به لحن التماس میگه:"الان"....جمعه میریم سرزمین عجایب..."الان"....بعد از ظهر میریم پارک...."الان"....و یا حتی اگر بگی" دیروز رفتیم پارک چقدر خوش گذشت" ...باز با بی تابی میگه:" الان"....و زندگی آرمانی حالا شده "الان" و "الان" یه تصویر خوشگل در آلبوم زندگی آرمانی که فقط در ذهن من و بابایی است....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/26ساعت   توسط مامان دریا 

هفته ای بود سرشار از عشق٬ دوست داشتن٬ هفته ای که تولد بابایی آرمان در یکی از روزهای آن بود... روزی از خرداد ماه که حالا علاوه بر مامانی٬ برای آرمان هم روزی دوست داشتنی و عزیز است...مثل پارسال با آرمانی از شیرینی ضیافت٬ کیک خریدیم و مثل پارسال آرمانی مجالی برای فوت کردن شمع ها به بابایی نمی داد و مثل پارسال٬ پسرک با انگشت خود عجولانه و شیطنت امیز بدان ناخنک می زد......

هفته ای بود پر از دغدغه ها و دلشوره های مادرانه٬ و حتی پدرانه برای کودکی که عزیزترین و معصوم ترین موجود زندگی شان است....چرا که پسرکم نمی دانم چه مشکلی پیدا کرده بود که از بعد از ظهر سه شنبه ۷ خرداد ...هر دو چشمش عفونتی عجیب یافته بود صبح که از خواب بر می خاست به خاطر ترشحات چشمی و مژه های بلند....چشم هایش باز نمی شد و پسرک نگران می گفت چشم هایم باز نمی شود چه جوری ماشین بازی کنم؟؟؟...پیش دکتر فرزین خزاعی بردمش...چشم پزشکی در میدان کاج....گفت میکربی است و ۳-۴قطره استریل چشمی٬ در هر  چشم او ریخت و سپس با بتادین چشم هایش را شستشو داد...و بماند که مامانی با چه مکافاتی ٬ پسرک را کنترل می کرد تا قطره ای در چشمش بریزند و بماند که مامانی نگران شد وقتی بتادین را دید و وقتی دو بار پشت سر هم از دکتر پرسید که با این می خواهی چشمهایش را شستشو بدی...و دکتر تقریباْ عصبانی شد از این سوال مامانی....و بماند که سه روز بعدی با چه مکافاتی من و بابایی قطره در چشم های این پسرک می ریختیم که انگار زورش از پهلوانترین مردان عالم هم بیشتر بود....و البته شربت سفالکسین هم بود که آن را بی دردسرتر می خورد....و پسرک بعد از ظهر جمعه وقتی احساس کرد که چشمهایش بعد از بیداری از خواب نیمروزی ...گشوده می شود چقدر هیجان زده بود....و جمعه که در حال بهبودی بود به مامانی در شستشوی آشپزخانه کمک کرد و چقدر از این کمک خود که بیشتر به آب بازی در آشپزخانه شبیه بود!!!٬ لذت برد......

و هفته ای در انتظار دیدن دوستی که همه شناختت از او تا به حال وبلاگ پسرش بود و بس...و مشتاق از دیدار او.....سارا به همان مهربانی و زیبایی بود که در نوشته هایش دیده بودم و ماهان٬ همان پسرک ناز و دوست داشتنی و مهربان که بعضی چیزها را فارسی می گفت و بعضی عبارات را انگلیسی ....افسوس که دل نگرانی من از عفونت چشم های آرمانی و دلواپسی من از مبتلا شدن ماهان جان و فرصت کوتاه دیدار ....مانع از آن شد که انگونه که باید با سارا جان و ماهان به گفتگو نشینیم و .....

و هفته ای که .....کماکان می دیدی٬ بهار می گذرد....و همچنان کودکان ما بزرگ می شوند و ما نیز بزرگ سال تر!!!!!!!!!!! آرمانی در مهد کودک٬ شعر تازه ای یاد گرفته بود در مورد گاو..."گاوه میگه آی بچه ها...." (شعرش رو هنوز حفظ نشدم که اینجا بنویسم ...دفعه بعد که پسرم خوند می نویسم و میارم اینجا کپی می کنم...)   .....و آرمانی با لگوهای هرمی اش اشکال جدید می ساخت و کتابهای پنج انگشت را با علاقه ای دیگر می خواند....و گاهی که سرگرم بازی بود با خود زمزمه می کرد:"یه دونه انار٬ دو دونه انار٬ سه دونه انار٬ چار دونه انار......" . حالا از یک تا دوازده به ترتیب می شمارد و جالب اینکه بیشتر مواقع عدد ۸ را جا می اندازد.......

.....و هفته بعد چگونه خواهد بود برای پسرک من....برای او که دو روز است صبح ها که از خواب بر می خیزد٬ سوال می کند: "حالا می خواهیم کجا بریم؟" و می گویم "تو بگو" می گوید :" مسافرت"...می گویم" روز دیگه میریم مسافرت...امروز مهد کودک..." و پسرک بی تاب می گوید:" الان بریم مسافرت٬ می خوام برم باغ...درختها رو آب بدم...تاب سالارمو ببرم تاب بازی کنم.....کنار دریا بریم شنا کنیم......................."  می گویم" فردا"...میگه :"الان"......پسرک من فردا به مسافرت می رود...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/12ساعت   توسط مامان دریا  | 

در آشپزخانه بودم...آرمانی با بابایی بازی می کرد، صدای شوخی و گفتگوشون میومد...پسرک سراغ کتاب "افسانه های آذربايجان "  صمد بهرنگی رفت...پاهایش را دراز کرده بود و کتاب با کاغذهای کاهی رنگ ( این کتاب رو عمو بيژن _ اونوقت ها که بابایی کوچولو بود_ به بابایی هدیه کرده بود و حالا بابایی به آرمانی  هديه کرده) را ورق می زد..ديدم که بابایی می خندد...سرک کشيدم و ديدم پسرک جدی و با وقار کاغذهای کاهی کتاب را ورق می زند و می گويد:" بزار در زمانهای قديم رو پيدا کنم"....من هم خندیدم و پسرک همین طور خوشمزه بازی در می آورد:" بزار يه پادشاهی بود رو پيدا کنم......بزار در زمانهای قديم یه پادشاهی بود رو پيدا کنم..."....گفتم آخه تو میدونی يه پادشاه یعنی چه، کوچولو؟؟؟" که بابایی گفت براش معنی نکن....ديدم که به حق می گويد ما بزرگترها گاهی با تعاریف و معنی هایی که می کنیم ذهنیت های غلطی در کودکانمان ایجاد می کنیم....بی شک تعریفی که آرمانی در قالب افسانه ها از "پادشاه" خواهد داشت؛ خیلی زیباتر از تعریفی خواهد بود که من برای او از پادشاه!! داشته باشم....یاد رامتین دوست آرمان افتادم (13 ماه از آرمان بزرگتر است)...اون روز حال مامانش خوب نبود و از من تلفنی خواست که رامتين رو از مهد به خونه شون ببرم...رامتین بچه با هوشی است و تقریباً آدرس خونه شون رو خوب بلد بود و مسيرها رو نشون می داد....در نزدیکی خونه شون؛ سربازی از پیاده رو می گذشت...رامتين سرباز رو به آرمان نشان داد و گفت" سرباز رو ببین....سربازها بدند"...پرسیدم چرا؟ و رامتین گفت:" آخه آدم ها رو می کشند....و ادامه داد پلیس ها خوب اند ولی سرباز ها بدند....."....و به راستی این تعریف رو رامتين کوچولو از کجا ياد گرفته بود؟

 

و اما پسرک من در روزهايی که گذشت....

...... سه شنبه 24 اردیبهشت عمه ژیلا و همسرش مهمونمون بودند...رفتیم تیراژه....پسرک در سرزمين عجايب روز خوبی رو گذروند اخه اولين باری بود که بیشتر وسایل اون رو بدون حضور مامانی سوار شد...به تنهایی سوار چرخ و فلک هواپیمایی که بالا و پایین میره؛ قطاری که انگار از زیر دريا می گذره، چرخ و فلک دیگه و ...شد و احساس بزرگ بودن و غرور خاصی بهش دست داده بود....جمعه 27 اردیبهشت رفتیم پارک ملت که این پارک ملت هم با دفعه های دیگر متفاوت بود...آرمانی مثل همیشه به دیدن حیوونا رفت و با دستهای کوچولوی خودش به طوطی ها؛ طاووس های سفيد، و پرنده های دیگر بادوم زمينی داد....بادوم زمینی را جلوی منقار طوطی می گرفت و می گفت :"بفرمائید" و طوطی با احترام تمام اونو بر می داشت...و ادم هایی که به دیدن پرنده ها اومده بودند از تماشای کار آرمانی و "بفرمائید" گفتن اش به طوطی ها ، خنده شون می گرفت....جمعه ناهار رو در رستوران نایب میدون کاج خوردیم و آرمانی پسر فوق العاده ای بود....ولی شنبه 28 اردیبهشت روز خوبی برای پسرم نبود....عصر موقع برگشت از مهد کودک تو راه خونه یک آیس پک توت فرنگی خورد....و تا نیمه شب اسهال و استفراغ شدید داشت...می ترسیدم کار به بیمارستان بکشه و لی روز یکشنبه، روز سلامتی پسرم بود و با برخاستن و میل به صبحانه احساس کردم هر چه بود به خیر گذشت....البته گویا چند تن از بچه های مهد هم این مشکل را داشتند....ولی هرچی بود به خیر گذشت البته مامانی تصمیم گرفت که دیگه غیر از بستنی های پاستوریزه مطمئن ...بستنی دیگه ای واسه آرمانی نخره.....

دوشنبه 30 اردیبهشت؛ رامتین رو بردیم به خونه شون برسونیم.... در حیاط شون خطاب به رامتین گفتم" خاله بیا"....و آرمان گیر داده بود که :" خاله اش کو؟" گفتم مامانی من خاله اش هستم ولی آرمان ول کن ماجرا نبود و می پرسید :" خاله کو؟ گفتی خاله بیا....خاله کو؟؟؟؟؟؟؟"...... مامانش اصرار کرد چند دقیقه ای با اونا باشیم....ترحلوا درست کرده بود که آرمان یه بشقاب خورد....پسرم از اینکه به خونه یکی از دوستاش می رفت اونقدر ذوق زده بود که جیغ می کشید ولی کاش به همین رضایت می داد....یک دفعه از ذوق زدگی رفت و همه سنگریزه های پای شومینه را پخش کرد همه سالن پر شده بود از سنگریزه ...در تمام 27 ماه و چند روز زندگی پسرک اینقدر شرمنده نشده بودم که این بار شدم....در راه خونه از سر درد فقط سکوت کرده بودم...پسرک متوجه ناراحتی من شده بود و می خواست یک جوری از دل من دربیاورد....که یک دفعه از صندلی عقب اومد و روی کنسول وسط دو صندلی جلوی ماشین نشست و گفت :" مامان، من کلاغ شده ام...منو ببین"...

سه شنبه 31 اردیبهشت تولد یکی از هم اتاقی هاش به اسم پویان بود و آرمانی ذوق زده...می گفت:" امروز بادکنک میدن ها..."

و چهارشنبه اول خرداد یک روز به یاد ماندنی در زندگی پسرم....اولین گشت و تفریح بدون حضور والدین و با دوستان مهد کودکی و مربی ها....بله پسرکم از طرف مهد کودک قرار بود بروند " خانه کودک پارک ساعی".....چند روز قبل مدیر مهد برگه ای داده بود که در صورت رضایت من و بابایی برای بردن آرمان به این محل، باید اون رو امضا می کردیم....من و بابایی نگران بودیم ولی تصمیم گرفتیم به خاطر آرمان امضا کنیم....و چقدر به پسرک خوش گذشته بود هنوز بعد از چند روز تعریف می کنه و میگه:" با اتوبوس گنده رفتیم خانه کودک....چرخ و فلک سوار شدیم و ماشین  سوار شدیم و قطار ... و اسب...سوار شدیم...مریم جون موز داد؛ خوردیم...."

 

کارهای آموزشی پسرم در ماه ارديبهشت، در کلاسوری بهمون داده شد...با بابایی ورق می زدیم و آرمان ذوق زده تعريف می کرد...عکس فيل رو که رنگ کرده بود (البته رنگ آميزی اش بیشتر یه خط خطی کردن بود تا رنگ آميزی)، نشون می داد و می گفت :" این فیل رو من رنگ کردم ها...اسمش elephant  (اِلِفنته)....."....

آرمانی مثل همیشه علاقمند هرچیز شیرینی است...تازگیها خرما، خامه خرما؛ انواع حلوا رو بیشتر از هر چیزی دوست داره...صبح جمعه (3 خرداد) مامانی رو بیدار کرد که "حلوا درست کن"...و جالب اینکه اگر بپرسی حلوا از چی درست میشه دستور پخت اونو میده...که البته برمی گرده به افسانه نخودی که از آقا دیوه حلوا میخواد و بابایی هر بار موقع تعریف داستان، با جزئیات آماده شدن حلوا رو براش توضیح میده....

دیشب هم با بابایی (بدون مامانی) رفتند سرزمین عجایب که بهش حسابی خوش گذشته بود و صبح تو راه مهد کودک برا مامانی تعریف می کرد....

 

دنيای بچه کوچولو ها دنيای قشنگی است...وقتی مهد دنبالش میرم با یک غرور خاصی به دوستش میگه :" اين مامان منه، مامان تو نيست ها...." و هنوز روحيه مبصر بازی و رئيس بازی و اينکه احساس میکنه میتونه از بچه های دیگه حمايت کنه ....رو داره که نمیدونم از کجا اين ژن رو به ارث برده...البته بابایی اش هم ادم الگو پذیری نبوده و همیشه اطرافیان و دوستاش رو تحت تاثیر قرار می داده....مربی آرمان میگه ...آرمان سر کلاس حرفهای من رو برای بچه های دیگه یه بار دیگه میگه و سر ناهار مراقب نی نی های کوچک و تازه واردهاست....چند روز پیش وقت ناهار ، کیانا گریه می کرد؛ آرمان رو به کیانا میکنه و میگه:" گریه نکن، ناهارتو بخور، سالاتِت هم بخور"....و به دنبالش که رفته بودم از اتاق شیفت بدو به آغوشم دوید. پشت سر او، یکی از بچه های 5-6 ساله هم بیرون اومد. دیدم که آرمان برگشت و به اون پسر بچه گفت:" اهورا، تو برو اتاق شیفت، هنوز مامانت نیومده، فقط مامان من اومده دنبالم"....

یکی از شعرهایی که تازگیها با اشتیاق می خونه و وقتی بهش میگی آفرین، اینو از کجا بلدی؟ میگه:" مریم جون یادم داده" و با افتخار هم میگه....در زیر میارم:

 

دویدم و دویدم                           به یک اتو رسیدم

گفتم چه دُم درازی                     با من میای به بازی

اتو دمشو تاب داد                       با ناز به من جواب داد

تنم همیشه داغه                      یه چشم دارم چراغه

پیف می کنم و پاف می کنم        پیرهنت و صاف می کنم

اگه به من یه روزی                    دست بزنی، می سوزی

 

   امروز هم تولد بابایی اش هست و آرمانی ذوق زده...منتظر تا بعد از ظهر٬ تولد مبارک برای بابایی بخونه و دست بزنه....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/05ساعت   توسط مامان دریا  |