تبليغاتX
Lilypie 4th Birthday Ticker شازده كوچولو

بای بای  می می:  چهارشنبه 26 تیر 1387 تصمیم گرفتم  برای ترک می می خوردن آرمانی، یک اقدام اساسی بکنم..... بعضی مامانها تو مهد کودک٬ لاک تلخ را توصیه می کردند ولی فکر کردم شاید شیمیایی باشه و خطرناک....همون صبر زرد(آلوئوورا) را ترجیح دادم...منتهی٬ بدی صبر زرد اینه که اگر بچه ای مثل آرمان خیلی مصمم و وابسته باشه با چند مک زدن  تلخی آن از بین میره....مثل آدامس های با طعم تند که اگر اولش رو تحمل کنی، ادامه اش چندان هم تند نخواهد بود.....محلول صبر زرد را درست کردم و می می را در آن گذاشتم....دقایقی بعد به عادت همیشگی، آرمان درخواست می می کرد....آوردمش و گفتم....پسرکم  تو دیگه بزرگ شدی...وقتی نی نی ها بزرگ میشن، دیگه نباید می می بخورند...می می دیگه خوشمزه هم نخواهد بود....آرمان می می رو گرفت و تا توی دهانش گذاشت، دراورد که تلخه....و به بازی ادامه داد....چند بار این قضیه تکرار شد و من هربار آن را به بهانه شستن به آشپزخانه می بردم و به محلولی که از قبل آماده کرده بودم آغشته می کردم و می آوردم....خواب بعد از ظهرش بهم خورد...همیشه روزهای تعطیل در فاصله 3-4 بعد از ظهر چرتی می زد ولی این بار ساعت 6 بعد از ظهر بود و پشت سر هم خمیازه می کشید و نمی تونست بخوابه....آخر سر هم دو سه مِک به پستونک تلخ خود زد و خوابش برد.....شب بردیمش پارک ته کوچه مان....یک ساعتی با ماشین کوچولویش که از ده ماهگی اش با اون بازی می کنه و اخیراً اسمش رو گذاشته "ماشین فرنی" ٬ بازی  کرد....و بعد تو خونه شام خوبی خورد و به زور آواز خوندن بابایی و لالایی و غیره به خواب رفت...البته کماکان هر از گاهی می می٬            می خواست و مامان هر بار می می را تلخ تر می آورد...ساعت سه نصفه شب به بهانه می می بلند شد...بهش گفتم تلخه...ولی باز می می خواست ...من هم ناجوانمردانه می می تلخ را نصفه شبی به دهانش گذاشتم....بلند شد و گفت :"تلخه...آلو بده بخورم"...یه آلو براش آوردم...بعد خوردن اون خواست بازی کنه و تا پنج صبح بیدار بود....پنج صبح دوباره به خواب رفت.....روز پنچشنبه بردیمش گلدونه ها.....براش جایزه خریدیم....یواشکی هم یه کلاه فیلی خریدم و کادوش کردم که مدیر مهدش بهش جایزه بده....شب هم بردیمش پارک ملت....تازه اونجا متوجه میشوی که تهران چه شهر شلوغی است....آب نمای موزیکال در دریاچه پارک ٬ راه انداختند...مردم برای تماشای آن از سر و کول هم بالا می رفتند....ما هم دریچه ای پیدا کردیم و به تماشای قطعاتی از فواره های موزیکال نشستیم ...بد نبود ولی ایده ال هم نبود....یعنی هماهنگی چندانی مابین حرکات فواره ها و موسیقی برقرار نبود....ولی ما ملت محرومیت چشیده ای هستیم که هر چیز کوچکی راضی مان می کند...........بگذریم من دوست ندارم غیر از دنیای آرمانی سراغ مبحث دیگه ای برم و....

به هر حال ، پسرک ما اراده اش ستودنی است.....روز جمعه را به نسبت راحت تر از دو روز قبل گذراند و دیشب راحت راحت خوابید یکسره تا صبح...انگار نه انگار که این همان کودکی است که تا سه شب پیش، هر شب به بهانه می می دو-سه بار بیدار می شد و مرا هم بیدار می کرد....آرمانی به ظاهر، خیلی راحت با می می خداحافظی کرد؛ اما من می دانم که در دل کوچکش این جدایی چندان راحت هم نبود...سه شب است که اتوبوس و تاکسی و چند ماشین دیگرش را و گاهی حتی آچار فرانسه و پیچ گوشتی و انبردست و وسایل مکانیکی بازی اش را با خود به رختخواب می برد و ملافه اش را روی تک تک آنها می کشد و شاید اینگونه از آنها که دوستشان دارد مراقبت می کند که مبادا آنها هم او را تنها بگذارند....شاید به این راحتی نتوانیم بفهمیم که در ذهن کودکانه و معصومانه کودکمان، آنگاه که او را از یکی از علاقه مندی هایش جدا می کنیم چه می گذرد....

 

مهد کودک و آرمانی:  آرمان، مدتهاست که دیگر هر ساختمانی با در و دیوار رنگ آمیزی شده کودکانه می بیند، آن را نشان داده و می گوید:" یه مهد کودک دیگه!" و گاهی می پرسد:"مامان؛ اسم این مهد کودک چیه؟"....مهد کودک خود را می تواند توصیف کند و هنوز مامان مریم با بقیه براش فرق دارد....دوشنبه گذشته (24 تیر) که مامان مریم به خاطر بیماری کودک خود به مهد نیامده بود؛ آرمان با دلخوری از مهد به خونه آمد...می گفت:" خاله بنفشه همه اش میگه بخواب..." و آرمان کلاً بچه پرخوابی نیست و اگر تحت فشار برای خوابیدن قرار بگیرد برایش واقعاً ناراحت کننده است.....آرمان مهدش را دوست دارد ولی کماکان خونه و بودن با مامان و بابا را بیشتر...که از نظر من طبیعی است و باید هم اینچنین باشد...در مهد غالباً با بچه های بزرگتر از خودش همبازی است مثل شایان، مانی و علی .....و برای بچه های کوچکتر از خودش مثل یک مراقب و برادر بزرگتر است...اگر اتفاقی برای آنها بیفتد زودی به مامان مریم می گوید که به کمک انها برود...اگر اسباب بازی اش را بخواهند، می دهد....ولی گاهی هم حرفهایی می زند که برای من، شنیدن آنها ناراحت کننده است....کیانا دختری یک و نیم ساله است که سه ماهی است به مهد می آید و اواخر خرداد، مادرش براش یه خواهر کوچولو هم آورده است...شاید شرایط کیانا به گونه ای است که هنوز به خوبی نتوانسته مهد را بپذیرد....به خصوص در صورت نبودن مامان مریم، کیانا گریه می کند....دوشنبه پیش که مریم جون در مهد نبود گویا کیانا اول صبحی گریه می کرده و آرمان بهش گفته:" گریه نکن، مامانت رفته اداره، دیگه نمیاد"...این را خودش تعریف کرد و با خود فکر کردم...پسرک کوچولوی من که نمی تواند درک کند زندگی این گونه زیستن را ایجاب می کند...او فقط به مامانی می اندیشد که به خاطر اداره رفتن، کودک اش را به مهد می برد ....و او در ذهن کودکانه اش چقدر این را قابل قبول می داند و عادلانه.....

 

آواز خواندن آرمانی: پسرک کوچولوی من، این روزها ترانه های مورد علاقه اش را که گوش می کند سعی در خواندن همزمان با آنها و مثل همان ها را دارد....حتی وقتی موسیقی بی کلام گوش می دهد ریتم موسیقی را زمزمه می کند ....در ترانه های مورد علاقه اش، با شنیدن موسیقی ابتدای آن، ترانه را حدس می زند.....تازگیها از این سه خط شعری در "خروس زری، پیرهن پری" نیز خیلی خوشش میاد و آن را به آواز می خواند:

 

"روباهه دمش درازه، حیله چی و حقه بازه،

تا چش رو هم بزاری، می بینی که سر نداری

کله پا شدی تو زندون، نه دل داری نه سنگدون"

 

لگو بازی: انواع و اقسام  لگوها رو داره که با کمک بابایی با اونا خونه، پارکینگ، باغ وحش، تونل، پل، اسب، هواپیما، برج، ماشین و خیلی چیزهای دیگه درست می کنه ولی یه بسته کوچولو بابایی براش از "گلدونه ها" خریده بود که متفاوت تر از همه لگوهای دیگه است....پنج مربع در سایزهای مختلف که وقتی روی هم می چینی، یک هرم چهاروجهی درست میشه و چون  از هر مربع٬ دو تا  داره٬ لذا اشکال جالبی می سازه که آدم رو بیشتر یاد خونه های سامورایی ها و ژاپنی ها و اهرام مصر و غیره می اندازد ....کلاً برای رشد خلاقیت بچه ها خوبه.....

 

 

سرزمین عجايب و پارک رفتن: سعی می کنیم پسرک تابستانی به یاد ماندنی داشته باشد...عصرها، غالباً به یکی از سه پارک نزدیک خونه میریم....در پارک رفتن آرمانی، باز برای من٬ جذابیت هایی است و چیزهایی که باعث می شود واقعاً به داشتن آرمانم افتخار کنم.....دیروز رفتیم پارک نیما سر خیابان سپهر، آرمان با دقایقی بازی تاب و سرسره و الاکلنگ، متوجه فواره میان پارک می شود و سراغ آن می رود...دوست دارد چوبی پیدا کند و در آب حوض پیرامون فواره قرار دهد و دور تا دور آن بچرخد و ماهی های قرمز کوچولو را تماشا کند.....دیشب اصرار داشت که سوار تاب بشود چهار تاب در پارک است...آرمانی در نوبت یکی از تاب ها ایستاده بود....دخترکی چهار- پنج ساله پیدایش شد و به محض پایین آمدن کودکی از تابی که آرمان در نوبت آن بود؛ روی تاب رفت....گفتم نوبت پسرک من بود...بابایی گفت اشکالی نداره ....ولی دخترک خودخواه تر از این حرفها بود به محض نشستن روی تاب، رو کرد به ما و گفت :" من زیاد تاب میرم ها، اینجا نایستید....من پیاده نمیشم ها"...و مادرش هیچ کلمه ای به کودکش نزد و بی خیال رفت و روی نیمکتی نشست ...انگار می دانست که دخترش را به گونه ای تربیت کرده که حریف یک شهر هم می شود چه رسد به ما....بابایی بهش گفت:" دختر خانوم، شما باید یاد بگیرید که نوبت را رعایت کنید حالا اونو رعایت نکردید ، اینجوری نباید حرف بزنید...این خودخواهی است" و بعد ما رفتیم در صف یه تاب دیگه وایسادیم...و دقایقی بعد آرمان سوار شد... سه چهار دقیقه از تاب بازی که گذشت، کودکی پیدایش شد و در کنار ما به انتظار پایین آمدن آرمان ایستاد...به آرمان گفتیم : این نی نی هم باید سوار بشه، حالا نوبت اونه...و آرمان پذیرفت و از تاب پایین اومد....در حالیکه در تاب مجاور آن دخترک خودخواه کماکان تاب می خورد و دو سه بچه منتظر بودند....آرمان با همه کودکی اش می داند که به حقوق دیگران باید احترام بگذارد و نوبت را رعایت کند...در پارک کمترین خشونتی از او نمی بینی و اگر کسی نوبت او را رعایت نکند فقط می گوید:" دختر خانوم ، نوبت منه"..."آقا پسر، من هم می خوام سُر بخورم"...البته خوب، گاهی فکر می کنم خیلی هم این جوری بودن در دور و زمانه ای که همه زرنگ بازی در می اورند!!! خوب نیست....ولی به خود می گویم پسرک من باید همه رفتارش آرمانی باشد بگذار دیگران هر گونه خواستند باشند..... البته در عین حال که بچه خشنی نیست و همه خشونت اش اینه که دستش رو به طرف آدم بالا و پایین می بره و میگه:" دیش، دیش، دیش..." یعنی انگار که کتک زده باشد یا دعوا کرده باشد(که البته این حرکت دعوایی رو هم بیشتر با مامان و بابا داره) در عین حال بازیهایی که نیازمند تحرک و دویدن باشد را دوست دارد ....

سرزمین عجایب را دوست داره.... شنبه 22 تیر، با بابا و مامان رفت سرزمین عجایب......اونجا بهش خوش گذشت...بیشتر وسایل اون رو به تنهایی سوار میشه....پله برقی هم بهش برمی خوره اگر بغلش بکنیم ...اصرار داره که خودش سوار و پیاده بشه ....البته بابایی دستش رو می گیره و وقتی سوار شد...دستش رو ول می کنه....در سرزمین عجایب به بازیهای کامپیوتری هیچ توجهی نداره و انواع و اقسام چرخ و فلک و ترن و قطار و ماشین را سوار میشه.... در بازیهایی هم که تو خونه انجام میده، ماشین های عقب کش و ...که با دستش این ور و اون ور می بره، را به ماشین های کنترلی و یا اونهایی که با باتری حرکت می کنند...ترجیح می ده.....

 

 

گل کاری: از وبلاگ مامان محمود جون یاد گرفته بودم که بازی با مقداری نخود و لوبیا و... برای بچه ها سرگرم کننده است....برا همین آرمانی مدتی بود که با یک ظرف نخود و لوبیا و باقلا خشک بازی می کرد و هر بار آنها را در ظرفی جداگانه می ریختم و برای نوبت بازی بعدی نگه می داشتم...آرمان چند روز بعد باز با آنها سرگرم می شد ....یک بار که نخود بازی و آب بازی اش یکی شده بود، حبوبات را خیسانده بود و آنها داشتند سبز می شدند....بابایی چند نخود و باقلا را در یک گلدون برای آرمان کاشت...الان شاید یک هفته از این قضیه نخود و باقلا کاری بگذره...در این یک هفته نخود ها و باقلاها یواش یواش از خاک سر برآوردند و قد کشیدند الان هر کدام 30-35 سانتی متر قد کشیدند...نخودها بلندترند و در عوض ساقه باقلاها ضخیم تر است...پسرک هر روز صبح سراغ اونا میره و با دیدنشون با هیجان داد می زنه: " اینارو...اینارو...." و کلمه  "این ها رو" حین گفتن به طرز دلنشینی می کشه......  بعد از من یا بابایی می پرسه:" میشه نازشون کنم؟" و با انگشتش اونها رو ناز می کنه....و می پرسه :" مامان برگهاش مثل اون گل بزرگ تو خونه مون بزرگ میشن؟"......" مامان مثل درخت، بزرگ میشن؟"...خوشبختانه می دونه که اینا نخود و باقلا هستند که کاشته شدند و انتظار توت از این بوته ها نداره......

 

و آرمانی در خوابهای مامان و بابا: سه هفته پیش بود که خواب وحشتناکی دیدم که شاید خیلی از مامانها ببینند...خواب دیدم که آرمانم را از دست داده ام و نمی توانم آشفتگی ام و بیچارگی ام را در آن لحظه، در قالب کلمات در اینجا توصیف کنم.....لحظه لحظه بزرگ شدنش برای من و بابایی خاطره شده و می دانم که بی او نمی توانیم....بابایی هم چند روز پیش خوابی دیده بود....در خوابش، ما مسافرت به شهری دیگر رفته بودیم، و خانه پدربزرگ آرمانی....و موقع خداحافظی بابایی متوجه می شود که انگار این کودک دو و نیم ساله کودک او نیست و باید از او هم خداحافظی کند و از شدت ناراحتی این جدایی در خواب گریه اش گرفته بود.....

پ.ن. البته بهتر است همه اش مطالب مثبت را نگم و اقرار کنم که دو و نیم سالگی گاهی شرایط و زمان سختی است....بچه ها از هر چیز و هر کس و هر جایی ٬ چیزی یاد می گیرند...شازده پسرم یکی دو روز است به محض اینکه کار نادرستی انجام می دهد و دعوایش می کنیم می گوید:"با تو دوست نیستم٬ با تو قهرم"....بابایی از این گونه بودنش خوشش نمیاد...و من هم امیدوارم این چیزی که احتمالاْ از یکی از همسالانش در مهد یاد گرفته...گذرا باشد ...از اینها گذشته آرمان هم در شرایطی فوق العاده آدم را خسته می کند٬ یکی از اون شرایط ٬ زمانی است که می خواهی جایی بروی و باید لباسی تن شازده کوچولو بکنی....و مسائلی از این دست که شاید سر فرصت بیشتر بنویسم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/30ساعت   توسط مامان دریا  | 

استخر رفتن آرمانی: تابستان و گرما...آنچه بیش از هر چیزی، برای یک کودک 5/2 ساله لذت بخش است؛  آب و آب بازی و استخر.... من هم تصمیم گرفتم آرمانی رو استخر ببرم ...ولی متاسفانه هر استخری می بردم یا زیر پنج سال راه نمی داد یا می گفت پسر است و در سانس خانوم ها راه نمی دهیم و بعضی می خواستند که با مایو دخترانه ببرم که آن را هم خودم نمی پذیرفتم ......بالاخره روز دوازدهم تیر... یه استخر تو شهرک غرب، پسرک ما رو راه داد....و آرمان چقدر هیجان زده بود ....جیغ هایی از شادی می کشید و مدام به من که نگرانش بودم می گفت:" منو نگیر...خودم بلدم شنا کنم" ....و از استخر بیرون میامد و تندی می شمرد:"یک، دو، سه" و می پرید توی آب و من منتظر که بگیرمش و او می گفت:"نگیر خودم بلدم".....و این بار که بیرون استخر می رفت....بدو می رفت از جایی بپرد که من او را نگیرم....با تیوپی که داشت مثل فرفره در آب دور خودش می چرخید و شلپ شلپ می کرد و به خیالش چه ماهرانه شنا می کرد....بعد یواش یواش سمت جکوزی را نشان می داد بردمش و بهش توضیح دادم که اونجا مناسب او نیست ...پایش را کمی در آن فرو برد و  از گرمای آن خوشش نیامد و سپس در آن یکی که آبش سرد سرد بود فرو برد و اصرار و خواهش که بریم توی آن که من خودم هم جراتش را ندارم و به هزار دلیل منصرفش کردم و دوباره استخر و ...خلاصه اونقدر براش لذت بخش بود که نگو....و من فکر می کردم تو ماشین قبل از رسیدن به خونه، خوابش ببره ولی انگار تازه شارژ شده و پر انرژی.....تو خونه هم سه ساعتی با ماشین هاش بازی کرد و شام خورد و خوابید.....هفته پیش دوشنبه هم رفتیم....و تصمیم گرفتم هر هفته دوشنبه ها ببرمش و یا اینکه پنجشنبه ها با بابایی بره....شنبه ها هم توی حیاط مهدشون استخر و آب بازی دارند.....جالب اینکه بار دوم که رفته بودیم اصرار داشت که سرش رو زیر آب ببره و...

 

تماشای تی وی و بیبی تی وی: از اين ويژگی پسرکم خوشم میاد که اهل تلویزیون و برنامه های غیر مرتبط با سن خودش  و این حرفها نیست....کلاً به این راحتی نمیتونی اون رو پای تلویزیون نگه داری ....بعضی کارتونها رو دوست داره مثل پلنگ صورتی و ملوان زبل....ولی تام و جری نگرانش می کنه...نگران موشه میشه و اگر دست گربهه بهش برسه....آرمانی پشت سرهم می پرسه:" پس مامانش کو؟؟ پس مامانش کو؟؟؟" البته در این میان علاقمند بعضی برنامه های بیبی تی وی هم شده....یکی از اونا "Louie’s world  است...و فکر میکنه که این برنامه ها دست منه و توضیح هم فایده ای نداره...یه وقتهایی بدجوری گیر میده:" لویی رو نشون بده....حموم لویی رو نشون بده....لویی بره پارک...."  و یکی از اونا برنامه ایست که در اون دو نفر وسط یه گل خونه شون هست و صبح که گل وا میشه میاند پایین و اتفاقاتی که می افته..... و سوالهای آرمان: " مامان بیا خونه شون رو ببین.....خونه شون پله هم داره؟؟؟.....ما هم  توی گل، خونه داریم؟؟؟" ....فعل ها رو در حین گفتن کمی میکشه ....از دیگر برنامه های مورد علاقه اش "دَنی و دَدی" است که در اون دنی یه چیزی رو در چند مرحله نقاشی می کنه و ددی باید در هر مرحله حدس بزنه که دنی می خواد چی بکشه.....آرمان این رو خیلی دوست داره و گاهی حدس هایی هم میزنه ....از بیبی تی وی یه چیزهایی هم یاد گرفته :" Hi; bye; see you soon, seesaw; slide, baby, Daddy, Elephant, Dummy,…

 

پازل یازی: پازل های دو- سه قطعه ای از حیوانات اهلی، وحشی، وسایل نقلیه و ...داره که آنها را در یک چمدون زرد رنگ بچگانه کوچولویی که از گلدونه ها خریده، نگهداری می کنه و گاهی میاره و با پیدا کردن قطعات مرتبط به هم حیوان یا شی مورد نظر را می سازه و از این کار خوشش میاد....چند روز پیش که به تماشای پازل بازیش نشسته بودم، بهش گفتم بیا می می رو درست کنیم (سه تکه داره که در کنار هم یک پستونک درست میشه و آرمان بهش می می میگه)....آرمان دو قطعه پستونک رو از بین قطعات پیدا کرد و در کنار هم گذاشت اما قطعه سوم رو نمی تونست پیدا کنه که در واقع سر پستونک را تشکیل می داد....بعد از کمی جستجو ، وقتی از پیدا کردن نا امید شد یه دفعه پستونکش رو از دهانش دراورد و در جای قطعه ای که نیافته بود گذاشت و گفت:" ایناهاش".....

 

کتاب خوندن: قبل از خواب دوست داره براش کتاب بخونیم یا قصه بگیم....تازگیها به دو تا از کتابهاش خیلی علاقه نشون میده "مامان بیا جیش دارم" و "مامان می خوام بخوابم".... در کتاب مامان بیا بخوابم به صورت شعری داستان یه نی نی هست که نمی خواد بخوابه و مامانش عکسهایی از حیوانات مختلف نشون میده و نحوه خوابیدن اونا رو میگه تا اینکه نی نی هم خوابش می گیره....تو این کتاب٬ آرمان از بین این همه جانور (سوسمار، فیل، اسب آبی ، گوسفند؛ ماهی، حلزون؛ مار....) علاقمند به خفاش شده و به محض باز کردن کتاب میگه: " حرف نزنید هیس یواش؛ تو خواب نازه خفاش..." اونو واسم بخون....و تصویر اون صفحه کتاب، یک خفاش آویزون است که سرش به پایین و خوابیده است ....و تازگیها به محض خوندن اون صفحه می پرسه:" مامان واسم یه خفاش می خری؟" می پرسم:"می خوای چیکار؟" و میگه:" می خوام از سقف خونه مون آویزون بشه..." و ادامه میده:" ولی نخوابه ها...منو نیگاه کنه...می خوام باهاش حرف بزنم"....و وقتی حلزون رو می خونم که تنهایی میره تو خونه اش و می خوابه ...می پرسه:" پس مامانش کو؟"....خوبه دیگه تلویزیون هاچ زنبور عسل رو نشون نمیده و گرنه این بچه منو واداره می کرد کار و زندگی رو ول کنم و مامان هاچ رو، براش پیدا کنم....

 

میشولک: " ذهن پویا، نخستین کتاب من" عنوان دو جلد کتاب مخصوص دو- سه سال است که چند ماه پیش از شهر کتاب ابن سینا برای آرمانی خریدم و حالا آرمان خیلی به آنها علاقه نشون میده ...این کتاب ها در گسترش دامنه لغات و گفتار؛ قصه پردازی؛ مهارتهای ارتباطی و اجتماعی کودک خیلی نقش دارند...ساختارشون هم خیلی جالب است در واقع به صورت کارت هایی تصویری هستند که از یک گوشه بهم سنجاق شده اند و فرم کتاب به آن داده اند در این کارتها، شخصیت قهرمان یک میمون کوچولو است به اسم میشولک...که یک روز کامل او در اتاقش، در پارک، مهد کودک، آشپزخانه، حمام، مطب دکتر،.....نشان داده شده و به صورت پرسش و پاسخ از کودک با نشان  دادن تصاویر هر کارت به او اجرا می شود مثلاً: اینجا اتاق میشولک است، تو اتاقش چی داره؟ و کودک اشیایی را که می شناسد نشان داده و می گوید و او نیز به نوبه خود آنچه را که نمی شناسد می پرسد....آرمان این روزها با میشولک کلی سرگرم می شود و حتی به نوعی قصه پردازی می کند...گاهی هم ترجیح می دهد از مامانی سوال کند و مامانی مثل یک نی نی به او پاسخ دهد...مکالمه زیر یکی از اون موارد است:

تصویر کارت: لباسهای میشولک.....آرمان تصویر یک شلوار سرهمی را به مامان نشان داده و می پرسد: "این چیه؟"

مامان: شلوار میشولک....(و سپس مثل خود آرمان که گاهی از من می پرسد "من اینو دارم؟ "  مامانی ازش می پرسد:

من از این شلوارها دارم؟

آرمان: بعله دخترم داری... الان برات میارم ...(بدو میره آشپزخونه و شلوارک اش رو از پاش در میاره و برا مامان میاره و میگه: بفرمایید دخترم اینم شلوار شما.....

 

مادر در نگاه آرمانی: پسرک من خیلی مامانی نیست ولی در دنیای کودکانه اش، مادر را تنها حامی و مراقب و نگهدار همه موجودات می داند....اگر برای فیلی زخمی غصه بخورد...می پرسد" پس مامانش کو؟؟؟" و خیلی سوزناک می پرسد....اگر پیرمردی در گوشه ای از خیابان به حال نزار و بیمار و گدایی ببیند باز می پرسد:" پس مامانش کو"...اگر در کارتونی تلویزیونی هر موجودی اعم از انسان یا حیوان که به کمکی نیاز دارد ببیند باز این سوال را می کند.....و اگر برای خودش اتفاق ناگواری بیفتد ...انوقت مامانی اش را دعوا می کند...اخر در ذهن او در لحظه اون اتفاق گویا این پرسش است که:" پس مامانم کو؟؟؟".......

 

رازهای میان پدر و پسر: این پدر و پسر داستانهایی برا همدیگه تعریف می کنند ...بازیهایی با همدیگه می کنند که فقط خودشون سر در میارند....حتی من هم گاهی از بعضی حرفهاشون سردر نمیارم....چند روز پیش، صبح که آماده خداحافظی با بابایی بودیم که هریک به دنبال کار خود بریم...دیدم شازده کوچولو دراومد که :" بزار بابایی پلو بخوره"....مونده بودم که اول صبحی پلو خوردن یعنی چی که دیدم بابایی خم شد و لُپ راست پسرک را بوسید ....و پسرک گونه دیگرش را جلو آورد که :" بفرمایید مربا هم بخورید"........

 

اولین ساعت مچی: برای پسرم، روز شنبه که رفتیم سرزمین عجایب، یه ساعت مچی خوشگل با بند آبی رنگ و طرح تام و جری گرفتیم....ساعتشو مثل بابایی صبح ها که از خونه میره بیرون، دستش می بند و هر کس بپرسه ساعت چنده؟ خیلی جدی دستش و بالا میاره و صفحه اونو نگاه می کنه و میگه:" ساعت دوازدهه".....

 

 

و اولین تب و لرز: چهارشنبه گذشته (19 تیرماه)، شازده پسرم تب شدیدی گرفت در واقع یه تب و لرز و اولین بار می دیدم که پسرکم را که پاشوره می کنم می لرزد....پیش دکترش رفتیم....جمعه  بدنش بیرون ریخت....جوشهای ریزی در صورتش......ولی احساس بهبودی می کرد برا همین بردیمش پارک جمشیدیه...اخه نه اینکه از هفته پیش بهش قولش رو داده بودم و اون همه اش منتظرش بود....ولی اشتباه کردم.....بعد از ظهر جمعه باز حالش بدتر شد و تب و ....و شنبه مادر و پسر موندیم تو خونه....حالا پسرکم شکر خدا خوب است.....

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/25ساعت   توسط مامان دریا  | 

موقع خواب:

آرمان صدا می زند:" مامانم؛ مامان خوب و نازنین"

مامان: جونمِ٬ پسرم، فرشته روی زمین.

آرمان: بیا پیشم.....بیا ورِ دلِ من بشین.

آرمان: بابا هم بیاد قصه بگه...

بابا: قصه چی رو بگم؟

آرمان: نمکی رو بگو....نه؛ نه،....آقا دیوه که میگه: کی خوابه؟ کی بیداره...اونو بگو.....

 

موقع بیرون رفتن از خونه با بابایی:

آرمانی در راه پله، پا روی پله بالایی میزاره تا بند کفش اش را دوباره باز و بسته کنه و سپس بند اون یکی کفش را هم، باز و بسته میکنه...نه اینکه بابایی، پا روی یه پله بالاتر میزاره و بندهای کفش هاشو می بنده...آرمان با این تقلید فکر میکنه بابایی شده...و تا این کار رو انجام نده ٬ هیچ جا نمیره....و سپس به طرف مامان برمی گرده و می پرسه:

آرمان: "مامانم، از بیرون چیزی نمی خوای؟

مامان:لطفاً شیر بخر...

آرمان:"نون داریم؟"

مامان: بله پسرم، نون داریم فقط شیر بخر...

آرمان :" خدافظ.....تو برو تو خونه، در رو ببند"....

 

موقع عصبانی شدن و دعوای مامان یا بابا:

آرمانی گریه میکنه و میون هق هق گریه هاش بی وقفه می پرسه:"مامانم کو؟" ..."بابام کو؟".....انگار این مامان یا بابای عصبانی که آرمانی می بینه، یه دیو وحشتناکه و مامان یا بابای او نیستند و  برا همین پسرک مامان و بابای خودش رو جستجو میکنه....(فکرش رو بکنید که شازده کوچولو اگر در یک زمان دو دیو وحشتناکه ببینه٬چه حالی داره)

 

موقع بازی با حیوانات جنگلی اش:

حیوونا رو یکی یکی ردیف هم می چینه و می پرسه: مامان، بیا ببین جنگل رو خوشگل کشیدم؟ (انگار که این کارش یه جور نقاشی کشیدن باشه)....

مامان: چقدر خوشگله...

آرمان (با ناراحتی): مامان، زییافه ام نایاحته...

مامان: قربون  زرافه ات برم من....چرا ناراحته؟

آرمان: آخه لگن اش واسه اش کوچیکه...لگن نداره....( گویا، یاد بخشی از کتاب "مامان بیا جیش دارم" افتاده)...

 

موقع گوش دادن به نوار "خروس زری، پیرهن پری" اثر احمد شاملو:

هر دفعه که روباهه یه ساز تازه کوک میکنه و خروس زری رو می گیره و فرار میکنه و خروس زری جیغ و داد و کمک میخواد...آرمان با لب و لوچه آویزون می پرسه:

آرمان: "پس مامانش کو؟"

مامان : مامان کی؟

آرمان: مامان خروس زری....پس مامانش کو؟

چون این هم از داستانهای مورد علاقه بابایی در بچگی اش بوده، آرمانی قسمتهایی از اون رو با بابایی گاهی می خونه.....

 

موقع گوش دادن به نوار رنگین کمون اثر ثمین باغچه بان:

اون ترانه اش که آخر هر بند "فلفل نبین چه ریزه، بشکن ببین چه تیزه" رو که گوش میده با نوار همراهی میکنه و گاهی می پرسه :

آرمان: "مامان، چی داره میگه"

مامان: میگه فکر نکن آرمانی کوچولوه، خیلی قویه و زورش زیاده...

 

مامان: خوب، فهمیدی مامان که چی میگه؟

آرمان: "میگه نمک شوره ها...بشکن و ببین"

 

ولی عاشق "ترنم ٬تُن میره" هستش و گاهی میگه: "قطار رو بخونه....ترنم٬ تن میره رو بخونه..." و "شی فو، شی فو دود دو " رو با اون تکرار میکنه.....

وقتی هم میرسه به ترانه" گربه ای که مادره" آرمان ذوق زده میگه:" می خواد٬ "مامان نازی" رو بخونه"....اوصولاً  با آهنگ تنها، هم ترانه هاش رو تشخیص میده و به محض شروع هر آهنگ ....آرمان میگه که می خواد چی بخونه...

 

موقع شیر طلبیدن در نیمه شب:

چون به جای آب هم شیر می طلبه...لذا مامانی سریع شیر خنک پاستوریزه٬ تو شیشه شیرش میریزه و به دست آرمان میده...آرمان تو نختش و در اتاق نیمه تاریک با چشمهای بسته، شیشه شیر رو میگیره و ابتدا اون رو برای لحظاتی روی پیشونیش میزاره...گویا اینجوری احساس خنکی دلچسبی میکنه....و سپس اون رو میخوره با همون چشمهای بسته....

 

موقع سه چرخه سواری:

آرمان: مامان، پا روی ترمز سه چرخه ام بزارم؟....

(چون تو نخ رانندگی زیاد میره و میدونه تو ماشین پا روی ترمز میزاریم تا توقف بکنه....)

 

 

موقع بازی پیش از حموم:

نیم ساعت قبل در وانش بازی میکنه و بعد بابایی میره پیشش تا حمومش کنه و بیاد بیرون...روز شنبه (هشت تیر 87)، عصر در حال بازی پیش از حموم بود و هر از گاهی بهش سر میزدم....توی وان آبی رنگ اش نشسته بود و ماهی ها و چند تا از حیوونای دیگه و کامیون کوچولویی که دوستش مانی بهش هدیه داده را هم برده بود و بازی می کرد....چند دقیقه بعد که دوباره سرزدم، دیدم رفته بالای چارپایه زرد رنگی که در حموم داریم (وقتی کمتر از یک سال داشت،  مامانی روی اون می نشست و آرمانی را رو پاهاش می گذاشت و می شست)...و به سمت وان آبی رنگش خم شده...سریع به طرفش رفتم و پرسیدم:

مامان: آرمان، چیکار می کنی؟

آرمان: می خوام شیرجه برم تو آب.

مامان (در حالیکه هاج و واج مونده که آرمان اینو از کجا یاد گرفته): پسرم ؛ وقتی رفتیم کنار دریا ...باید شیرجه بری ...اینجا خطرناکه...سرت می خوره به وان و درد می گیره...

آرمان: نه، می خوام برم ته آب.....

 

و موقع پرحرفی از مهد کودک:

  • دیروز اتوبوس گنده اومد من و مانی و شایان رفتیم سوار شدیم رفتیم خانه کودک...اونجا سوار قطار شدیم اسب هم سوار شدیم....
  • مانی ساعت نارنجی داره، بسته دستش...این دستش...اینجا....
  • فردا می خوام استیک هامو ( منظورش اسکیته) ببرم مهد کودک، به مانی و شایان نشون بدم.....
  • مهد کودک رفتیم حیاط پایین، ورزش کردیم ...اینجوری (نشون میده)....با شماره یک دستها به جلو...با شماره دو دستها به بالا....بعد بشین و پاشو کردیم....
  • ..................

 

پ.ن: تا اونجا که بتونیم جمعه ها آرمانی رو می بریم گردش ....و آرمانی در این گردش ها٬ بیشتر دنبال آب است....سه هفته پیش رفتیم امامزاده داوود....خیلی خوش گذشت اما آب تنی تو رودخونه کن در موقع برگشت برا آرمان یه لذت دیگه داشت....این جمعه هم که گذشت برای ناهار رفتیم پارک جنگلی طالقانی....و مجبور شدم سه بار لباسهای آرمان رو تعویض کنم چون در هر فرصتی می رفت سراغ این فواره مانندهایی که برای آبیاری درختها و گلهاست و با چرخش در یک فاصله معینی آب رو به اطراف می پاشه (اسمشو رو نمی دونم چی میگن!!!)....شب هم رفتیم درکه ...اونجا هم معلومه...شازده میره سراغ چی....رودخونه درکه!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/10ساعت   توسط مامان دریا  | 

توی آشپزخانه ام...پسرم صدایم می زند:" مامانم"....و دوباره صدا می زند:" مامان خوب و نازنین!"... هیجان زده سراغش میرم و می پرسم که اینو از کجا یاد گرفتی؟ می گوید:" فرشته  روی  زمین!"

آرمانی میداند که می می از آن نی نی هاست و دوست دارد که دیگران بدانند او دیگر نی نی چوچولو نیست...برا همین هر جا که بگم می می رو دربیار تا فکر نکنند که  نی نی هستی...زود در میاورد....ولی با اینهمه نمی تواند آن را ترک کند....روز شنبه که به دنبالش به مهد رفتم در حیاط مهد کودک بازی می کرد....مدیر مهد با یکی از مامان ها صحبت می کرد و در مورد انتقال یک سری از بچه ها به کلاس بالاتر می گفت....پرسیدم : آرمان که فعلاً تو این کلاس هست چون بهمن سه ساله میشه؟ ...خانم مدیر از فرصت استفاده کرد و نگاهی به آرمان می می به دهان در بالای سرسره انداخت و گفت: آرمان تا وقتی که پستونک می خوره  به کلاس بالاتر نمیره.....آرمانی زودی پستونک را از دهانش درآورد و به سمت خانم مدیر گرفت و گفت:" من دیگه می می نمی خورم، ببر بده به هاپو!"....خانم مدیر پستونک را گرفت و سپس در یک فرصت آن را یواشکی به من داد و گفت اگر طاقت نیاوردی و دوباره بهش دادی ، لااقل بهش بگو وایسا برم از هاپو بگیرمش....که نسبت به من بی اعتماد نشه و .....رفتیم به خونه...یک ساعتی بازی کرد و سپس گفت: "مامان می می ام رو بده"...گفتم : مگه ندادی به خانم عطایی و گفتی بده به هاپو.....گریه کرد و گفت :"می می ام رو میخوام، برو از هاپو پس بگیر".....گفتم پس کمی صبر کن....رفتم به آشپزخانه....محلول صبرزرد را تهیه نمودم...انگشتم را به آن زدم و مزمزه نمودم. فوق العاده تلخ بود....فکر کردم چه مامان بدجنسی هستم و با این افکار می می را حسابی به آن آغشته کردم و سپس به سمت آرمانی رفتم و گفتم: ببین می می رو از هاپو پس گرفتم ولی نی نی هاپو اون رو به دهانش گذاشته بوده...برا همین می می تلخ شده ها....و می می را به سمتش گرفتم و منتظر بودم که با گذاشتن در دهانش آن را به سمتی پرت کند و گریه و زاری سر دهد....ولی در کمال تعجب کمی ابروها را بالا و پایین داد و سپس با می می به دهان دراز کشید....گفتم تلخه نه؟؟؟ رویش را به سمت دیگر کرد و به مکیدن و تمرکزش ادامه داد......

 

تازگیها آرمانی دوست داره با ترانه هایی که گوش میده همراهی بکنه و ترانه های نی نی کوچولو رو همراه با پخش اون، میخونه....علاوه بر نی نی کوچولو علاقمند کاست رنگین کمون ثمین باغچه بان شده...همان طور که کتاب شازده کوچولوی سنت اگزوپری را٬ بچه شش ساله تا پیرمرد هشتاد ساله اگر بخوانند؛ دوست دارند و حال می کنند...ترانه های رنگین کمون ثمین باغچه بان و همسرش اولین هم،  بچه دو ساله تا پیرهای هشتاد ساله رو جذب میکنه....آرمان از ترانه های" ترن قشنگ من" و "گربه ای که مادره" و "سرود برف بازی" و" فلفل نبین چه ریزه " خوشش میاد....خودم هم از این اثر خیلی خوشم میاد ....اثری که سالیان سال خواهد ماند و یاد و خاطره ثمین باغچه بان فرزند جبار باغچه بان موسس اولین مدرسه کر و لال ها در ایران را در خاطره ها زنده نگاه خواهد داشت....یاد و خاطره ثمین که عاشق نوروز بود و اولین روز نوروز امسال به خاک سپرده شد...

 

ترن قشنگ من

ترنم قشنگه

توش پر از پلنگه

ترنم تُن میره

      تُن میره

               تُن میره

شی فو، شی فو، دود، دود.

شی فو، شی فو، دود.

 

ترنم کوچولوس

توش پر از آلبالوس

ترنم تُن ميره،

        تُن ميره،

           تُن ميره

شی فو، شی فو، دود، دود

شی فو، شی فو، دود

 

ترنم ملوسه

توش پر از عروسه

ترنم تُن ميره،

               تُن ميره

                   تُن ميره،

شی فو، شی فو، دود، دود.

شی فو، شی فو، دود.

 

رو تاق ترنم،

یه آهو نشسته

 ترنم تو کوهه

     تو دشته

          تو راهه

شی فو، شی فو، دود، دود

شی فو، شی فو، دود

 

پيشِ راننده شَم

يه خرگوش نشسته

ترنم تو کوهه

     تو دشته

          تو راهه

شی فو، شی فو، دود، دود

شی فو، شی فو، دود

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/03ساعت   توسط مامان دریا  |