تبليغاتX
Lilypie 4th Birthday Ticker شازده كوچولو

 

...آرمانی روز هیجدهم بهمن 84 که متولد شد مصادف بود با روز هشتم ماه محرم...یعنی یک روز مانده به تاسوعا....و من متوجه شده بودم که در خوزستان –شاید بخش هایی از آن- برای سلامتی بچه ها، مادر نذری می کند...مثلاً هر سال تاسوعا یا عاشورا ...یا اربعین ....نذر قیمه یا حلوا یا شله زرد و .....من هم می خواستم نذری برای سلامتی پسرکم بکنم به رسم آداب سرزمین پدری...و پیش از تولدش می دانستم که پسرک در ایام محرم به دنیا خواهد آمد...اما دوست داشتم؛ روزی که برای سلامتی آرمان ام، نذری می دهم یک روز شاد و شدمانی باشد نه مثل تاسوعا و عاشورا و ....برای همین یاد سالروز تولد امام حسین افتادم و پیش از به دنیا آمدن کودکم، نذر کردم که هر سال برای سلامتی فرزندم، در روز تولد امام حسین، شله زرد بپزم....حالا چرا شله زرد؟؟؟ شاید به این خاطر که پیش از آن، شله زرد نپخته بودم...شاید به خاطر خلال بادامی که در آن دوست دارم....و شاید به خاطر آن که پلو و خورشت قیمه و  زرشک پلو با مرغ و ...در خانواده ها تهیه می گردد ولی شله زرد چیزی است که بیشتر به صورت نذری در خانه آورده می شود تا بخوریم و یا شاید ماه رمضانی آن را تهیه کنیم....و به هر حال .....من سه شنبه 15 مرداد ماه امسال، سومین باری بود که شله زرد پختم و اونقدر زیاد که برای همسایه ها؛ برای اقوام؛ برای راننده های آژانس تاکسی تلفنی سر کوچه مان؛ و یک ظرف خیلی بزرگ برای همه بچه ها و مربی های مهد کودک پسرم و نیز برای همکاران ام شله زرد دادم...آرمان با کمک دختر دایی آیلار و پسر دایی طاها برای همسایه ها، شله زرد برد و روی شله زرد خودش سفارش داد با دارچین ماه و ستاره بکشیم و.....

 

و اما پسرکم؛ شکر خدا خوب و سلامت و به شیطنت و بازیهای کودکانه می گذراند...این روزها با آمدن بابایی به خانه،در برابر دادن مقداری کوکو سبزی و کتلت و پلو و مربا و غیره به بابایی (بوسه از هر قسمت صورتش: پیشانی اش کوکو سبزی است و چانه اش کتلت و لُپ راستش...) خواستار همبازی شدن بابایی با خودش است ....یعنی یه ماشین دست بابایی می دهد و یکی خودش بر می دارد و دور خانه چهار دست و پا ماشین ها را هدایت می کنند کمی که رفتند آرمان می گوید:"ماشین من بنزین ندارد آقا، اینجا پمپ بنزین است"...کمی بعد باز پسرک می گوید:" چرخ عقب ماشینم پنچر شده، بریم تعمیر گاه" ....و کمی بعد :" اینجا رستوران است بریم ناهار بخوریم" و داخل رستوران:

بابایی: من جوجه کباب می خورم

آرمانی: من ماکارونی می خورم

بابایی: من آب معدنی می خورم

آرمانی: من دلستر انار می خوام

.....

 و همین طور دوباره دور خانه راه می افتند و توقف گاههای بعدی...بازار تجریش، اداره، مهد کودک، استخر، ....و گاهی که بابایی خسته از این دور زدنها و چهار دست و پا ماشین بردنها می شود ...می خواهد نقشه ای پیاده کند و می گوید "حالا شب شده، بخوابیم...و ماشین ها را پارک می کنند و دراز می کشند و چشم ها را می بندند ولی این خواب و استراحت انگار که در سیاره شازده کوچولو باشد یک دقیقه هم طول نمی کشد...چون پسرک بلافاصله "قوقولی قوقو" می کند و این یعنی اینکه صبح شده و باید بلند شوند و می گوید:" بلند شیم، خیلی کار داریم" و روز از نو و روزی از نو.....

 

پسرک سوای این بازی، عاشق اینه که دنبالش کنیم یا اینکه دنبال ما برای گرفتن ما بدود و به قول او "فرار بازی کنیم"....و گاهی که مرا دعوت به شیطنت هایش می کند؛ می گوید :" مامان بیا، آتیش بسوزونیم!!!!!!!!!!"... (مثل اینکه استعدادش در یادگیری اصطلاحات!! فوق العاده است....چون اصطلاحات دیگه مثل "بیا ور دل من بشین".....  ......" موش بخوردت" و چیزهای دیگه را هم به جا استفاده می کند...البته نه همیشه به جا...مثلاً چند وقت پیش تو راه پله به خانم همسایه که بازنشسته شده ، برخورده بود و وقتی من رسیدم دیدم خانم همسایه می خندد...نگو پسرک بهش گفته"خانوم ایزدی، موش بخوردت"....)

دیروز 18 مرداد 87 هم؛ دو و نیم سالگی پسرک بود فیلمی از آتیش سوزاندن هاش و شعر خوندناش گرفتیم و نیز شیطنتش در حمام....

البته چون آرمانی هم مثل خیلی از بچه ها دیگه، موقع فیلمبرداری همکاری نمی کنه و هر چیزی رو میگه و هر ادا اطواری در میاره الا اون چیزایی که می خواهی و گاهی هم داد می زنه که فیلم نگیرین....لذا من به حالت بازی با او هم صحبت شدم و بابایی فیلم گرفت ....در ابتدا، پسرکم آقای دکتر شده بود و مامانی را معاینه کرد و "یه توپ دارم قلقلیه" را برایم خواند و گفتم "آقای دکتر، من هم یه شعر بلدم بخونمش...و شروع کردم به خوندن "دکتر چه مهربونه"... که آقای دکتر به من فرصت نداد و تندی خودش اون شعر رو خوند...و بعد به من آمپول زد و جایزه یه توپ داد و ....و همین طور از یک تا ده شمرد...کلمه هایی که به انگلیسی بلد بود رو گفت و آخر سر هم کتاب های" مامان بیا ج ی ش دارم " و " مامان می خوام بخوابم" رو خوند.....در حمام هم، پسرک خودش زیر دوش می رود سر خودش و بابایی را شامپو می زند و ترسی از صابون و شامپو و آب و این حرفها ندارد...ولی عاشق دو چیز هم هست...رفتن زیر دوش آب سرد!!! و دایره کشیدن و نقاشی روی آینه بخار گرفته حمام.....

 

و اما از خاطره هایی  که در هفته گذشته آزارم داد؛ خاطره "نگار " بود و خاطره "سجاد"....می نویسم تا یادمان باشد که وظیفه پدر و مادری چقدر دشوار است و ما چقدر آن را ساده می پنداریم.....

نگار دخترک چهار ساله ای که به همراه پدر و مادرش جمعه گذشته مهمانمان بودند (از دوستانمان هستند که اهل رشت و خانواده ای مهربان و دوست داشتنی)...پدر و مادر نگار خیلی خیلی دوستش دارند مثل همه پدر و مادر های دیگر...ولی با یک تفاوت ويژه ....آنها،- به خصوص بابای نگار- مدام یک نگرانی و به بیان دیگر یک وسواس فکری دارند...مدام نگران اتفاقی خطرناک اند و برای همین این بچه را زیادی مراقبت می کنند....نگار فوق العاده وابسته به پدر و مادر شده به گونه ای که بدون حضور یکی از آنها، پیش هیچ کس نمی ماند...با اینکه اهل رشت هستند تا به حال دریا نرفته و آب بازی مثل بچه های دیگه نداشته (پدر و مادرش از غرق شدن، سرماخوردن و....می ترسند).... پارک و تاب و سرسره که دیگر هیچ.....و در یک کلام؛ کودکی او از او گرفته شده به خاطر دلشوره های بیمورد والدینش....افسردگی و تنهایی در نگاههای او دیده می شد ... یاداوری تصویر او  هنوز ناراحتم می کند ...بابایی او می گوید من کودک سالم می خواهم ...در حالیکه نمی داند کودکی بیمار از نظر روحی تربیت کرده است....

و خاطره سجاد پسرکی هفت ماهه (نتیجه خاله ام)....که برای چکاپ ماهیانه اش به درمانگاه رفته ....و بر اثر سهل انگاری والدین اش و مسئولین درمانگاه، در یک لحظه از روی تخت معاینه با سر به زمین می افتد و در اثر خونریزی مغزی، بعد از دو روز کُما، جان می سپارد.....

 

و آیا اینها همه یک اتفاق است یا سهل انگاری ها و ندانستن ها و گاهی غلط دانستن های ما ...و نیز بیماریهای درونی خود ما و درمان نکردن خویشتن، پیش از آنکه کودکی داشته باشیم...و اینچنین است که کودکانی اینچنین معصوم را به کام مرگ؛ افسردگی و رنج روحی و یا ....می اندازیم....

+ نوشته شده در  شنبه 1387/05/19ساعت   توسط مامان دریا  | 

یکشنبه 6 مرداد 1387:  امروز می اندیشیدم  به سی سال پیش...آنگاه که دخترکی بودم که نه گرفتار مهد کودکی بودم و نه اسیر چاردیواری آپارتمانی....و بی خیال بی خیال در کوچه های آب پاشی شده، زیر درختهای تبریزی، با بچه ها بازی می کردیم....و یک لحظه چشم ها را بستم و در خیالم اندیشیدم سی سال دیگر چگونه خواهد بود....سی سال بعد اگر زنده باشم در چه شرایطی، به خاطرات امروزم خواهم اندیشید.......و امروزم:

دیشب عقربه های ساعت 9 شب را نشان می داد و من در حال چیدن میز شام بودم و پسرک با بابایی در اتاقش لگو بازی می کرد (تازگیها دوست دارد ما به اتاق او برویم و در اتاقش با او بازی کنیم)...یک آن از خیالم گذشت که الان برق خواهد رفت و چراغ قوه را برداشتم که روی میز ، دم دست بگذارم که در همان حال برق رفت.....  با نور چراغ قوه، کبریتی آوردم و شمع ها را روشن کردم...پسرک غُر می زد:" برق ها بیاند...برقها بیاند..."...بابایی بغلش کرد و اومدند که زیر نور شمع شام بخوریم....در همین موقع، صدای کوبیدن درب بلند شد...یکی پشت سرهم و به شدت درب خانه را می کوبید....پسرک وحشت زده پرسید:" صدای چیه؟؟؟"...گفتم:" پسر آقای ایزدی است همسایه بالایی مون...آخه، برقا رفتند و زنگ در خونه، کار نمی کنه....برا همین داره در رو می کوبه که مامانش اینا برند در رو براش باز کنند..."....  و لحظاتی بعد گویا همسایه طبقه پایینی درب را برایش باز کرد.....مشغول شام خوردن شدیم...بابایی قاشق غذا رو به طرف آرمان برد ولی آرمان غمگین و گرفته و ساکت در زیر نور شمع به نقطه ای خیره شده بود....صدایش در نمی امد...شاید ده دقیقه ای گذشت ....و آرمان بی توجه به شام، غمگین و ساکت....رو به بابایی گفتم"....شاید به خاطر خاموشی است، شام رو خوردیم ببریمش پارک سپهر...شاید اونجا برق و روشنایی باشه...."....و آرمان کماکان غمگین و گرفته بود که بهش گفتم:" پسرم چشه؟؟؟ از این غذا خوشت نمی آد؟؟ می خواهی برات  حلوا بیارم؟؟؟..." یه دفعه پسرک زبان به حرف زدن گشود...از شدت ناراحتی جمله های درهم و آشفته می گفت..با بغضی در گلو و چشمایی نمناک از اشک..." الان میریم پارک، برقا رفتند، آخه پسر آقای ایزدی مونده پشتِ در، مامانش نیست بره درو براش باز کنه...اونجا خاموشه، پسر آقای ایزدی مونده پشتِ در٬ مامانش کو٬ مامانش نیست٬ مونده تو کوچه٬ اونجا..." و گریه امانش نداد....من و بابایی هاج و واج از این همه احساس٬ تازه به خودمون اومدیم...نگو پسرک یک ربع است که نگران پسر ایزدی است که در تاریکی پشت در مانده و چون ما نگفتیم که در براش باز شد ...اون از ان موقع دلواپس پسر ایزدی است دلواپس پسری 19 ساله که دانشجوی متالورژی است ...اما آرمان سن و سال و دانشجو نمی فهمد...تنها چیزی که در ذهن اوست اینکه پسرکی پشت در خانه است و گویا مادرش را می طلبد....

به آرمان اطمینان دادیم که همسایه پایینی در را باز کرده و پسر آقای ایزدی الان پیش مامانش هست...و میز شام را جمع نکرده، بابایی بغلش کرد و من آماده شدم و زدیم بیرون...شاید در پارک سپهر اندکی روشنایی باشد و دل پسرک ما شاد گردد....و پسرک آسوده از خیال آرامش پسر ایزدی، در آغوش بابایی به خواب رفت و ما به خونه برگشتیم و همزمان برقها اومدند ولی دیگر موقع خواب بود....ولی به چشم من و بابایی خواب نمی اومد ...هنوز مانده بودیم که آرمان اینهمه مهربانی و اینهمه احساس را چگونه دارد و نگران بودیم از فرداها...نکند این پسرک حساس؛ روز گاری از نظر عاطفی آسیبی ببیند و من درون خود با عذاب وجدانی درگیر بودم..."نکند پسرک را زیادی از خودم، از وجود مادر، محروم کردم که این چنین حساس است و این قدر فاجعه آمیز به نیاز مادر برای هر کسی می اندیشد...نیاز به مادر برای پسرکی جوان و دانشجو ...نیاز به مادر حتی برای پیرمردی مفلوک...نیاز به مادر برای فیلی گنده و خسته و مجروح.....

 

پ.ن.: خوش به حال ماها که بچه هامون خاموشی را هم تجربه می کنند و در نتیجه در سن ۵/۲ سالگی چیزهایی می دونند که بچه های آمریکایی!! نمی دونند ...مثلاْ آرمان می داند که تلویزیون٬ چای ساز٬ قهوه ساز٬ آباژور اتاقش٬ آیفون در خونه٬ آسانسور٬ فندک اجاق گاز٬ پلوپز٬ آب میوه گیری٬ ساندویچ ساز٬ یخچال٬ باتری های شارژی اسباب بازی هاش٬ چراغ های راهنمایی خیابانها٬ سیستم های خنک کننده٬ و هزاران وسیله دیگر ....نیازمند وجود برق هستند...چیزی که ۵/۲ ساله های آمریکایی حالا حالا نمی توانند درک کنند....مثل اینکه رئیس جمهور محترم ٬ در مصاحبه دیشب حق داشتند که به ملت آمریکا  بقبولانند ما ملت همه چیز فهم٬ همه کاره و خوشبختی!!! هستیم....من خوشبختی را در نگاههای وحشت زده پسرکم در استخر....آنگاه که برقها رفتند دیدم....من خوشبختی را آنگاه که پسرکم کلافه و وحشت زده از بوق های ماشین ها و داد و بیداد و ...راننده ها.. در گره کور ترافیکی که ناشی از رفتن برق و از کار افتادن چراغ های راهنمایی تقاطع بیمارستان آتیه بود٬ دیدم...من خوشبختی را در شبهای خاموشی آنگاه که پسرکم وحشت زده نگران ماندن پسری در پشت درهای بسته بود....دیدم.....آهای مردم بدبخت و طوفان زده آمریکا٬!!! به خدا ما ملت خوشبختی هستیم چشم تان کور که نمی توانید خوشبختی ما را ببینید......

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/08ساعت   توسط مامان دریا  | 

 

 

  • این روزها پسرم، وقتی حمام می رود، از بابایی می خواهد که زیر دوش آب سرد برود و در مراحل پایانی حمام از دوش آب سرد لذت می برد....

 

  • با وسایل دکتر بازی اش که یکی از کادوهای تولد دوسالگی اش بود؛ سرگرم می شود و مامان و بابا را معاینه می کند و آمپول می زند و اگر ما بچه خوبی باشیم ...بعد از آمپول به ما جایزه میدهد...جایزه یکی از توپهای کوچولوش یا یکی از ماشین هاست....ولی جایزه ای است که چند دقیقه بعد پس می گیرد....

 

  • این روزها، گاهی دوست دارد بابایی برای آوردنش به مهد برود؛ آخه بابایی مانی هم برای آوردنش به مهد می رود....

 

  • برایش سوال است که چرا بابایی اش عینک نمی زند؛ آخه بابایی مانی عینک می زند....بهش توضیح دادم که بابایی مانی اگر عینک نزند خوب نمی بیند ولی بابایی اش چون خوب می بیند نیازی به عینک ندارد...فردای آن روز اومد و پرسید:"یعنی بابایی مانی چشماش بسته است"...منظورش از "بسته"ُ٬ کور بود...

 

  • گاهی هم با لوازم مکانیکی اش ( آچار فرانسه، پیچ گوشتی، ارّه، ....) ماشین های خراب شده اش را تعمیر می کند........

 

  • از خاموشی ها به خصوص شب هنگام خوشش نمی آید و انگار که ما می توانیم کاری بکنیم...با التماس می گوید:" برقا نرند..."

 

  • از خوردن حلوایی که لای نون بستنی می گذاریم، فرنی شکلاتی ( داخل فرنی یک قاشق شیره خرما یا شیره انگور می ریزم و هم می زنم...فرنی، رنگ شکلاتی و مزه خوبی پیدا می کند)،  ژله و بستنی، انگور، زیتون از هر نوع و ترجیحاً بی هسته، ...استقبال می کند...

 

  • اهل هله و هوله خوردن نیست...شاید برای همین است که علیرغم حرف زدن عالی، هنوز به پُفَک می گوید:" کُفَک".....

 

  • البته اگر برخی از اشتباهات گفتاری و  گرامری اش در صحبت کردن هنوز ادامه دارد ...به خاطر علاقه نشان دادن اطرافیان به اون اشتباه حرف زدنش است...مثلاً هنوز به خانم عطایی مدیر مهدش می گوید :" خانم خطایی" و این به خاطر اسقبال مربیانش از این اشتباه گفتاریش است....یا اینکه اگر بخواهد بگوید " خیلی وقت است که ...." می گوید :" موقعی یه که..." و بابایی از این عبارتش خوشش میاد ....برا همین آرمان کماکان می گوید:" الان موقعی یه که تاب تاب نکردیم"...یعنی خیلی وقته که تاب بازی نکردیم...

 

  • الان مدتی هست که صبح ها در مسیر خانه تا مهد، به جای گیر دادن به درختها...به مهد کودک های مسیر گیر می دهد و هر دیوار رنگارنگ می بیند؛ زودی سوال می کند:"اینجا مهد کودکه چیه؟" و من اسم مهد کودک را بهش می گویم و او می پرسد:" مامان مریم هم داره؟؟" "خانوم خطایی هم داره؟؟" " زهره خانوم هم داره؟؟"....و برای من سوال است که چرا نمی پرسد:" این مهد کودک استخر توپ هم داره...خاک بازی هم داره....سالن بازی هم داره....حیاط هم داره...." به جای این سوال ها که برای هر کودکی و حتی خودش مهم هستند ...گیر می دهد و تمام اولیای مهد خودش را می پرسد که اینجا هم هستند یا نه؟؟؟

 

  • بیشتر مواقع می خواهد من یا بابایی در ماشین بازی همراهی اش کنیم....هر کدام یه ماشین برداریم و مسابقه بدیم یا خرید بریم...گاهی هم با ماشین فرنی اش میاد جلوی درب آشپزخانه و انگار اونجا نانوایی باشد من هم نانوا ...می پرسد :" نون بربری دارین؟" میگم نه خیر...می پرسد:" نون سنگگ دارین؟" می پرسم چند تا می خواهی آقا؟" ...جواب می دهد:" دوتا" میگم:" بیست تومان می شود" ...می گوید چهار تومان دارم و دست خالیه مثلاً پُر از پولش را به سمت من دراز می کند و من سنگگ هایی که دیده نمی شوند را به دستهایش می دهم....

 

  • گاهی هم درب کمدش را باز می کند و آنگاه به من نشان داده و می خواند:" خرس سفید خسته....روی لگن نشسته....باید بلند شه از جاش...در خونه رو نبسته....".....اسم کتابهایش را می داند و بیشتر مطالب و شعر های آنها را می خواند (حفظ شده از بس مامان و بابا را به خوندنشون واداشته...)....

 

  • روی پتوی سفری اش دراز می کشد و مامان و بابا دو طرف آن را می گیرند و او را تابش می دهند...

 

  • رنگ ها را غالباً می شناسد ...رنگ سفید، مشکی، صورتی، بنفش، سورمه ای، ....و در خیابان ها، ماشین های 206 را با هر رنگی نشان می دهد و به ماها یاد می دهد...:" یه دویست و شش هفت دیگه...یه دویست و شش هفت نقره ای دیگه....یه دویست و شش هفت مشکی.....".... اعداد را هم از یک تا دوازده می شمارد...

 

  • از کارهای بابایی الگو برداری می کند...نمکدان چوبی روی میز ناهار خوری چون سوراخهاش زیاد و بزرگ است نمک زیاد می پاشد برای همین بابایی با زدن ضربه هایی توسط انگشت اشاره به بالای آن نمک می پاشد که زیاد نریزد...چند وقت پیش من و بابایی کلی خندیدیم از اینکه آرمانی هم اینجوری نمک می پاشد.....

 

  • از این شهر شلوغ عاشق برج میلاد است و در هر جایی با دیدن آن هیجان زده می شود٬ اسامی خیابونای نزدیک خونه را بلده و گاهی که در اتاقش برای رفع خستگی دراز می کشم تا بازی کند...با ماشین هاش دور من حرکت می کند و من حق ندارم تکون بخورم چون حد و حدود خیابانهای جهاد و سپهری که فرض کرده و در آنها رانندگی می کند در واقع با مامان تعریف شده٬
  •    مهد کودکش در بلوار ۲۴ متری سعادت اباده...وقتی وارد اونجا میشیم میگه"بلوار ۲۵ متری٬

 

  • کماکان عاشق موسیقی و رقص سماعی است...وقتی با موسیقی تو حس می رود دور خودش می چرخد انگار که بالای ابرهاست....دختر یکی از همکارانم بهش یک کامپیوتر اسباب بازی کوچولو هدیه داده که از این game  هایی که داخل گوشی های موبایل هم داره، دارد ولی آرمان فعلاً، این بازی ها را بلد نیست و فقط با موزیک اون بازی ها می رقصد....

 

  • .................. 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/08ساعت   توسط مامان دریا