|
|
|
|
|
گویی با بزرگ شدن آرمان، من هم دارم لحظه به لحظه تکامل، مادری، عشق، فهمیدن، آموختن، ساختن، استقلال، پسر بودن، مرد شدن، زندگی، مفهوم کلمات، ارتباط کلمات و تحلیل منطقی و هزاران موضوع کوچک و بزرگ دیگر را تجربه می کنم.....انگار من هم با او لحظه لحظه زندگی را به گونه ای شگفت انگیز تجربه می کنم.....لحظه هایی که قبلاً متوجه آنها نشده بودم و بعد از این هم – حتی با حضور کودکی دیگر- اینگونه لمس نخواهم کرد..... دیگر پسرکم بزرگ شده، در حمام موهای سرش را شامپو می زند و زیر دوش می رود...در آرایشگاه به آرامی می نشیند تا موهایش مرتب و کوتاه شود...در سرزمین عجایب، به تنهایی سوار چرخ و فلک و ترن و هواپیما می شود و دوست دارد به تنهایی از پله های برقی پاساژ تيراژه بالا و پایین برود....در دندانپزشکی هم هرچند نگران ولی ساکت و دست در دست مامان می نشیند تا دکتر، فلوراید تراپی را بر روی دندانهایش انجام دهد.... چند روز پیش جلوی نان سنگکی محله مان توقف کردیم تا نانی بخریم: آرمان: مامان تو برو تو ماشین...می خوام مثل نی نی کوچولو خودم برم نون بخرم.... مامان پول را به دستش داده و صف یک تایی را نشانش داده و بهش میگه: نوبتت که شد به آقایی بگو که یه دونه نون میخوام، .... پسرک تو صف می ایستد و وقتی نونش را گرفت مردی میانسال که پشت سرش هست کمکش می کند تا نان را در نایلون بگذارد و شادمانه به سمت مامان می آید..... صبح به سمت مهد کودک که می رویم هر ماشینی که با ما در چهار راهی یا میدانی بپیچد، پسرکم می گوید:" مهد کودک منه....مهد کودک شما که نیست...... شما چرا این طرف میاین؟..." و سر خیابان چهارم شرقی بلوار بیست و چهار متری که متوقف می شویم می گوید:" این خیابون مثل سرسره است...سُر بخورم؟" گاهی، شبها قبل از خواب به تخت ما میاید و بعد از گوش دادن به قصه ای که اغلب بابایی برایش تعریف می کند؛ مرا بغل می کند و می گوید:" دوسِت دارم یه عالمه...." و پتو را روی من می کشد و می گوید:" یه وقت سردت نشه دخترم..." و بعد منو محکم بغل میکنه و میگه:" یه وقت نیفتی از تخت دخترم".....و گاهی به خرسی اش که بغل کرده این حرفها را می زند..... گاهی رو به بابایی کرده و می گوید:" بزار برم ناهارم رو بخورم بعد میام با هم حرف بزنیم"..... ختم کلام: آرمان: مامان٬ غول چراغ جادوی من میشی؟ مامان: بعله من غول چراغ جادوی شما هستم...در خدمتگزاری حاضرم...امر بفرمایید سرورم.... آرمان: پس بیا ماشین بازی کنیم غول چراغ جادوی نازنین..... |
||
|
|
|
|
|
....غروب شنبه ۹شهریور٬ من و بابایی و آرمانی رفتیم نمایشگاه گل و گیاه در پارک گفتگو...چون ساعات پایانی نمایشگاه بود فروش گل هم بود...یه گل خوشگل با برگهای پهن بنفش رنگ برای آرمانی خریدیم ....فروشنده نامش را کورتون می گفت....و آرمانی هفته ای دو بار قراره بهش آب بده....دستهاشو دور گلش حلقه میکنه و میگه "دوست دارم".....
صبح سه شنبه ۱۲ شهریور٬ در حال خروج از خانه که بریم مهد و اداره...پسرک کلوچه ای در دست دارد و در حال خوردن است که یکباره بر می گردد و به سمت اتاقش می دود ...می پرسم کجا میری...میگه:"الان میام"...فکر کردم که میره اسباب بازی٬ ماشینی٬ یا کتابی برداره....ولی دست خالی بر می گردد....مشکوک به قضایا به سمت اتاقش می روم..... کنار تختش باقیمانده کلوچه را روی قالیچه گذاشته.....می پرسم :"آرمان٬ کلوچه ات را چرا اینجا گذاشتی؟".....صدایش از راه پله میاید:"برای مورچه ها گذاشتم تا بیایند و بخورند...." |
||
|
|
|
|
|
مامانی: چی شد پسرم...بقیه اش رو بخون... آرمانی: نوار گیر کرده...ضبط خرابه.....
مامانی شماره تلفن خونه آیلار اینا رو می گیره٬ ولی تلفن بوق اشغال می زنه...لذا برای بیان این قضیه به زبان کودکانه ، میگه: پسرم الان آیدا داره با تلفن خونه شون با دوستش حرف می زنه...بزار حرفهای اون تموم بشه اون وقت من شماره شون رو می گیرم که تو با آیلار حرف بزنی.... آرمان: یعنی تلفن شون مشغوله؟ مامان: کادوی بابایی یه اتوبوس گنده سیر و سفر سبز رنگ است!!!! البته همه مامانها، نی نی خود را باهوش می دانند و من هم....و من لذت می برم از علاقمندیش به پرسیده شدن و حل معما....مثلاً از برنامه "ددی و دنی" بیبی تی وی، خوشش میاد و نقاشی دنی را در هر مرحله، حدسهایی می زند که برایم خیلی جالبند....
آرمان با حالت گریه و فریاد: برو بخواب...من هیچی مامان ندارم...برو بخواب.... مامانی بغلش میکنه و آرومش میکنه...و صبح روز بعد: مامان: پسرم، دیشب چی شده بود که گریه می کردی و می گفتی مامان ندارم مگه من مامانت نیستم؟ آرمان: نه مامان: پس من کی ام؟ آرمان: تو گرگی..... مامان:
مامانی: یکی بود یکی نبود...سر گنبد کبود...خاله پیرزنی بود که یه گاو داشت... آرمان: گاوش شیر هم می داد؟ مامان: بعله عزیزم شیر هم می داد...یه روز زمستان، خاله پیرزن خواست گاوش رو ببره سر چشمه.... آرمان: گاوش نسکوئیک هم می داد؟ مامان: مامانی: آفرین پسرم که به این خوشگلی رنگ ها رو بلدی و بعد حوله نارنجی رنگ را نشونش میده و میگه این چه رنگیه؟ آرمان: نارنجیه مثل ژله نارنجی. ( کلاً شازده هر جا که در مثال آوردن کم میاره متوسل به "ژله" میشه....."این بنفشه مثل ژله بنفش....این سبزه مثل ژله سبز رنگ..." انگار آیه نازل شده که هر رنگی رو تشخیص میده مثالی هم برای اون بیاره....
مامانی جلوی سوپرمارکت توقف می کند... آرمان: نه، از اینا نه...... از اون کیک ها می خوام که شب تولدم میشه...
پسرک این روزها، اجاق گاز آشپزخانه را هووی خود می داند به محض رفتن مامان به آن سمت، به طرف مامان می دود و گاهی با گریه می گوید" خاموشش کن....خاموشش کن...بغل...بغل"....این روزها به خصوص وقتی من و او در خانه ایم....فقط می خواهد همه توجه ام به او باشد و با گریه هم که شده یک هم بازی دائمی می خواهد و این رفتارش گاهی کلافه ام می کند چون یه دنیا کار در خانه و یه بچه پر توقع!! ناتوانم می سازد.....و شبها قبل از خواب منو بغل می کنه و یه جورایی از ته دل میگه" مامان دوسِت دارم یه عالمه".....و من تا فردا صبح یادم میره که یه بچه پر توقع دارم که انتظار داره صد در صد توجه و مشغله من او باشه و بس....... ما همیشه مادر را از دیدگاه خودمان به تصویر می کشیم....کاش می توانستم با نگاههای آرمانی برای ساعاتی به دنیا نگاه کنم و " مادر" را از دریچه نگاه او ببینم....
|
||
|
|
|
|
|
مانی برگر: سه شنبه 5/6/87 بود که ساعت 4:30 بعد از ظهر به مهد کودک آرمان رسیدم، و چون آن روز تنها ماشين خانوادگی مان دست بابایی بود تصمیم گرفتم آرمانی را با تاکسی به خونه ببرم (دوست دارم پسرم تاکسی، اتوبوس، و پیاده رفتن و ...را هم یاد بگیرد و تجربه کند لذا اگر ماشین دستم نباشد سعی می کنم حتی الامکان از تاکسی های تلفنی که در مبدا سوارت می کنند و جلوی درب منزل پیاده می کنند استفاده نکنم)...مسیر مهد تا خونه خیلی نیست ولی به علت بد مسیر بودن باید سه تا چهار بار تاکسی عوض کنیم....از اولین تاکسی٬ نرسیده به میدان کاج پیاده شدیم...در پیاده روی تا میدان کاج از جلوی مانی برگر می گذشتیم که یادم افتاد پسرکم این موقع ها گرسنه است و آن روز غذای آماده ای در یخچال نداشتم...پس رفتیم به داخل مانی برگر...اولین فست فودی که من و آرمانی دو تایی!! با هم رفتیم...تجربه جالبی بود و احساسی شیرین....به خانم میانسال خوش برخوردی سفارش غذا را می دادیم (آرمان علاقمند به مرغ سوخاری فست فودهاست) که خانم پرسیدند: نوشیدنی چی میل دارین؟ آرمان: دلستر هلویی دارین؟ خانم می خندند و می گویند: نیگا کن ، تو اینها رو از کجا بلدی؟...نه این یکی رو تموم کردیم. آرمان: دلستر انار چی؟؟ - : این یکی رو داریم و خانومی اونقدر از حرف زدن پسرک خوشش آمده بود که کمی او را به حرف گرفت و به حرف زدنش کلی خندید....تا غذایمان آماده شود رفتیم و دستهایمان را شستیم....روی صندلی اش که می نشیند ، می گوید" اینجا زبر است، نرم نیست.....دلستر تلخ ندارند....سس گوجه هم میاری؟...." و تقریباً هر دو تکه مرغ سوخاری را با نیمی از دلستر انار می خورد و نصیب من هم سیب زمینی های سرخ شده ....ولی تجربه خوبی بود ..شب به بابایی گفتم گاهی هم او با آرمان دوتایی به رستورانی، نمایشگاهی، شهر بازی یا هر جای جالب دیگر بروند...چون وقتی سه نفره می رویم من و بابایی به عنوان دو بزرگتر هم صحبتیم و آرمانی در دنیای خودش و گاهی به عنوان نی نی کوچولوی کوچک ما شریک در دنیای ما....ولی آن روز که من بودم و او...احساس می کرد مخاطب و طرف مقابل من است و حرفهایی بزرگتر از سن و سال خود و خیلی جدی و با معنی و مرتبط می زد...اخر سر هم رفت با خانومی خداحافظی کند که ایشان دستش را برای خداحافظی به سمت آرمانی دراز کرد و از آن روز خاطره ای شیرین برای پسرک ماند به طوریکه وقتی دیروز که سه نفری بیرون از خانه بودیم و وقت ناهار من و بابایی صحبت می کردیم که برای ناهار کجا بریم پسرک به حرف اومد که :" اونجا که اون روز رفتیم و مرغ و دلستر انار خوردیم اسمش چی بود؟؟؟؟بریم اونجا"...... بعد از مانی برگر در نزدیکیهای آن وارد یک کتاب فروشی شدیم که داستان ساده شده شازده کوچولو با عکسهای رنگی در قالب کتاب سختی را دیدم و برایش خریدم....بعد در همان نزدیکی ها، فروش فوق العاده "لایکو" توجه ام را جلب کرد که با رفتن به داخل آن پسرک نق نقو خواست که بیرون بیاییم....( خدا را شکر برای اسباب بازی فروشی و کتاب فروشی غُر نمی زند)....و بعد با تاکسی به میدان بوستان رسیدیم که آنجا در پارک ضلع جنوب شرقی میدانُ یک ساعتی بازی کرد....ساعت ۱۹:۳۰ به خونه رسیدیم.... اولین دندانپزشکی: ....درمانگاه تخصصی الهادی در سعادت آباد یک دندانپزشک اطفال خوب دارد که زبان بچه ها را خوب می فهمد و من وقتی که پسر برادرم را در شش سالگی پیش او برده بودم (پنج سال پیش)٬ این موضوع را متوجه شده بودم....و از آنجایی که آرمان تقریباً زود دندان درآورد و تا هیجده ماهگی اش تقریباً تمامی دندانهای شیری اش در آمده بود لذا از ماهها پیش به دنبال فرصتی بودم که پسرک را برای چکاپی اساسی پیش او ببرم ....بالاخره دوشنبه هفته پیش با درمانگاه تماس گرفتم و برای 10 صبح پنجشنبه 7/6/87 با دکتر رنجپور یک وقت گرفتم....وقتی به مطب رسیدیم دو سه کودک دیگر با مامان و گاهی مامان و بابا در انتظار بودند...کودک دو سال و دو ماهه ای در آغوش مادرش بود که هشت دندانش بایستی درمان می شد....پسرک پنج ساله دیگری غُر می زد و مامانش می گفت چند شب است که از دندان درد نخوابیده ....آرمان مدام می پرسید: "اسم آقای دکتر چیه؟؟....مغازه آقای دکتر کو؟؟؟ تو مغازه اش ماشین هم داره؟؟" و مردی که در کنارمان بود خنده اش گرفته بود....شاید فکر می کرد بابایی پسرک٬ مغازه داری، کاسبی....یه چیزی تو اون مایه ها هست....گفتم :پسرم بگو اتاق آقای دکتر....دکتر ها مطب دارند مغازه مال فروشنده هاست....وقتی نوبت ما شد و به داخل اتاق رفتیم آرمان با دیدن اتاق خوشگل و عروسکها و خرسی ها و ...پرسید پس ماشین کو؟؟ که خوشبختانه ماشین هم بود...دکتر فکر می کرد شاید آرمانی با توجه به سن و سالش بی تابی کنه...لذا از من خواست که در طرف دیگر صندلی مخصوص بایستم و دست آرمان را بگیرم و من بیشتر برای داشتن آرامش اش این کار را کردم و آرمان ساکت و آرام دهانش را باز کرد و دکتر با راحتی خیال دندانهایش را معاینه کرد و گفت خوشبختانه علایم پوسیدگی و غیره وجود ندارد و همه دندانهایش سالم اند و لکه های قهوه ای جزیی مربوط به شربت آهنی است که می خورد....ولی توصیه به فلوراید تراپی کرد که برای پنجشنبه این هفته به این منظور وقت گرفتیم........... پسرکم به بابایی میگه:" رفتیم پیش دکتر مهدی رنجپور....مهربونه...."و شعر دکتر چه مهربونه...را می خواند.... اولین دوچرخه سواری: ماهها پیش به علتی خاص!! برای پسرک دوچرخه ای خریدیم که می دانستیم کمتر از سه سالگی نمی تواند استفاده ای از آن بکند (ولی خوب، شرایطی پیش آمده بود که مجبور به خرید آن شدیم)....و چون انباری و جایی برای نگهداری آن نداشتیم تا سه سالگی پسرک....لذا در گوشه ای از اتاقش بود و هر بار که صحبت ان را می کرد می گفتیم باید کمی بزرگ شوی....ولی این اواخر مدام خرسی سفیدش را پشت آن می گذاشت و روی صندلی آن می نشست که الا و بلا می خواهم خرسی را با دوچرخه ام به گردش ببرم....بالاخره بابایی صندلی آن را تا آخرین حد ممکن پایین آورد و نحوه استفاده از آن را به پسرک گفت...ولی کماکان باید کمی قد می کشید و رکاب کامل نمی توانست بزند....اما پسرک علاقمند با همان نیم رکاب زدنها در خانه این ور و آنور می رفت....صبح جمعه 8/6/87 پسرک و دوچرخه اش و خرسی اش را به پارک انتهای کوچه مان بردم...در واقع فضای سبز کوچکی است که میدان گاهی دارد و عصر ها مادرها روی چند نیمکت اطراف میدان می نشینند و بچه هایشان دو چرخه سواری و اسکیت بازی و ...می کنند.....برایم جالب بود که پسرکم با اون نیم رکاب زدنها با دو چرخه اش دور میدانک می چرخید و خرسی اش، روی نیمکتی تماشایش می کرد.....و پسرک بعد از هر دور زدن به سمت خرسی میامد و می گفت:" ببین دوچرخه سواری یاد گرفتم....بزرگ شدم" و گاهی با هم روی نیمکت می نشستیم و گپ می زدیم: مامان: آفرین پسرم که به این خوبی دو چرخه سواری می کنی....اگه یه نی نی داشتیم به اون هم باید یاد بدی.... آرمان: باشه... مامان: خواهر برات به دنیا بیارم یا داداش؟ آرمان: داداش... آرمان (بعد از لحظاتی): یه داداش هم برای خرسی ام به دنیا میاری؟؟؟ مامان: و بعد آقای باغبان اومد و با قیچی باغبانی داشت گلها رو مرتب می کرد و آرمانی حسابی تمرکز رو کار ایشان کرده بود و آقای باغبان بهش توضیح می داد ...(کلاً پسرکم٬ هرجا باغبانی، کفاشی، خیاطی٬ آشپزی....می بیند محو کارهایشان می شود....گاهی که می رویم شیرینی ضیافت....بیرون شیرینی فروشی خم می شود و از دریچه هایی که به زیرزمین پایین شیرینی فروشی (محل پخت شیرینی ها) راه دارد ؛ دقایق طولانی خیره می شود و رفت و آمد سینی های شیرینی و کیک را به داخل فر ها تماشا می کند....
|
||
|
|
|
|
|
پسرک کتاب "پنج انگشت" -جلدی که مربوط به غذاهاست- می آورد٬ پاهایش را دراز می کند و آنرا باز می کند از شعرگونه اولی می گذرد و یکراست می رود سراغ نوشتار دومی کتاب که در کنار مطلب نوشته شده عکسی از یک آدمک انگشتی کشیده است در حال هم زدن حلیم....پسرک مادرش را صدا می زند: مامان٬ مامان خوب و نازنین٬ اینو واسم می خونی؟
مادر: باشه دستتو بده به من....و در حالیکه با انگشت سبابه اش٬ کف دست پسرک را دوایری می کشد می گوید: "لی لی لی لی حوضک٬ پنج تا انگشت بودند که یک روز صبح از خواب بیدار شدند و گرسنه شون بود ... انگشت کوچیکه میگه :حلیم حلیم من می خوام انگشت دومی: زود بخوریم هام هام انگشت وسطی: داغه٬ باید صبر کنیم٬ سرد بشه انگشت چهارمی: فوت بکنیم٬ باد بزنیم سرد بشه انگشت شست کپل میگه: دیگه صبر ندارم یه کاسه بر می دارم داغ بود و سوخت و جیغ کشید وای وای یک جا نشست و گریه کرد های های"
آرمانی در حال |
||