تبليغاتX
Lilypie 4th Birthday Ticker شازده كوچولو
به

به درخواست مامان کوروش جون یکی از عکسها انتخاب شد........این هم عکس شازده پسر ما در شهریور ماه گذشته...........

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/07/09ساعت   توسط مامان دریا  | 

پسر من هم می خواهد در بازی وبلاگی که از طرف مهسا جون مامان کوروش:

http://koorosh-j-a.persianblog.ir      پيشنهاد شده شرکت کنه.........

http://i35.tinypic.com/ap924l.jpg

http://i36.tinypic.com/nyw6s7.jpg

http://i37.tinypic.com/2i0rjlt.jpg

http://i34.tinypic.com/2h3mzau.jpg

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/07/09ساعت   توسط مامان دریا  | 

....پستهای قبلی رو که نگاه می کنم می بینم اتفاقات تلخ و شیرین بسیاری از زندگی پسرک ام در تابستانی که گذشت؛ از قلم افتاده....لذا گفتم یه پست داشته باشم برای موارد از قلم افتاده ...البته تا اونجا که حافظه ام یاری کند.....

تعطیلات نداشتیم!!!: بابایی حسابی عذاب وجدان داره که پسرک را تابستان امسال نتونستیم مسافرتی ببریم....تابستان امسال یک سری گرفتاری ها از یک طرف و از طرفی داشتن مهمان از راه دور  باعث شد که برنامه ای برای مسافرت نداشته باشیم که البته بابایی مصر است در پائیز جبران کنیم.....در یکی از تعطیلات سه روزه، یکی از دوستان بابایی از شمال مهمانمان بود...و تعطیلات چهار روزه نیمه شعبان، عموی آرمانی از جنوب مهمانمان بود که پسرک با دختر عمو و پسرعموها حسابی خوش گذروند و در اون ایام، با اونها سر از دربند و سرزمین عجایب و ...جاهای دیگه در آورد...

ژست گرفتن آرمانی: یه بار که پسرک خوش تیپ ایستاده بود که ازش عکس بگیرم، بهش گفتم چه ژست خوشگلی گرفتی و این آغاز ماجرایی شد که هنوز ادامه دارد...پسرک هر از گاهی، عجیب و غریب ترین پوزیشن ها را به خود می گیرد و می پرسد: "این ژست ام خوشگله؟"....مثلاً پاهاش را روی میز گذاشته و با دستهاش به مبل تکیه داده و مثل پلی مابین میز و مبل مقابلش می شود و در همان وضعیت معلق می پرسد:"مامان این ژستم خوشگله؟؟"....

 من بابا آرمانم!!!: تابستان امسال انگار شکوفایی تخیلات پسرک ما بود...گاهی بازیهایی از خودش اختراع می کند و نقش هایی را دوست دارد اجرا کند....مدتی است دوست دارد نقش بابای من را بازی کند و مراقب من باشد...

آرمان:  می خواهی من بابای تو باشم؟

مامان :باشه...

بابا آرمان: دخترم می خواهی ماشین بازی کنیم؟ می خواهی برات لالایی بگم که بخوابی...لالا لالا گل بادوم....لالا لالا گل پسته......

بابا آرمان: دخترم دوست داری برات یه ماشین  شارژی گنده بخرم؟ می دونی ماشین شارژی چیه؟ یه ماشین گنده است که می زنند برق، (نشان می دهد) اینجا می زنی، شارژ میشه و اونوقت رانندگی می کنی....

بابا آرمان: دخترم می خواهی برات کتاب بخونم؟؟.... دخترم باید مواظب کتابت باشی، اگر کتابت را پاره کنی دیگه برات کتاب نمی خرم....باید حرف بابات را گوش بدی.....

بابا آرمان:بلدی درب پارکینگ را ببندی؟ نه؟ الان بهت یاد می دم....(عملی مرحله به مرحله نشان داده و توضیح می دهد...)...دستت را باید اینجا بزاری اینجا نزاری لای در می مونه و دردت میاد.....

...و گاهی در قالب این نقش حرفهایی می زند که من و بابایی شاخ در می آوریم؟؟ و نمی دانیم چه عکس العملی نشان دهیم مثلاً یه بار برگشت و بهم گفت  :" دخترم من مرابق تو هستم، نمیزارم بابایی کتک ات بزنه!!!"

 من آقای چرخ و فلکی ام!!: زیر بشقابی گردی رو از روی میز برداشته و می چرخونه و میگه: این مثلاً چرخ و فلکه...نی نی ها توش سوارند و من اونو می چرخونم....

 من پلیسم!!!:گاهی دوست داره پلیس بشه اون جور مواقع:

آرمان: مامان چرا از چراغ قرمز رد شدی؟

مامان: ولی چراغ سبز بود (نگو شازده به جای چراغ راهنمایی روبرومون، چراغ دست راستیمون رو نگاه میکنه)

آرمان: مامان چرا تند میری؟   الان جریمه ات می کنم...صدای نوار رو کم کن جریمه میشی ها.....

و موقع پارک کردن باید پارک سی سانت رو بلد بشی و گرنه اگر مماس با لبه جدول کنار خیابان ماشین را متوقف کنی...نگاهی به وضعیت می اندازد و می گوید :"چرخش افتاده تو جوب.....باید این ور پارک کنی...."

 من دکترم!!: و گاهی دکتر میشه و مامانی را معاينه می کنه:

آرمان: بزار صدای قلب ات را گوش بدم، ....گوش راستت را هم ببینم.....باید یه آمپول بزنم....گریه نکن بهت جایزه می دهم.....

و اونقدر دکتر مهربونی هست که موقع نوشتن نسخه می گوید: برات شربت هم می نویسم ولی شربتش تلخ نیست...خوشمزه است بخور زود خوب بشی...

 من معلم زبان انگلیسی هستم!!: و مدتی است دوست دارد از من کلمه هایی را بپرسد که انگلیسی آنها را بگویم ...ولی دوست ندارد که همه کلمه ها را بلد باشم....انگار اگر اشتباه نداشته باشم که او برایم تصحیح کند؛ معلم بازی مان مساله پیدا می کند و بهش خیلی مزه نمی دهد:

آقای معلم (آرمان): فیل چی میشه؟

شاگرد (مامان): elephant

آقای معلم: موز چی میشه؟

شاگرد (مامان): apple

آقای معلم (آرمان):  banana میشه.........    ....Apple  میشه سیب.....

شاگرد (مامان): آقا اجازه من نمی دونم  جوجه چی میشه؟

آقای معلم (آرمان): میشه chicken ....

و همین طور انگلیسی کلمه هایی مثل میمون، گربه، کلاه، آتش، آب، نی نی، پستونک، خداحافظ، توپ، بادکنک، ماشین، اتوبوس مدرسه، گوسفند، اسب، دست، پا، صورت، ....را می پرسد....

 ماجراهای دستشویی!!!: این دستشویی رفتن پسرک ما حکایتی دارد....

مثل همه بچه های هم سن اش دوست دارد دقایق زیادی در دستشویی بماند که گاهی خارج از حوصله من است.....

 یکی از خانمهای همکارم در اداره، آرمان را خیلی دوست دارد و براش مدام لواشک و دیش دیش و بیسکوئیت و خوراکی های عجیب و غریب می آورد....و چون من این خانم همکارم را علیرغم صمیمی بودن،- بر حسب عادت- به نام خانوادگی اش صدا می زنم آرمان هم یاد گرفته او را به فامیلی اش صدا بزند....یک بار که از دیش دیش های اهدایی این خانم همکار براش برده بودم...بهش گفتم پسرم اینو بخور که راحت دستشویی بری (مثل بیشتر همسن و سالانش، گاهی وقتها یبو*ست دارد....)....از آن روز هر وقت در دستشویی زور می زند به صدای بلند می پرسد: "مامان، خانوم ر*** دیش دیش نداده؟؟؟؟"

و گاهی در دستشویی آواز می خواند و چون بهش تذکر می دهم که مامان یواش صحبت کن الان همسایه ها خوابیدند....اخیراً دیدم در دستشویی آرام برای خودش می خواند:

"حرف نزنید هیس یواش ...........تو خواب نازه آراد

حرف نزنید هیس یواش ............ تو خواب نازه ملیکان(ملیکا را ملیکان صدا می زند)

حرف نزنید هیس یواش.............تو خواب نازه خانوم ایز*دی...

حرف .......................آقای نا***...........(همه همسایه ها را می شمارد....)"

 دستشویی مهد کودک شان متناسب با سن و سال خودشان است...سینک کوتاه، و سرویس دستشویی دیجیتال مهد کودک پسرک ما را بد جوری بد عادت کرده....مایع دستشویی و آب ٬ اتومات روی دستش ریخته می شود و بعد شستشو، دست خشک کن برقی در ارتفاعی متناسب با قد او ....پسرک خواهان شستشوی دستهاش در خونه هم هست و چون قدش نمی رسد یک چارپایه قرمز کوچولو خریدیم که روی آن می رود برای شستن دستها..... و به بهانه این کار، آب بازی، حباب بازی، بازی با صابون، و هزار شیطنت دیگه.....

 سفر به سرزمین عجایب با مهد کودک!!: سه شنبه 26 شهریور ماه، از طرف مهد کودک و دوستانش رفتند به سرز مین عجایب مثل دفعه قبل حسابی بهش خوش گذشته بود به خصوص وقتی سوار چرخ فلک هواپیمایی سرز مین عجایب شده بود و امیر علی توپول پشت سرش نشسته بود...تا چند روز می گفت با هواپیما امیر علی را بردم بالا.......(امیر علی ده ماهی از آرمان کوچکتر است و آرمان دوست دارد مراقب بچه های کوچکتر باشد ...)

 با اینکه دفعه قبل مهد کودک امتحان خودش را خوب پس داده بود ....(آرمان٬ اولین بار سه ماه قبل به خانه کودک پارک ساعی رفته بودند).....ولی باز اون روز کمی نگران بودم و برای همین بعد از تحویل پسرک به مهد کودک و دادن سفارش های لازم به مربی اش و زهره خانوم و بقیه.....امدم در ماشین نشستم ولی حرکت نکردم ....منتظر شدم تا ببینم که بچه ها را چگونه برای سوار شدن به اتوبوس می آورند...و نیز دلم می خواست هیجان و شوق پسرم را در اون لحظه ببینم....نیم ساعتی در ماشین منتظر بودم اتوبوس سفید رنگ هم آمده بود و راننده اش که مردی با سبیل های بلند و خوش برخورد بود؛ منتظر بود....شاید هفتاد هشتاد تایی موز  و چندین بطری آب معدنی...به داخل اتوبوس بردند....مامانها با عجله در دقایق پایانی بچه ها را می آوردند...امیر علی توپول و شایان و آرمان مددحسینی (به بیان آرمان خودم)...هم رسیدند....و بعد دیدم که درب مهد کودک باز شد و ابتدا بچه های بزرگتر به صف شده بیرون امدند و در حالیکه مربی شان مراقب شان بود خوشحال به سمت اتوبوس می رفتند...اما اون چیزی که برام جالب بود این بود که کاورهایی فسفری رنگ و بدون آستین،  از روی لباس بچه ها تن شان کرده بودند ..... کلاس آرمان آخرین گروه بود که به همراه مربی هاشون بیرون آمدند و به سمت اتوبوس رفتند با دیدن چهره خندان پسرک با خیال راحت به سمت اداره ام، راه افتادم...بعد از ظهر که به دنبالش رفتم برای اولین بار، مربی اش در حالت خواب پسرک را آورد ...حسابی خسته شده بود.....

  شعر خوانی.....گنجشکک اشی مشی.... : آرمانی کلی شعر از کتابها و نوارها و مهدش یاد گرفته ...ترانه "گنجشکک اشی مشی" را با صدای فرهاد آموخته و زیر آواز می زند و می خواند....یکی دیگر از شعر هایی که تو مهد آموخته و خیلی بانمک می خواند.... اینجا می نویسم:

پروانه های رنگارنگ         با بالهای خیلی قشنگ

بالهاشون باز می کنند      رو گلها پرواز می کنند

حالا با بال بسته            رو شاخه ای نشسته

یکی دو تا ، ده تا شد     از روی شاخه پا شد

چرخ می زنند تو هوا       پروانه های زیبا

 

رنگ انگشتی آریا!!!: آرمانی توی مهد کودک با رنگ انگشتی و خمیر بازی آشناست...ولی مدتها بود که دوست داشتم تو خونه هم این سرگرمی ها را داشته باشد ....برای همین یه روز براش از گلدونه ها، رنگ انگشتی آریا خریدم در سه رنگ قرمز، آبی، زرد....و یک مقوای سفید بزرگ.....توی خونه، مقوا را با پونزهای رنگی به دیوار چسبوندم و پسرک ام با رنگهای انگشتی کلی هنرنمایی کرد...دست اش را به آن آغشته بود و اثری از دستش بر جا گذاشت و با انگشت اش دوایری توپر و زرد رنگ که مثلاً خورشید خانوم هست و....و آخر سر روی رنگ آبی، رنگ قرمز می کشید و روی قرمز ، زرد ....و ترکیب رنگ ها...... چند ساعت بعد که بابایی اومد از دیدن نقاشی هنرمندانه پسرک کلی ذوق کرد و از زوایای مختلف چندین عکس گرفت...اندیشیدم:...چه خبرشه اینقدر به به و عکس گرفتن...برای این تصویری که انگار سطلی از رنگها روی دیوار پاشیدی....که دیدم بابایی میگه:" باید قابش گرفت خیلی هنرمندانه است"...گفتم شوخی می کنی؟ گفت: مردم خط خطی های یک دلفین را قاب می کنند و به دیوار می زنند اونوقت تو٬ اثر به این خوبی را..............

بی خود نیست که این شازده کوچولو این قدر مغرور شده .... دیشب اومده وسط من و باباش نشسته و میگه: " ای خدا این آرمان را از کجا دادی به ما؟؟؟؟!!!!!!!!"

ولی خودمونیم رنگ انگشتی آریا هم خیلی محشره....به راحتی و حتی با شستشوی آب به تنهایی، پاک می شود و اگر دیوار و ...کثیف شد با یک کهنه نمناک به راحتی تمیز می شود .......

 

بی احتیاطی مامان در ماشین و زخمی شدن دهان پسرک....

روزهای اول ماه رمضان بود ...یک بی احتیاطی ...هنوز از یادآوری اش ناراحت می شوم...من که از دیدن خون هر کس وحشت زده می شوم...اینجا خودم را باخته بودم...حتی از بابایی خواستم سریع به بیمارستان برویم...تا جلوی بیمارستان بهمن متوقف شویم خونریزی اش بند آمد ولی زخم دهانش تا چند روز اذیتش می کرد به طوریکه برای رفتن به مهد کودک بهانه می گرفت ....یک روز به خونه محمود اینا رفت و با دختر دایی اش هم بازی شد و یک روز به محل کارم بردم که با همکارانم حرف زد و شیطنت کرد و.....حالا هنوز خودش هم گاهی یاد اون حادثه می افتد و می گوید "مامان ببین٬ دهانم دیگه خوب شده...."............

دکتر پوست و.... اواسط تابستان قسمت کوچولویی از پوست بدن آرمانی در زیر شکم اش رنگی تیره تر از پوست اش یافته بود نگران شدم دکتر پوست بردم ولی گویا دکتر٬ مربوط به تابستان و گرما و حساسیت و ...تشخیص دادند و پمادی تجویز کردند بعد از مصرف پماد، تیرگی رنگ پوست برطرف شد... ولی گاهی احساس می کنم کمی خارش در آن موضع دارد...امروز وقت از دکترش گرفته ام ..... یک چکاپ اساسی.....

 مشکلات ناشی از کتاب خوانی پسرک!!

1.       تو غول چراغ جادوی من میشی...

آرمانی بعد از آشنایی با غول چراغ جادو و اینکه باید در خدمت حسنی باشد....هر وقت  اراده می کند که مامان با او بازی خاصی بکند...قبلش از مامانی می پرسد تو غول چراغ جادوی من میشی؟ و با پاسخ مثبت مامانی، خواسته اش را بیان می کند.....

2.       حلوا می خواهم مثل حسن کچل....

گاهی صبح ها از خواب بلند شده و سفارش حلوا می دهد....می گوید:"آقا دیوه گفت کی خوابه کی بیداره؟ حسن کچل گفت همه خوابند، حسن کچل بیداره....آخه هرشب مامانم برام حلوا درست می کرد و می خوردم تا بخوابم...."

3.      چسباندن برگ گل به ساقه اش....

برگی از گلی که در خانه دارد و به آن آب می دهد زرد شده و افتاده بود...آن را برداشته و اصرار داشت که با چسب دوباره سر جایش بچسباند....و بالاخره هم با کمک بابایی چسباند....این هم آموخته ای بود از شعری از کتاب نی نی کوچولوی ناصر کشاورز .....

4.      صابون برای کلاغ ها!!

چند روز پیش  صبح که می خواست مهد کودک برود؛ گریه کرد که صابون می خواهد بعد معلوم شده که صابون را برای آقا کلاغه می خواهد ببره ...نه اینکه در یکی دیگر از کتابهاش، از زبان آقا کلاغه شنیده که پنیر و صابون دوست داره......

 ....باقی مشکلات ناشی از کتاب خوانی آرمانی برای بعد........

 

آخرین خبر: دیروز یکشنبه 7/7/87 پسرم را بردم چکاپ پیش خانم دکتر مهتاب قا*ئم......پسرم خیلی آرام و آقا بود و اصلاً برای معاینه گریه و داد وبیداد نکرد....قدش 91 سانتیمتر و  وزنش 5/12 کیلو  .....مشکل خارش زیر شکم اش هم یک مشکل حساسیتی بود و تقریباً برطرف شده.....همان جا تصمیم گرفتیم که واکسن آنفلونزای امسال را هم براش بزنیم....تا بابایی واکسن را از داروخانه بگیرد و بیاورد ...آرمان با اسباب بازی های سالن انتظار بازی کرد و یک عکس یادگاری هم با خانم دکتر گرفت...نگران بودم که موقع تزریق واکسن گریه کند و حال ما و خودش را بگیرد....ولی خیلی آرام تزریق واکسن را پذیرفت و در حالیکه در آغوشم نشسته بود دکتر واکسن اش را به دست راستش تزریق کرد و پسرکم گریه نکرد.....بابایی اونقدر از همکاری آرمان ذوق زده شده بود که قول یه جایزه خوب را بهش داد.....

از مطب دکتر هم برای افطار و شام رفتیم باشگاه شرکت ***** . .... آرمانی خیلی خوب غذا خورد و سپس در هوای خنک و وزش باد پائیزی در محوطه باشگاه و پارک کودکش بازی کرد و با افشین که پسر یکی از همکارهای بابایی بود کلی بدو بدو و بازی کرد.....آقایی در آنجا بادکنک باد می کرد و به بچه ها می داد که آرمان شیطون بلا در یک و نیم ساعت بازی حدوداً، چهار بادکنک ترکوند ....و هر بار دوباره می رفت و به آقایی می گفت "ببخشید بادکنک من ترکید یکی دیگه بهم میدین...."....

 پ. ن. حسن ختام با "عطر سنبل، عطر کاج"............ اخيراً کتابی خواندم با عنوان عطر سنبل، عطر کاج از فیروزه جزایری دوما.....یک ایرانی که از هفت سالگی همراه با خانواده اش به امریکا مهاجرت کرده و خاطراتی از سی و پنج سال حضورش در آمریکا در این کتاب آورده....کتاب به علت تفاوتهای فرهنگی و مهارتهای نویسنده، کتابی طنز از کار آمده است....ولی وقتی خواندم بیشتر از آنچه بخندم در فکر فرو رفتم.....پیش از آن می پنداشتم خانواده هایی که مهاجرت می کنند نسل اول به گونه ای فنا می شود ...ولی با این کتاب فهمیدم که فنا شدنی در کار نیست...و بعد آن چیزی که به فکرم برد صداقت و بی ريایی فیروزه در بیان خاطراتش بود در عین وفاداری و عشق به وطن و خانواده....صادقانه از دنیای پیرامونش می نویسد و تصویری دیگر از آمریکا و حتی ايران به ما می دهد.....و هنوز به گونه ای افسرده ام ...افسرده از زیستن در جایی که فقط شعار می دهند و نگران کودک ام هستم که در محیط آموزشی و کار و اجتماع اش...ریاکاری و دورنگی و دروغ را بهتر از هر چیزی آموزش می دهند ........

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/07/08ساعت   توسط مامان دریا  |