|
|
|
|
|
فکر کنم بچه ها در هر مقطع سنی سوالهای زیادی دارند که من واقعاً گاهی نمی دانم به بعضی سوالهای آنها چگونه بايد پاسخ داد....بعضی از سوالهای پسرک را که بارها و بارها می پرسد، _که گاهی برای من نشانی از تیزبینی و اندیشه اوست و گاهی نشانی از عاطفه و حس انساندوستی او _ و در خاطرم مانده می نویسم تا شاید برای همیشه در خاطره ام ثبتش کرده باشم:
و اما چند مکالمه: توی آشپزخانه آرمان: تو مگه ماشين هامو دوست نداری؟ مامان:چرا دوستشون دارم آرمان: پس می خواهی آقا دزده اونا رو ببره؟ مامان: نه، خدا نکنه... آرمان: پس چرا از پارکينگ ام بيرون نمیای که ماشينامو پارک کنم؟ (وسط آشپزخونه را نشون میده و ميگه) می خواهی تو خيابون پارک کنم که آقا دزده اونا رو ببره؟ (منظورش از پارکينگ، یک فضای کوچکی ميان اجاق گاز و کابينت است) مکالمه تلفنی خاله : آرمان، می دونی من کجام؟ باغ بابا بزرگ اومدم اينجا یه عالمه برگ ريخته رو زمين، می دونی چرا؟ آرمان: مامانم بهم گفته، پائيز اومده.... مکالمه در خيابان چهارم: جلوی در خانه مان دو درخت است به فاصله یکی دو متر از هم ....یکی چناری به نسبت تنومند و ديگری درختی کوچک و شاید نهالی بزرگ....مکالمه زير از مشاهده همین درختها توسط آرمان آغاز می شود: آرمان: مامان اين درخت چرا بزرگه؟ مامان: آخه غذاشو خوب خورده، آب هم خورده قوی و بزرگ شده. آرمان: اين يکی غذا و آبشو نخورده؟ مامان: چرا اون هم خورده (در تصحيح توضيحات قبلی مامانی ادامه می دهد) اين درخت بزرگه مثل آرمان مددحسینیه که پنج سالشه ولی اين درخت کوچيکه آرمان منه که دو سالشه...بايد پنج ساله بشه تا بزرگ باشه.... (چند دقيقه بعد) در خيابان سوم آرمان به يک پاترول مشکی و يک 206 آلبالویی اشاره میکنه و ميگه: مامان ببین اين ماشین 5 سالشه (پاترول را نشان می دهد) و بزرگ شده ولی اين يکی (206 را نشان می دهد) دو سالشه و هنوز کوچیکه .....فهمیدی؟؟؟ |
||
|
|
|
|
|
نمی دانم شاید یک و نیم سال کامل داشت یا نه که یک روز دیدم به شوخی یا جدی "مامان دریا" صدایم می زند....این بازی اش حتی بعد ها که نامم را یاد گرفت باز ادامه داشت گاهی مامان... و گاهی مامان دریا می گفت...مهر امسال که دو و نیم سالگی را پشت سر گذاشته، دیدم صدایم می زند:"خورشید خانوم، میایی به اتاقم یه چیزی می خوام بهت نشون بدم...."...حالا هر از گاهی مامان ....و گاهی مامان دریا و گاهی خورشید خانوم!!! و گاهی لُپهایم را می گيرد و مثل کودکی که با عروسکش حرف می زند، می پرسد : " پیشی خانوم چی میخوای؟" و من مثل یک پیشی کوچک و ملوس می گویم: "آب نبات سبز میخوام" و او دستش را الکی به سمتی برده ومثلاً آب نباتی سبز برایم میاورد و دوباره:" پیشی خانوم چی میخوای؟" و من:" بوس بوس می خوام" و او لُپش را جلو می آورد.... جمعه 12مهر 1387: عروسی دایی محمد، مثل عروسی های دیگه خوب و خوش در تالار محمد....البته آرمانی علیرغم مهد کودک رفتن از چهار ماهگی، از محیط های شلوغ پرسرو صدا می ترسد و به نوعی به من می چسبد که این وضعیت روز پاتختی شدید تر بود به طوریکه اشکم را درآورد..... پنجشنبه 18 مهر1387: جشن سال تحصیلی جدید در مهد کودکش... وحشت زده با چشمهای از حدقه درامده به من چسبید انگار نه انگار که اینجا همون مهد کودک است و این همون عمو کیهان و همون مربی ها و همون بچه ها و مامانها....بغل خرس پو هم اصلاً نرفت چشمش به خرس پو می افتاد که بچه ها را برای عکس گرفتن بغل می کرد با ترس منو می چسبید، ....آخرهای مراسم که کم کم عمو کیهان و عکاس و خرس پو بساط شون را جمع کردند و رفتند و جمعیت پراکنده شدند تازه انگار متوجه شده باشه که اینجا مهد کودکشه...از بغلم پایین اومد و با فرفره ای که از مریم جون گرفته بود کلی بازی کرد.....در ضمن 18 مهر روز آخر با شیشه شیر، شیر خوردنش بود؛ به راحتی کنار گذاشت انگار که دیگه شیر با شیشه شیر بهش مزه نمی داد..... يکشنبه 28 مهر 1387: آقایی ختايی، عکاس، اومده بود مهد... هنوز عکسش را تحويل نگرفتیم ... دوشنبه 29 مهر 1387: یه سرماخوردگی جزئی داشت...مامانی مرخصی گرفت و دو تایی تو خونه خوش گذروندند... سه شنبه 30 مهر 1387: آرمانی مهمون خونه دایی بود که خونه شون نزدیک محل کار مامان هست...لذا بعد از ناهار، با دختر دایی اومد اداره مامان .....و ساعت 14 در مهدشون جلسه اولیا و مربیان بود که رفتیم اونجا و دو ساعتی مربیش از روانشناسی بچه ها در این سن و غیره صحبت کرد و مامانها حرفها و مشکلات خود را در میون گذاشتند...کلاً خوب بودن زیادی مربی اش و مدیریت مهد باعث شده که متقاضی زیاد داشته باشه و از مهد های دور و اطراف همین جور به اونجا سرازیر بشند... و من به خاطر افزایش بی رویه تعداد بچه های کلاس به مدیر شکایت کردم.... چهارشنبه ا آبان 1387: بعد از مهد کودک سر بلوار 24 متری منتظر بوديم که بابایی دنبالمون بياد اونجا یه کلینیک دامپزشکی است و جلوش یک پارک یا فضای سبز کوچولو....انگار پاتوق سگهای خوشگل و مامانی خانگی هم بود ...خانوم ها در گوشه ای در مورد سگهاشون و فهمیدن و احساس و شعور فوق العاده بالای اونا، صحبت می کردند و سگها پراکنده در پارک در حال بازی و هواخوری...آرمان رفت سراغشون...اولش کمی واهمه داشت ولی بعد میونه اش خوب شد انها را ناز می کرد و توپ کوچولویی را پرت می کرد که سگها می دویدند و یکی زودتر آن را برای آرمان می آورد.....بعد یک ساعت، بابایی اومد و رفتیم از زيروتن برای آرمان ، لباس پائیزی خریدیم...وقتی به خونه رسیدیم حسابی گرسنه اش بود که همه نيمرويی را که با دو تخم مرغ درست شده بود خورد........... نیمه شب پنجشنبه 2آبان 1387: همون سرماخوردگی جزئی ادامه داشت یعنی آبريزش بینی و کيپ شدن بينی ....که دو شب متوالی مشکل در خوابيدن داشت، دیشب برای راحتی تنفس دوست داشت بغل من بخوابه و من راه برم...به محض بيدار شدن مرا جستجو می کرد و دستهایش را محکم دور گردنم حلقه می کرد.....ياد دخترک شش ماهه الهام _دوست ليلی جون_ می افتم.....خدای من تو خودت کمکمان باش..تنهایمان نزار و کودکانمان را دریاب................... پنجشنبه 2 آبان 1387: صبح ساعت 7 ؛ از خواب بيدار ميشه یک راست میاد پیش من که پشت میز ناهارخوری نشسته ام، انگار نه انگار که دیشب حالش خوب نبوده و نه خودش درست و حسابی خوابیده و نه منو گذاشته بخوابم.... دستهایم را برای در آغوش کشیدنش باز می کنم می گوید: "مامانی چشمهات برق می زنه" و ادامه می دهد "خدا این آرمان را از اون بالا داده؟" میگم:" قربون حرف زدنت...حالت خوب شده..." میگه :" خورشید خانوم، دیگه چشات برق نزنه ها...." جمعه 3 آبان 1387: برای ساعت 10:30 دقیقه صبح، بلیط هواپیما داریم برای اهواز... در حال تدارک صبحانه، حواسم به برنامه مستندVOA است که در مورد زندگی صدام حسین و خانواده اش است....آرمان هرچند دقیقه میاید و می گوید:" زود باشین بریم...الان هواپیما میره و ما جا می مونیم ها..." شنبه 4 آبان 1387: شوشتر خونه بابا بزرگ : با اینکه دیشب ساعت یک نیمه شب خوابیده ، صبح ساعت 6 بیدار می شود و بهانه و گریه ...شیر میخواد...بابایی از یخچال می آورد ولی حالا بهانه شیر کاکائو دارد ..بهش میگم " مامانی امروز همه جا تعطیله (شهادت امام صادق بود) تازه 6 صبح همه مغازه ها بسته اند...یه کم بخواب وقتی بیدار شدی میریم شیر کاکائو می خریم"....ولی مرغ یه پا دارد، به طور سوزناکی گریه می کنه که بریم بیرون....اصلاً هم متوجه نیست که همه خوابند....هر چی میگم ببین بابابزرگ هنوز خوابه...عمه خوابیده...می گوید:" پس بلبل ها چرا بیدارند"....شال و کلاه می کنیم و دو تایی می زنیم بیرون ...میریم آبشارها را نگاه می کنیم....و اونور پل کنار رودخونه میریم...آرمان سنگها ها را بر می دارد و به رودخانه پرت می کند و از شالاپ شولوپ افتادن آنها می خندد.... دو نفر آنسوی رودخانه دارند ماهیگیری می کنند و کمی بالاتر چند مرغ و خروس آمده اند دنبال دانه ای می گردند...خروس رنگارنگ پشت سرهم قوقولی قوقو می کند.....آب رودخانه اصلاً سرد نیست ...جان می دهد برای آب تنی....بعد از بازی سنگ پرت کردن آرمان کمی قدم می زنیم...مرغ و خروس ها را نگاه می کنیم....و می رویم و می رویم تا در میدان بُلَِیتی (15 خرداد) مغازه ای باز شده می یابیم و شیر کاکائو ئی می خریم...پسرک در حال خوردن آن، فاتحانه سرش را بلند می کند و می گوِید :" دیدی گفتم، ساعتِ شش که بلبلها بیدار شدن، مغازه ها بازند..." حالا یکی بیاد و بهش حالی کنه که الان ساعت 8:30 شده و دو ساعت و نیم از اون موقع گذشته..... سه شنبه 7 آبان 1387: عصر بلیط برگشت داشتیم...به آرمان حسابی خوش گذشت از دیدن روژان دختر عمه سه ماهه اش ذوق زده بود و دوست داشت مامان از روزهایی که آرمان هم یه نی نی چند ماهه بود حرف بزنه.....وقتی بهش می گفتم چه جوری اولین قدم ها رو برداشت، زودی بلند می شد و می گفت : بازم انگشتت رو بگیرم و راه برم مثل اونوقتها که تاتی تاتی می کردم....و یه دفعه انگشتم را ول می کرد و دور افتخار می زد که یعنی "حالا دیگه حتی بلدم بدوم" ......طفلی گاهی میومد و می پرسید :" زیاد می مونیم شوشتر؟؟" و من می گفتم "آره" و باز می پرسید:" زیاد زیاد؟؟؟؟"......هواپیما بیشتر از همیشه باعث تعجب و سوالهاش بود...در رفت و برگشت کنار پنجره نشسته بود و دو تا هواپیمای کوچولو هم جایزه گرفت (به قول خودش)....هنوز بعد یک هفته، انگشت اشاره اش را در هوا نگه می دارد و در حال حرکت با در آوردن صدای "اووووووووووو" می گوید که :"هواپیما می خواد پرواز کنه، مسافرا لطفاً کمربندهاتون رو ببندین، موبایلهاتون رو خاموش کنین ..." یکشنبه 12 آبان 1387: شاپرکی را که روز جشن از غرفه ای در مهد کودک خریدم از سقف اتاقش آویزان می کنم، میاد و به محض دیدن با هیجان می پرسد:" مگه اینجا مهد کودک ثمره زندگیه؟؟؟" (آخه از اون شاپرک در سالن مهد کودکش هم وجود دارد) میگم :آره دیگه...و زودی می گوید:" پس من هم مامان مریمم..." و یه کم بازی می کنیم او می شود مامان مریم و من و خرسی و گارفیلد و آقا فیله و خوکچه و قورقوری وجوجه طلایی و بعبعی میشیم نی نی های کلاس مامان مریم.....شب وقتی به بابایی تعریف بازیهامون را می کنیم بابایی میگه: ولی پسرها که مامان نمیشن و همین میشه دلیلی برای یه بازی جدید به اسم عمو کیهان بازی.............!!!!!عمو کیهان روزهای یکشنبه با اُرگش میاد مهد و برای بچه ها آواز و ترانه های شاد و رقص و این حرفها.... حالا چند روزی است شازده کوچولو فقط عمو کیهان بازی می کند عروسکهاش رو طوری کنار هم می نشاند که حلقه ای درست شود و نوار کودکانه ای می گذارد و بلزش را میاورد و....و جوجه طلایی اش اون وسط می رقصد و هر از گاهی می پرسد:" مامان چرا پس نی نی ها نمیرند کلاس خودشون؟" و من میگم:"فکر کنم از کلاس عمو کیهان خوششون میاد" و او راضی و خندان به بازی اش ادامه می دهد....دیروز ازم چیز تازه ای می خواست ...می گفت " عمو کیهان از اين ها داره که با انگشتهاش اینجوری آهنگ می زنه...." فهمیدم که اُرگ میخواد تا عموکیهان بازی اش بی عیب و نقص باشه.... و اما این روزها ...:این روزها میاد و مامان یا بابا را بغل میکنه و میگه"قربونت بشم من" و ....شبها به عادت زمان شیشه شیر؛ قبل از خواب شیر می خواهد و با نی و لیوان شیر را می خورد، اتوبوس سیر و سفرش را با خودش به تخت می آورد... و روزها چندین بار مغازه عوض می کند که آن هم داستانی دارد...پسرک در نقش و غالب هر شغلی که آشنایی پیدا می کند؛ می رود....آسیابان، نانوا، راننده سرویس مهد کودک و مدرسه، دکتر، معلم، آقای چرخ و فلکی، خلبان، ملوان، عمو کیهان، بنّا، مهندس راه و ساختمان و برج سازی، مهندس عمران که متخصص در تونل ساختن است، دامپزشک یا به قول خودش دکتر حیوانات، عکاس، تعمیرکار، کارگر پمپ بنزین، و هزاران شغل کوچک و بزرگ که گاهی به ذهن من نمی رسد و جالب اینکه هر گاه می خواهد شغل دیگری را بازی کند به راحتی می گوید:" دیگه مغازه مو عوض کردم!! حالا پلیس هستم"...... و خدا نکند حرفی بزند و سومالی بکند و متوجه بشود که من حرفش را نفهمیده ام....عصبانی می شود و گریه می کند و حسابی آدم را درمانده می کند ...چون مصر است تو منظورش را بفهمی و دقیقاً در همان لحظه هیچ چیز نمی فهمی و او این را درک نمی کند که ..... و جالب اینکه گاهی جمله ها را از نگاهی دیگر بیان می کند…مثلاً اگر در حال رانندگی از ماشینی سبقت بگیریم …می گوید "مامان، اون ماشین و عقب زدیم!!" می گویم آره ما جلو زدیم….باز میگه "اون دویست وشش هفت را هم عقب می زنی؟؟!!" و نمی دانم در مکالمات چه کسانی شنیده و آموخته که این روزها، وقتی چیزی ازم می خواد و براش مهیا میکنم زودی می گوید:" زحمت کشیدین، شرمنده شدیم" و من می گویم:"دشمنت شرمنده باشه پسرم" و او غش غش می خندد..........
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 1387/08/15ساعت توسط مامان دریا
|
||