تبليغاتX
Lilypie 4th Birthday Ticker شازده كوچولو

.... پسرکم اين روزها بیشتر از پیش سوال می کند.  خاله مريم (مربی شش ساله ها) می گويد : آرمان چقدر سوال می کند؟ و پسرک گاهی سوال هايی می کند که بايستی فيزيک و شيمی و هندسه و زيست شناسی و فلسفه را ساده کنی تا شايد بتوانی پاسخش بدهی و گاهی که احساس می کنی توان ساده کردن نداری مجبوری پاسخی بدهی که فعلاً قانعش کند تا وقتی که اندکی بزرگ شود...مثلاً من در برابر سوالاتش از اينکه چرا ماه یا برج میلاد به دنبالم می آیند بهش میگم "به خاطر اینکه دوستت دارند" ...مشکل اساسی که در برخورد با سوالهای آرمان هست اينکه او به شدت از شنیدن پاسخ "نمی دانم" بدش می آید انگار که همه بزرگترها و به خصوص پدر و مادر باید همه چیز دان! باشند....و مشکل جدی آنگاه پیش می آید که او سوالی را بپرسد که قبلاً از بابایی پرسیده است و حال اگر پاسخی که من می دهم با پاسخی که بابایی می دهد یکسان نباشد باز عصبانی اش می کند...چند سوال دیگر پسرک را که در ذهنم مانده است، باز می نویسم:

1-     چرا وقتی قند را تو چايی ام هم می زنم؛ حل می شه؟

2-     چرا وقتی رکاب می زنم؛ پایم گرم می شه (دوچرخه سواری در خانه!!)

3-     چرا وقتی تکه های ريل قطارم را کنار هم میزارم، شکل دايره می شه؟

4-     چرا ماشین ها تو اتوبان یادگار تند می رن؟

5-     چرا بادکنک هليومی ام میره به سقف می چسبه ولی اين يکی بادکنکم بالا نمی ره؟

6-     چرا شیشه ماشین سرده؟ (صبح موقع رفتن به مهد کودک)

7-     چرا خورشيد خانوم صبحها بد اخلاقه و چشمامو اذيت میکنه؟

8-     چرا هلی کوپتر صداش بلنده؟ چرا هلی کوپتر مثل هواپيما خيلی بالا نمیره؟

9-     چرا اين درخت برگهاش زياد ريخته ولی اون درخت توت نريخته؟

10-    چرا ابرها آسمونه ولی بارون نمياد؟ چرا برف نمياد؟ چرا اون کوههای برفی ديگه ديده نميشه (در حال حرکت رو به شمال در اتوبان يادگار)؟ اگه برف بياد که ماشينها نمی تونند بیان خيابون و ليز می خورند؟ برف مزه اش تلخه؟ ....و همين طور چرا؟ چرا؟.......

 

علاقمندی اين روزهاش کتاب "قصه های من و بابا"ست و موقع خوندن محو کتاب و ماجراهای اون ميشه و گاهی می پرسه پس چرا بابايی پيپ نداره (آخه بابايی کتاب قصه های من و بابا پيپ داره)؟  

و بازی های اين روزهاش:

 عموکيهان بازی- لوکوموتيوران شدن- راننده اتوبوس شدن (مثل راننده ها صدايش را کلفت می کند و می گويد: مسافرها سوار شند ، مانی هم سوار بشه، شايان هم سوار بشه.......و بعد از مسافتی برای بنزين نگه می دارد...بعد در جايی ديگر برای ناهار.... و داد می زند (مسافرها برای ناهار و نماز پياده شن)- خلبان شدن (مسافرها به صندلی خود تکيه بدن و کمربندها رو ببندند...)- رنگ آميزی مقوايی که به ديوار می چسبونم با رنگ انگشتی آريا (همچنين صورت مامان و خودش و خنديدن به تصوير رنگی اش در آينه)-  درخت شدن (می ايستد و دستهاش را به شکل شاخه های درخت شکل می دهد و بعد برگهای سبز و زرد و نارنجی مقوايی به بازو و دست و شانه اش چسبيده شده و اونوقت باد میاد و درخت را به چپ و راست حرکت می دهد تا برگهايی از اون بيفتد)- دوزبازی- پازل و لگو-  .... و اما يه بازی اختراعی جديد پسرک٬ بازی با انگشتهاش هست که چندین عکس گرفتم  وشايد فرصتی شد یکبار اينجا بزارم....آرمان با انگشتهای دستهاش شکلک هایی می سازد و جالب اينکه اعداد را هم با انگشتهاش از صفر تا پنج نشان می دهد....

علاقمندی اش به مهد خیلی بهتر شده به خصوص با سه گل مریمی که اونجا هست...مربی خودش که مامان مریم صداش میزنه ...مربی 3-4 ساله ها که مريم جون ديگه ای هست و مربی شش ساله ها که اتفاقاً اونهم اسمش مريم است و آرمان بهش خاله مريم میگه و با هم خیلی رفيق اند...دختر خيلی مهربون و عاشق بچه ها....

چند روز پيش شازده کوچولو ناراحت اومد که "مامان، بچه های کلاس خاله مريم به ما می گند "پوشکی" " و   من خنده ام گرفت از دنيای اين کوچولوها....ياد بچگی های خودمون که تو مدرسه پنجمی ها چی فکر می کردند در مورد کلاس اولی ها  .....

به پسرکم گفتم به اونها بگو که همه بچه های کلاس مامان مريم پوشکی نيستند بگو من از یک ونیم سالگی ديگه پوشک استفاده نکردم.....البته پسرک موضوع را به خاله مريم هم گفته بود و خاله مريم موقع ورزش صبحگاهی به شش ساله ها تذکر داده بود که ديگه به آرمان و دوستاش از اين حرفها نزنند (به گمانم شش ساله ها همون موقع کلی خنديدند)....

و در آخر اينکه: هر مرد مرموز و غیر مرموز می بیند می پرسد "نکنه آقا دزده کاپشن ام را ببره..یا ماشینمو ببره و هرچیز دیگه..." و هر ملٌايی در هر جايی ببیند زودی می پرسد "پس کتابش کو؟" فکر می کند همه ملٌاها کتاب به دست آماده اند تا کتاب بهش بدن که ببره به باباش بده و خرما بگیره ( به خاطر شعری که از کتاب صبحی مهتدی بلده...دویدم و دویدم، سر کویی رسیدم دو تا خاتونو دیدم...) اخيراً در صف نانوايی همچین بلند پرسید که پس چرا اين ملا کتاب نداره ...که مانده بودم چه کنم....

 و اما پسرک مثل پارسال خوب غذا نمی خورد پارسال آبگوشت و حليم و سوپ خیلی دوست داشت...اخيراً بیشتر پلويی و کباب خور و ماکارونی خور شده....مداد رنگی اش را خوب به دست می گيرد و غير از خط خطی کردن که از یکسالگی مهارت داشت حالا دايره، حلزون ، خورشید خانوم، ابر، و رودخونه هم می کشد و گاهی اشکالی کج و معوج که بیانگر من، بابایی، مانی، شایان، ماشین فرنی، اتوبوس ...و هر چیز جاندار و بی جان مورد علاقه اش می باشد....

نوار خروس زری پیرهن پری، رنگین کمون ثمین باغچه بان و نی نی کوچولو  و ... را بیشتر از هر برنامه تلویزیونی دوست دارد و تقریباً حفظ شده...خوشبختانه هیچ علاقمندی به برنامه های تلویزیون و موجوداتی مثل اسپایدرمن و بتمن و غیره نشان نمی دهد ...پسرک از دنیای تلویزیون فقط بیبی تی وی را دوست داشت که از آن هم بیش از دو ماهی است محروم شده ولی گاهی که هوس نیمرو درست کردن می کند می گوید "بیبی شِف شدم".....

و علاقه وافر به اتوبوس ...و بالاخره پنجشنبه هفتم آذر ماه٬ با آرمان سوار اتوبوس شدیم از سر خیابانمان تا میدان شهرک غرب در قشمت لژ نشستیم و به سوال های زیادی درباره ماشین های دیگه ٬ درختهای پائیزی ٬ ایستگاههای اتوبوس ٬  و حتی خط کشی های عابر  پیاده و غیره جواب دادیم ...راننده مرد مهربان و خوش برخوردی بود و موقع پیاده شدن در آخر خط که برای تشکر رفتیم(آخه بلیت نداشتیم و بدون بلیت سوارمان کرد) با آرمان گپی زد....و بعد از میدان شهرک٬ سوار اتوبوسی دیگر شدیم  تا میدان کاج ٬ ولی این بار بلیت خریده بودیم و پسرک بلیت خودش و مرا به آقای راننده داد....

....آرمانی يک چتر زرد رنگ هاپویی هم دارد که دوستش دارد ولی برای باز و بسته کردن و برای خيال پردازی هايش (چتر را وارونه میکند و می گوید "ببین شکل حوض پارک شده این هم فواره اش ؛ و بعد در وضعيت درست می گيرد و می گويد اگه گفتی شکل چیه؟ می گویم تو بگو ...و می گوید شکل چرخ و فلکه و من آقای چرخ و فلکی ام....و یه وضعیت دیگه و میگه شکل آسیابه و من آقای آسیابون؟؟....و در زير بارون علاقمندی اش به چتر را به من واگذار می کند و دوست دارد خیس بشود...صورتش را به سمت آسمان می گيرد تا نم نم بارون روی گونه هایش بریزد ...پسرک من عاشق بارونه ...و من اونوقت یاد ترجمه و صدای شاملو از شعر لنگستون هیوز آمریکایی سیاهپوست می افتم:

بذار بارون ماچت کنه
بذار بارون مث آبچک ِ نقره
رو سرت چیکه کنه.
بذار بارون واسه‌ت لالایی بگه.

بارون، کنار کوره راها
آبگیرای راکد دُرُس می‌کنه
تو نودونا
آبگیرای روون را میندازه،
شب که میشه، رو پشت بونامون
لالایی‌های بُریده بُریده میگه.

عاشق بارونم من

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/09/09ساعت   توسط مامان دریا  |