|
|
|
|
|
بابایی پسرک، گاهی خاطرات کودکی اش را زير و رو می کند و از آن ميان، چيزی جادويی برای پسرک بيرون می کشد که پسرک را روزها و ماههای متوالی مبهوت و حيران می کند و اين بار از اين صندوقچه پر از گنج خودش، برايش نوار کاستی بيرون آورده، کاستی که شايد به سن بابايی باشد ....به نام: "آواز فصلها و رنگها"....صدای سيمين *قديری...و تکثير يافته توسط کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان.....ترانه هايی می خواند برای آبی، قرمز، سفيد....ترانه هايی برای پائيز، باد، برف، فروردين و گل، ....برای آفتاب و مهتاب....و پسرک به خصوص شيفته اين آخری شده: "آفتاب مهتاب چه رنگه؟ چقدر هر دو قشنگه....." و اين روزها اين آهنگ را گوش می دهد و زمزمه می کند....و اين مجموعه به سن بابایی است و می اندیشی که از اين مجموعه ها...این قدر تاثير گذار بر روح کودکی سه ساله...آیا هنوز هم هست؟؟؟ و طفره می روی از جواب دادن....و من ساعتی در اينترنت جستجو کردم شايد ترانه هايی بيشتر از سيمين *قديری بيابم و شايد بتوانم "آفتاب مهتاب چه رنگه ..." را اينجا در وبلاگ پسرم قرار دهم...اما به درهای بسته "فیل ترينگ !!" خوردم و ندانستم ترانه ای که برای کودکان است و خواننده ای که برای بچه ها آواز خوانده است، چه جای فيل ترينگ دارد....... جمعه ای که گذشت بابایی برای دانشجویانش کلاس جبرانی گذاشته بود....پسرک نمی فهمید که چرا بابایی روز جمعه در خونه نیست و شاید نمی خواست بفهمد...دستانش را روی لیوانی!! که چراغ جادویی او شده، می کشید و می گفت :"غول خوب من بیرون بیا" و می پرسید:" پس چرا غول از چراغ جادویم بیرون نمیاد؟" می گفتم: بابایی الان دانشگاهه، نمیتونه بیاد ...و پسرک باز با چراغ جادویش ور می رفت....و چون نومید میشد به طرفم میامد که :"مامان بریم از پنجره نگاه کنیم و از یک تا ده بشماریم تا غول خوبم بیاد"... و غول مهربونش در دانشگاه شاید می دانست که پسرک منتظرش است و او را صدا می زند...برای سرگرم کردن پسرک، خمیر بازیش را آوردم....با خمیرهای درهم آمیخته، اشکالی می ساخت و آنها را بالای سقف اتوبوس های سیر و سفرش می چسباند....پیشش نشستم برایش خمیرها را با وردنه کوچکش صاف می کردم و او با قالب قلبی شکلش، اشکال قلبی می ساخت و باز به سقف اتوبوس هایش می چسباند...یک دفعه گفت:"مامان، منو خیلی دوست داری، نه؟" گفتم: از کجا فهمیدی؟ گفت:"آخه، پیشم نشستی و برام خمیربازیها را صاف می کنی که من باهاشون زیاد قلب درست کنم؟" و من خوشحال شدم که پسرکم ، هم بازی شدن با او را علامت و نشانه دوست داشتن می داند و هنوز پسرکی است با افکار شازده کوچولویی ...و نمی دانم آیا در بزرگسالی هم چنین خواهد بود یا به دنیای آدم بزرگها!! پا خواهد گذاشت...... و جمعه شب، بابایی برایش داستانی می گفت:" افسانه ملک محمد"...برایش تعریف می کرد که پادشاهی بود و سه پسر داشت ملک احمد، ملک جمشید و ملک محمد...پادشاه از پسرها میخواهد که کشیک بدهند تا ببینند که چه کسی سیبهای درخت سیب را می دزد؟ ....و بابایی به اینجا که رسید آرمانی پرسید:"مثل ایوان احمق که ازش خواسته بودند مراقب باشد و ببیند چه کسی گندمها را می برد؟" و ایوان احمق داستانی روسی بود که بابایی چند شب قبل برایش تعریف کرده بود...و بابایی حق داشت از این قیاس پسرک و تشخیص شباهتهای دو داستان نه تنها شگفت زده که هیجان زده شود.....البته پسرک از این قیاسها زیاد می کند و تازگیها در می یابم که علیرغم احساسات بالایش، قدرت تعقل و تفکر خوبی هم دارد...چند روز پیش، شیرش را نمی خورد به بهانه اینکه "تُرش شده!"...بابایی بهش گفت: " اشکالی نداره پسرم، تو فرانسه شیر تُرش هم می خورند...." و دیروز که از آرمانی پرسید:"دوست داری فرانسه بریم زندگی کنیم یا شیراز؟؟" و پسرک پرسید:" می خواهی بروم فرانسه که شیر تُرش بخورم؟"....و مربی اش می گفت وقتی آرمانی را با یکی دیگر از بچه ها به دستشویی می برده، گویا آن پسرک با اشاره گفته:"هیسسس!!" که مثلاً حرف نزنید....و آرمانی به او گفته:" تو دستشویی که کسی نمی خوابه که تو میگی هیس!!!"....علیرغم کوچولویی اش برای هر چیزی دلیل می خواهد و ....و البته گاهی هم به نیروی همین منطقش، کارهای عجیب و غریب تر می کند مثلاً چند روز پیش با پازل حیوانات و وسایل نقلیه اش بازی می کرد و هر از گاهی مرا صدا می کرد که پیشش بروم...و من در آشپزخانه کار داشتم....رفتم نگاهی کردم دیدم چقدر عالی قطعات پازل را پیدا می کند و کنار هم می چیند و گفتم "آفرین، چقدر خوب درست کردی...من خیلی کار دارم و تو هم که به این خوبی بلدی...پس خودت درست کن" و هنوز پایم به آشپزخانه نرسیده بود که پازل های درست کرده اش را خراب کرد و صدایم کرد:"مامان، بیا کمکم کن بلد نیستم...ببین بلد نیستم درست کنم؟؟؟!!!!" پ.ن. آرمانی در میان افسانه های ایرانی علاقه زیادی هم به قصه نمکی دارد که روایتهای مختلفی از آن را که در ایران می شود برایش از کتاب افسانه های صبحی (مهتدی) می خوانم...شاید پست بعدی را اختصاص بدهم به روایت افسانه نمکی تا در خاطرات کودکی پسرکم باقی بماند افسانه ای که دوستش می دارد ...هرچند می دانم که در حافظه و خاطره او برای ابد باقی خواهد ماند..... |
||
|
|
|
|
|
....صبح شازده کوچولو٬ سر حال تر از دیروز از خواب برخاست...کمی آب پرتقال....و صبحانه ای مختصر (ساعت ۷ صبحانه مختصری می خورد و ساعت ۸ در مهد کودک صبحانه مختصر دیگر)....بابایی که بوسش می کرد برای خداحافظی٬ پسرک به رسم ماههای گذشته لُپ چپ و راست٬ گوش چپ و راست٬ سر و پیشونی را هم برای بوسه ای جلو می آورد....بعد ما راه افتادیم...بعد از تقاطع پاکنژاد با بلوار دریا٬ در بلوار دریا جلوی گل فروشی توقف کردیم....پسرک با ورود به آن با هیجان گفت:"وااااای چه بوهای خوشمزه ای!!!" و سراغ گلها می رفت و بو میکرد...به او گفتم گلها لطیف اند ٬ زود دردشون میاد٬ مراقب باشه و یه وقت گلها را اذیت نکنه....و آرمان با هیجان به سمت گلها بر می گشت...آقایی دو شاخه گل رُز و....با هنرمندی آماده می کرد وآرمان محو گلها بود....غنچه گل رز قرمزی را نشانم داد و گفت:"این مثل آب نباته" و خواست که دست بزنه و دستش را عقب کشید:"مامان٬ تیغ داره" گفتم: آره مامان ٬ اینها برای دفاع از خودشون همین چند خار را دارند....و بعد گلهای نرگس را بو کرد و گفت:"مثل بوی توت فرنگیه!!!" و یکی دیگر را بو میکرد و می گفت:"مثل بوی سیبه..." ...مرد گل فروش خوشش آمده بود و دو شاخه رز ما را هنرمندانه آماده کرده بود...از درب مغازه اش که بیرون میامدیم به پسرک گفت:"باز هم اینجا بیا..." و به محض نشستن در ماشین٬ آرمانی گفت:"آها فهمیدم....می خواهم گل فروش بشم...."...دقایقی بعد پسرک با دسته گل کوچکش در دست٬ محو تماشای بابانوئلی موزیکال بود که در کنار درخت کریسمس در راهروی مهد کودکش٬ آوازی می خواند....آنگاه مریم جون اومد...آرمان را صدا زدم ...به خودش آمد و گلش را تقدیم مامان مریم کرد و گفت: "تولدت مبارک" |
||
|
|
|
|
|
هوای تهران آلوده است...آلوده را چگونه توصیف کنم....من انشا نوشتنم خوب نیست...شاید زمانی خوب بود ولی حالا نمی تونم در مورد هوای آلوده شهرمون چیزی بنویسم....دیروز پسرکم می گفت:"مامان ببین برج میلاد دیده نمی شود. هوا آلوده است" .....و امروز پسرکم چشمهای غزالی اش بهم ریخته....صدایش گرفته است....با اون صدایی که در نمی آید و کلافه اش می کند٬ می گوید" تخم بالنگون بخورم یا بستنی تا صدایم خوب شود؟ .....و می گوید دوست دارم بستنی بخورم....صدایش در نمی آید و بهانه می گیرد...بریم برایم ماشین بخر....پیاده بریم با ماشین نه....برای مانی و امیر علی کُپل و رامتین و کیاناو ... هم بستنی زمستونی بخر...بغل...بغل کن منو....خسته ام....ماشین نه....هواپیما می خوام....صندلی خودم نمیشینم....می خوام جلو بشینم...آقا پلیس منو جریمه نکنه....نه اینو نمی پوشم ...شال گردنم را نمی خوام...."پسرک صدایش گرفته ...کلافه است و از کلافه گی بیشتر و بیشتر هم حرف می زند...حرف که نه....غُر می زند...بهانه جویی...گریه....و من کلافه تر٬ عصبی....ساعت ۳۰/۸ شده...من هنوز راه نیفتاده ام...پیاده می رویم سرکوچه...چه فروشگاه خوبی...اول صبحی....ماشین و هواپیمای عقب کش هم داره...پسرک هواپیما را برمی داره...برعکس هواپیماهای قبلی...این یکی جنگی است....پسرک متوجه تغییر است و من زبانم نمی چرخد که بگویم هواپیمای جنگی!....میگم هواپیمای شناسایی است.....میره جاهای ناشناخته را کشف میکنه...میره تماشای جنگلها و کوهها و دریاها....پسرک چیزی نمی گوید...شاید کار بدی می کنم ....او بالاخره باید بداند که ما در چه دنیایی زندگی می کنیم....او باید بتواند از خودش دفاع کند....او باید قوی و نیرومند باشد.....می رویم مهد کودک...پری *زنگنه می خواند و پسرک با صدای گرفته اش فریاد "کُرا شیم..." سر می دهد...دلم می سوزد برایش....به مهد کودک می رسیم...صبح که با بی حوصلگی بلند شده٬ دستشویی نرفته...می گوید "مامان ٬ می خواهم تو منو ببری دستشویی".....کاپشن و شال و کلاهش را از تن اش در می آورم....چکمه هایش را در می آورم...و به دستشویی می برمش....از بیرون صدای مربی اش میاد که آرمان را صدا می زند...آرمان می گوید:"ما قایم شدیم..." ولی صدایش در نمیاید...من جمله ناشنیده اش را تکرار می کنم ....شلوارش را می پوشد...مربی اش می گوید باز برای دوستانت هم بستنی زمستونی آوردی؟...مربی اش می بوسدش و رژ قرمز تیره اش بر روی گونه آرمان به جا می ماند....دخترکی گریه می کند...آرمان با صدای گرفته اش می گوید:"مامانش را می خواهد..." ومن می گویم:مامانش را میخواهد... مادری که دست پسر کوچکش را گرفته٬ با لبخند به من می گوید:"پسر مهربانی داری٬ گویا به همه تازه واردها دلداری می دهد...دو روز پیش به رامتین من که گریه می کرد گفته:گریه نکن الان مامانت میاد..."....آرمان من با هواپیمای جنگی کوچکش به سمت اتاقش می دود...و من توی ماشین نشسته ام...رادیو باز از بحران اقتصادی اروپا و آمریکا می گوید...هوای آلوده؟؟ گزارشهای رسیده از ترکیه حاکی از آن است که هوای اونجا بیشتر از اینجا آلوده است!! ....رئیسه محترم محیط* زیست حل مشکل آلودگی تهران را٬ نیاوردن ماشین به خیابان می داند....و نمی گوید در این هوای آلوده ٬ با این وسایل عمومی محدود...من پسر سه ساله ام را با وسایل خودم و او ...با اون صدای گرفته اش...چگونه به مهد ببرم؟ در هر ایستگاه تاکسی و اتوبوس چقدر صبر کنم و چند تن؟؟هوای آلوده به خورد این بچه بدم؟؟ مابین ایستگاهها آیا ایشان کودک سه ساله مرا در آغوش خواهد گرفت؟؟؟ شاید کودک سه ساله من٬ فرد محسوب نمی شود؟؟؟ شاید ایشان بگوید با کودکم در خانه بنشینم؟؟؟...اما من به کارم نیاز دارم ...من بحران اقتصادی کشور خودم را می بینم.... نگاه من مثل این مقامات آنقدر بلند نیست که تا اروپا و آمریکا را ببیند.....ماشین پشت سرم چراغ می دهد...به خودم میایم...رادیو را خاموش می کنم...بزار من هم چون کودکم به آوازی گوش دهم و در خیالم دست در دست او به کنار دریا برم.... به "کُرا شیم" پری* زنگنه گوش می دهم...فکرم آشفته تر می شود....پسرک کوچک من هر چند وقت یه بار یه تازه وارد می بیند؟؟ هر تازه وارد تا چند روز گریه می کند؟؟پسرک من در ماه به چند تازه وارد می گوید که گریه نکن مامانت میاد....و در سال به چند نفر دیگر....؟؟ وای خدای من...صدایش هم بد جوری گرفته...سال چند روز است؟؟ ...چند روز سال٬ آلوده است....؟؟ چرا نمی توانیم از این هوای آلوده فرار کنیم؟ چرا نمی توانیم دست در دست هم چند روزی به کنار دریا بریم؟؟؟ ماشین پشت سرم چراغ می دهد...به خودم میایم....ناشکری می کنی دختر...ببین در اروپا و آمریکا شب عیدی چه بحران اقتصادی دارند...برو خدا را شکر کن که این هوای آلوده را داری؟ برو شکر کن که هنوز سر کار میایی؟ پاداش و اضافه کار و حقوق و مزایا و کنار دریا... می خواهی چکار؟...به جهنم که درس خوانده ای؟؟؟....در ورودی پارکینگ اداره٬ دنبال کارت پرسنلی ام می گردم تا ورودم ثبت شود... |
||
|
|
|
|
|
دوست دارم بیشتر از پسرکم بنویسم اما ساعتها و روزها می گذرند و من آنگاه می بینم که پسرک باز قد کشیده، جملات و اصطلاحاتی ديگر آموخته و با مفاهيم تلخ و شیرین دیگری آشنا شده ...اما من هنوز فرصت بازگو یی بسیاری از آنها را نیافته ام و بسیاری در زوایای تاریک مغزم به فراموشی سپرده می شوند....دیگر نمی دانم کدامین روز پائیز بود که متوجه شدم پسرکم فصل ها و ماهها را به اسم می شناسد و حتی ویژگیهای بسیاری از آنها را می داند و میوه های هر فصل را می شمارد....می داند که در بهمن ماه و در زمستان متولد شده و سوال می کند که پدرم در چه ماهی به دنیا آمده؟؟؟..... سعی می کنم کندو کاوی در ذهن خود داشته باشم و مروری بر روزهای زندگی پسرم در آذرماه 1387 که تمام شد و به یقين ديگر تکرار نخواهد شد.... مامان پرستو: قبلاً نوشته ام که آرمان وقتی زبون به حرف زدن گشود، مامان دريا صدایم زد بی آنکه نامم دریا باشد و من به عنوان نامی مستعار بر خود در این وبلاگ برگزیدم.....ولی بعد از مدتی خورشید خانوم خطابم می کرد و حالا چند روزی است به هنگام احساساتی شدن، مامان پرستو صدایم می زند....نمی دانم بعد از پرستو چه خواهم بود و نمی دانم که پسرک اینها را از کجا می آموزد...یک همکار فارغ التحصیل محیط زیست دارم که می گوید :پسرت محیط زیستی می شود....وقتی مامان دریا می گفت از مربی اش می پرسیدم آیا در میان مامان های نی نی های هم اتاقی آرمان، دریا خانوم نامی هم هست و می شنیدم نه....و باز از افرادی که آرمان با آنها سرو کار دارد و ....پرس و جو می کردم...ولی حالا پرس و جویی نمی کنم چون کم کم متوجه شده ام که دریا و خورشید خانوم و پرستویی این حوالی نخواهم یافت و اینها متعلق به آرمان است و تخیل کودکانه او.... تعريف آرمان از کتک: این روزها کافی است ذره ای در صحبت با پسرم تندی و خشونت بکار ببرم و یا نگاهی تنبیهی و نامهربان داشته باشم یا حتی به خاطر مشغول بودن در آشپزخانه، یا مکالمه تلفنی یا هر چیز دیگری، جوابی سرسری و از سر بی حوصلگی به سوالش داشته باشم يا از او خواسته ای خارج از توانش داشته باشم.....پاسخ همه اینها از طرف پسرم این جمله سوالی است: "منو می زنی؟؟" می گویم نه، دوستت دارم ...من کی تو را زده ام که این بار....اما او عصبانی می شود...گویی من حرفش را نفهمیده ام و باز می گوید:" نه، تو منو می زنی!!" و من کم کم دریافتم که کتک زدن در نگاه آرمان فقط فیزیکی نیست بلکه هر کلام و نگاه نامهربان و هر گونه بی توجهی در نگاه او یعنی کتک زدن!!! فقير مثل مترسک: یکی از روزهای میانی آذر ماه بود با پسرم پشت چراغ قرمز چهار راه قدس (تقاطع سعادت آباد و بلوار دريا) بودیم....پسرکی پنج یا شش ساله که گویی سردش هم بود؛ چیزهایی می فروخت و من علیرغم ناراحت شدنم دوست ندارم چیزی بخرم و...پسرک کنار ماشین ما آمد، شیشه ماشین را پائین دادم و کلوچه ای به سمتش گرفتم...پسرک گفت: " سیرم ولی سردم هست" و بعد ماشین کوچولویی را که بالای داشبرد بود نشان داد و گفت:"اونو بهم میدی؟" و من ماشین را دستش دادم و گفتم باهاش می خواهی بازی کنی؟ ...و خوشحال بودم که او هم با ماشین قرمز کوچولویی می تواند بازی کند؛ ولی متاسفانه شنیدم که:"نه، می خوام با این چیزای دیگه ام، بفروشمش، و زود برم که خیلی سردمه"....چراغ سبز شد و من نتوانستم چیز دیگری بگویم...پسرکم هاج و واج اینها را نگاه می کرد، شیشه ماشین را که بالا دادم و راه افتادم؛ دیدم که پسرکم گریستن را آغاز کرد که چرا ماشینم را به او دادی....و من هنوز ذهنم درگیر بود که چطور می شود پسرکی پنج شش ساله، اینچنین از کودکی اش چشم پوشی کند....و هزاران سوال بی پاسخ دیگر....اما به پسرک گریانم به ناچار (خوب یا بد) توضیح دادم که آن پسر کوچک ماشین ندارد و او هم دلش ماشین می خواهد...پسرکم که حالا دیگر آرام شده بود؛ پرسید: او فقیر است؟!!! (هر کلمه ای که من به ذهنم نرسد، این پسر من می داند) گفتم: آره....پرسید: باباش هم فقیر است؟ ...دوست نداشتم این صحبت ادامه پیدا کند اما گفتم آره....پرسید:" فقیر مثل مترسک؟؟!!! (در حالیکه یاد شعر ناصر کشاورز می افتادم و اینکه پسرک از کجا این لغت را آموخته)...گفتم: آره.....گفت:" مامان، بریم پول بخریم ببریم به بابای اون نی نی بدیم که فقیر نباشه و برای او هم ماشین و لگو بخره"....دیگر حرفی برای گفتن نداشتم....و دیگر تمایلی به گذر از چهار قدس (در غرب تهران!!) نیز ندارم چون پسرک من حافظه ای دارد بس وحشتناک....حافظه ای که مرا خیلی خیلی می ترساند...حافظه ای که از بابایش به او رسیده است....... ترانه گيلکی پری زنگنه: روزهایی بود که پسرک تنها کلماتی محدود بیان می کرد و من آنگاه که او برای اول بار با ترانه گنجشکک اشی مشی فرهاد همراهی کرد فقط با گفتن "مشیییییییییی مشیییییییییییی" های کشدار، کلی ذوق زده شدم...آنگاه روزهایی رسید که پسرک حرف می زد و ترانه های "نی نی کوچولو"ی ناصر کشاورز، "خروس زری پیرهن پری" شاملو، ترنم قشنگه و ....فلفل نبین چه ریزه ...ثمین باغچه بان و ترانه هایی کودکانه از نوارهای کودکانه دیگرش را همراه با آهنگ آن زمزمه می کرد.....اما برایم زیبا و دلنشین بود آن غروب آذرماه که پسرک با ترانه "تو عاشقانه ترین نام و جاودانه ترین یادی ...."پری زنگنه همراهی کرد...و آخرین روز آذر ماه که پسرک گویی به ترانه گیلکی "کُرا شيم" پری زنگنه دلبسته....در اتومبیل که می نشیند می گوید:" کُرا شیم " را بزار ....و بعد می پرسد:" اين نوار مال باباست؟"....و من می دانم که دوست دارد از آن او باشد و می گویم:"وقتی بزرگتر شدی، آن را به تو می دهد" و می گوید:"مثل کتابهاش"....و می گویم:"مثل کتابهاش"..... "بالا رفتیم ماست بود، پائین اومدیم ماء الشعیر بود!!!...: آرمان مثل همه بچه های همسن و سالش شنیدن قصه را دوست دارد...ومثل همه بچه ها، وسط قصه ها، سوال های عجیب و غریب می پرسد...بابایی عاشق "آره" و "بله" گفتن های آرمان است آن وقت که قصه ای گوش می دهد و با آره و بّله گفتن ها و تاییدها، ادامه قصه را می خواهد.....قصه هایی از کتاب افسانه های صبحی "مهتدی" برایش خوانده می شود و گاهی قصه هایی که مامان و بابا در کودکی شنیده اند برایش گفته می شود...بابایی یه قصه شوشتری برایش گفته که آرمان هر وقت شنیدن آن را بخواهد ؛ می گوید "قصه آب طلو طلویی" را بگو....قصه های نمکی، حسن کچل، حاجی روباه، لک لکی که بالای درخت تبریزی لونه داشت، کدو قلقله زن، علاء الدین و چراغ جادو، مهمانهای خاله پیرزن و ....را دوست دارد...عاشق غول چراغ جادو است و چون آیلار (دختر دایی 14 ساله اش) را خیلی دوست دارد؛ می گوید آیلار مثل غول چراغ جادو است....یک چراغ مطالعه کوچولوی شارژی دارد که می گوید این چراغ جادوی من است و دستش را روی آن می مالد و می خواهد که دودی بلند شود و غول چراغ بیرون بیاید....چند شب پیش قصه کدو قلقله زن را می گفتم که رسیدم به اونجا که خاله پیرزن به گرگه میگه:"من که یه پوست و استخونم منو بخوری سیر نمیشی...دارم میرم خونه دخترم، پلو بخورم، مرغ و فسنجون بخورم چاق بشم چله بشم اونوقت میام تو منو بخور" و از گرگه خداحافظی کرد و رفت .....خواستم قصه را ادامه بدم که شازده پرسید: "بوسش هم کرد"....گفتم : آره...پرسید: "از لبش یا لُپش یا چونه اش، یا پیشونیش...." .... و پایان داستان گاهی می گوید: "بالا رفتیم ماست بود، پائین اومدیم ماء الشعیر بود!!!...یه بار گفتیم:"...پائین اومدیم دوغ بود، قصه ما دروغ بود"...پسرک پرسید: "مگه قصهء دروغ، خوبه؟؟" (از نگاه او، اگر دروغ بده، لابد قصه دروغ هم بده!).... از صندلی سازی تا دریل سازی: باید در پست های قبلی جستجو کنم تا ببینم آرمان روزی که با دو تکه از لگو، صندلیی ساخت چه روزی بود....حالا پسرک چیزهای عجیب و غریب تری می سازد ....یکی از اینها، ساخت دريل است در واقع قطعات زیادی از لگوها را به صورت اِل مانند بهم وصل می کند و دریل می سازد شاید کودکی دیگر آن را به تفنگ یا صندلی یا چیز دیگر تشبیه کند...اما آرمان آن را دریل می خواند و سر آن را بر روی دیوار گذاشته صدای آن را در می آورد و گاهی صدایش را بالا می برد و آنگاه به من می گوید:" دخترم نترس، الان کارم تمام می شود..." ...بیشتر وقتها هم با صلیبی گذاشتن لگوها و قرار دادن چرخ برای آنها می گوید هواپیما ساخته ام....گاهی هواپیمایی را که ساخته با خود به رختخواب میاورد و می خواهد که قصه ای برای او، هواپیما و مسافرهای داخل هواپیما بگویم....و اگر بعد از قصه خوابش نبرد هنوز بهانه ای برای شنیدن قصه دیگر دارد...."ببین مسافرهای هواپیمام هنوز نخوابیدند...." خواب ديدن: کاشکی می دانستم اول باری که پسرک خواب دید و بیدار شد اما از آن خواب و از آن وضعیت در شگفت بود کی بود....نمی دانم شاید هنوز هم از خواب دیدن شگفت زده می شود ...و شاید هنوز هم فرق میان رویا و واقعیت را نمی داند و همه خوابهایش را نیز واقعیتی انکار ناکردنی می پندارد......من همه خوابهایش را نمی دانم، چون تردید دارم همه آنها را بیان کند...اما برخی از آنها شاید تا چند روز ذهن او را به خود مشغول می دارد....یکی از روزهای آذرماه وقتی بیدار شد گفت:"عمو جمشید منو می بره کنار رودخونه...." و چند روز بعد وقتی بیدار شد تا شب بارها و بارها پرسید :"کی منو می بری خونه فروغ اینا"....و بعد از ظهر چهارشنبه وقتی بیدار شد گفت:"مامان مریم منو برد حیاط، یه تاب گنده سوارم کرد...تابش قرمز نبود ها".... بازم سرزمین عجایب: یکشنبه 17-9-87 یه بار دیگر از طرف مهد کودک رفتند سرزمین عجایب (اگر تاریخ این یکی رخداد را دقیقاً به یاد دارم شاید به خاطر آنست که از رضایت نامه ای که برای رفتنش به سرزمین عجایب امضا کرده ام، کپی گرفته ام...یک یادگاری کوچک...) مثل دفعات قبل خوش گذشته بود و در بخشی از سرزمین عجایب که همه دوستانش محو تماشای شعبده بازی و نمایش دو نفر بودند...وقتی یکی از بازیگران در پاسخ به درخواست پارتنر مقابلش به می گوید:"من که پول ندارم" ...شازده کوچولوی ما از میان تماشاگران بلند می پرسد:"چرا پول نداری؟" و سبب خنده مربی هاش و دیگران می شود.... اولین برف: سه شنبه 26-9-87 اولین برف امسال تهران بارید....من در محل کارم بودم و می دانستم پسرک چقدر ذوق زده خواهد شد و زهره خانوم نیز (در آشپزخانه مهد کار می کند) می دانست آرمان شیفته برف است...بعد از ظهر که آرمان بیدار شده بود؛ برف را نشان پسرک داده بود...به محض رسیدنم به مهد، پسرک دمپایی هایش را درآورد و بی آنکه فرصت پوشاندن کفش هایش را به من بدهد به سمت حیاط دوید و از هیجان بازی با برف، خوشحالی عجیب و غریبی می کرد....در حیاط مهد کودک ابتدا مشتی برف برداشت که بخورد ...زودی رسیدم و نگذاشتم....بهش قول دادم یه برف تمیز در روزهای برفی بعدی با شربت بهش بدم بخوره.... برفها را جمع می کرد گلوله ای می کرد و پرت می کرد...بعد به فکر آدم برفی افتاد و قانع نمیشد که با این برف کم ، نمی توان آدم برفی ساخت....و هنوز منتظر یه برف سفید و فراوان است که هم بشود خورد و هم با آن آدم برفی بزرگی ساخت...... تکه کاغذی بر درب یخچال: ده روز پیش بود که تا رسید خونه، خواستم بپرسم برایش چی بیارم بخوره...که با دستش جلوی دهنم را گرفت و گفت :"حرف نزن حرف نزن اول اون کاغذ رو که مامان مریم تو کیفم گذاشته گفته بچسبونین در یخچال که مامانتون یادش نره"....و اون تکه کاغذ ، این نوشته رویش بود: "یک کاسه آجیل، یک کاسه انار دان شده برای جشن یلدای روز شنبه 30-9-87 "....تکه کاغذ تا روز شنبه بر روی درب یخچال بود و شنبه با لوازمات مراسم جشن یلدا و دوربین فیلمبرداری راهی مهد کودک شد....مامان مریم زحمت کشیده بودند ده دقیقه ای هم فیلم تهیه کرده و عکسهایی از آرمان و دوستانش به یادگار گرفته بودند.... ...و این روزها.... آرمان من آنقدر در سوال کردن حرفه ای شده که هر وقت چیزی می خواهد؛ آن را هم با سوالی مطرح می کند...صبح ها که از خواب بیدار می شود شیر کاکائو یا آب پرتقالی دوست دارد بخورد و شبها قبل از خواب یک لیوان شیر دوست دارد....لذا صبح بعد از برخاستن از خواب می پرسد: "نی نی ها صبح که از خواب پا میشن، چی می خورند؟" و شبها می پرسد:"نی نی ها قبل از خوابیدن چی می خورند؟"....و گاهی مثل آدم بزرگها در موضوعی هم صحبت شده و می پرسد:"نظر شما چیه؟".... و چه بسا جمله هایش را اینگونه شروع می کند:" من فکر می کنم..."....."آها، فهمیدم..." و اخیراً در اول بیشتر جمله هایش می گوید:"احتمالاً..." و من نمی دانم معنی آن را چقدر می داند ولی خیلی به جا استفاده می کند و دوست داشتنی....و سوال ها و حرفهای بسیار دیگر....
|
||