|
|
|
|
|
کاربردهای شمشير: يکی از روزهای آخر دی ماه بود که اندک برفی آمد و حياط مهد کودک را سفيدپوش کرده بود...آرمانی عاشق برف، با مربی و دوستانش کمی در حياط برف بازی کرده بودند؛ با اینهمه وقتی من به دنبالش رفتم، باز دوست داشت برف بازی کند.....در حياط به تماشايش ايستادم تا بازی کند....دو پسر شش ساله به نامهای مهراس و اِلدار با شمشیر هاشون، به طرف هم حمله می بردند و شمشیر بازی راه انداخته بودند...پسرک پرسيد:"اون چيه دست اونا؟؟" گفتم: شمشير...اِلدار شمشیرش را به آرمان داد و آرمان آن را روی گلوله برفی که در دستش بود گذاشت و گفت:" با اين، گلوله برفی را ميشه نصف کرد!" بی احتياطی کردم و خنده ام گرفت و گفتم: پسر من کاربرد شمشير را نمی داند....پسرک ناراحت شد و گريست که چرا می گويی من بلد نيستم با شمشير بازی کنم....و من برای جبران بی احتياطی ام، در مسير خانه، برایش شمشيری خريدم؛ سبز رنگ و هزارتومان...پسرم خوشحال شد به خانه که رسيديم، شمشيرش را از غلاف بيرون کشيد و بالای سرش افقی گرفت و با صدایی به راه افتاد و دور خود می چرخيد و می گفت :"هواپیمای اهواز می خواد بلند شه، مسافرا سوار بشن و کمربندهاشون را ببندند..." يک ساعتی با هواپيمای شمشيری!! در خانه چرخيد از تهران به اهواز و از اهواز به تهران.....شب برای بابايی يواشکی می گفتم که پسرک کاربردهای تازه ای برای شمشير دارد: هواپيما شدن و وسيله ای برای نصف کردن گلوله برفی اش....يک دفعه پسرک در حاليکه شمشيرش را از درون لگوهای تو خالی اش (لگوهايی که با آنها اهرام مصر و خانه هايی به سبک معابد هنديان و ...می سازد) رد کرده بود؛ آمد و گفت:" آتش بياوريد، می خواهم کباب درست کنم"...شمشير به عنوان سيخ کباب!!!....و همين طور هر روز کشف تازه ای در استفاده از شمشير می کند و آيا اين کشف ها به کشف کاربرد واقعی آن هم می رسد يا نه، هنوز نمی دانم.... حیوانات اهلی و وحشی: از بيستم تا بيست و پنجم در مهد کودک، هفته آشنائی با حيوانات بود...آرمان روز دوم با مفهوم حيوانات اهلی و وحشی آشنا شده بود...پسرک بعد از ظهر که به خانه آمد مثل بيشتر وقتها، لُپ مرا گرفت و گفت:" پيشی خانوم، چی می خوای؟"....و يک دفعه ياد درسهای آن روزش افتاد و گفت:" مامان، فکر می کنم میتونم تو را در خانه نگه دارم، آخه مامان مريم ميگه پيشی هم حيوان اهلی است و حيوانهای اهلی را ميشه در خونه نگه داشت ولی شير و ببر و پلنگ حيوان وحشی هستند و بايد در جنگل باشند..." و بعد ادامه داد: "بابا بايد بره جنگل، آخه آقا شيرها را نميشه تو خونه نگه داشت..." (گاهی بابایی شير ميشه و آرمان فرار ميکنه) خزندگان: چهارشنبه 25/11/87 يک سری خزنده (مار، مارمولک، لاک پشت، سمندر و ....) آورده بودند مهد کودک...برای آشنايی بچه ها از نزديک....لاک پشت ها چند تا بودند و با همديگر مسابقه گذاشته بودند و نی نی ها اونا را تشويق می کردند که تندتر بروند....مامان مريم زحمت کشيده بود و با دوربينی که داده بودم عکس و فيلم گرفته بود.... آبعلی و برف به رنگ حليم: پنجشنبه 19 /10/87 رفتيم آبعلی...پيست اسکی اش خبری نبود ولی آنقدر برف بود که آرمان عاشق برف را راضی کند...آرمان برف بازی کرد و با تله کابين رفتيم بالای کوه....موقع بالارفتن، شیشه تله کابين که مقابلمان بود، به رنگ سفيد بود و پسرک با ديدن برفهای سفيد ترانه سيمين قديری را ياد می کرد و می گفت:"برف قشنگ موندنی، برف به رنگ بستنی"....و موقع برگشت، شيشه مقابل زرد بود و پسرک می گفت:"برف به رنگ حليم!!"....ناهار سبزی پلو با ماهی خورديم و بعد از ناهار، پسرک با بابايی رفتند استخر که اين آرزوی پسرک هم برآورده شود...بعد از استخر مسطر آبعلی تا تهران را پسرک به خوابی عميق و سنگين رفت....ولی از لحظه ای که بيدار شد تا دو روز بعد مدام می پر سيد:" بازم منو می بريد آبعلی....؟؟" و برای همين برای پنجشنبه 26/10/87 هم رفتيم آبعلی...اين بار که با تله کابين بالای کوه رفتيم نيم ساعتی بيشتر، آرمان آن بالا در برفها راه رفت و بازی کرد و به قول خودش برفها را خُرد می کرد...لُپهايش قرمز شده بود و گاهی تا بالای زانو در برف فرو می رفت و بايد بيرون می کشيديم...اما از رو نمی رفت که هيچ؛ تازه وقتی ما برای گرم شدن چايی می خواستِم سفارش بدهيم، شازده کوچولو سفارش ديگری داشت:"بستنی!!" ناهار جوجه کباب خورديم و باز بعد از ناهار پسرک رفت استخر .....اين بار حلقه نجات و خرس باديش را که برای استخرش هست با خود آورده بود و کلی به او خوش گذشته بود.... حالا در ليست علاقمندیهايش، آبعلی هم اضافه شده....صبح دو روز بعد، موقع رفتن به مهد در صندلی عقب ماشين دراز کشيده بود....سيستم گرم کننده ماشين را روشن کرده بودم که سردش نشود...بيکباره گفت:" اونو خاموش کن، چشمامو اذيت ميکنه، نميزاره کوهها را ببينم"...در حاليکه خاموشش می کردم ، پرسيدم تو کوه را بيشتر دوست داری يا رودخونه، يا دريا، يا جنگل؟؟؟ پاسخ داد:" رودخونه، دريا، آبعلی".....شايد تا پايان زمستان، دو سه بار ديگر آبعلی ببرمش...آخر امسال، از زمستان در اين شهر خبری نيست.... دخترم، شادی: پسرک با مامانی بازی می کند و می گويد:" من بابا آرمانم و تو دخترم هستی و اسمت شادی است..." و بعد سر هر جمله اش، شيرين و دوست داشتنی می گويد:" شادی، می خواهی بابا آرمانت باهات ماشين بازی کنه، يا لگو بازی، يا قصه بگه يا...." می گويم:"قصه بگو..." میگه:"شادی، قصه نمکی را برات بگم يا ملک محمد يا فاطمه خانوم يا باد شمال؟؟؟".....و هر چند دقيقه يکبار شيرين و دوست داشتنی، دخترش شادی را خطاب قرار می دهد و برای هر کاری نظر او را می پرسد (شادی اسم همکارم است که آرمانی دوستش دارد و از او دو چيز اسرار آميز ياد گرفته؛ قول دادن با انگشت کوچک و بای بای کردن با انگشت اشاره!!)....البته این روزها ما "شادی" هستیم چه در نقش دخترش و چه در نقش مادرش.... با من بودی، يا با مامان يا با خودت؟؟؟ تقريباً هيچ سريال وطنی را دنبال نمی کنم...در واقع وقت هم نمی کنم ولی تازگيها بد جوری علاقمند به پيگيری هر روز عصر (ساعت 19 تا 20) سريال H2O شده ام از کانال Jetix ....داستان سه دختر خانوم خوشگله که با تماس با آب به شکل پری دريايی درمیان و هر يک قدرت جادويی خاصی هم دارد....آن روز غروب محو پری دريايی ها بودم که ديدم بابايی زيادی ذوق زده است ....معلوم شد که پسرک باز حرفی زده که از نظر بابايی جالب و شايد فيلسوفانه است!!...گويا بابايی چيزی گفته و آرمانی پرسيده:" با من بودی يا با مامان يا با خودت؟؟" و بابايی از اين قسمت "با خودت" و اينکه آرمانی می فهمد که می شود آدمی با خودش هم حرف بزند، ذوق زده بود.... یه ماشين درست و حسابی با لگوها: غروب 24-10-87 صدايم کرد و ماشينی را که با پنج لگو و چرخهای آن درست کرده بود، نشانم داد...ذوق زده شدم...اولين ماشينی بود که زيادی درست و حسابی بود برای يک بچه سه ساله....از ذوق زدگیم از زوايای مختلف از اين شاهکار پسرک عکس گرفتم..... آقا شاطر: نانوايی بلوار فرهنگ با ديدنم می پرسد پس آقا شاطر کو؟؟ گفتم مهد کودک است....گفت:" تو را خدا نگذاريد آلوده اين کار شود...کسی به ما چيزی نگفت ولی من به شما می گويم...نگذاريد اين کاره شود"...(آرمانی هر بار که به آنجا می برم، همچين با علاقمندی تنور و طريقه نان درست کردن را نگاه می کند و سوال پشت سوال می کند که آقا شاطر فکر کرده، پسرک تنها و تنها علاقمند به نانوا شدن است) لبخندی زدم و گفتم: البته او با هر کاری که آشنا می شود علاقمند آن می شود و هر روز شغل عوض می کند.... تصادف و آقا پليس شدن: هفته پيش يک تصادف جزئی داشتيم منتظر آقا پليس شديم و ايشان آمدند و مامانی را مقصر دانستند....نمی دانم پسرک از هيبت آقا پليس خوشش آمد يا از قيافه اش يا از لباسش.... لبخند بر لب داشت و می گفت می خواهم آقا پليس بشم....ولی آقا پليس می گفت:" اگر می خواهيد يکی را نفرينش کنيد بگوييد پليس شود..." (مثل اينکه در اين سرزمين، هيچکس از کارش راضی نيست!!) رياضی: اعداد را از يک تا 12-13 به ترتيب می شمارد...شکل اعداد را می شناسد و برخی از آنها را می خواند(از عمو فردوس ياد گرفته)...مفهوم آنها را هم تا عدد 6 می داند و با انگشتهاش و ... نشان می دهد....اشکال هندسی را هم می شناسد...تازگيها به چيدمان پازلهايی که با چيدن آنها شکلی کامل در می آيد علاقمند شده، خاله نوشين (دوستم) به او پازلی داده که از 12 مکعب است و شش تصوير می توان ايجاد کرد...علاقمند به آن شده و با آنها سرگرم می شود ولی دوست دارد در اين سرگرمی يکی همراهی اش کند.... کلمه های ربطی يک بچه سه ساله!! گاهی کلمه ها و عبارتهايی استفاده می کند که برام جالب و دوست داشتنی هستند مثل: اما، ولی، البته، احتمالاً، انگار که، فکر می کنم، مثل اینکه٬ شاید٬ و .... کلمه های نامناسب يک بچه سه ساله!! و گاهی غصه ام می گيرد از شنيدن کلمه هايی مثل: احمق، بیشعور، پررو، الاغ، ....و رفرنس می دهد که اینو از شایان یاد گرفتم...اینو از مانی...اینو ....وقتی به مدیر اعتراض می کنم می گویند بچه ها را نمیشه ایزوله بار اورد....بالاخره می شنوند و یاد می گیرند باید بدانند که نباید استفاده کنند...و متاسفانه گاهی برای این نباید استفاده کردن ها٬ روشهای بدی انتخاب می کنند که اعتراض شدید مرا در پی دارد...مثلاْ یک بار مربی اش گفته بود که " اگر حرف بد بزنی٬ خدا دوستت ندارد"...و من شدیداْ اعتراض کردم که یک بار دیگر چنین جمله ای به آرمان گفته نشود...آرمان دوست دارد دوست داشته شدنش از جانب خدا بی قید و شرط باشد....... کلمه های عاطفی يک بچه سه ساله!! و وقتی پسرک می خواهد بخوابد و یا حتی وقتی که بیدار می شود...یا وقتی که به مهد به دنبالش می روم... احساستش را نسبت به مامانی به نمایش می گذارد مامانی را بوس می کند...بوسه هایی طولانی و صورتش را نوازش می کند و می گوید: "نرم نرم نرم نرم نرم ..." و رختخواب پسرک سه ساله: گاهی همه اتوبوس های سیر و سفرش را با خود به تخت می آورد و گاهی همه عروسکهای خرسی و فیل و گارفیلد و ....بابایی می گوید: یا ترمینال جنوب است یا جنگل شروود......
|
||
|
|
|
|
|
روايتهای مختلفی از افسانه نمکی در جاهای مختلف ايران می شود که فضل الله *مهتدی*(صبحی) همه اين روايتها را در جلد دوم کتاب خود "افسانه ها" آورده است (انتشارات جامی اين اثر را تجديد چاپ کرده است)...آرمان شنيدن اين افسانه ها را دوست دارد و ديو و پری و سيمرغ و موجودات خيالی ديگر را می پذيرد شايد بدان جهت که همزمان با رشد و بزرگ شدنش اينها را شنيده.... ..... يکی از دوستانم می پرسيد که مگر آرمان معنی و مفهوم همه اين کلمات را می داند که اين داستانها برايش گفته می شود؟....پاسخش دادم که نيازی نيست بچه ای همه اين لغات را بداند تا اين افسانه ها برايش گفته شود...همين قدر که مفهوم کلی را می گيرد برايش لذت بخش است...مثل آدم بزرگی که شايد مسلط به زبان انگليسی نباشد ولی از تماشای يک فيلم سينمايی به زبان انگليسی و فهم کلی داستان آن لذت می برد...يا کودکی که 7-8 ساله است و اشعار حافظ و سعدی حفظ می کند.....برای آرمان اين شعر گونه افسانه نمکی (گيست را ببرند نمکی، خونت را بريزند نمکی، به تخت نمانی نمکی، به بخت بسوزی نمکی، شش در را بستی نمکی، يک در را نبستی نمکی ...)، گوش نواز و زيباست و آن را حفظ است هرچند شايد معنی دقيق عبارتهای آن را نداند...... به نظر من...با اين افسانه ها، نه تنها تخيل و احساس آرمان رشد می کند که نزديکی وشباهت فرهنگها و انسانها و احترام به انسان! در هر جای کره خاکی....نيز به او بيان می شود ....آرمان علاقه زيادی به افسانه ديگری دارد که به اسم "باد شمال" می شناسد...يک افسانه ايتاليایی که شبيه به آن در بخشهايی از آذربايجان هم روايت میشده.....شايد در فرصتی ديگر آن را هم بنويسم ..... و اما روايتی از افسانه نمکی: يکی بود، يکی نبود. غير از خدا هيچکس نبود. پيرزنی بود هفت تا دختر داشت. هفتمی که خوشگل هم بود اسمش نمکی بود. اينها کنار شهر، توی خانه ای زندگی می کردند که هفت تا در داشت. هرشب يکی از دخترها می رفت و درها را می بست. يک شب که نوبت نمکی بود، يکی يکی درها را بست تا رسيد به در هفتمی؛ ديگر همت نکرد در هفتم را ببندد و رفت سرش را گذاشت و خوابيد. نصفه های شب که شد، پيرزن از صدای خِرخِر و نفس بيدار شد. گفت: کيه اين وقت شب، آمده خانه ما، که اين طور مثل غول صدای نفسش میاد؟ پا شد، نگاه کرد، ديد يک ديو نخراشيده نتراشيده از در هفتم وارد شد. گفت: ديدی آخر اين نمکی در را نبست و اين مهمان ناخوانده اومد تو خونه. يک دفعه صدای آقا ديوه هم بلند شد:" هی برشما، هو بر شما، کفش دريده بر شما، مهمان رسيده بر شما، جايی ندارد در شما؟" مادر نمکی گفت:" گيست را ببرند نمکی، خونت را بريزند نمکی، به تخت نمانی نمکی، به بخت بسوزی نمکی، شش در را بستی نمکی، يک در را نبستی نمکی، يا الله برو در اتاق پنجدری را برای ديوه واکن" نمکی با ترس و لرز از جاش پا شد و رفت در اتاق پنجدری را واکرد ديو را برد توی اتاق و زود آمد توی جاش خوابيد. باز ديوه صداش را بلند کرد :" هی برشما، هو بر شما، کفش دريده بر شما، مهمان رسيده بر شما، خوانی ندارد در شما، نانی ندارد بر شما؟" مادر نمکی گفت:" گيست را ببرند نمکی، خونت را بريزند نمکی، به تخت نمانی نمکی، به بخت بسوزی نمکی، شش در را بستی نمکی، يک در را نبستی نمکی! زود باش پاشو شام شبی برای ديو درست کن." بيچاره نمکی بلند شد و نصفه شبی خاگينه ای درست کرد و برد برای ديو. ديوه تمام اينها را يک لقمه کرد و باز صداش دراومد :"هی برشما، هو بر شما، کفش دريده بر شما، مهمان رسيده بر شما، خوابی ندارد در شما؟" پيرزنه گفت:" گيست را ببرند نمکی، خونت را بريزند نمکی، به تخت نمانی نمکی، به بخت بسوزی نمکی، شش در را بستی نمکی، يک در را نبستی نمکی! پاشو برای مهمان رختخواب پهن کن." نمکی هم پاشد و لحاف ترمه و تشک مخمل و متکای اطلس را که جهاز عروسی مادرش بود؛برای ديوه انداخت که توش بخوابد. دو ساعتی که گذشت، ديوه پا شد و نمکی را گذاشت توی توبره اش و از خانه رفت بيرون. نمکی ديد بد جايی گير کرده ولی چاره ای ندارد بايد بسوزد و بسازد. رفتند و رفتند تا به جنگلی رسیدند، نمکی گفت :" منو زمين بگذار دست به آب برسانم" ديوه توبره را گذاشت زمين و نمکی را درآورد که برود کنار آب، خودش را راحت کند. نمکی ديد هوا تاريک است و چشم جايی را نمی بيند. چهار پنج تا تکه سنگ گذاشت توی توبره و خودش رفت بالای درختی قایم شد. ديوه هم به خيال اينکه نمکی توی توبره است، توبره را کشيد به پشتش و راه افتاد. يک کمی که راه رفت ديد نمکی سنگينی می کند. گفت نمکی چرا سنگينی می کنی؟ دید جوابی نمی دهد. اوقاتش تلخ شد و توبره را گذاشت زمين و درش را واکرد. ديد ای وای جا تر است و بچه نيست. اوقاتش تلخ شد و راه رفته را برگشت...ولی نمکی برگشته بود خونه و اين دفعه در هفتم را هم بسته بود .... روايت ديگر: داستان بالا را به صورت زير ادامه می دهيم: ..... ديوه اوقاتش تلخ شد و توبره را گذاشت زمين و درش را واکرد. ديد ای وای جا تر است و بچه نيست. اوقاتش تلخ شد و راه رفته را برگشت و اين طرف و آن طرف بو کشید تا نمکی را بالای درختی پیدا کرد و دوباره گذاشتش توی توبره و در آن را محکم بست و رفت و رفت تا رسيد به يک قصر بزرگ بالای کوهی، آنجا نمکی را زمين گذاشت و از توبره دراورد....نمکی ديد چه قصری، هيچ پادشاهی اين دم و دستگاه را به خواب هم نديده. ديوه به نمکی گفت: پاشو همراه من بيا، تا توی اين قصر سيرت بدهم. از شاخش دسته کليدی درآورد و رفت به سراغ اتاق ها. دانه دانه را واکرد و نشان نمکی داد. نمکی از ديدن اتاقها چشمش سياهی رفت چيزهايی می ديد که به خواب هم خيال نمی کرد ببيند. از جواهرات و لباسهای زربفت و سکه های طلا و نقره و خوراکی ها و آذوقه...ديوه همه اتاق ها را نشان نمکی داد به جز دو اتاق....و بعد دسته کلید را به شاخش بند کرد و به نمکی گفت: اگر با من ساختی و زن من شدی همه اينها مال توست و گرنه می کشم و می خورمت...ونمکی گفت البته که می سازم کيه که از مال و دولت بگذرد...ديوه گفت : ما ديوها هفت روز می خوريم و هفت روز پشت سر هم می خوابيم و هفت روز بيداريم. الان نوبت خواب من است....ديوه خوابيد و نمکی زودی دسته کليد را از شاخش درآورد و رفت در اتاق ها را واکرد و دوباره جواهرات و لباسها و غيره را تماشا کرد و يک دفعه ياد اون دو تا اتاق افتاد که ديوه براش باز نکرده بود...رفت سراغ اونا...در يکی از اون اتاقها ديد که چند دختر خوشگل زندانی هستند...دخترها گفتندماهر کدام به شکلی گرفتار اين ديو شدیم و وقتی راضی نشدیم زنش بشیم ما را به این روز انداخت...نمکی همه اونا را آزاد کرد و ديد که يک سگ زنجيری هم اونجاست...زنجير را از گردن سگ برداشت و يک دفعه صدايی مثل ترکيدن بادکنک بلند شد و يک پسر خوشگلی از جلد سگ بيرون آمد و گفت: من پسر فلان پادشاهم. ما هفت برادر بودیم و برای هر کدام هم قصری پدرمان ساخته بود و خیال داشت برایمان عروسی کند که گرفتار این دیو شدم...پرسیدند چطور؟ و او گفت: یک شب توی قصر خوابیده بودم. قصر من هفت در داشت و نگهبان در هفتم خوابش برده بود که دیوه آمد مرا گرفت و آورد اينجا و تازیانه را کشید و حالا نزن کی بزن...گفتم چرا می زنی...گفت در طالع من نوشته شده که کشتن من به دست تو است...و بعد مرا طلسم کرد و به صورت سگ دراورد...شاهزاده ادامه داد: این طور که من شنیدم پهلوی اتاق ما اتاقی است که حوض بلوری وسط آن است و در آن حوض یک ماهی قرمز است که شیشه عمر این دیو تو شکم آن ماهی است. نمکی گفت کلید همه اتاقها دست من است و زود در اون اتاق را باز کرد و شاهزاده با زحمت ماهی قرمز را گرفت و همون موقع دیوه از خواب پرید و اومد سراغ اینها ولی دیگر دیر شده بود شاهزاده زودی شکم ماهی را پاره کرد و شیشه عمر دیو را دراورد و بالای دست گرفت و هر چه ديو التماس کرد شاهزاده گوش نکرد و شیشه عمرش را به زمین کوبید و ديوه نعره ای کشید و بر زمین افتاد و مرد....اون دخترها هر کدام به خانه خود رفتند و نمکی هم پیش مادر و خواهرهاش رفت و از دیدن هم خوشحال شدند ...شاهزاده هم که عاشق نمکی شده بود از او خواستگاری کرد و هفت روز و هفت شب عروسی گرفتند و زدند و رقصیدند و به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کردند...از آسمون سه تا سيب افتاد يکی برای آرمانی و یکی برای مامانی و یکی برای بابایی.................... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 1387/11/06ساعت توسط مامان دریا
|
||