|
|
|
|
|
صبح دوشنبه پنجم اسفند، در حال رفتن به مهد کودک....پسرک به کوههای شما تهران خیره شده...کوههای عقبی سفید پوش از برف و بخشهای جلویی و کم ارتفاع، بدون برف و به قول آرمان به رنگ خاک.....پسرک می پرسد:" شادی، دوست داری بابا آرمان تو را ببرد به اون کوههای عقبی تا برف بازی کنی یا اون کوههای جلویی که خاک بازی کنی؟" و من می گویم هم برف بازی و هم خاک بازی.....و سه شنبه ششم اسفند یک روز تعطیل وسط هفته فراهم شده ....می رویم توچال.....تله کابین اش به خاطر بیست و هشتم صفر تعطیل است اما اشکالی ندارد پسرک قوی تر و مصمم تر از بابا و مامان به بالاتر و بالا تر می رود...می گوید من اتوبوس زرد هستم و گاز می دهد و بالا می رود گاهی خودش را به سمت چاله ای پیش می برد و می گوید "چرخ اتوبوس توی جوب افتاد..." و گاهی می ایستد و می گوید :"چراغ قرمز است بزار سبز بشه"....رهگذران با تحسین نگاهش می کنند یکی می گوید:"بارک الله کوهنورد"....یکی دیگر دستی به سرش می کشد و می گوید:"کلاهش را بردارین، عرق می کند"...کمی بالاتر یکی دیگر باز دستی به سرش می کشد و می گوید:" کلاهش را بزارین، سردش می شود"...دو سه نفر خارجی چشم بادامی برایش دست می زنند و تشویقش می کنند و پسرک در حال صعود مدام حرف می زند از نحوه رفتن اتوبوس، از قوی بودنش و از هر موضوع دیگری.... بابایی هر از گاهی می پرسد که اگر خسته شده ای، بغلت کنم و پسرک هر بار می گوید :" من قوی ام می توانم خودم بالا بیایم"....در کنار پرتگاهی می ایستیم و پسرک دره و کوه مقابل را نگاه می کند و بابایی با نشون دادن کوه و دره، یکی از قصه هایی را که قبلاً برای پسرک گفته، دوباره تعریف می کند:" آقا روباهه اون بالا (اشاره به دامنه کوه) نشسته بود و سبد بافی می کرد. آقا گرگه پیداش شد. روباهه بهش گفت می خواهی بهت سبد بافی یاد بدم؟ بیا برو توی سبد بشین و نگاه کن تا یاد بگیری . گرگه که توی سبد می نشیند، روباه در سبد را هم می بافد و گرگه اون تو می ماند. چوپان با گله اش اون پائین توی دره (اشاره به دره) بود؛ آقا روباهه صدا می زند و می گوید آهای اقا چوپون، عسل دوست داری؟ الان برات کندوی عسل می فرستم و بعد سبد را که آقا گرگه توش بود از بالای کوه قِل می ده به پائین و چوپون اونو بر می داره......و الخ)... به گمانم این قصه براش با توچال خاطره می شود....به راهمان ادامه می دهیم ...لُپ های پسرک سرخ شده، اما شاد و شنگول است...در حال صعود می پرسد؟ "اینجا توچال است یا چوچال؟" مردی که از کنارمان می گذرد توقف می کند و بهش می گوید : اینجا توچال است یادته همیشه می اومدیم اینجا؟ و پسرک غش غش می خندد....و همین طور بالاخره ایستگاه اول را فتح می کند. توفقی کوتاه می کنیم. پلیس کوهستان مراقب است که مبادا بوفه ای و ...در روز عزا باز باشد....پسرک اصرار دارد که به بالاتر برویم ولی من و بابایی تصمیم می گیریم که برگردیم ایستگاه دوم برای دفعه بعد....در راه بازگشت پسرک کمی از رانی آناناسی می خورد و مغز پسته هایی که در دهانش می گذارم....در میانه راه در کنار آبشاری کوچک توقف می کنیم ...پسرک با بابایی تا نزدیک آبشار می رود قطرات سرد آن صورتش را نمناک می کند...پسرک اصرار دارد که آب بازی هم بکند و به او توضیح می دهیم که در این هوای سرد، آب بازی یعنی مریضی....دستش را در آب سرد فرو می برد و آب ِ يخ بسته و قندیل های شکل گرفته در پیرامون آبشار بر دامنه کوه و حتی تنه درختان را با دست می کَند و خودش هم باور می کند که هنوز در زمستانیم.....و به گردشی در پیرامون آبشار و شنیدن داستانهای بابایی رضایت می دهد....و دوباره به سمت پائین حرکت می کنیم.... سمت راست مان دیواره ای به بلندی بیشتر از یک متر و پهنای کمتر از نیم متر است و پسرک تا محل پارکینگ ماشین ها بر روی این دیواره راه می رود .....
|
||
|
|
|
|
|
چهارشنبه 16 بهمن: توی مهد کودک قرار بود جشن تولد آرمانی باشه...چند روز قبل برای دوستانش کارت دعوت به جشن داده بود....روز قبل (سه شنبه) هم بعد از ساعت 4، مامان مریم او را به اسباب بازی فروشی برده بود تا هدیه ای که دوست دارد را برایش بخرد و آرمانی یک هلی کوپتر و یک جرثقیل انتخاب کرده بود که هلی کوپتر از طرف مامان مریم و جرثقیل از طرف خاله شهره برایش خریداری شده بود.... روز تولدش، آرمانی باید به دوستانش هدايايی می داد....ابتدا فکر کردم به تعداد دوستانش (از کلاس خودش و کلاس بالاتر) که 30 نفر میشد؛ نوار خروس زری، پيرهن پری را بگيرم ولی پيدا کردن 30 تا نوار برام کار سختی شده بود شهر کتاب آرین 3-4 تا بیشتر نداشت و جاهای دیگر هم همین طور....تصمیم گرفتم سفارش 30 تا را بدهم که صحبت یکی از همکارانم منصرفم کرد او می گفت نه همه بچه ها مثل آرمان علاقمند به این نوار هستند و نه الان تو همه خونه ها ، امکانات دستگاهی که نوار کاست بزاری، هست...الان همه سی دی و دی وی دی و .....و من هم آخر سر٬ از گلدونه ها به تعداد بچه ها، کارتهای حافظه (لوتو) گرفتم........اتاقش را مامان مریم با بادکنک ها و ...تزئین کرده بود...دوستانش اکثراً از گلدونه ها، بازیها و سرگرمی های فکری برایش گرفته بودند.....اما خاطره مهم آن روز٬ برف ناگهانی و شديدی بود که از 9:30 صبح شروع شده و نیم ساعت بعد به معضلی در بلوار 24 متری سعادت آباد تبديل شد....آن روز ساعت 9 صبح بعد از خريد آب میوه به تعداد مهمانها، می خواستم کیک تولد را هم تحویل بگیرم که چون صندوق عقب ماشین توسط ساندیس ها و غیره پر شده بود و کیک تولد را مجبور بودم در صندلی عقب ماشین بزارم و مطمئن نبودم که تا رسیدن به مهد از ناخنک زدنهای آرمان در امان بماند؛ لذا تصمیم گرفتم اول آرمان را تحویل مهد بدهم و بعد کيک تولد را از شیرینی فروشی بگیرم و ببرم.....از یادگار به سمت مهد کودک می رفتیم که هوای ابری، امید بارش برفی را می داد که این اميد برای آرمان شوقی غیر قابل وصف می آورد.....ساعت 9:30 که کيک تولد به شکل کامیونی با بار کدو را از شیرینی ضیافت در شهرک غرب تحويل گرفتم برف شروع به باریدن کرده بود....وقتی به خروجی يادگار به سمت سعادت آباد رسيدم تقريباً کولاکی بود که رانندگی و ديدن را مشکل می کرد با احتياط به جلو می رفتم برای در امان ماندن از برخورد خودروهايی که شايد مرا نبينند؛ چراغ های چشمک زن خودرویم را روشن نمودم.... به سمت بلوار 24 متری که پيچيدم احساس کردم که گاهی کنترل ماشین از دستم خارج می شود در لاين مقابل ترافيک وحشتناکی پيش آمده بود...انگار هيچ کس کنترلی روی وسيله نقليه اش نداشت.....برفی به اين شدت تا به حال نديده بودم....به جلوی مهد که رسيدم توقف کردم بی آنکه مثل همیشه دور بزنم و آن طرف٬ کنار درب مهد بایستم (در واقع این سمت بلوار که به طرف میدان فرهنگ می رفت؛ توقف کردم....لاین مقابل همه ماشین ها، در برف گير افتاده بودند و کسی نمی دانست چه بکند...) و حالا مانده بودم که چگونه این کیک را ببرم.... با این شدت برف و کیک تولدی که در جعبه هم گذاشته نشده ...علاوه بر عرض بلوار، طول حیاط مهد کودک را هم باید طی می کردم.....به سراغ مریم جون رفتم او روزنامه ای آورد تا رسیدن به ماشین هر دو مثل آدم برفی شده بودیم....مریم روزنامه را بالای کیک کامیونی گرفت و من هم کیک بدست در کنار هم تا داخل سالن مهد دویدیم ولی باز کدوها از هجوم برف در امان نمانده بود...... پنجشنبه 17 بهمن: یه تولد دیگه توی خونه.....با یه کیک تولد به شکل هواپیما......با آیلار و طاها و محمد و حنانه و .....به پسرک حسابی خوش گذشت... غروب جمعه 18 بهمن: آرمان 18 بهمن 87، سه سالگی را پشت سر گذاشت، همون روز کتاب افسانه های آذربايجان صمد بهرنگی را در دست گرفته بود و برای دخترش، شادی، قصه موش گرسنه را تعريف می کرد و بابايی فيلمبرداری از اين صحنه تاريخی....در زير قصه موش گرسنه صمد بهرنگی را به روايت آرمان می آورم: "یکی نبود، غير از خدا يه موش گرسنه ای بوووووووووووووود؛ یه روز رفت توی باغ، از درخت سيب سه تا سيب افتاد موش گرسنه اونا را خوووووووووووووووورد، بععععععععععععد باد اومد برگهای درخت سيب را ريخت، موشِ گرسنه اونا را هم خورد، بعععععععععد توی خيابون یه مرد با سطل آب توی دست میومد موشه گفت الانه تو را می خورم، مردِ سطل آب به دست گفت با اين سطل می زنم توی سرت جا به جا می میری ها، موش گرسنه اونم خوووووورد بععععععععععد رفت و رفت رسيد به يک عرو س خانوم که داشت کباب درست می کرد عروس خانوم گفت می زنم کباب میشی ها، موش گرسنه اونم خورد بععععععععععد رفت و رفت رسید به دخترهای گلدوز، موش گرسنه گفت رفتم باغ سه تا سیب خوردم باد اومد برگهای درخت سیب را ریخت اونا را هم خوردم مرد سطل آب به دست را هم خوردم عروس خانوم هم خوردم الانه شما را هم می خورم دخترهای گلدوز گفتند با نخ چشماتو در میاریم ها. موش گرسنه اونا را هم خورد بععععععععععد رفت و رفت رسید به پسرهای تیله باز، گفت الانه شما را هم می خورم پسرها گفتند تیله بارونت می کنیم ها و موش گرسنه اونا را هم خورد بعععععععععععععد رفت و رفت رسید به یه خاله پیرزن، گفت سه تا سیب خوردم برگهای درخت سیب هم خوردم مرد سطل آب به دست هم خوردم عروس خانوم هم خوردم دخترهای گلدوز هم خوردم پسرهای تیله باز هم خوردم الانه شما را هم می خورم پیرزن یه فکری کرد و بعععععععععد گفت من که یه پوست و استخونم منو بخوری که سیر نمیشی دیشب دُیماج درست کردم بزار برم از خونه بیارم اونم بخور که سیر بشی موش گرسنه گفت باشه و پیرزن رفت خونه اش و اومد اما نگو گربه اش رو زیر دامنش زده و آورده، اونو گذاشت جلوی موش گرسنه، بعععععععععد موش گرسنه فرار کرد و گربه هم دنبالش دوید موش گرسنه تو سوراخ رفت و گربه اونجا نشست موش گرسنه وقتی بیرون اومد گربه اونو گرفت شکمش را پاره کرد مرد سطل آب به دست بیرون اومد، عروس خانوم بیرون اومد، دخترهای گلدوز بیرون اومدند، پسرهای تیله باز هم بیرون اومدننننننننننننننننننننننند" در توضیح داستان موش گرسنه و روایت آرمان: صمد بهرنگی در مقدمه کتابش، افسانه های آذربايجان را سه دسته کرده است که دسته سوم داستانهایی است که در شبهای بلند زمستان روایت میشده تا کودکان بخواب بروند...موش گرسنه از این دسته سوم است که چند باری برای آرمان خوانده شده و حالا او خود راوی آن است...آرمان قصه هایش را با "یکی نبود " شروع می کند و گاهی از شنیده هایش، آن چیزی را که فهمیده روایت می کند...مثلاً در اصل داستان آمده که عروس خانوم در حال چرخاندن آتش چرخون بوده و به موشه میگه با این آتش چرخون می زنم کباب بشی ها....و چون در بیان قصه، جمله ها برای آرمان، توضیح و تفسیر داده نمی شود لذا آرمان از این قسمت این طور دریافت کرده که عروس خانوم در حال کباب درست کردن بوده....در ضمن آرمان، این داستانها را به دنیای امروزیش راه می دهد ....مثلاً در داستان موش گرسنه، صحبتی از اینکه مرد سطل به دست در کجا بوده، نیست ولی آرمان می گوید مرد سطل آب!! به دست توی خیابون!!!......بعد هم بعضی کلمه ها به ويژه کلمه "بعد" را کشدار بیان می کند......و وقتی به پیرزن می رسد صدایش را تغییر می دهد که مثلاً مثل پیرزن حرف می زند...و جالب تر از اینکه به کلمه "دُیماج" کلی می خندد......الوته (به قول آرمان)، کلمه دُیماج شاید سومین لغت ترکی است که آرمان آن را بلد است و دُیماج در واقع عصرانه ای بوده که در زمانهایی نه چندان دور، مادران از آمیختن خرده نانهای خشک باقیمانده در سفره با پنیر ( و اگر موجود بود گردو و کره آب شده) درست می کردند و با فشردن آن در دست لقمه هایی خوشمزه برای بچه هایشان و ....تدارک می دیدند. اندر احوالات سه سالگی شازده کوچولو: شازده کوچولو سه ساله من این روزها، کماکان علاقمند به نقش بابا آرمان است....به مسائل روانشناسی چندان آگاهی ندارم و نمی توانم این رفتارهای او را تحليل کنم ...پسرک دوست دارد در نقش (پدر) باشد یعنی بابا آرمان و من برایش دخترکی کوچک به اسم شادی که به مهد کودک می رود و پدرش را (آقاجونِ شادی یا پدربزرگ شادی) می نامد (آرمان به پدربزرگ _پدری اش_ آقاجون می گوید) ....علاقه وافری به رانندگی نشان می دهد گاهی مسیر خونه تا مهد کودک را ژست رانندگی به خود می گیرد و جلوی مهد که می رسیم می گوید:" بابا آرمان دنده را خلاص می کنه ماشینو نگه میداره میره اداره (مهد کودکش)، " و بعد به من می گوید:"به بابا آرمانت بگو که زود بیاد دنبالت شادی".....امروز توی ماشین در حال ژست رانندگی می گفت:" دخترم دوست داری نوار نی نی کوچولو برات بزارم...اینو بابا ارمان برات خریده....آقا جون هم خروس زری پیرهن پری برات خریده...." شازده کوچولو توی خونه دوست داره به دخترش شادی کمک کنه، به ويژه آشپزی (نیمرو و فرنی درست کردن) را خیلی دوست داره، شستن آشپزخونه، شستن ماشین هاش، جمع و جور کردن اسباب بازیهاش و جارو کردن...البته بعضی از کمک هاش مایه دردسر هم است..... شازده کوچولو تفکر ریاضی جالبی داره و علاقمندی خاصی به این مقوله ...شاید یکی دو روز بعد از تولدش بود که یک شب در هنگام شام خوردن پرسید:" حالا چند نفریم؟" و من گفتم :" سه نفر" و شازده کوچولو از صندلی اش برخاست و میز شام را ترک کرد و چند قدم آنطرف تر ایستاد و به میز اشاره کرد و پرسید" حالا چند نفرید؟" گفتم دو نفر و بعد گفت:" مامان تو هم بیا پیشم، که اونجا یه نفر باشه"....برام جالب بود که شازده کوچولو تنها با سه عضو خانواده جمع و تفریق می کرد و درکش از این موضوع واقعاً برام شگفت آور بود..... شازده کوچولو شبها خیلی جدی کتاب افسانه های آذربایجان را به دست می گیرد و برای خرسی اش قصه می گوید....و حتی از خرسی نظر خواهی می کند:" خرسی، می خواهی برات قصه موش گرسنه را بگم یا دیو پخمه یا فاطمه خانوم یا هیچکدام!!" (این هیچکدام آوردنش در نظر خواهی ها و سوالاتش برام جالب است ...شاید پسرک طراح سوالات کنکور و ...شد)....البته بعد از قصه گویی شازده کوچولو، نوبت آقاجون است که برایش قصه بگوید....کماکان با تلویزیون میونه خوبی ندارد ولی باز جالب توجه که مجموعه طنز "شبهای برره" گاهی او را متوجه تی وی می کند به خصوص تیتراژ آغازین و پایانی آن (شاید به خاطر اینکه قبل از اینکه به دنیا بیاد هر شب آن را شنیده)..... شازده کوچولو کماکان به اختراعات اش با لگو ادامه می دهد ولی بیشتر سعی در ساختن مدل های جدید اتومبیل و هواپیما و .... و همچنین انواع پارکينگ، تونل، تونل رسالت (چراغ قوه اش را هم دخالت می دهد و چون سقفش چراغ دارد؛ آن را تونل رسالت می نامد) ؛ دارد... گاهی هم یه چیزی که تداعی کننده تفنگ است می سازد ولی با مقوله تفنگ انگار آشنایی ندارد می گوید:"دریل ساخته ام" و نوک آن را روی دیوار می گذارد و صدایی مخوف در می آورد و می گوید:"شادی یه وقت نترسی ها، بابا آرمان ات داره با دریل دیوار را سوراخ می کنه" توی حموم هم با بابایی کلی بازی، اختراع می کنند....اتوبوس هایش را می شوید و به آنها می گوید:" اتوبوس سبز، چشمهاتو ببند که یه وقت نسوزه...گریه نکنی ها"....یه مدت هم که بخشهایی از کتاب "قصه های من و بابام" را خونده بود که آن دو در جزیره ای گرفتار شده بودند، وقتی حمام می رفت توی یه ظرف شامپو خیلی کوچک، کاغذی می انداخت و آن را از یک سمت به داخل وانش پرت می کرد تا آب آن را به سمت دیگر وان ببرد (در خیالاتش در جزیره ای گیر افتاده بود و اون بطری با نامه درخواست کمک بود)....آخر حمام هم دوست دارد روی آینه بخار گرفته با انگشتش نقاشی کند...تازگیها هم دوست دارد زیر دوش، هواپیما بشود...بابایی او را افقی زیر دوش نگه می دارد و آرمان صدای هواپیما در می آورد...بابایی به او گفته بود الان مسافرها خیس میشن...و آرمان زودی گفته بود:"اونا که توی هواپیما نشستند سقف هواپیما نمیزاره خیس بشند" تازگیها در بیان حرفهایش با گفتن "مطمئن باش" به طرف مقابل اطمینان می دهد و اول برخی جمله هاش می گوید:" الوَته " (یعنی البته)، .......پسرک ژله خیلی دوست دارد ديروز در تقاضای آن می گفت:" دخترم ، من بابا آرمانت هستم، بهم ژله میدی، ژله برای بابا ها خاصيت دارد...." از کلمه خاصیت تعجب کردم آخر هیچوقت براش استفاده نکرده بودم.... و گاهی که زيادی در حس بابا آرمان فرو می رود علیرغم علاقمندیش به دلستر هلويی، می گويد:"دلستر تلخ بيار، بابا ها دلستر تلخ می خورند"..... آبعلی: پنجشنبه اول اسفند یه بار دیگر رفتیم آبعلی....چون صبح کمی بی اشتها و بد اخلاق بود نگران شدم که نکنه مریض شده و از بابایی خواست که بی خیال استخر بشوند....ولی پسرک با اشتیاق به سراغ تله کابین رفت بعد از کلی برف بازی در اون بالا بالاها، با گریه و به زور راضی شد که سوار تله کابین برای برگشت بشود....ناهار را خیلی خوب خورد و به محض سیر شدن، تقاضای استخر داشت....این بار هم استخر بهش خیلی خوش گذشته بود....استخر مجموعه تفریحی- ورزشی آبعلی، استخر مخصوص کودکان هم دارد ...آرمان یه خرس پو بادی دارد که می تواند روی آن در دریا یا استخر بنشیند ولی ترجیح می دهد در استخر کودکان راه برود و خرس پو بادیش را به جلو هدایت کند و می گوید این هواپیمام هست و من آقای خلبان..... البته آرمانی، پریدن توی استخر بزرگتر ها را هم خیلی دوست دارد و نیز با حلقه نجاتی که به دور کمرش هست روی آب می چرخد و از این کار هم خیلی خوشش می آید...گویا این بار تجربه زیر آب رفتن را هم کرده بود و خوشش آمده بود.... خبر آخر.... احتمال جا به جایی مهد کودک: تصمیم راسخ گرفته ام که مهد کودک شازده کوچولو را عوض کنم....تصمیم راحتی برام نبود و مطئنم برای شازده کوچولو خوشایند نیست ....آرمانی از چهار ماهگی به ثمره* زندگی دلبسته.....به مامان مریم و خاله شهره، خاله رقیه، خاله مریم و مربی های دیگر و به تک تک دوستانش: امیر علی کپل، مانی * صادق، شايان مُدد حسینی ( محمد حسینی را اینجوری تلفظ میکنه)، کیانا، کيارش، پرهام، آریا، تبسم، حماسه، رامتین * صابونی، آبتین، .... و حتی به سما دختر مامان مریم، عرفان پسر خاله رقیه، امیرحسین پسر خاله زهره......و .........شاید باور نکنید که آرمانی من به بلوار 25!!متری سعادت آباد، به خیابان سُرسُره ای!! چهارم شرقی، به حیاط بالایی، حیاط پائینی، سالن بازی؛ عمو کیهان، عمو قصه گو، آقای ختائی عکاس، عمو مرتضی مامان مریم، حتی پراید مشکی مامان مریم، دلبستگی داره...آرمانی حتی به خانم عطا*ئی مدیر و دخترش ساحره، به بادبادکهایی فلزی که به دیوار بیرونی مهد کودک نصب است به ستاره های صورتی که بر دیوار داخلی اش نقش بسته، به تابلوی بنفش رنگ ثمره * زندگی، به هر چیزی و هر کسی که نشانه ای از ثمره * زندگی است دلبستگی دارد......و من این را می دانم و می دانم که ثمره* زندگی مهد کودک خوبی است به خصوص از نظر مربی های دلسوز و مهربانش (به قول آرمان حرفی ندارد)....اما گاهی زیاد خوب بودن مایه درد سر می شود ....این مهد کودک خوب حالا دارد از زیادی بچه ها در هر کلاس می ترکد!!! البته من بارها از این بابت اعتراض کردم ولی متاسفانه اعتراضم جدی گرفته نشد....آرمان در کلاسی است که به غیر از خودش 14 پسر و 12 دختر بچه در آن است.....تصورش آزارم می دهد 27 بچه قد و نیم قد در اتاقی 12 متری.....حتی اعتراضم را به بهزیستی هم اعلام کردم ...ولی گوش شنوائی نیست....هنوز استانداردها در این کشور واژه ناشناخته ای است.....و من ديگر حتی به هيچکس اطمينانی ندارم ...از مديرهای مهد ها می پرسم که در هر کلاس چند بچه است و وقتی می گويند ده- يازده نفر....خنده ای تلخ به سراغم مي آيد و در ذهن خود 27- 28 نفر را دراتاقی 12 متری تصور می کنم.....می دانم آرمان ديگر مربی مهربانی مثل مريم نخواهد داشت ولی هر چند مربی مهربان باشد پسرک من صدایش به جایی نمی رسد و هر روز عصبی تر و آشفته تر است و همه عصبانيت خود را در خانه تخليه می کند و گاهی حرفهايی می زند که غصه دارم می کند حرفهايی که برای من تداعی کننده شلوغی کلاس و بی توجهی هاست .....و می دانم که از دست مربی کاری ساخته نیست...از دست دوربین های مدار بسته هم کاری ساخته نیست......بهزیستی و این حرفها هم که بی خیال.............. عزم راسخ گرفته ام در جابه جایی مهد....شاید سال بعد را آرمانی با مهد کودک *مهستان آغاز کند مهد کودکی در خیابان فلامک، شهرک غرب...مدیرش گفته که مقطع سنی آرمان٬ دو کلاس 10-11 نفری است...راستش اطمینان به حرفش ندارم....هنوز باید به تحقیقاتم ادامه دهم....شما دوستان هم اگر آشنایی به آن دارید ممنون می شوم راهنمايی ام کنيد..........................
|
||