|
|
|
|
|
کتابهای یک تا سه سالگی و ..... کتابهای سخت: 1- مجموعه چهار جلدی نی نی تو بهترينی... بابا تو بهترينی ... مامان تو بهترينی .... داينا تو بهترينی .....بر اساس کتابی از ام. وال واسوری...عکاس: دنيس فول....با شعرهای ناصر کشاورز...نشر افق شرح: محور این چهار جلد کتاب همان شخصیت کارتونی معروف... عروسک بارنی است(عروسک بنفش با شکم سبز رنگ)....البته بارنی در این چهار جلد کتاب ، به اسم داینا آمده....شعرهای کوتاه اکثراً محاوره ای بین کودک و بارنی....با عکس های خوشگل از بچه های دنیا...در فاصله 1 تا 2 سالگی از کتابهای مورد علاقه آرمان بوده است (با توجه به عکس هایی که از نی نی ها دارد و شعر های کوتاهش).... 2- مجموعه چهار جلدی "پنج انگشت بودند که....." ...شاعر: مصطفی رحماندوست...نقاشی های زيبای هدا حدادی...انتشارات پيدايش شرح: در اين چهار کتاب (شکل ظاهری این کتابهای سخت به شکل دست و انگشتهاست)قصه هایی به صورت ترانه در زمينه غذاها، بازی ها، مراسم و شغل ها ...بیان شده و خواندن آنها با بازی باید همراه باشه...بازی "لی لی لی حوضک..." یعنی دست کودک را باید در دستمان بگیریم و با تکان دادن یک یک انگشتان دستش و تا کردن آنها....داستان را تعریف کنیم....نقاشیهای این مجموعه هم خیلی جالب است چون برای تصویر کردن افراد(عروس، نی نی، آشپز، و غیره) از انگشتها استفاده شده (عکس انگشتی که آشپز شده).....آرمان از بازیهای عیدت مبارک، عروسی، تولد، دعای باران...از حلیم و چند مورد دیگر خیلی خوشش میامد و برخی را هنوز هم خیلی دوست دارد مثلا "حلیم" و بارها و بارها می خواهد انگشتهای دستش باز و بسته شوند و خوانده شوند......یادمه دو سال پیش یک بار در هواپیما بی تابی می کرد تا رسیدن به مقصد با همین بازی لی لی لی حوضک و ترانه های عروسی و تولدت مبارک این کتاب سرگرمش کردم.... 3- خرس کوچولو... نويسنده: پاتريک وی...ترجمه:آرمين جمالی...ناشر: پیک ادبیات 4- تفاوت ها.... نويسنده: پاتريک وی...ترجمه:آرمين جمالی ...ناشر: پیک ادبیات شرح: آموزش مفاهيم متضاد مانند کوچک و بزرگ، کم و زياد؛ سريع و آهسته؛ ... 5- ظرف غذای کوچک من.... شرح: یک داستان معمولی است از غذا و میوه و کیک خوردن یک نی نی...ولی جذابیت اش برای آرمان به خاطر این بود که ساندويچ و میوه و لیوان آب میوه و غیره به صورت قطعه پازلی بود که از جای خود در می آمدند و دوباره میشد در جای خودشان قرار دهیم و این یک بازی جذاب برای آرمان در آن مقطع سنی بود... 6- نی نی تپلی در مزرعه....نویسنده: شهره یوسفی...ناشر: خانه ادبیات شرح: یک داستان معمولی است از رفتن دو تا نی نی برای تعطیلات به یک مزرعه...ولی جذابیتش برای آرمان به خاطر این بود که دکمه هایی در کنار کتاب تعبیه شده که صدای حیوانات و قطار و اتوبوس و وسایل نقلیه دیگر .....را دارد...موقع خواندن قصه وقتی به اسم وسایل نقلیه و یا حیوانات می رسیم که آن را با شکل کشیده می توان صدای آن را با فشردن دکمه مربوطه اش شنید.... 7- سه بچه گربه....قصه پرداز: حميد عاملی...انتشارات دادجو...گروه سنی الف و ب کتابهای ديگر: 8- مامان می خوام بخوابم...شاعر:شکوه قاسم نيا....بر اساس کتابی از آنته بتز...ناشر: کتابهای بنفشه وابسته به انتشارات قديانی ... شرح: (روی جلد کتاب نوشته برای 2 تا 5 ساله ها)...ولی آرمان در همان مقطع یک تا دو سال شیفته آن بود و بیشتر شبها همین این کتاب و هم مامان بیا ج ی ش دارم را باید می خواندیم....به خصوص از توصیف نحوه خواب خفاش...پسرک عاشق خفاش شده بود.... 9- مامان بيا ج ی ش دارم... شاعر:شکوه قاسم نيا....بر اساس کتابی از آنته بتز...ناشر: کتابهای بنفشه وابسته به انتشارات قديانی ...(روی جلد کتاب نوشته برای 1 تا 3 ساله ها) 10- مجموعه ترانه های کودکانه.... شامل چهار کتاب: عمو زنجيرباف ؛ اسدلله شعبانی.....کتاب یه توپ دارم قل قليه؛ مهری ماهوتی....کتاب دويدم و دويدم؛ کاظم مزينانی....و کتاب لی لی لی لی حوضک، ليلی کوچک؛ سروده افشين اعلاء ....با نقاشی های آراسته رزاقی...نشر پيدايش شرح: شعرهای عمو زنجیر باف این کتاب و نیز لی لی لی حوضک برای آرمان خیلی دوست داشتنی بود ...اما از مجموعه دویدم و دویدم هم ..هم خوشش میامد هم ناراحت می شد ...به خصوص از شعر "دویدم و دویدم به باغ وحش رسیدم..." که انگار توصیفی از باغ وحش های ایران! است آرمان به شدت برای آقا فیله متاثر می شد و گریه می کرد...همچنین از دویدم و دویدم به مترسک رسیدم....برای مترسک ناراحت می شد..اما از ترانه مربوط به اتوبوس خوشش میامد.... 11- کلاغ پر...سروده محمد کاظم مزينانی...نشر پيدايش 12- مجموعه ترانه های حسنی...سروده شکوه قاسم نيا...با نقاشی های غلامعلی مکتبی.....ناشر: پيدايش شرح: شعرهای حسنی هم مثل نی نی کوچولو برای آرمان جالب بوده به خصوص شعری که در آن حسنی برای چیدن میوه به بالای درخت رفته و باباش میگه مواظب باش نیفتی...و شعری که حسنی سوار بر اسب بالدار به آسمان رفته ....و شعر اولش "اسفند دونه دونه..." و شعری که حسنی آش پشت پا به همسایه ها می بره...شعری که از چراغ جادو برای حسنی یه غول درمیاد و....(البته این کتاب هم شعرهایی داشت که برای آرمانی حساس، ناراحت کننده بود و شاید تجدید نظر در آنها خوب باشه.... مثل شعری که گربه می خواد جوجه حسنی را بخوره و حسنی با چوب دنبال گربه می کنه و ....) 13- مجموعه سه جلدی قصه های من و بابام...کتاب اول: بابای خوب من کتاب دوم: شوخی ها و مهربانی ها....کتاب سوم: لبخند ماه شرح: قصه های من و بابام در اصل کتابی است به صورت مصور...نقاشی هایی که داستانی را بيان می کنند....این نقاشی ها، اثر اِریش اُزر آلمانی است او که در سال 1903 میلادی در شهر پلاوئن آلمان به دنيا آمد و در دانشکده هنر شهر لايپزيک نقاشی آموخت...28 ساله بود که پسرش کريستيان به دنيا آمد...اریش از راه کاریکاتورهای سیاسی با دیکتاتوری هیتلر می جنگید و آثارش را با نام پلاوئن امضا می کرد...در سال 1940 به زندان رفت و در 5 آوریل 1944 قبل از کشته شدن به دست فاشيستها، در زندان خودکشی کرد...وی قصه های دلنشین و خنده دار برای کودکش می گفت و آنها را نقاشی می کرد...این قصه ها به صورت نقاشی باقی مانده و نوشته ای به همراه ندارد و یکی از برجسته ترین کتابهای کودکان است که در بسیاری از کشورها به چاپ رسیده است.... سه کتاب قصه های من و بابام برداشتی است از این قصه های تصویری توسط ایرج جهانشاهی...به همراه نقاشی ها... این کتاب وقتی آرمان 88 روزه بوده براش خریداری شده و از پیش از دو سالگی براش خوانده شده...و هنوز یکی از کتابهایی است که آرمان شیفته آن است.... 14- اگه من فیل بودم...نوشته غلامحسین مردانیان....تصاویر:تام آرما...ناشر: نوشته، اصفهان شرح:...این یکی را هم آرمانی خیلی دوست داشت 15- ترانه های نی نی توپولی...ناصر کشاورز...نیلوفر میر محمدی....نشر رویش شرح: مثل ترانه های نی نی کوچولو هست با این تفاوت که شخصیت نی نی در این مجموعه دختر بچه است....آرمان سری کامل این مجموعه را ندارد....ولی این مجموعه یک کتاب دارد که برای مامانهایی که نی نی دوم می خواهند بیاورند و در قالب شعر می خواهند بچه اول، آمادگی حضور بعدی را داشته باشد؛ خوب است... 16- ترانه های نی نی وولکی...ناصر کشاورز...نقاشی: علی خدایی..نشر پنجره شرح: کتابهایی مثل نی نی وولکی تو ماه مهد کودکی...نی نی وولکی چه خوشگل و با نمکی....(آرمان مجموعه کامل از این هم ندارد همین دو کتابش را دارد).... کتابهای منوچهر احترامی، ناشر: هنرور: 17- ده تا جوجه رفتن تو کوچه 18- حسنی ما یه بره داشت 19- حسنی نگو یه دسته گل 20- حسنی و گرگ ناقلا 21- مهمان های ناخوانده 22- خرس و کوزه عسل 23- خروس نگو یه ساعت 24- عروسی خاله سوسکه و آقا موشه 25- موش دم بریده 26- مجموعه چهار جلدی :گربه کوچکم کو؟؛ اردک کوچکم کو؟ کیک تولدم کو؟ بیلچه آبی ام کو؟....پریوش طیبی....نشر قلم سبز شرح: این چهار جلد کتاب هم ، یک جور بازی برای بچه هست... به این صورت که در هر صفحه، یکی از اشیا، که فکر می شود شاید وسیله گمشده ما در زیر آن یا پشت آن باشد؛ چسبیده شده به برگه اصلی کتاب از یک سمت است و می توان با بلند کردن آن، پشت آن را دید...در واقع یه جور بازی قایم باشک برای بچه هاست....
کتابهای متفرقه دیگر که از اقوام و دوستان هديه گرفته: 27- رنگ های داداشی....شکوه قاسم نیا..... 28- حسن کچل زرنگه، رفته با غول بجنگه...ناصر کشاورز..نشر افق 29- بچه های جینگیلی................نشر فندق وابسته به افق 30- جوجه رنگی....بنفشه رسولیان بروجنی....نشر مرکز 31- بوف....... بنفشه رسولیان بروجنی....نشر مرکز 32- من بلدم ساز بزنم....شکوه قاسم نیا 33- پوپوی ریزه میزه، آشغال زمین نریزه...محمود میرزایی دلاویز...نشر کیوان 34- خانه حیوانات...ناشر: با فرزندان 35- و ..................................... و اما شروع به قصه گویی برای آرمان و آشنایی با متل ها و افسانه های ايران....نیز تقریباً از دو سالگی پسرک بوده (و حتی زودتر)...با افسانه نمکی، کچل مم سیاه، و نخودی....و نیز دو متل اوليه از کتاب "افسانه های صبحی *"مهتدی" متل معروف: "یکی بود، یکی نبود...زیر گنبد کبود خاله پیرزن نشسته بود اسبه عصاری می کرد خره خراطی می کرد...." و متل معروف: " دویدم و دویدم سر کویی رسیدم دو تا خاتون دیدم...یکیش به من آب داد...." که در پست های قبلی ام (شاید زمستان 86...) اینکه آرمان به این دو علاقه داشته و می خوانده...نوشتم....در این راستا یکی دیگر از کتابهای مورد علاقه آرمان را هم معرفی می کنم: جم جمک برگ خزون....گردآوری: ثمينه باغچه بان...تصویرگر: فرشید شفیعیِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِ شرح: ثمينه باغچه بان دختر مرحوم جبار باغچه بان (موسس مدارس ناشنوایان در ایران) با گردآوری برخی از متل های مرسوم در ایران و نیز برادرش ثمین باغچه بان با اثر موسیقی "رنگین کمان"...در یاد و خاطره کودکان این سرزمین برای ابد خواهند ماند..... ثمینه باغچه بان در توصیف کتابش می گوید: "چه جادویی است در این متل ها که فراموشی ندارند و یادشان ما را بی اختیار به دوران بی خیالی کودکی باز می گردانند در عروسی هاجر، باران می بارد که نگو...و هنوز جر جرش را با تمام وجودمان حس می کنیم و می شنویم. متل ها را برای فرزندانمان بخوانیم و آنان را با دنیای پاک و میراث فرهنگی نیاکانمان پیوند دهیم تا با درک ریتم و آهنگ درونی هر متل با زیبایی هستی و زندگی همراه شوند" ........................ ادامه دارد..................... پ.ن. آرمان ...برخی از کتابهای فوق را کماکان با علاقه می خواند و دوست دارد ولی آوردنش در اين قسمت به دلیل این است که از پیش از دو سالگی شروع کرده...مثلا قصه های من و بابام هنوز برایش فوق العاده سرگرم کننده است یا کتابهای منوچهر احترامی...و نیز حسنی، نی نی کوچولو و ... را هنوز دوست دارد ولی برخی از کتابها مثل بوف، گربه کوچکم کو؟ اردک کوچکم کو؟...جوجه رنگی، رنگ های داداشی...نی نی وولکی...مامان بیا ج ی ش دارم و خیلی های دیگر را در همان مقطع 1-2 سال علاقمند بوده...این توضیح را آوردم که سو تفاهمی برای خوانندگان نباشد از بابت رده بندی ام برای کتابهایی که آرمان در سنین مختلف درگیر آن بوده....بهر حال ابتدا می خواستم عنوان را مقطع ۱-۲ سال بزارم ولی با توجه به اینکه پسرک من هنوز به بیشتر این کتابها علاقمند است مقطع یک تا سه سال گذاشتم....به هر جهتُ٬ هدف معرفی یک سری کتابهای کودکان بوده ...حال شاید برای کودکی در دو سالگی خوانده شده و برای یکی دیگر در ۴ سالگی....جمه*وری اسلامی هم که مناسب برای شش سال و به بالا می داند و حتی برخی را برای آدم بزرگها هم مجاز نمی شمارد!!! که آن هم بحث دیگری است..... |
||
|
|
|
|
|
پيش از اینکه از کتابهایی که آرمان می خواند صحبت کنم، لازم است در مورد اينکه این کتابها مناسب برای چه رده سنی است توضيحی بدهم...در ايران من با یک رده بندی برخورد کردم که جای تاسف برایم داشت و دارد....این رده بندی این است: "گروه سنی الف: آمادگی و سال اول دبستان گروه سنی ب: دوم و سوم دبستان گروه سنی ج: چهارم و پنجم دبستان گروه سنی د: مقطع راهنمايی گروه سنی ه: دبيرستان" از آنجایی که در ایران، مقطع آمادگی با 6 سالگی بچه ها همراه است؛ لذا در اين رده بندی جايگاهی برای بچه های زير 6 سال تعريف نشده.... ولی من و بابایی با این رده بندی کتاب ...کاری نداشته ایم ....پس جای تعجب نخواهد داشت اگر در معرفی کتابهايی برای آرمان، رده سنی روی جلد کتاب ب يا د باشد.............. کتابهای از تولد تا يک سالگی: کتابهایی برای والدين: البته در اين زمينه، کتابها بسیار است و من پیش از به دنیا آمدن آرمان، بسیاری از آنها را در زمينه تربيت، رشد کودک، تغذيه، بیماريها، ماساژ کودک و ....خریداری کرده بودم و می خواندم....اينجا تنها آنهایی را معرفی می کنم که ورای مسائل تغذیه ای ، تربیتی و ...بوده و به نوعی آرمان هم با ذهن خود درگیر آنها شده...... 1- شيوه های تقويت هوش نوزاد: مجموعه کتابهايی در سه جلد 3تا6 ماه، 6-9 ماه، 9-12 ماه...تالیف دکتر بئاتریس میلتر...ناشر: با فرزندان شرح: مجموعه جالبی بود ولی من فقط مرحله 3تا 6 ماه را بر اساس توضیحی که داده بود؛ برای آرمان استفاده کردم. 2- صد بازی با نوزاد: تاليف نرگس امامی با سرپرستی طاهره غبرایی....ناشر: انتشارات کارگاه کودک.... شرح: مجموعه بازیهایی که از بدو تولد تا یکسالگی کودک رده بندی شده و هر کدام از این بازی ها تلاش می کند تا به کودک یاری برساند که بتواند خود و محیط پیرامون خود را بشناسد و از امکانات محیط و بدن خود استفاده نماید. مجموعه این بازی ها کمک می کند تا کودک دوره نوزادی پربارتر و شادتری داشته باشد. 3- کتاب لالایی: شاعر:ناصر کشاورز....نقاشی ها: نيلوفر میرمحمدی...نشر رویش 4- لالایی ها: حمیدرضا خزاعی...نشر:ماه جان مشهد.... شرح: لالایی هایی به زبانهای مختلف و گویش های مختلف در ایران.... کتابهای آرمان 6- 12 ماهگی: البته برخی از این کتابها را بعد از یک سالگی هم می خوانده ولی چون شروع به استفاده اش در زیر یک سالگی بوده، در این قسمت آوردم.... 1- کتاب پارچه ای حیوانات من: خريداری شده از گلدونه ها... ناشر: خانه ادبیات شرح: کتاب پارچه ای که در صفحه اش عکس حیوانی است و پیرامونش غذایی که آن حیوان می خورد 2- کتاب پارچه ای قصه یک تخم مرغ: خريداری شده از گلدونه ها... ناشر: خانه ادبیات شرح: کتاب پارچه ای که به صورت تصویری، داستان تخم مرغ و مرغی که روی آن می خوابد و در آخر جوجه ای که از تخم مرغ در می آید.... 3- کتاب حمام Frog and Fish splash around : خريداری شده از شهر کتاب آرین شرح: داستان مصور ( وبا جمله های کوتاه انگلیسی) یک قورباغه و یک ماهی که می خواهند ببینند پَرش (شیرجه) کدامیک به آب بهترین است؟.... 4- کتاب حمام "سا"...خريداری شده از گلدونه ها...ناشر: خانه ادبیات شرح: البته این کتاب اسم خاصی ندارد یک کتاب قابل شستشوی مصور است که داستان یک نی نی از صبح ساعت 7 که بیدار میشه تا صبحانه خوردن، مهد رفتن، بازی کردن، مسواک زدن....، و خوابیدن را در هر صفحه نشان داده و در هر صفحه عکس یک ساعت هم در بالا هست که زمان آن کار را نشان می دهد...این کتاب اولین کتابی بود که (بیش از هر کتاب دیگری)، آرمان را مجذوب خود کرد و او آن را ورق می زد و با نشان دادن عکس هر صفحه، اشاره ای هم به ساعت می کرد و اوایل فقط با ورق زدن هر صفحه ساعت را نشان می داد و می گفت:"سا....سا.....سا..." و کمی بعدتر می گفت: "سا، هف....سا، نُه.....سا، دو...."....و برای همین، حالا اسم آن کتاب را من و بابایی "کتاب سا یا ساعت " گذاشته ایم.... 5- کتاب سخت میوه ها: ناشر: پيک ادبيات شرح: کتاب مصور با صفحات سخت (Solid)، مناسب برای آشنايی با میوه ها و تقويت مهارت گفتاری در بچه ها.... 6- کتاب سخت حيوانات... ناشر: پيک ادبيات 7- کتاب سخت مادر و بچه ها.... ناشر: پيک ادبيات شرح: مشابه کتاب حیوانات...ولی عکس بچه ی همان حیوان را هم در کنار مادرش دارد... 8- کتاب سخت پيشی پيشی جان چه نازی....شاعر: ر.م. تیرداد...ناشر: تولد... شرح: شعری در مورد یک یشی ناز نازی...اما چون در هر صفحه امکان لمس کردن و احساس کردن نرمی موی گربه، سبیل گربه...زبری زبان و ....گذاشته شده..کتابی است برای آموزش اولیه حس کردن و لمس کردن.....این کتاب هم مورد علاقه پسرک بود ... 9- نی نی قاقا 10- نی نی لالا 11- مجموعه تاتی کوچولو....ناصر کشاورز ...بر اساس کتابی از لارا هولتز...عکاس: استیو گورتن، زارا رونچی شرح: استفاده آرمان از 9 ماهگی تا دو سالگی....شامل مجموعه های "تاتی کوچولو می می می خواد...گرسنه شه خیلی زیاد" ؛ "تاتی کوچولو می خنده، شیرینه مثل قنده"..." تاتی کوچولو تو خونه، ساز می زنه می خونه...." 12- مجموعه ترانه های نی نی کوچولو...ناصر کشاورز...نقاشی های زیبای نیلوفر میر محمدی....نشر رویش.... شرح: مجموعه 7 جلدی شامل: "نی نی کوچولو گل پسره، با خنده هاش دل می بره...."نی نی کوچولو بی دندون، افتاده توی قندون"...."نی نی کوچولو یه گاو داشت، علف تو باغچه می کاشت"....وغیره...البته آرمانی شاید به علت اینکه از همان 7-8 ماهگی نوار کاست این ترانه ها را هم گوش می داد از این مجموعه بیشتر از تاتی کوچولو استقبال کرد....و هنوز هم از خواندن و شنیدن برخی از ترانه های نی نی کوچولو لذت می برد....به ویژه از نقاشی های زیبایی که نیلوفر میر محمدی در این کتاب از نی نی مورد نظر کشیده خوشش میاید...یک نی نی با پستونک به دهان و پوشکی...البته این مجموعه بی نقص و ایراد هم نیست و ایراد اصلی اش این است که روانشناسی کودک در برخی اشعار در نظر گرفته نشده....ولی در کل مجموعه جالبی است. ۱۳- عروسک یه پیشی با کوله پشتی اش...کوله پشتی اش را که با چسباندن دمش بسته شده اگر باز کنیمُ کتاب کوچولویی باز می شود و ورق می خورد با داستانی از یک سگ و گربه....این هم همدم پسرک بود در سنین نوزادی در مهد کودک.....خریداری شده از بخش کودک شهر کتاب آرین... ادامه دارد................. پی نوشت۱ :(اینکه در رده بندی کتابها جایگاهی برای کودکان زیر شش سال در نظر نگرفتند...تا فردا هم غر بزنم...حرف و حدیث هست ولی چه میشود کرد وقتی خوب و بد در این جامعه بر اساس معیارهای عده ای تعریف شده و همان عده خودشان را موظف می دانند که ما و بچه های ما را از سقوط در گمراهی نجات دهند...این بزرگان! می گویند:اصلاً چه معنی دارد که بچه زير 6 سال بخواهد کتاب بخواند....بروید ببینید در اون بلاد کفر که حتی برای بچه های زیر 2 سال آموزش موسیقی و شنا و کتابخوانی رايج است؛ چه فسادی بر پاست ...بچه زیر 6 سال ذهن اش مثل یک کاغذ نانوشته است....روی این کاغذ چیزهای خوب خوب بنویسید مثلا قر*آن....و اینجوری است که در این مملکت آمار بچه های زیر شش سالی که حافظ بخش هایی از قر*آن هستند؛ بیشتر از بچه هايی است که براشون افسانه های صمد *بهرنگی خونده بشه.....برادرزاده دبیرستانی ام وقتی از دبیر ادبیاتش در مورد صمد* بهرنگی پرسیده بود تنها پاسخی که شنیده بود این بود که اون یک کمونیست بوده.....عید امسال هم وقتی ويژه نامه اصول*گرايان را می خواندم مطلبی بود در رابطه با آمار مطالعه در ايران....و از افکار منور اين طيف سياسی در ايران اين بود که آمار مطالعه در ايران کم نیست این ما هستیم که آمار قرائت و مطالعه قر*آن را در این محاسبات وارد نمی کنیم....بماند که معاون محترم وزیر* ارشاد ...چه تعریفی از کتاب خوب!!! در این ویژه نامه داشت...اگر بخواهم در این مقولات برم...حرف بسیار است و دردسر آفرین!! و من ادمی به غایت محتاط...البته یه وقتهایی از دستم در میره و اون روی سگم بالا میاد.... بگذریم ترجیحاْ ....بهتر است از همان پسرک مان بنویسیم.... پی نوشت۲: پسرک از پیش از تولد مشتری طبقه بالایی شهر کتاب *آرین بوده و حالا با خانم صان*عی فروشنده خوش برخورد آن قسمت دوست شده.....چند وقت پیش که آنجا رفتیمُ خانم صان*عی گفت: وبلاگ پسرت را هم دیدم جالب بود...و من تعجب کردم چون صحبتی در رابطه با وبلاگم با او نکرده بودم و گفت که یک بار در مورد شهر کتاب آرین جستجو کرده و به این وبلاگ رسیده و از توصیفات آن ..یاد پسرک ما افتاده.... پی نوشت ۳: از این مجموعه ترانه های نی نی کوچولو.....شاید ۴ یا ۵سری خریداری کرده باشم...یک سری را در همان سنین ۶-۱۲ ماهگی هم خوانده و هم جویده!!! یک سری را در مهد کودک به همراه دوستانش خوانده و جویده....یک سری را بعد ها در خانه خوانده و خط خطی کرده و پاره پوره...یک سری هم الان دارد...این هم نشانه های علاقه وافر کودک ما به کتاب خوانی!!! |
||
|
|
|
|
|
۱- با پوزش از اینکه این سه چهار پست اخیرم بعد از کلی بالا و پایین شدن....بالاخره همگی در روز سه شنبه ۱۸ فروردین ست شده اند....دیروز سه شنبه ۱۸ فروردین وقتی سراغ وبلاگ شازده کوچولو اومدم اول تنم داغ شد بعد یخ کردم....فکر نمی کردم روزی از دیدن مشکلی برای وبلاگ شازده کوچولو ....اینقدر ناراحت بشم...آخه تقریباً همه نوشته ها را در فرمت وورد روی کامپیوترم هم دارم ....ولی دیروز داشتم سکته می کردم وقتی دیدم که فقط آخرین پست وبلاگم نشان داده می شود و حتی لینکها وپیوندها و .... ناپدید شده اند....بعد از کلی دلهره و تشویش متوجه شدم که هرچه هست زیر سر "فایرفاکس" هست آخه این اواخر به جای اینترنت اکسپلورر با فایر فاکس وارد بلاگفا می شدم و مطالبم را پست می کردم....وقتی سه یا چهار پست آخری را که در محیط فایر فاکس در وبلاگم ارسال کرده بودم حذف نمودم(البته پیش از حذف آن چهار پست، مطالب نوشته شده و نیز نظرات دوستان را در جایی از سیستم ام ذخیره نمودم).....مشکل وبلاگم حل شد (تصورم این است که بلاگفا با فایر فاکس مشکل دارد یا بالعکس...البته تحصیلاتم در باب کامپیوتر نبوده و من تنها تجربه شخصی ام را می گویم نه دانش ام را....)....وبعد با اینترنت اکسپلورر وارد وبلاگم شدم و اون پست ها را مجدداْ ارسال نمودم...به غیر از اون پستی که می خواستم چند عکس از آرمان و دوستانش بگذارم که آن هم داستانی دارد...... ۲- به هر حال پوزش می خواهم از دوستانی که متوجه این تغییرات شدند و به خصوص دوستانی که اگر فکر کردند نظرات انها نادیده گرفته شده یا حذف شده...من نظرات دوستان را در اخر این پست در بخش کامنتها وارد می کنم .... ۳- با پوزش از اینکه می خواستم چند عکس پسرک (آن هم قدیمی) را با دوستان مهد کودکی اش بگذارم و نشد....راستش کلی هم وقت گذاشتم از تینی پیک و ایکس اس و ... ولی نتیجه ای نگرفتم... قبلاْ ها...با تینی پیک راحت بود ولی چه کنیم با درد بی درمان ف یل تر !!! ...فکرش را بکنین با این امکانات فول!! تازه از اینترنت محل کارم (سازمان دولتی!!) بخواهم عکس اینجا بیارم....فکرش را نمی کردم اینقدر دنگ و فنگ داشته باشه....همون بهتر من بی خیال عکس بشم...این همه وقتی که گذاشتم می تونستم به تک تک دوستان و خواننده های شازده کوچولو...کلی عکس ایمیل بزنم.....البته خب اگر شما راه بی دنگ و فنگ بلدین به من هم بگین...(راه بی دنگ و فنگ اینکه نیازی به ریجستر شدن و این حرفها نباشه ....) ۴- و پوزش مهم تر بابت بدقولی ام در مورد پست کتابهای آرمان...(به خصوص از مامان آراز قهرمان)....از آنجا که وسواس دارم همه کتابها و نوارهای شازده کوچولویم را در این پست بنویسم و از انجایی که فکر کردم که این کتابها را دسته بندی بکنم برای سنین مختلف ....به هر حال باید لیستی از آنها تهیه کنم و این کمی زمان می برد و موکول کردم به اخر هفته (انشالله پست بعدی را به این مهم اختصاص می دهم....)
|
||
|
|
|
|
|
1- چرا ما ایستاده راه می رویم ولی هاپو و گربه اینجوری (ادای چهار دست و پا راه رفتن حیوانات را در می آورد) راه می روند؟ 2- چرا روژان (دختر عمه نه ماهه اش) راه نمی رود؟ پس بهزاد (7 ساله هست ولی متاسفانه ناتوانی جسمی دارد) چرا راه نمی رود؟ پاهای من که مشکل ندارد؟ بعداً چی؟ 3- چرا وقتی چشمم را می بندم فقط مشکی می بینم؟ چرا دو تا آرمان می بینم (در دستگیره های درب کابینت خودش را نگاه می کند)؟ چرا دیروز (منظور پارسال است) چشمهام درد می کرد؟ چشمهام بسته که نمیشه؟ 4- چرا ماشین در دارد ولی موتور در ندارد؟ چرا تو پارکینگ شوشتر، با دنده جلو می رفتیم تو و با دنده عقب بیرون می آمدیم ولی در پارکینگ خونه مون (تهران) با دنده عقب می آییم تو پارکینگ و با دنده جلو بیرون می رویم؟ (از دقت اش در این سوال به برخی جزئیات خوشم آمد).....چرا بابایی با دنده عقب زود می آید تو پارکینگ ...ولی مامان٬ تو هی عقب میری جلو میای تا بری تو پارکینگ ؟ (از گیر دادنش به رانندگی مامانی، ...(عصبانی نه) خنده ام گرفت!) 5- پسرک که اهل تی وی نیست ولی بعضی وقتها از بعضی چیزهای خاص خوشش میاد...دیروز یکی از قسمتهای برنامه لذت نقاشی (باب راس) را دیده که منظره ای از کوه و جنگل و درخت و رود و یک کلبه در کنار رود بود....سوالهای پسرک در حین دیدن برنامه و بعد از این برنامه: ببین این آقا جنگل کشیده.....پس شیر و پلنگ و فیل جنگلش کو؟؟...پس رودخونه اش چرا ماهی نداره؟ به آقا بگو که ماهی قرمز هم تو رودخونه بکشه...آقا باب راس!! که قلم مو را به رنگ نزده؟؟؟.... چرا خونه آقا باب راس!!! اینجوریه (با دستهاش سقف شیروانی آن را نشان می دهد) ولی سقف خونه ما صافه؟؟ ....البته تماشای این برنامه توسط آرمان برایم از این نظر جالب بود که در هر مرحله از نقاشی، پسرک سعی می کرد آنچه کشیده می شود را حدس بزند و موقع ترسیم کوهها، حالت سنگی و صخره ای بودن آن را حس می کرد و می گفت کوههاش سنگ داره، ببین خاک نداره ها .... 6- چرا هلی کوپتر چرخ نداره ولی هواپیما چرخ داره؟ چرا موشک صاف میره آسمون ولی هواپیما کج هم میره (ما که نفهمیدیم این چیزها را از کجا کشف می کند...)؟ (شازده دوست دارد خلبان هواپیما بشود نه هلی کوپتر...چون صدای هلی کوپتر را دوست ندارد....)... 7- فرفره اش را در مسیر باد گذاشته ...فرفره با پره های رنگارنگ می چرخد و آرمان با هیجان می پرسد: باد شمال چرا فرفره ام را بنفش می کنی؟ (ترکیب رنگی که به هنگام چرخش به چشم میاید، بنفش رنگ است) ....خدا را شکر این یکی سوالش را از باد شمال کرده و نیازی به پاسخ نیست!… ۸- در دستشویی، همه مایع دستشویی را خالی کرده و همه دستمال توالت را روی زمین ریخته...وقتی می بینم یاد اصلاح الگوی مصرف!!! می افتم میگم مامانی، به اندازه ای که دستهاتو میشوری بریز...این کار اسرافه و گناه داره (نمی دونم چرا یه دفعه رفتم تو خط موعظه...) ولی شنیدم که پسرک پرسید: دستمال گناه داره یا مایع دستشویی یا من؟؟؟ ............. |
||
|
|
|
|
|
پسرکم در اولین عید خود 42 روزه بود، اولین مسافرت خود را با 206 مان! به همراه پدر ومادر و پدربزرگ و مادربزرگ (پدری) به شوشتر انجام داد (4 روزبه عید مانده) در طول مسیر فقط شیر می خورد و می خوابید.... و موقع تحویل سال با نگاههایی خیره و دستهایی کوچک که بی اختیار در هوا تکان می خورد؛ کنار سفره هفت سین دراز کشیده بود .... دومین عید پسرکم مصادف با 14 ماهگی او بود؛ این بار هم چند روزی به عید مانده رفتیم به شوشتر با هواپیما، ؛... سر سفره هفت سین نگاهش بیشتر پی ماهی قرمز بود و سبزه ها.....کلمه هایی آموخته بود ...بابا، مامان، آبه، بوپ (توپ)، سا (ساعت)، صا (صابون)، هَنَنَه (هندوانه) و بسیاری دیگر.....نشسته بر روی زمین به سرعت به همه جا سرک می کشید، در حیاط کوچک پدر بزرگ نشسته و به سرعت حرکت می کرد (چهار دست و پا راه نرفت؛ بلکه به حالت نشسته و با تکیه بر بازوهایش جا به جا می شد) و اندک زمانی می ایستاد اما از گام برداشتن واهمه داشت و انگشت اشاره مامانی را برای راه رفتن حتماً می گرفت (پایان تعطیلات، آغاز راه رفتن به تنهایی او بود)....به هر چیزی که می چرخید علاقه وافر داشت: کفترها در آسمون، پنکه سقفی، هواکش ها، فرفره ها، ماشین لباسشویی در حال کار، چرخ و فلک، ......و شاید به خاطر همین بود که با شنیدن موسیقی، برای رقص به حالت نشسته می چرخید و آنگاه که یاد گرفت راه برود؛ ایستاده می چرخید...آن روزها اگر کسی به او می گفت" آرمان سَرسَری کن" بلافاصله سرش را به سرعت و بی وقفه به چپ و راست می چرخاند و چشمانش به آسمون خیره می شد .... به کتابهای نی نی کوچولوی ناصر کشاورز علاقه داشت و آب بازی و حیاط و پشت بام و باغ....شبها موقع خواب، باید بغل می کردم و در حیاط راه می رفتم و لالایی می گفتم و صبح ها با صدای بلبلها بیدار می شد و دیگه نمی خوابید چون بلبل ها و کفترها بیدار بودند.... سومین عیدش 26 ماهه بود...این بار هم به شوشتر رفتیم .... با هواپیما...برای اولین بار در هواپیما یک صندلی برای خود داشت و بامداد سفر از تهران تا اهواز در هواپیما خوابید....حالا پسرک متفاوت تر از سال قبل شده بود... احساساتش را بروز می داد "مامان دوسِت دارم یه عالمه..." و دست در گردنم می انداخت و می گفت :" دور سرِت برم من...." اشیا و طبیعت پیرامون ذهنش را درگیر کرده بود و چيه و چرا و او چی گفت...بیشتر صحبتهای او شده بود....از چرخش کفترها تا تغییر شکل ماه.....حالا دیگر هم خوب می دید و هم خوب می شنید....قصه هایی که بابایی می گفت و هر آنچه از نوارهای قصه می شنید براش جالب بود و دنیایی ناشناخته...... دوست داشت به شبستان برود و سََرَکی در کمد نوجوانی بابایی اش ..... مدام پای شیر آب بود در حیاط و هرگاه برای گردشی به بیرون شهر می رفتیم محل اطراق مان را بایستی لب رودی یا حداقل جویباری انتخاب می کردیم و پسرک خستگی ناپذیر از آب بازی مدام...... چهارمین عیدش هم در شوشتر گذشت و به قول پسرک با دویست شش هفت مان رفتیم....ساعت 5:15 صبح از تهران راه افتادیم....خواب بود که در صندلی اش گذاشتم ولی هنوز در کوچه مان بودم که دیدم پسرک با نگاه مستقیم به جلو، دستهایش را مشت کرده و در مقابل خود گرفته؛ انگار که فرمان ماشین در دستش هست...گفتم چه می کنی؟ گفت: "دارم رانندگی می کنم، حواسمو پرت نکن،" و با دست راست مشت کرده اش حرکتی از عقب به جلو کرد که پانتومیم وار بیانگر تعویض دنده بود ولی من انگار می خواستم مطمئن شم و پرسیدم: چه می کنی؟ گفت:"زدم دنده دو"....و گاهی یک دستش را روی پایش می گذاشت و می گفت:" حالا با یک دست فرمون ماشینو گرفتم...." و صدای غام غام غام.................ش ماشین را برداشته بود...بعد از یکساعت رانندگی، خوابش برد و تا دزفول همه راه را یا خواب بود یا رانندگی می کرد یا غُر می زد که "پس چرا نمی رسیم؟؟؟" در دزفول فرفره اش را دستش دادم...باد آن را می چرخاند و پسرک می خندید و عاقبت باد از چنگش دراورد و پسرک می گفت:"باد شمال، فرفره ام را چه کردی؟؟"....امسال هم برایش شوشتر زیبا بود...با حیاط کوچک پدر بزرگ و آب بازی، با رودخانه ها و قایق سواری، گردش در پارک جنگلی، پارک بعثت، باغ خان، آبشارها، خانه تاریخی مستوفی و موزه مردم شناسی و ........ عید هم برایش متفاوت تر بود رنگ های انگشتیش را برده بود و تخم مرغ های عید را یک تنه رنگ کرد ....در ایام تعطیلات شدیداً بد اشتها شده بود و بیشتر غذایش شده بود شیر و آب نبات و زیتون و بستنی و سوهان قم!! پسر کوچولوی من واقعاً بزرگ شده!!......... فکرش را که می کنم پسرک من متفاوت تر از پارسال شده....از جنبه هایی خوشحال می شم و از برخی موارد ناراحت...آرمان سال قبل، آبگوشت و کله پاچه و حلیم و باقلا پلو ....همه چیز می خورد اما امسال، دماغش را می گیرد چون بوی کله پاچه را دوست ندارد....در همین راستا، از چند متری شیر داغ هم عبور نمی کند...آبگوشت و حلیم و سوپ هم نمی خورد و ....پسرکم سالهای پیش شجاع تر بود و امسال محتاط تر شده!! سالهای پیش آرام بود و امسال پرسر و صدا تر شده....(در حیاط پدربزرگ می دوید و جیغ های شادمانی می کشید و هر از گاهی می پرسید:" الان همسایه پایینی شون ناراحت میشه؟" ( و می گفتم اینجا همسایه پایینی ندارند).....).....البته کماکان مثل پارسال به تلویزیون علاقه ندارد و در نتيجه زجر اورترین لحظات برایش زمانی است که بابا و مامان هر دو بخواهند برنامه ای از تی وی ببینند.....و کماکان موارد استفاده تفنگ و شمشیر را نمی داند..هفته پیش، تفنگ طاها را به طرز خنده داری در دست گرفته بود و خوب که براندازش کرد به کناری گذاشت...ولی برایم جالب است که شیفته تفنگ آبی است و بازی با آن و خیس کردن عالم و آدم......در مورد کامپیوتر هم، برایم جای سوال است که وقتی بچه های فامیل را در حین بازیهای کامپیوتری می بیند؛ هیچ علاقه ای به مشارکت و بازی با کامپیوتر نشان نمی دهد اما علاقمند نقاشی کردن با کامپیوتر است و ساعتها می تواند با آن سرگرم شود..... پارسال بیشتر، منافع خود را می دید و امسال دیگران را.....و امسال عاشق دفتر و مداد رنگی و ماژیک و رنگ انگشتی.....حتی در شوشتر اوقاتی بسیاری را به رنگ آمیزی و نقاشی می پرداخت....در خونه خودمون هم، به محض کندن مقوای قبلی از دیوار، اصرار به نصب مقوای سفید بعدی دارد...عاشق نقاشی با رنگ انگشتی آریا است بر روی مقوایی بزرگ که به دیوار می چسبانم و چقدر خوشم میاید که تخیلش و دنیای رنگارنگ کودکی اش را در این امر، بکار می گیرد....يک هفته به عید مانده، می خواستم آخرین آثار نقاشی هایش را از دیوار بزدایم و تا اطلاع ثانوی، مقوایی برای نقاشی کردنش نچسبانم....ولی نشد و پسرک شاهکاری زیبا آفرید..ابتدا می خواست یک کامیون بکشد بعد از اینکه با رنگ قرمز، کادر مربعی تو پُری را رنگ کرد، فکری کرد و گفت" نه این آفتابِ" و تیزی گوشه های کادرش را از بین برد و بعد اندکی نگریست و گفت :"نه، این تله کابینه" و خواست مسیر تله کابین را هم مثل زنجیری متصل به آن رنگ کند، بعد از رنگ کردن نگاهی کرد و گفت: "ای بابا، این که قطاره".... بعد خسته شده بود و وقت خوابش بود دستهایش را شستم و لباس آغشته به رنگهای انگشتی را تعویض کردم...فردای آن روز، بخش پایینی قطار را با مداد رنگی چرخهای متعددی گذاشت و نگاهی کرد و گفت: "دخترم، بپرس که چرا این قطار اینقدر تند میره؟" و من پرسیدم و او گفت:" خُب، خُب، خُب...آخه، چرخاش زیاده...." و بعد کمانی آبی رنگ در بالای قطارش کشید و گفت :" این هم پُل"....گفتم:" بَه بَه ، چقدر خوشگل شده، می خواهی رنگین کمانش بکنی؟ که گفت: " نه خیر هم، رنگین کمان هفت رنگه، مگه می خوای من خسته بشم؟؟؟؟ این فقط پُله..."....و تا یک هفته هر روز چیزهایی به نقاشی می افزود و .....من از این اثر کوبیسم اش!! عکس گرفتم ولی با این همه، حالا که مقوا را از دیوار کنده ام، حیفم میاید دور بیندازم... در این مقطع از زندگی آرمان، چیزهای زیادی است که برایم جالب توجه است ؛ اما شاید دو مورد باشد که بیشتر و بیشتر ذهنم را درگیر می کند....؛ اول علاقمندیش به خوب دیدن، پرسیدن، مقایسه کردن و ساختن است و دوم بروز صادقانه احساساتش..... پسرک کماکان از دیدن هر چیز چرخان متحیر می شود؛ صبح ها در مسیر مهد کودک از جلوی پژوهشگاه نیرو می گذریم که بر بالای بام ان، پنکه ای بزرگ به هنگام وجود باد در حرکت است... این شیئ چرخان، هر روز توسط آرمان رصد می شود و چرخش یا عدم چرخش آن و کمی یا زیادی سرعت آن مورد سوال قرار می گیرد....پسرک دوست دارد بپرسد و پرسیده شود....گاهی خودش سوالهایی را مطرح می کند و از من می خواهد که از او بپرسم ....علاقمند به اعداد، جمع و تفریق انها (این موارد را نه در مهد کودک صحبت شده و نه در خانه )و مقایسه بین اشیا ازنظر شکل، بلندی و کوتاهی، بزرگی و کوچکی و ...است.... مقایسه بین درختها، گل ها، کوهها، مداد رنگی ها و ....چند روز پیش در حال نقاشی کردن، سرش را بلند کرد و دو مداد رنگی را جلوی من گرفت و پرسید: " کدوم مدادم بلندتره؟؟" و من گفتم:" تو بهم یاد میدی" و او مداد بلند تر را نشانم داد...و بعد سه مداد در دستش گرفت و پرسید:" مداد صورتی کدومه؟" و همین طور الخ.....پسرک استاد سوال طرح کردن است و گاهی من و بابایی خنده مان می گیرد از سوالهای چند گزینه ای که می پرسد و جالب اینکه مورد "هیچکدام" و " هر دو" را در بیشتر این سوال ها می گنجاند ...مثلا قبل از مسافرتمان به من می گفت :"از من بپرس، که دوست داری با چی بریم مسافرت؟ با هواپیما، یا قطار، یا هلی کوپتر، یا اتوبوس، یا کشتی یا دویست شش هفت مان یا هیچکدام؟؟؟" و گاهی خنده ام می گرفت که آیا مگر وسیله نقلیه ای هم ماند که در این گزینه ها جای نداده و از پسرک که پرسیدم گفت :" سرویس، وَن، نی نی بوس، موتور، قایق.....!!!!" یک مورد مقایسه ای دیگرش یادم آمد که بیانش جالب است: گویا در مهد کودک شعری آموخته بود در مورد کتاب و مربی شان گفته بود که " کتاب دوست ماست"....پسرک ازم پرسید:" مانی دوست منه؟" گفتم آره...و پرسید:" مامان مریم میگه کتاب هم دوست منه، مانی دوست منه من با او بازی می کنم مامان مریم میگه کتاب دوست منه، کتاب هم مثل مانی دوست منه؟؟؟" و به او گفتم مانی دوستته چون با مانی به تو خوش می گذره چون با او بازی می کنی و برای همدیگه شعر می خونید و خیلی چیزها از همدیگه یاد می گیرید...کتاب هم دوستته چون بازی بهت یاد میده، شعر داره، قصه داره، و با اون به تو خوش می گذره.... هفته پیش یک بار هم بردمش دنیای بازی در شریعتی....سوار ترن هوایی آنجا شد و بلافاصله پرسید:" چرا قطار سرزمین عجایب یواش میره ولی قطار اینجا اولش یواش میره یه دفعه تند میره صاف میره بعد کج میره...." در واقع مسیر صاف قطار سرزمین عجایب با ریل پیچ در پیچ و با ارتفاع مختلف ترن هوایی آنجا برایش سوال شده بود....البته خیلی وقتها وقتی سوالی می کند و من پاسخ اول را به خودش واگذار می کنم می بینم که خودش پاسخی در آستین دارد و حتی درست! اما نمی دانم می خواهد اطمینان پیدا کند که پاسخ صحیح را می داند یا اینکه علاقمندیش به سوال کردن است شاید هم معلومات مامانی اش را می سنجد!!!... گاهی هم در این مقایسه ها، انگار به دنبال کشف حقیقتی است یک بار دیدم که چشمهایش را برای لحظاتی می بندد و بعد باز می کند در تعجب بودم که پرسید :" چرا وقتی چشمهامو می بندم، مشکی !!! می بینم؟؟؟" و من بیشتر وقتها می مانم که بسیاری ار آنچه را که می پرسد و می گوید از کجا شنیده....مثلاً در شوشتر پرسید که "چرا آقاجون با عصا راه می رود؟" و پدر بزرگش پیش از ما گفت که پاهایش ناراحت است ولی فردای آن روز که به باغی رفتیم دیدم پسرک چوبی برداشته و خم شده راه می رود پرسیدم چه می کنی؟ گفت:" دخترم، بابا آرمانت پیر شده با عصا راه میره"..... و اما مورد دیگر که دنیای آرمان را برایم جالب می کند نحوه بروز احساساتش است....آرمان انگار همه دنیا و هر آنچه در آن است را دوست دارد....در مهد کودک اگر کسی به شایان و مانی و امیر علی...حرفی بزند، آرمانی جبهه می گیرد که مثلا شایان دوستم است ها....صبح ها که بر می خیزد سراغ بابایی را می گیرد و مامانی را بوس بوس می کند....برای بروز اوج احساساتش اصطلاحی دارد که اختراع خودش است می گوید :"نرم نرم..." مثلا لُپهای امیر علی کپل را نوازش می کند و می گوید "بزار نرم نرم کنم"....یا روژان دختر عمه اش را می گفت:"چقدر نرم نرم است...." و مامانی که نگو، یه وقت می بینی وسط پاساژی پسرک قات زد!! می خواهد ماچ و بوس کند و بگوید"نرم نرم..."...شبها که می بوسم و می گویم خوابهای خوب و خوش ببینی ...او هم می گوید:" تو هم خوابهای نرم نرم ببینی!!".....و از پسرک با احساس ام، چه بگویم وقتی که بعد از مسافرت عید امسال هم که به شوشتر بود....ازم پرسید: "چرا آرمان رو مسافرت و گردش بردین؟؟؟ و گفتم تو چی فکر می کنی؟ گفت :"برا همین که دوستم دارین...."
پ.ن1. پسرکم خواستم ناگفته های بسیاری را که تا به حال نگفته بودم از تو بنویسم ...اما می بینم که تمامی ندارد....لحظه لحظه بودن تو برای من مایه افتخار است و سربلندی...من می دانم که هنوز حرفهای بسیاری را نگفته ام و می دانم که بسیاری از لحظات زندگی تو را در قالب این کلمات نمی توانم به تصویر بکشم....من هرگز 21 اسفند 87 را فراموش نمی کنم که با دوستانت مانی و شایان و نهال و ....در سالن اجتماعات منظومه* خرد، بالای سن رفتید و سرود عید خواندید هنوز تصویر چهره کودکانه ات در ذهنم و فریاد شکوهمندت در مغزم جاری است و من تا ابد به تو افتخار خواهم کرد..... پ.ن2- پست بعدی را به معرفی کتابهای آرمان اختصاص می دهم..... نوشته شده در ۱۵ فرودین ۱۳۸۸ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 1388/01/18ساعت توسط مامان دریا
|
||
|
|
|
|
|
به خودم که نگاه می کنم، انگار که سال 1387 ، یکی دو ماه بیشتر نبوده است....نه اینکه از بس زیادی خوش گذشته باشد که به نظر بیاد زمان سریع گذشته....بلکه به خاطر یکنواختی روزها و شبانم..... و به پسرکم که نگاه میکنم انگار سال 1387، 366 !!! روز کامل بوده است....از بس که هر روز و هر لحظه پسرک متفاوت تر از روز قبل و لحظه قبلش بوده است..... به خودم که نگاه می کنم، افسرده می شوم که یک سال گذشت و من ایا اندک گامی به جلو رفتم یا درجا زدم... و به پسرکم که نگاه می کنم ، شادمانی و امید سراسر وجودم را می گیرد ... از این همه کشف ناشناخته ها و شناخت پیرامون و آدم ها و اشیا و آسمانها و زمین..... و یک لحظه چشمهایم را می بندم، شهر و سیاست و کار و بازی های روزگار را به کناری می گذارم و در یک لحظه همزمان به خودم و پسرکم می نگرم؛ انگار همه دنیا چراغانی می شود با بودن او لحظه لحظه زندگی من هم رنگ می گیرد و آینده روشن رخ می نماید............ نوشته شده در ۱۱ فروردین ۱۳۸۸ |
||