تبليغاتX
Lilypie 4th Birthday Ticker شازده كوچولو
پسرم٬

می دانستم که شیطان نیرویی دارد بس عظیم...اما امروز به قدرت فوق العاده شیطان ٬ ایمانی دیگر آوردم....در همیشه تاریخ اهریمن و یزدان رو در روی هم قرار داشتند...و امروز اهریمن پیروز شد...با تمام قوا و حربه های شیطانی اش وارد شد و ....

پسرکم مرا ببخش٬ مادرت را ببخش....نتوانست کاری بکند.....

+ نوشته شده در  شنبه 1388/03/23ساعت   توسط مامان دریا  | 

برداشت اول: در تاکسی....

دیروز وقتی در پل مدیریت سوار تاکسی شدم تا به دنبال پسرکم بروم؛ خانومی که در کنارم نشسته بود پریشان بود گفت: "خیلی نگرانم فکر می کردم همه سبزیم ؛ خانوم نمی دانی اتوبوس اتوبوس آدم سرازیر شده بود به سمت مصلی که طرفدار پینوکیو بودند"...به او گفتم "نگران نباش، توکل به خدا بکن....این را هم بدون که این پینوکیو اینها را اتوبوس اتوبوس از جاهای خاصی می آورد با پول و وعده و وعید؛ ...می دانی که نزدیک انتخابات در روستاها و بسیاری شهرهای کوچک نفری 80 هزار تومان داده ....

یک دفعه خانومی که در صندلی جلو نشسته بود به حرف آمد در طرفداری از پینوکیو و جالب هم اینکه در رد اقای موسوی اینگونه استدلال کرد که : ایشان بیماری کبد دارند لک و پیس را در دست و صورتشان دیدین؟"

و من از این استدلال احمدی نزادی شگفت زده شدم و گفتم:"شما که دکتر تشریف دارین و بیماری کبدی ایشان را تشخیص دادین آیا تیک های عصبی پینوکیو را ندیدین ؟ برای اداره کشور بیماری روانی یک معضل اساسی است اما بیماری جسمی نه....

و زن در جواب به شیوه احمدی نزادی درآمد که: شماها قدر نمی دانید همه بُرده اند و خورده اند و دزدند  الا این یکی....

گفتم:" اولاً این یکی بهتر از همه می خورد و به عنوان یک شاهد کوچک، یک برگ از چارت "عدالت خانوادگی" پینوکیو را (که نشان دهنده اقوام پينوکيو در پست های حساس و کلیدی هيئت دولت و ....بود) تقدیمش کردم و بعد گفتم این هم می خورد بهتر از همه هم می خورد ولی با عوام فریبی و سو استفاده از مذهب طور دیگری جلوه می دهد...وانگهی کاشکی می خورد اما در صحنه بین المللی طوری برخورد می کرد که می توانستیم سرمان را بالا بگیریم...که تاوان سنگینی برای توهمات و خود کم بینی هاش نمی پرداختیم ....که این بحران اقتصادی و ناامنی را شاهد نبودیم...که...

 و زن درآمد که :مگر چه حرف نامربوطی زده، انرژی هسته ای حق مسلم ماست....

گفتم چه کسی گفته که من انرژی هسته ای می خواهم...

و زن گفت: تو نمی خواهی اما بچه تو می خواهد...

گفتم : بچه من جامعه سالم می خواهد جامعه ای به دور از دروغ و فریب و ریا و بی نزاکتی و مظلوم نمایی می خواهد٬ جامعه ای درصلح و آرامش....نه انرژی هسته ای و موشک دوربرد و جنگ و شعار....

 برداشت دوم: "استیون ویلیام هاوکینگ" ....

 ایا اسم "استیون ویلیام هاوکینگ" را شنیده این ؟؟ بزرگترین فیزیکدان نظری معاصر که به تمام معنا فلج است اما مغزش خوب کار می کند و در دنیای غرب قدر آن را می دانند....

در مملکت ما، بعضی ها به مغز کاری ندارند ، .....همین قدر که صدای رسا داشته باشی و "چیز چیز" نکنی...همین قدر که حراف باشی و آمارهای عددی هرچند دروغ بدی.....همین قدر که لبخند شیطانی بر لب داشته باشی و از اسناد دروغین ات دم بزنی.....همین قدر که به این ملت فقیر بگی، حق ات را فلانی خورده...نه، ببخشید زیاده روی کردم همان که گفتم صدای رسا بدون چیز گفتن و مثل هیتلر سخنران خوب بودن....کافی است ....

شاید هم من ادم بی دقتی هستم...چون من در مناظره های موسوی ...متوجه این "چیز" که درد بزرگی برای این ملت شده- به طوریکه حتی تعداد ان را می شمارند- نشدم...من همان شب 13 خرداد بعد مناظره هیجان زده بودم و به تمامی دوستانم اس ام اسی فرستادم به منظور تبریک پیروزی و آن را پیروزی "متانت و اخلاق" بر وقاحت و دروغ گویی و ریاکاری و بی نزاکتی و مظلوم نمایی " نامیدم.....

برداشت سوم: بزدرمانی

مطلبی خواندم از پسر ایت ا...خزعلی!!!! که برایم فوق العاده جالب آمد حیفم آمد اینجا ثبتش نکنم:

نقل است، آشفته حالی به نزد حکیم آمد که ای حکیم خواب ندارم، قرض و بیکاری و بیماری از یک سو، غصه نان شب و رنجوری عیال و اولاد از سویی آنچنان اوضاع را بر من تنگ کرده اند که خواب به چشمم راه ندارد.
حکیم فرمود: از همسایه خود بزی قرض بگیر و به اتاق خواب ببر، حتماً درمان می شوی!
مرد بز را به امانت گرفته و به محل خواب خویش برد، صدای بع بع بز و بوی پشم و پشکل مزید بر علت شد، چند روزی گذشت، سراسیمه و پریشان به نزد حکیم آمد، که ای حکیم؛ به دادم برس، بیچاره شدم، بد بخت منم، کم مانده دیوانه زنجیری شوم یا خود کشی کنم، دردهای من کم بود؟ با این بز چه کنم،امانم را بریده است، شب ها با او بع بع می کنم!
حکیم فرمود: خوب بز را از خانه بیرون کن!
چون بز را بیرون کرد، آن شب برای اولین بار آسوده و آرام خوابید،و گفت: خدایت رحمت کند ای حکیم، نجاتم دادی!
حکایت ما و احمدی نژاد نیز چنین است، و دیر نباشد که دعا کنیم که آقا خدایت رحمت کند، نجاتمان دادی!

برداشت چهارم: حس ششم

... برای من همواره جالب بوده که پسرکم گاهی با همان برخورد و نگاه اول از برخی گریزان است و با برخی سریع ارتباط برقرار می کند...پسرم٬ نمی دانم تو در ورای چشم آدم ها چه می بینی که چنین احساسی به تو دست می دهد احساس درستی که من بعد از اشنایی ها با اون افراد درستی ان را درمی یابم.....و این روزها به محض دیدن عکسها و تصاویر دکتر مردمی نژاد از او می گریزی...با دیدن عکس او در هر جایی، احساس نا امنی ات را به من باز می گویی....و من به نگاه تو همیشه احترام گذاشته ام و می گذارم....

 برداشت پنجم: با پسرم؛

پسرم؛ دلم می سوزد که در چنین زمانه ای به دنیا آمده ای؛ زمانه ای که به راحتی دروغ می گویند؛ ریا می کنند و مظلوم نمایی....زمانه ای که گور اخلاق و ارزشهای دینی را با دست خود می کنند و در همان حال بیش از هر کس دیگری دم از دین و اخلاق و انسانیت می زنند....

پسرم؛ دلم می سوزد که در زمانه ای به دنیا امده ای که می خواهی مثل پدر، تو هم از دکه روزنامه فروشی برای خودت مجله ای بخری..اما هر انچه برایت می خرم، با همان اهداف و سیاستهای این ن ظام نگاشته شده و من چه بسا می مانم که داستانی که در آن است چگونه برایت بخوانم و چگونه تغییر دهم تا عقل و منطق و انسانیت و شعور تو، سوال پیچم نکند....و تازگیها گیر داده ای به ماهنامه ای به اسم "دوست" که برای خردسالان است اما ......

 پسرم؛ این روزها سعی می کنم برایت آرشیوی از روزنامه های موافق و مخالف تهیه کنم؛ سعی می کنم حتی سی دی مناظره های کاندیداهای انتخاباتی را برایت بدست آورم....تو الان شاید حوصله اینها را نداشته باشی ...شاید نتوانی آنها را تحلیل کنی و به همان تصور و ذهن کودکانه ات دلبسته ای....اما می خواهم اینها را برایت نگه دارم تا وقتی بزرگ شدی، اینها را ببینی و بدانی که مادرت از میان همه رنگها سبز را برگزید تا کودکش در فضایی مسموم نفس نکشد؛ تا کودکش با ارزشهای والای انسانی و اخلاقی؛ و به دور از هیاهوی جنگ، دشمن فرضی ، بمب اتم و موشک ....بزرگ شود ؛ تا کودکش چهار سال دیگر تصویر چشمانی ترسناک و لبخندی شیطانی نبیند تا کودکش در آرامش و شادی روزهای کودکی اش را بگذراند....

 

پی نوشت: خیلی سعی کردم وارد این مقوله ها نشوم...اما به خاطر تو٬ کودکم٬ به خاطر تو نوشتم....

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/03/19ساعت   توسط مامان دریا  | 

 

*   سلطان*محمود*غزنوی و ایاز: می گویند سلطان *محمود *غز نوی* غلام سیاهی داشت ایاز نام،  که خیلی برایش احترام قائل بود و وزیران و دیگر درباریان از این همه احترام و توجه سلطان *محمود *غز نوی* به این غلام سیاه تعجب می کردند....تا اینکه یک روز... سلطان *محمود * به همراه افرادش از جایی می گذشت در آن دور دورها...کاروانی می گذشت...سلطان *محمود * غلام سیاه را فراخواند و گفت برو ببین اینها از کجا می آیند؟ و بعد دنبال کار خودت برو که من تا چند ساعت دیگر با تو کاری ندارم....بعد از رفتن او، سلطان *محمود * یکی از افرادش را که همیشه ناراحت از توجه زیادی سلطان *محمود * به ایاز بود؛ خواست تا برود ببیند که این کاروان از کجا می آید؟ او رفت و اندکی بعد آمد که مثلا از سمرقند می آیند....سلطان *محمود * پرسید: به کجا می روند؟ و او گفت: این را نگفته بودی بپرسم، نمی دانم....سلطان *محمود * دیگری را فرستاد تا بپرسد و او باز آمد و گفت: به بخارا می روند...سلطان *محمود *پرسید: برای چه می روند؟ و او گفت این را نگفته بودی بپرسم، نمی دانم....نفر بعدی می رود و جواب می اورد ولی در جواب اینکه افراد کاروان چند نفرند؟ در می ماند بعدی می رود و جواب میاورد و در اینکه رئیس کاروان کیست در می ماند و همین طور افراد مختلفی می روند و ساعتها می گذرد و اطلاعات کاملی بدست نمیاید...تا اینکه ایاز میاید ...او می داند که از کجا میایند، به کجا می روند، بهر چه کاری می روند، چند نفرند، رئیس شان چیست، چند اسب دارند چند نفر پیاده اند....چند.....و ...محمود *غز نوی* می گوید این است دلیل احترام من به این غلام سیاه.....دقت و هوشیاری او و انجام کاری به تمام و کمال.....

سلطان *محمود *غز نوی* بقالی بود که مشتری اش را خوب می شناخت.....

*   دخترک دست و پاچلفتی: می گویند دخترکی بود دست و پا چلفتی که وقتی تازه به راه افتاد شاید در دو سالگی....روزی زمین خورد و میان دو ابرویش شکافت....وقتی بیست ساله بود باز زمین خورد و آرنج دست راستش شکافت ...وقتی میانسال بود باز زمین خورد و ابروی سمت چپش شکافت....

دخترک دیگر می ترسید قدم از قدم بردارد ....به هیچ چیز اطمینان نداشت حتی به گامهای خودش.....

*   عينک آفتابی: می گویند دخترکی بود که به عینک آفتابی اش خیلی می نازید...عینک آفتابیش شیک و ساده بود و هیچ وقت با استفاده از آن سر درد نمی گرفت...سوغاتی از فرنگ بود و یادآور یک عشق نه چندان دور....از تصور گم کردن آن، سراسیمه می شد....اما افسوس در حادثه ای، عینک مقاومش خش برداشت ....دیگر نمی توانست از آن استفاده کند اما آن را در صندوقچه ای پنهان کرد ...آخر عینکی بود که داستانهای فراوان داشت داستانهایی از عشق و قصه هایی از.....

*   دخترک کبریت فروش".... می گویند مادری بود که به هنگام سفری چند روزه که به قصد خوش گذشتن برای کودکش ترتیبش داده بود؛ در اوج بی دقتی و بی توجهی، در اوج حماقت!!! ...برای آخر شبهای کودکش کتابی برداشته بود به نام :"دخترک کبریت فروش"....

*   بیلچه زرد: می گویند پسرکی بود که کنار دریا با ماسه ها، بازی می کرد ...موجی آمد و بیلچه زرد رنگش را با خود برد...و کسی نتوانست آن را از دریا بگیرد....پسرک گریه کرد، از دست دریا دلخور شده بود می پنداشت دریا حق همچین کاری را ندارد...مادرش برای آشتی میان و او دریا، قصه ای ساخت از پسرکی که در آنسوی دریا بازی می کند اما وسایل خاک بازی و بیلچه ندارد...و دریا این بیلچه زرد را برای او برده....بعد پسرک با دریا آشتی کرد و بعدها هر از گاهی از مادرش می پرسید:" دریا چه می گوید؟؟" و منتظر بود تا مادر حرفهای دریا را درباره پسرک فقیر آن سوی خود باز گوید....

*   بچه دوم: بچه های اول اصولاً خواهر یا برادر می خواهند چون طالب یه همبازی دائمی هستند...برخی مامانها هم بچه دوم می خواهند چون هم نمی خواهند بچه اول لوس بشه و هم اینکه از هم بازی شدن با بچه اول، خلاص میشن....برخی باباها هم بچه دوم را گاهی دوست دارند چون معتقدند هم از لوس شدن مادر بچه ها، جلو گیری می کنه و هم از لوس شدن بچه اول....من هم بچه دوم دوست داشتم به دو دلیل: اول اینکه آرمان در بزرگسالی خواهر یا برادری داشته باشه (بعد فکر کردم مگر در بزرگسالی اکنون مان، چقدر خواهر و برادرها با همند....انسان همیشه موجودی است تنها.....که پسرک من در بزرگسالی ...شاید کیلومتر ها از هم دور باشند شاید هم خانه هاشان نزدیک باشد اما دلهاشان دور دور ...شاید هم مشکلات دنیا اونقدر پیچیده تر بشه که هر کس فقط چار دیواری خودش را داشته باشه و بس.....) دوم اینکه : من از دوران بارداری آرمان ، خاطرات زیبایی داشتم دوران باشکوه و شیرینی بود و دوست داشتم یک بار دیگر این دوران تکرار بشه (اولاً که این هدف، خیلی خودخواهانه هست بعدش هم چه کسی گفته این بار هم اینجوری میشه...پس بزار همون خاطره شیرین اول در ذهنم باقی بمونه ....)

 *   داستان پسرک بیوه زن:  در کتاب "مرد دربند  ٬گزیده داستانهايی از اروپا" داستانی است از مری لاوین به نام "پسرک بیوه زن"...داستانی است با دو پایان متفاوت.... بیوه زنی است که پسری دارد و با کارهای مزرعه و فروش تخم مرغ و غیره ...به هزار زحمت پسر خود را بزرگ کرده...پیرزن کمی خسیس است و جون مرغ ها و قدر دار و ندار اندکش را می داند شاید به جهت آنکه سختی کشیده ...پسرکش را با سختی بزرگ کرده و حال پسرکش نوجوانی است که مادرش می تواند به او افتخار کند در روستای مجاور به مدرسه می رود و مسیر هر روز را با دوچرخه طی می کند عصر ها، مادر چشم به تپه مقابل می دوزد تا پسرکش از آنسوی آن با دوچرخه پدیدار شود و باز گردد. اما  یک روز اتفاقی شوم می افتد پسرک در حال بازگشت است و به شتاب از تپه سرازیر می شود اما ناگهان یکی از مرغ های خانه شان را در سر راه خود می بیند برای اینکه با آن برخورد نکند، از مسیر خارج می شود و واژگون شده برخورد سرش ...و مرگ....و پیر زن به سوگ می نشیند بعد از آن هر جا می رود گله مند از روزگار است که چرا باید تنها فرزندش و امید زندگی اش را از او می گرفت....داستان همین جا می توانست خاتمه یابد ولی نویسنده از آن قسمت داستان، که پسرک از تپه سرازیر شده، یک بار دیگر داستان را می نویسد و این بار به گونه ای دیگر...این بار پسرک با دو چرخه اش مرغ را زیر می گیرد...و مادر برخوردی که دارد؛ سرزنش ها و تحقیرها و سرکوفت ها و ...اینکه با چه بدبختی بزرگت کردم و حالا و ....داستان که خاتمه می یابد با خود فکر می کنی کاشکی داستان همان پایان اولی را داشته باشد و پسرک مرده باشد تا اینهمه تحقیر و ...

من این داستان را می فهمم!!!

*   فرار کن، خرگوش:  رمانی است از جان آپدایک که این روزها می خوانمش....هنوز در وسط راهم...هری آنگستروم معروف به هری خرگوش که در نوجوانی در تیم بسکتبال خوش درخشیده پسری مغرور و با هوش به نظر می رسد که حال زندگی خسته کننده ای با زن الکلی اش که باردار هم هست دارد؛ یک روز بی هیچ برنامه ریزی قبلی، وقتی برای آوردن بچه دو ساله شان به خانه مادرش می رود؛ در یک آن تصمیم می گیرد که فرار کند....در این فرار با دختر خیابانی به نام روت آشنا می شود و گویی عشق را باز می یابد...پدر اکلس (کشیش محل شان) رابطه صمیمانه ای با هری ایجاد کرده و سعی می کند آرام آرام او را به خانه اش برگرداند....(بقیه داستان را هنوز نخوانده ام_ هرکس می تواند برداشتی از این داستان داشته باشد ...اما آنچه تا اینجای داستان برای من جالب و شاید وحشتناک بود اینکه هری خرگوش در طول داستان از زن الکلی اش به عنوان "یک زن خِنگ" یاد می کند و شاید یکی از دلایل عمده ایست که از او فرار می کند اما در همان گام اول آشنایی با روت؛ (در رستوران چینی) این روت است که هری خرگوش را خنگ!! خطاب می کند و هری خرگوش عاشقش می شود!!!!)

*   جنگل واژگون: داستانی بود که سال گذشته از جی دی سالینجر خوندم و تا مدتها دپرس شده بودم....در این داستان هم دختری در سن نوجوانی دل به پسرک نوجوان همسایه می بازد....پسرکی که از نظر خانوادگی و طبقاتی پایین تر به نظر می رسد و مادرش برخوردهای تحقیر آمیز با او دارد....بعد یکباره بیست سالی جلوتر می رویم در این مدت بلند این دختر و پسر از همدیگر اطلاعی ندارند....دخترک دانشگاه را تمام کرده و در دفتر روزنامه ای مشغول به کار است تا اینکه از یکی از همکارانش کتابی هدیه می گیرد...شعری با عنوان جنگل واژگون....کتاب شعری است که برای دخترک خیلی زیباست ....وقتی نام نویسنده را می نگرد یاد همان پسرک همسایه بیست سال پیش می افتد....شگفت زده دنبالش می رود او را می یابد او الان بزرگ مردی است که در دانشگاه به تدریس شعر و هنر می پردازد....دیدار مجدد به ازدواج می انجامد....اما روزی این بزرگمرد هنرمند!!! با زنی دیگر فرار می کند....دخترک یکسالی در جستجوی آنهاست ...شاید بیشتر به آن جهت که کنجکاو است که چرا بزرگمردش با این زن!! فرار کرده ...بالاخره در شهری دیگر محل زندگی آنها را می یابد و در یک روز برفی به آنجا می رسد...زنی که با شوهر او گریخته با او با احترام برخورد می کند اما برخوردش با آن بزرگمرد شاعر مسلک هنرمند!!! تحقیر آمیز است و.... وحشتناک اینکه آن مرد این زندگی تحقیر آمیز را به آن زندگی با احترام و شکوه و عشق قبلی ترجیح داده....چرا؟؟؟ شاید که این مرد یک بادکنک تو خالی است و سوزنی لازم بود تا خودش را نشان دهد...شاید هم شخصیت او همان است که مادرش بار آورده و آموختن چند کلمه و داشتن مدرکی....نمی تواند شخصیت شکوهمند دیگری خلق کند....نمی دانم چه بود اما من تا مدتها دپرس و وحشت زده بودم از این داستان.....

*   یک دقیقه برای خودم: کتاب کوچک جالبی است از اسپنسر جانسون...افسوس که بیشتر کتابها را ما دیرتر از زمان خود می خوانیم... در این کتاب یاد می گیریم که یک دقیقه به خود وقت بدهیم ، بیندیشیم و دریابیم چگونه می توانیم آنطوری که به دیگران توجه داریم و از آنان مراقبت می کنیم، به خود نیز توجه کرده و از خود مراقبت کنیم. در یکی از جمله های این کتاب می خوانیم:"من با خودم آنطور رفتار می کنم که دوست دارم دیگران با من رفتار کنند".....

*   دوست داشتن: بزرگی گفته بود "دوست داشتن نگاه کردن به همدیگر نیست نگاه کردن با همدیگر درجهتی واحد است" اما مشخص نکرده بود که این جهت واحد چه می تواند باشد؟؟؟

*   رئیس بزرگ : رئیس بزرگی بود که از نگاه کارمندش می فهمید که او در چه حالی هست...یک بار که کارمندش بهم ریخته بود با او دقایقی صحبت کرد توانایی ها و قابلیتهایش را برشمرد و از شباهتهای او با یکی از اقوامش گفت از پر انرژی بودنش و از کمال گرا بودنش ....و خواست که در وهله اول به خودش برسد به خودش بها بدهد ...ورزش، مسافرت، مرخصی....هر چیز دیگری که او را باز بانشاط و پر انرژی کند.... او گفت: احساس خوب نسبت به خود، کمک می کند تا نسبت به کار، خانواده  و هر چیز دیگر برخورد مثبت داشته باشیم....رئیس بزرگ راست می گفت...او همیشه درست می گوید....

*     پ. ن.: این نوشته ها، مربوط به روزهای پايانی ارديبهشت 88 است؛ که....

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/03/09ساعت   توسط مامان دریا  |