|
|
|
|
|
پسرم٬
می دانستم که شیطان نیرویی دارد بس عظیم...اما امروز به قدرت فوق العاده شیطان ٬ ایمانی دیگر آوردم....در همیشه تاریخ اهریمن و یزدان رو در روی هم قرار داشتند...و امروز اهریمن پیروز شد...با تمام قوا و حربه های شیطانی اش وارد شد و .... پسرکم مرا ببخش٬ مادرت را ببخش....نتوانست کاری بکند..... |
||
|
|
|
|
|
برداشت اول: در تاکسی.... دیروز وقتی در پل مدیریت سوار تاکسی شدم تا به دنبال پسرکم بروم؛ خانومی که در کنارم نشسته بود پریشان بود گفت: "خیلی نگرانم فکر می کردم همه سبزیم ؛ خانوم نمی دانی اتوبوس اتوبوس آدم سرازیر شده بود به سمت مصلی که طرفدار پینوکیو بودند"...به او گفتم "نگران نباش، توکل به خدا بکن....این را هم بدون که این پینوکیو اینها را اتوبوس اتوبوس از جاهای خاصی می آورد با پول و وعده و وعید؛ ...می دانی که نزدیک انتخابات در روستاها و بسیاری شهرهای کوچک نفری 80 هزار تومان داده .... یک دفعه خانومی که در صندلی جلو نشسته بود به حرف آمد در طرفداری از پینوکیو و جالب هم اینکه در رد اقای موسوی اینگونه استدلال کرد که : ایشان بیماری کبد دارند لک و پیس را در دست و صورتشان دیدین؟" و من از این استدلال احمدی نزادی شگفت زده شدم و گفتم:"شما که دکتر تشریف دارین و بیماری کبدی ایشان را تشخیص دادین آیا تیک های عصبی پینوکیو را ندیدین ؟ برای اداره کشور بیماری روانی یک معضل اساسی است اما بیماری جسمی نه.... و زن در جواب به شیوه احمدی نزادی درآمد که: شماها قدر نمی دانید همه بُرده اند و خورده اند و دزدند الا این یکی.... گفتم:" اولاً این یکی بهتر از همه می خورد و به عنوان یک شاهد کوچک، یک برگ از چارت "عدالت خانوادگی" پینوکیو را (که نشان دهنده اقوام پينوکيو در پست های حساس و کلیدی هيئت دولت و ....بود) تقدیمش کردم و بعد گفتم این هم می خورد بهتر از همه هم می خورد ولی با عوام فریبی و سو استفاده از مذهب طور دیگری جلوه می دهد...وانگهی کاشکی می خورد اما در صحنه بین المللی طوری برخورد می کرد که می توانستیم سرمان را بالا بگیریم...که تاوان سنگینی برای توهمات و خود کم بینی هاش نمی پرداختیم ....که این بحران اقتصادی و ناامنی را شاهد نبودیم...که... و زن درآمد که :مگر چه حرف نامربوطی زده، انرژی هسته ای حق مسلم ماست.... گفتم چه کسی گفته که من انرژی هسته ای می خواهم... و زن گفت: تو نمی خواهی اما بچه تو می خواهد... گفتم : بچه من جامعه سالم می خواهد جامعه ای به دور از دروغ و فریب و ریا و بی نزاکتی و مظلوم نمایی می خواهد٬ جامعه ای درصلح و آرامش....نه انرژی هسته ای و موشک دوربرد و جنگ و شعار.... برداشت دوم: "استیون ویلیام هاوکینگ" .... ایا اسم "استیون ویلیام هاوکینگ" را شنیده این ؟؟ بزرگترین فیزیکدان نظری معاصر که به تمام معنا فلج است اما مغزش خوب کار می کند و در دنیای غرب قدر آن را می دانند.... شاید هم من ادم بی دقتی هستم...چون من در مناظره های موسوی ...متوجه این "چیز" که درد بزرگی برای این ملت شده- به طوریکه حتی تعداد ان را می شمارند- نشدم...من همان شب 13 خرداد بعد مناظره هیجان زده بودم و به تمامی دوستانم اس ام اسی فرستادم به منظور تبریک پیروزی و آن را پیروزی "متانت و اخلاق" بر وقاحت و دروغ گویی و ریاکاری و بی نزاکتی و مظلوم نمایی " نامیدم..... برداشت سوم: بزدرمانی مطلبی خواندم از پسر ایت ا...خزعلی!!!! که برایم فوق العاده جالب آمد حیفم آمد اینجا ثبتش نکنم: نقل است، آشفته حالی به نزد حکیم آمد که ای حکیم خواب ندارم، قرض و بیکاری و بیماری از یک سو، غصه نان شب و رنجوری عیال و اولاد از سویی آنچنان اوضاع را بر من تنگ کرده اند که خواب به چشمم راه ندارد. برداشت چهارم: حس ششم ... برای من همواره جالب بوده که پسرکم گاهی با همان برخورد و نگاه اول از برخی گریزان است و با برخی سریع ارتباط برقرار می کند...پسرم٬ نمی دانم تو در ورای چشم آدم ها چه می بینی که چنین احساسی به تو دست می دهد احساس درستی که من بعد از اشنایی ها با اون افراد درستی ان را درمی یابم.....و این روزها به محض دیدن عکسها و تصاویر دکتر مردمی نژاد از او می گریزی...با دیدن عکس او در هر جایی، احساس نا امنی ات را به من باز می گویی....و من به نگاه تو همیشه احترام گذاشته ام و می گذارم.... برداشت پنجم: با پسرم؛ پسرم؛ دلم می سوزد که در چنین زمانه ای به دنیا آمده ای؛ زمانه ای که به راحتی دروغ می گویند؛ ریا می کنند و مظلوم نمایی....زمانه ای که گور اخلاق و ارزشهای دینی را با دست خود می کنند و در همان حال بیش از هر کس دیگری دم از دین و اخلاق و انسانیت می زنند.... پسرم؛ دلم می سوزد که در زمانه ای به دنیا امده ای که می خواهی مثل پدر، تو هم از دکه روزنامه فروشی برای خودت مجله ای بخری..اما هر انچه برایت می خرم، با همان اهداف و سیاستهای این ن ظام نگاشته شده و من چه بسا می مانم که داستانی که در آن است چگونه برایت بخوانم و چگونه تغییر دهم تا عقل و منطق و انسانیت و شعور تو، سوال پیچم نکند....و تازگیها گیر داده ای به ماهنامه ای به اسم "دوست" که برای خردسالان است اما ...... پسرم؛ این روزها سعی می کنم برایت آرشیوی از روزنامه های موافق و مخالف تهیه کنم؛ سعی می کنم حتی سی دی مناظره های کاندیداهای انتخاباتی را برایت بدست آورم....تو الان شاید حوصله اینها را نداشته باشی ...شاید نتوانی آنها را تحلیل کنی و به همان تصور و ذهن کودکانه ات دلبسته ای....اما می خواهم اینها را برایت نگه دارم تا وقتی بزرگ شدی، اینها را ببینی و بدانی که مادرت از میان همه رنگها سبز را برگزید تا کودکش در فضایی مسموم نفس نکشد؛ تا کودکش با ارزشهای والای انسانی و اخلاقی؛ و به دور از هیاهوی جنگ، دشمن فرضی ، بمب اتم و موشک ....بزرگ شود ؛ تا کودکش چهار سال دیگر تصویر چشمانی ترسناک و لبخندی شیطانی نبیند تا کودکش در آرامش و شادی روزهای کودکی اش را بگذراند....
پی نوشت: خیلی سعی کردم وارد این مقوله ها نشوم...اما به خاطر تو٬ کودکم٬ به خاطر تو نوشتم....
|
||
|
|
|
|
|
سلطان *محمود *غز نوی* بقالی بود که مشتری اش را خوب می شناخت.....
دخترک دیگر می ترسید قدم از قدم بردارد ....به هیچ چیز اطمینان نداشت حتی به گامهای خودش.....
من این داستان را می فهمم!!!
|
||