|
|
|
|
|
Ö روز پدر: 14 تیر ، یک روز مانده به روز پدر....پسرک برای بابایی یه کاردستی آورد که با کمک شهره جون درست کرده بود مثل یک کارت پستال که از وسط تا خورده، در یک سمت نقاشی آرمانی و در طرف دیگر عکسی چسبانده شده بود از بابایی و آرمانی در کنار هم.... Ö سايه چسبیده به آرمان: سوالهايش کما کان ادامه دارد....یکی از سوالهای جالب تیر ماهش که کلی هم به معلومات من یکی افزود این بود که "چرا سایه ام به من چسبیده؟" و بابایی بهش اینگونه توضیح داد که چون تو روی زمین هستی...درخت، گل، ماشین، آدم، خانه....و هرچیزی که روی زمین است سایه اش چسبیده به خودش هست...اما پرنده، هواپیما و هر چیزی که بالای زمین هست سایه اش چسبیده به آن نیست....و این توضیح فعلا پسرک را قانع کرده..... Ö قصه های من و بابا: پسرک سیری ناپذیر است این روزها....این کتابها را همه جا می برد و هرکسی باید بارها و بارها برایش بخواند...و گاهی که برای اولین بار به دختر دایی یا پسر دایی و ...کتابش را می دهد و می خواهد که داستان خاصی!! را بخواند و آن طرف در جستجوی آن داستان، کتاب را ورق می زند ...اشکش در می آید ...و جالب آنکه طرف نمی تواند داستان را سانسور یا سمبل!! کند تا زودتر خلاص شود چون آرمان در واقع قصه های من و بابام را می داند و مچ طرف را می گیرد..... Ö پارک جمشیدیه: 19 تیر رفتیم پارک جمشیدیه....پسرک مثل همیشه از دیدن آثار دست و پای آقا غوله!! هیجان زده بود...در آبگیر بالای آن هم آب بازی کرد و از روی تخته سنگهای ميان آبگیر با مامانی به انسو رفت و برگشت....نکته به یاد ماندنی آنروز، اصرار ارمان در پوشیدن لباسی بود که مناسب گرمای آن روز نبود....لباسی که در عکس گوشه سمت چپ این صفحه بر تنش است را پوشید و من هر از گاهی به او پیشنهاد می دادم که هوا گرم است آن را در بیاورد (به خصوص وقتی چند نفری چپ چپ نگاه می کردند، این را به پسرک می گفتم که لباست را در بیاورم) اما او یکدندگی! عجیبی کرد آن روز ....و البته هر جا ، آبی، برکه ای، شیلنگ سوراخ داری!! و ...می یافت خودش را حسابی خیس و خنک می کرد.... Ö سگ آبی!! تی وی برنامه ای از زندگی سگ های آبی دارد، آرمان وسط لگو بازی نیم نگاهی به ان می اندازد و می پرسد: این چیه؟ می گویم: سگِ آبی ....می گوید: "ای بابا، این که سگِ سفیده!!" Ö آقای چرخ و فلکی: یک قطار اسباب بازی دارد که ریل آن به شکل عدد هشت انگلیسی است اما آرمان اخیرا با تعدادی از قطعات آن، ریل دايره ای می سازد و گاهی دایره را از روی زمین بلند می کند و آقای چرخ و فلکی می شود و امیرعلی و مانی و شایان و علی و ....سوار و پیاده می کند. وقتی ریل ها می ریزند و چرخ و فلک خراب می شود...باصبر و بردباری به بچه ها (که ما آنها را نمی بینیم) می گوید:" بچه ها، چرخ و فلک خراب شد، حالا بروید سرزمین عجایب، تا آقای چرخ و فلکی اینو درست کنه..." Ö ادامه دارد...... |
||
|
|
|
|
|
Ö پرسه * در مه: اوايل تير ماه، صحنه ای از فيلم "پرسه *در مه" در مهد کودک آرمان فيلمبرداری می شد...گويا برای طبيعی بودن آن، می خواستند در قسمتی که هنرمند خردسال آن نقش داشت؛ چند تا از بچه های ثمره* زندگی هم حضور داشته باشند...وقتی به دنبال پسرک رفتم، دیدم که او در آغوش یکی از مربی ها، بغض کرده....نپرسیده می دانستم ماجرا چیست؟؟؟ آرمان، علیرغم اجتماعی بودن از برخی اجتماعات به خصوص اگر حضور آقايان!! پررنگ باشد مضطرب می شود....پسرک را تحویل گرفته و تشکری کردم و از میان عوامل تهيه کننده و بازیگرهای فیلم گذشتیم و به سمت ماشین مان رفتیم. در راه خانه، به آرامی پرسیدم: چرا ناراحت بودی؟ چه اتفاقی افتاده؟...گفت: "من دوست ندارم سینما بازی کنم من از اون اقایی که بالای دیوار مهد کودک، فیلم ورداری!!!(منظورش فیلمبرداری بود) می کرد؛ خوشم نمیاد." پرسیدم دوست داری چی بازی کنی؟ گفت:" می خواهم جناب سروان بازی کنم. یا اقای راننده اتوبوس باشم يا آقای دندونپزشکی ،... اقای "بنزین کار" (اصطلاحی ساخته و پرداخته پسرک برای توصیف کسی که در پمپ بنزین کار می کند ) را هم دوست دارم. Ö اولین دوش به تنهایی: گاهی شبها می خواهد به تنهايی دوش بگيرد....گرمی و سردی آب دوش را برايش تنظيم می کنم، لباسهايش را در می آورد و به تنهايی زير دوش می رود....اگر بخواهم بدنش را لیف می کشد اما سرش را دوست ندارد شامپو کند و وقتی خودش به تنهایی حمام می رود فقط با آب خالی، سرش را می شوید... Ö استخر هم شده معضلی....پسرک من عاشق آب و آب بازی است...زمستان که به آبعلی می رفتیم استخر مجتمع تفریحی ... را نرفته برنمی گشت...مهد کودکش برای تابستان ثبت نام میکرد هفته ای دو بار استخر ببرندشان.... استخر یکی از مدارس غیر انتفاعی نزدیک مهد کودک...اما وقتی شرایط را سنجیدم نتوانستم ثبت نام کنم...چون هیچ مربی بچه ها را همراهی نمی کرد و آنها باید خودشان لباس شان را در می آوردند و می پوشیدند و ....و آرمان هر چند این کارها را انجام می دهد اما برخی را به سختی و به کندی... استخرهای چندی را پرس و جو کردم ...قوانین سخت و گاهی مسخره ای دارند حتی علیرغم داشتن استخر مجزا برای خردسالان، می گویند اجازه پذیرش بچه های زیر شش سال را نداریم ....بالاخره یکی را یافتم که به خاطر آشنایی ها و ....پذیرفت پسرم را با خود ببرم و حتی برای آموزش....اما آنها هم نمی خواستند این اجازه شان به ضررشان تمام شود ...برای همین می خواست که پسرکم را به گونه ای ببرم که دیگران دخترش بپندارند....و من نمی توانستم این را بپذیرم ...به خصوص برای چراهای پسرم و هزار و یک دلیل دیگر... عکسهای آرش وروجک را دیده بودم که در آن استخر روباز در دبی، مایویی به تن داشت که بالای بدنش را هم پوشانده بود اما پسرانه بود....دو جلسه ای با همان مایو پسرانه خودش بردم به امید اینکه چیزی شبیه به آنچه آرش وروجک به تن داشت برایش تهیه کنم...در دو جلسه ای که آرمان به استخر ** رفت با ناهید جون حسابی دوست شده بود و پادوچرخه را آموخته بود و ... اما احساس کردم که بنا به دلایلی این کار را به چند ماه بعد و زمستان موکول کنم....دلیل اول این بود که استخر شلوغ برد و پسرک پرحرف من کلی دوست به خصوص از جمع پیرزن ها! پیدا کرده بود....تصورم این بود که استخر خلوت تر در زمستان، تمیزتر هست و تمرکز برای آموختن هم بیشتر....از آن گذشته، شهریور تعطیلی یکماهه ای داشت به خاطر ماه رمضان....و من تصمیم گرفتم حالا که برای هزینه ثبت نام بالایی باید بدهم ؛ لااقل این کار را به فرصتی موکول کنم که مستمرتر، نتیجه بخش تر و بی ضررتر باشد....(استخر مربوطه ورودی بالایی دارد و جالب آنکه برای آموزش آرمان هزینه بالاترتر!! هم می خواهد به 2 علت، یکی به علت سه و نیم ساله بودنش (دلیلشان هم این است که آموزش به بچه های کوچکتر سخت هست...و ندیده می گیرند که من در طی این مرحله آموزش به دنبال این نیستم که پسرم شنای قورباغه یا کرال و ...یاد بگیرد....فقط فقط در حد اینکه بیاموزد روی آب خودش را نگه دارد با پا دوچرخه و حرکت درست دست ...و سرش بیرون از آب ....به طوریکه از حضورش در استخر لذت بیشتری ببرد....و نمی خواهم در قبال آموزش جدی به علاقه مندی پسرم لطمه بخورد و ناهید جون هم اینها را قبول داشت) و دلیل دیگرشان برای اخذ شهریه بالاتر!! مذکر بودن کودک مان در استخری که مونث ها می ایند...... اما پسرک ول کن نیست، می خواهد باز پیش ناهید جون برود و بیاموزد.......هر چند گاهی با ناهید همراهی نمی کرد و به دنبال بازیگوشی خود، اصواتی درمیاورد و می گفت:" من قایقم...برید کنار...قایق می خواهد آنجا به داخل غار برود"....ناهید جون بهش می گفت: "خوب برای حرکت قایق باید پارو زد...دستهای تو مثلاً پارو هستند اینجوری باید حرکتشان بدهی...انگار که با دستهات سیبی می کشی و بعد اونو نصفش می کنی" و حرکت دستها را نشان پسرک می داد....اما آرمان بازیگوش صدایش را بالاتر می برد و می گفت:"ای بابا، من قایق موتوری هستم، صدامو مگه نمی شنوی....قایق موتوری که پارو نمی خواد".....و حالا می گوید چرا منو نمی بری استخر** پیش ناهید جون که شنا یاد بگیرم....بهش می گم: فصل پائيز اونجا می برمت،...عوضش فردا می برمت استخر سوخته* سرايی ...می گوید:"اونجا برم که می سوزم" و حواسم نیست و می پرسم چرا؟ می گوید :"مگه نگفتی سوخته،چی چی؟؟!!" Ö توچال: 15 تیر رفتیم توچال، ولی در هوای خس* و خاشاکی فرقی نمی کرد بالای توچال باشی یا در میدان شوش....ما هم این را دریافته بودیم اما پسرک درک نمی کرد....اصرار داشت که از وقتی کفشهای کوهنوردیش را گرفته او را کوه نبرده ایم....حتی حاضر به جایگزین کرده سرزمین عجایب با توچال نشد....برای در امان ماندن از گردو غبار، تصمیم گرفتیم تله کابین سواری کنیم تا کوهنوردی....و با تله کابین تا ایستگاه 2 برویم و برگردیم تا بلکه پسرک هم راضی شود که خواسته اش مستجاب شده و قضیه فیصله یابد....اما آرمان زرنگتر!! از این حرفها بود...در ایستگاه 2 پیشنهاد خوردن یک بستنی و برگشتن به او کردیم و او درآمد که: به این که نمیگن کوهنوردی، من کوهنوردی می خواهم....کفشهامو ببینید!!" و تا نیمه های رسیدن به ایستگاه 3 من و بابایی را با خود برد...آنجا از حربه دختر کوچولوت خسته شده، استفاده کردیم و کارساز افتاد...خودم را لوس کردم و گفتم:"بابا آرمان، من خسته شدم ،..." و برگشتیم....صدای جیرجیرک ها در آن بالا زیبا بود و برای آرمان یادآور شعر نی نی کوچولو که می خواهد جیرجیرک را پیدا کند و به خاطر صدای زیبایش تشکر کند....و ما هم با تمرکز در جهت صدا، جیرجیرک را پیدا کردیم، نشسته بر شاخه بوته ای به رنگ خودش و آواز خوانان..... Ö پختن کیک و لازانيا: 16 تیر با پسرک یه کیک پختیم....مدتها بود که همزن برقی را نشان می داد و از کاربرد آن می پرسید و من هربار قول درست کردن یک کیک خوشمزه به کمک آن را به او می دادم....در تعطیلات ناشی از خس *و خاشاک تهران این فرصت پیش آمد....دستور کیک کره ای را از کتاب رزا منتظمی پیش روی خود باز کردیم و آرد و شکر و گردو و کشمش و کره و...را پیمانه کردیم...آرمان از بخش الک کردن آرد خوشش آمده بود و تقریباً آرد را الک کرد و همه زندگی مان را هم آردی کرد ....بعد از وسیله ساده ای که زرده و سفیده تخم مرغ را سوا می کرد هم خوشش آمد و این کار را هم کرد ...در همزدن زرده و سفیده هم حسابی کمک کرد و همه مواد را قاطی هم کردیم و همزدیم و در ظرف مخصوص ریختیم و فر و....سرزدنها و چک کردنهای پسرک تا زمانی که کیک آماده شد....و چون نتیجه رضایت بخش بود ده روز بعد هم در قالب کیکی دیگر! این برنامه تکرار شد و به دنبال آن، به بهانه روشن شدن فر !! لازانیا هم تهیه شد که پسرک حسابی از خوردن آن لذت برد....و حالا قرار است ماهی یکی دوبار کیک و لازانیا برای شازده کوچولو تهیه کنیم.....البته این را هم بگم که هنوز پسر ما کوچک است و اگر کسی فکر کرده که خیلی می فهمد و همراهی می کند اشتباه کرده....و روزی که لازانیا درست کردم در حال چیدن ورقه های آبکش شده لازانیا و ریختن مواد و پنیر روی آن و ....بودم که پسرک از خواب بیدار شد و مثل یک بچه یک ساله!! گریه می کرد که همین الان باید این بساطو ول کنی و مرا به پارک ببری....و بابایی به دادم رسید....در راه پارک دوستانه از پسرک پرسیده بود که چرا اینگونه می کنی؟ مگر نمی بینی که اون لحظه مامان دستش بنده و ....و پسرک جواب داده بود:"آخه خواب دیدم، رفتم پارک!!"...جای شکرش باقی است خواب دیده رفته پارک و خواب ندیده که رفته شوشتر یا فرانسه!!! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/31ساعت توسط مامان دریا
|
||
|
|
|
|
|
1- قانون ظروف مرتبطه و آسياب آبی : شیلنگ کولر آبی مان، دیگر کارایی لازم را نداشت...بابایی شیلنگ دیگری خریده بود و کولر آبی را راه انداخت اما یک و نیم متری از شیلنگ اضافه مانده بود....از طرفی، ظرفی که دو برابر بطری های نوشابه های خانواده بود و اخیراً محتوای آن که عرق بهار نارنج بود، تمام شده بود؛ در گوشه ای گذاشته شده بود تا شب با آشغال ها بیرون گذاشته شود....بابایی به پسرک گفت: بیا بریم یه بازی جدید بکنیم....پسرک ذوق زده شد...بابایی، بطری خالی را پر از آب کرد و روی صندلی گذاشت ، در روی زمین سینی بزرگی گذاشت و کاسه ای بزرگ در داخل آن و سپس یک سر شیلنگ را در داخل بطری آب گذاشت و سر دیگر شیلنگ را به دست پسرک داد و به او آموخت که چگونه با مکش، بتواند آب را از شیلنگ به داخل کاسه هدایت کند (کاری که در گذشته ها...وقتی ماشینی بی بنزین در جاده می مانده... انجام می دادند تا یکی دو لیتر بنزین از باک ماشین دیگر بردارند....) و آرمان یک ساعتی سرگرم بود و شیلنگ را از آب داخل بطری خارج می کرد و بار دیگر در آن می گذاشت و سر دیگر آن را به دهانش گذاشته و با مکش آب را جاری می ساخت ...بعد شیلنگ را بالا می آورد، آب قطع میشد دوباره پایین می برد و آزمایشات متعدد و می گفت :"من مسئول آب هستم" و وقتی آب قطع می شد می گفت :"من آقای صرفه جویی هستم"....روز بعد به اين بازیش، بخش دیگری افزوده شد....قبلاً برای آرمان يک آسياب شنی ساده از گلدونه ها خریده بودیم....حال آن آسياب به این بازی اضافه شده و آب جاری از شیلنگ به بالای چرخ آسياب ریخته میشد و آسياب می چرخید و حالا پسرم می گفت:" من آقای آسيابان هستم، الان گندم ها را آرد می کنم تا آقای نانوا نان بپزد..." چند روزی بازی عصر پسرک ما همین بود به خصوص که هر نوع بازی که در آن آب!!! حضور داشته باشد را دوست دارد.... 2- شستن آشپزخانه و آب بازی!! پسرم گاهی اصرار دارد که به مامان کمک کند و اصرار دارد که این کمک در شستن آشپزخانه باشد....و چه کمکی!!! تمام زندگی ما را آب برمی دارد....پسرک سرتا پا خیس آب می شود و شاد و شنگول گاهی لگوها و صندلی بادی و ....خود را نیز برای شستن به آشپزخانه می آورد....بعد دوست دارد کابینت ها و اجاق گاز و هر چه دم دست هست را نیز بشوید ...این جمعه آنقدر زیاده روی کرد که دیدم تقویم دیواری و برنامه تغذیه مهد کودکش و هر آنچه که بر روی دیوار آشپزخانه بوده را هم خیس آب کرده....این هم برای آرمان تبدیل به یک بازی شده در قالب کمک به مامان!! 3- جک و لوبیای سحر آميز: یکی از اولین شبهای تابستان 88 ، بابایی برای اول بار شروع به گفتن افسانه "جک و لوبیای سحر آمیز" به آرمان شد....بابایی وقتی گفت که امشب می خواهم یه قصه تازه برات بگم به اسم "جک و لوبیای سحرآمیز"؛ آرمان شروع کرد به غش غش خندیدن....وقتی علت خنده هاش پرسیده شد ، گفت: "از اسم "جک" خنده ام میگیره آخه یاد قالپاق و لاستیک و ماشین می افتم"....ولی در میانه های قصه بابایی متوجه شد که گفتن این داستان برای پسرک زود بوده است....بابایی به نقل از کتاب "افسون افسانه ها" گفت که : بچه ها خودشون مشخص می کنند که چه افسانه هایی باید براشون گفته بشه و از نظر سنی آمادگی شنیدن آن را دارند.... و آرمان آمادگی این داستان را نداشت...این افسانه دو ویژگی داشت که پسرک خوشش نیامده بود اول اینکه جک، پدر نداشت و درک آن و درک مرگ پدر برای پسرک ممکن نبود و دوم اینکه، جک از مادرش جدا شد و با استفاده از لوبیای سحرآمیز به یک جای دور می رفت به جایی که دیوها آنجا بودند....این جدایی از مادر هم برای او قابل هضم نبود برای همین بابایی داستان را سرهم بندی کرد و به خوبی و خوشی تمامش کرد تا اطلاع ثانوی.....آرمان در حال حاضر برخی افسانه ها را خیلی دوست دارد مثل افسانه پسرک و باد شمال ٬ خاله پیرزن (مهمانهای ناخوانده) و کدو قلقله زن و .... 4- آرمانی ذهن مقایسه گر قوی دارد : چند شب پیش که می دوید سرش به لبه تخت خورد. بابایی گفت:مواظب باش پسرم، سرت داغون میشه. و آرمان خندید و گفت :"از داغون خوشم میاد یاد بادوم می افتم".... وقتی بهش میگم قصه محمد گل بادام را بگم ...میگه :"نه، قصه محمد گل پسته را بگو" چند روز پیش هم ماشین همسایه مون جلوی درب خانه ما پارک بود، آرمان با دیدن آن گفت: "چرا بابای امیر علی جلوی پارکینگ ما گذاشته، حالا ما چه جوری ماشینمون را دربیاوریم؟" گفتم: حالا که ما نمی خواهیم با ماشین بیرون بریم. گفت: "فردا من چه جوری مهد کودک برم؟" و ادامه داد:" دویست و شش ما جلوی پارکینگ اونا باشه، این خوبه؟؟آره، این خوبه؟؟" (راستش همیشه از این طرز حرف زدن بچه ها خوشم نمیومد فکر می کردم از بزرگترها یاد گرفتند....ولی اون روز تعجب کردم ...چون من و بابایی از این اظهار نظرها نکرده بودیم ....و ماندم در مقایسه اش....) و بارها و بارها با آنکه فرق شب و روز را می داند، می پرسد: "الان شبه یا روزه؟" و اگر بگوییم شب...می گوید:" پس چرا ما نخوابیدیم؟" و اگر بگوییم روز.... و بارها و بارها با آنکه دست راست و چپ اش را می شناسد، می پرسد: این پای راستمه یا پای چپ؟ و وقتی می گویم پای چپ....می گوید این لنگه کفش راست را بپوشم....می گویم "نه، اونو پای راست بپوش. اشتباهی بپوشی زمین می خوری ها" ....و اشتباهی می پوشد و می خندد و می گوید:"حالا می دوم می بینی که زمین نمی خورم!!!" آرایشگری که پیشش می رود "مجید" نام دارد و آرمان به او عمو مجید می گوید....در مهد کودک هم از یکی یاد گرفته که به "قرآن مجید" قسم بخورد....حال، هر وقت از پیش عمو مجید می آيد، در خانه رژه می رود و می گويد:"به قرآن جمشيد، به قرآن علی، به قرآن بیژن...و نام عموهایش را بعد از نام قرآن می آورد.... اگر اتومبیلی ببیند که هر دو درب جلو یا عقب باز است، می خندد و می گوید:"ببین شکل هواپیما شده" و هزار و یک جور مقایسه دیگر که در خاطرم نمی ماند: مثلا می پرسد: "چرا چشمهای خروس دایره ای است اما چشمهای ما اینطوری نیست؟" چرا بالهای هواپیما صافه ولی بالهای پرنده خم میشه و اینجوری میشه (با دست ادای آن را در می آورد) .... چرا ووووووووو و تازگیها می پرسد:"آدم ها را کی ساخته؟؟؟ ........
پی نوشت: این نوشتار ناتمام ماند..... |
||
|
|
|
|
|
آخر سال گذشته، مصمم شده بودم که مهد کودک پسرم را عوض کنم...تنها و تنها به این دلیل که تعداد نفرات کلاسش بیشتر از حد استاندارد بود (در زمستان 27 نفر در یک کلاس بود، که بعد از عید دو کلاس 16-17 نفره شد...) البته به هزار و یک دلیل پیش از تصمیم به تعویض مهد، سعی کردم به وضعیت موجود اعتراض کنم بلکه اصلاح شود در گام اول، به همراه مادران دیگر اعتراض خود را به مدیر مهد گفتیم....جوابی نشنیدیم. بعد به بهزیستی زنگ زدم اعتراضم را نپذیرفت و تلفنم را قطع کرد....بعد شال و کلاه کردم و راه افتادم تا مهد دیگری بیابم....تعریف مهد مهستان را خیلی شنیده بودم...ولی مادرانی که دست بچه هایشان را گرفته بودند و از آنجا بیرون میامدند حرفهای دیگری داشتند....کسی برایم تایید نکرد که کلاسها 10-12 نفره باشد که من به آن هم راضی بودم....و در نهایت از طریق دوستی که نسبتی با یکی از مربیان مهستان داشت فهمیدم که آنجا هم کلاسها، بالای 20 نفر است (علیرغم ادعای مدیر مبنی بر 10-12 نفره بودن)....و بعد مهد تیام را جستجو کردم شهریه ای دو برابر شهریه دیگر مهد های بالای شهر تهران داشت....اما آنچه نامطلوب بود ساعت کاری آن بود که 8 صبح تا 3 بعد از ظهر بود انگار که مسئولین آن، از ساعات کاری ایران خبر نداشتند یا شاید مهد برای مادران خانه دار پولداری بود که دوست داشتند کودکشان را مهد بگذارند و به کارهایشان برسند....بعد مهد نمو....مهد پرنیان.....مهد امید فردا.....هیچ کدام در حد موارد قابل قبول ثمره* زندگی نبود که هیچ ...که وقتی تحقیقات بیشتر در مورد تعداد نفرات کلاس ها می کردم به رقم های 20 به بالا می رسیدم....مرجع رسیدگی هم در این کشور در هر اموری بی عیب و نقص نیست.....(اگر شماها رسیدگی و قضاوت عادلانه و درست شورای* نگهبا ن در امر انتخاب ات را قبول دارید من هم می توانم رسیدگی عادلانه بهز يستی به وضعیت مهد کودک ها را بپذیرم؟؟؟) آخر سر هم دیدم که پذيرش یک کلاس شلوغ در ثمره زندگی بهتر از یک کلاس شلوغ در مهد های دیگر است....چون دست کم، آرمانم ثمره زندگی را مثل خانه دومش پذیرفته بود، مديرش، فردی توانمند و با برنامه بود و گاه حتی از نظرات خوب مادران استقبال می کرد، بهداشت و تغذيه و کلاس های نورگیر ، حیاط بزرگ و شرایط بازی و سرگرمی و تفریح مناسب و از همه مهمتر مربی های فوق العاده مهربان و صمیمی و مسئولیت پذیر و با تجربه ...و از اینها مهمتر؛ دوستان قدیمی و صمیمی که آرمان آنجا پیدا کرده بود؛ همه و همه مرا واداشت تا ثمره زندگی را برای سالهای بعدی آرمان هم بپذیرم.... و اما: شروع تابستان 88 برای آرمان، آغاز تغییرات تازه ای بود...باید به کلاس بالاتر می رفت... و من در خاطر خود یاد روزهایی می افتادم که 4 ماه بیشتر نداشت و من به مهد کودک بردمش...آن روزها ثمره زندگی را انتخاب کردم چون صمیمیت و مهربانی مامان مریم به دلم نشست...هر روز در ساعت اداری، یکی دوبار می رفتم به پسرم سر می زدم...به شتاب پله هایی را که با موکت فرش شده بود؛ بالا می رفتم و در طبقه دوم، آن خانه قدیمی (مکان قبلی ثمره زندگی)، وارد اتاقی می شدم که آرمان با هشت ، نه بچه دیگر در آنجا نگهداری می شد گاهی خواب بود و گاهی بیدار....وقتی بالای تختش حاضر می شدم با دیدن من، دستهای کوچکش را در هوا تکان می داد و با درآوردن صداهایی، می خواست در آغوشش بگیرم...یکی دو ماه که گذشت، دیگر رفتن و سر زدن برایم دشوار شده بود..آخر با دیدن من خوشحال می شد و لحظه جدایی گریه های سوزناک می کرد... حالا دیگر وقتی می رفتم سر بزنم٬ می دیدم که نشسته و با دندونی خود یا عروسکی مشغول است....هشت ماهگی را که پشت سر گذاشت اداره ام از نظر مکانی تغییر کرد و به جردن رفت....و من یا باید مهد کودکی، نزدیک ساختمان جدید اداره ام می یافتم و یا اینکه از سرزدن در میانه ساعات اداری به او چشم پوشی می کردم...راه دوم را برگزیدم چون پسرم از دیدن هر از گاه من در میانه روز دلتنگم میشد و گریه می کرد و از طرفی دیگر٬ به مامان مریم نیز عادت کرده بود...مربی کمکی که برای مریم بود در طول سه سال حضور آرمان در کلاس مامان مریم، هر از گاهی عوض می شد تا 8 ماهگی پسرم، خانومی سفید روی بود به نام فاطمه که خود پسری دو ساله داشت، بعد از او دختری نمکین و سبزه رو آمد به نام زینب که تازه نامزد کرده بود و یک سال بعد که آرمان او را "سینب" صدایش می کرد؛ از آنجا رفت و بعد سه چهار ماهی زهرا خانوم نامی آمد که اوهم خود دو کودک داشت و در یک سال پایانی، مربی دوم کلاسی که آرمان حضور داشت؛ "رقیه" خانوم بود که عرفانش 9 ساله بود.... و هنوز که به سه سال اول آرمان در ثمره زندگی می اندیشم خدا را سپاس می گویم که شرایط را به گونه ای رقم زد که آرمان از خرداد 1385 (4 ماهگی) تا خرداد 1388 (سه سال و چهار ماهگی) ؛ تغییر و تحولات اساسی از نظر مهد و مربی نداشت...ابتدا قرار بود آرمان دو ساله که شد به کلاس بالاتر برود ولی تغییر و تحولات بعدی در مهد و حذف مقطع شیرخوار باعث شد که مریم جون مربی مقطع بعدی آرمان هم باشد و در واقع در اين سه سال، مامان مریم برایش جای خالی مادر را پر می کرد....آرمان هنوز هم مامان مریم را دوست دارد...و هنوز هم گاهی یک ساعت مانده به پایان کار اداری ام، موبایلم زنگ می زند و نام مامان مریم بر صفحه آن می افتد و صدای دختری مهربان شنیده می شود که می گوید:"می خواستم ببینم اجازه می دهید آرمان را ببرم میدان کاج، بستنی خوران!!"و ادامه می دهد :"البته مانی هم هست" و در آخر می گوید پس ساعت 5 بیا میدون کاج دنبال آرمان، روبروی مدرسه سما می بینمتون..." و هنوز هم دلمان نیامده پیغام تبریک عیدی را که مامان مریم در ایام عید نوروز ۱۳۸۷ (یک سال و سه ماه پیش) گفته و بر روی پیغام گیر تلفن خانه ثبت شده٬ دیلیت کنیم ...آخر آرمانی عادت به شنیدن بارها و بارهای این صدا دارد که مامان مریم بعد از تبریک در آن می گوید:" آرمان را از طرف من ببوس"...و آرمان با شنیدن هر بار آن به سمت ما می دود و گونه اش را برای بوسیدن می آورد.... و اما: دوشنبه اول تیر ماه 88، آرمان به کلاس خاله شهره رفت....خاله شهره هم مهربون و شاد و خنده رو ست...مثل بهاره* رهنما کمی هم تپل مپل هستش و دوست داشتنی.....کف کلاس خاله شهره ، برعکس کلاس مامان مریم از فوم نیست و سنگفرش هست با میز و صندلی های کوچک....در کلاس خاله شهره، آموزش جدی تر است...ژیمناستیک، کاردستی، نقاشی، و خیلی کارهای دیگر و برای هر یک مربی خاص آن کار ....در کلاس خاله شهره، دیگه نی نی کوچولو محسوب نمیشی و کسی لقمه غذا برایت نمی گیرد و در دهانت نمی گذارد، در کلاس خاله شهره بعد از غذا برنامه خواب نداری و می توانی بیدار باشی و حتی شطرنج یاد بگیری و ....کلا تغییر بزرگی برای آرمان بود...البته او در کلاس مامان مریم در سال آخر تا حدودی برای پذیرش این تغییرات آماده شده بود...اما من هنوز دلواپس بودم که او اول تیر ماه را چگونه خواهد گذراند مثل اول مهر ماه یک کودکی که برای اولین سال به مدرسه می رود....آن روز دوشنبه، ذهنم درگیر آرمان بود...الان او چه می کند؟؟؟...بعد از ظهر که به دنبالش رفتم...مربی ها شگفت زده از رفتار آرمان بودند...خاله سا*حره (مربی داخلی) مهد، با تعجب برایم تعریف کرد که آرمان جزو معدود بچه هایی بود که تمام آن روز را در کلاس خاله شهره گذراند....مربی دیگری می گفت به غیر از آرمان و کیانا بقیه بچه ها از ساعت 11 ظهر، بهانه رفتن به کلاس مامان مریم را داشتند ....حتی مانی دوست صمیمی آرمان، برای برگشت به کلاس مامان مریم گریه و بی تابی کرده بود و پیش مریم رفته بود....اما آرمان شرایط را پذيرفته بود....راستش از این خبر چندان هم خوشحال نشدم...دلم نمی خواست سازگاری پسرک مثل مادرش باشد و با هر شرایطی خودش را وفق بدهد...دوست داشتم آرمان هم معترض باشد، آرمان هم برخیزد....اما آرمان همه روز را در کلاس خاله شهره بود...وقتی ازش پرسیدم چرا پسرم؟ گفت:"آخه دیگه من بزرگ شدم، کلاس مامان مریم مال نی نی هاست، کلاس نی نی های پوشکی هستش..." و من دوست داشتم او کماکان خود را نی نی بپندارد... بیشتر صبح ها، همزمان با رسیدن آرمان به مهد کودک، مانی دوست صمیمی اش هم می رسد...کلاس مامان مریم که می رفت هر روز یکی از ماشین هایش را هم به مهد می برد، ولی دیروز به محض دیدن مانی، ماشین کوچولویش را به من داد و گفت" بزارش تو دویست شش مون که بعد از ظهر باهاش بازی کنم"...گفتم نمی خواهی امروز تو مهد هم باهاش بازی کنی؟ گفت: نه، کلاس خاله شهره مثل کلاس مامان مریم ، کف اش فوم نیست، سنگه...نمیشه روی زمین بشینم و بازی کنم" و با مانی به سمت سالن غذاخوری شان رفتند...من هم رفتم و دزدکی نگاه کردم. مانی ماشین اش را آورده بود، روی میزشان نان بربری و خامه و چای شیرین و پنیر بود... آرمان هیجان زده از کفش هاش می گفت " کفش هامان، کفش کوهنوردیه ها، میخواهم برم با بابام کوه...." یک دفعه در آشپزخانه بشقابی از دست ناهید خانوم افتاد..آرمان غش غش خندید و گفت:" ای بابا، بشقابو شکستی...." و امروز صبح، هواپیمایی را که به کمک بابایی از کتاب کاردستی اش ساخته بود به مانی نشان می داد...مامان مانی می گفت مانی هنوز به کلاس خاله شهره عادت نکرده و ناراضی است.... و نصفی از روز را پیش مامان مریم می رود.... اما آرمان، شرایط جدید را پذيرفته....و گاهی حتی فکر می کنم احساس خوشحالی می کند که به کلاس بالاتر رفته.....ولی با همه اینها، مامان مریم هنوز جايگاه ويژه ای در دل او دارد.....و من نمی دانم واقعاً نمی دانم که آرمان سه سال و نیمه من چگونه همه اینها را در کنار هم پذيرا شده.....صبح ها، چه بسا مامان مریم با دیدنش می بوسدش و آرمان با اثر گلی رژ لب مامان مریم بر گونه اش، به سمت کلاس خاله شهره می دود.......
پی نوشت: این پست را فقط برای ماندن در خاطره ام نوشتم..... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 1388/04/14ساعت توسط مامان دریا
|
||
|
|
|
|
|
نمی دانم از جمعه ای که رفتیم رای دادیم چند روز می گذرد....اما می دانم که روزهای پر اضطراب و پر تنشی بود ...روزهای سرخوردگی، احساس نومیدی و یاس، احساس اینکه فریب خورده ای، احساس اینکه سی سال است بهت گفته اند که تو را از ظلم و جور طاغوت رهانیده اند و اینک می بینی که سی سال است با ظالم ترین طاغوت ها ، زندگی می کنی و خودت هم خبر نداری....در عصری که به راحتی رابطه ات را با دنیای اطلاعات واقعی (موبایل، اینترنت، ماهواره..) قطع می کنند تا اخبار دروغین خود را از شش کانال و چندین روزنامه، روزی ششصد بار در گوش تو نجوا کنند و آنقدر بگویند که هم خودشان، دروغ هایشان باورشان بشود و هم تو.... در عصری که شعور و عقل تو را به سخره می گیرند و انتظار دارند شواهد احمقانه شان را بپذيری...در عصری که وا می دارندت تا با کلمات هم دشمنی پیدا کنی و گاه چنان به برخی کلمات آلرژی پیدا کنی که از شنیدن آنها، حالت تهوعی وحشتناک بهت دست بده...کلماتی چون فصل *الخطاب!!، نگهبان، بسيج، کدخدا!!!، الهام!!! ...حداد!!! ...عادل!!!... نظام...، چهل (پیش از اینها فکر می کردم عدد 7 و 40 در تفکر مذهبی ام به نوعی عدد های مقدس محسوب می شوند....حالا از شنیدن 40 و یاد 40 میلیون رای به نظام بالا میاورم....)، انصار، رسانه *ملی، .....از همه بیشتر به این "فصل* الخطاب" آلرژی پیدا کرده ام... اگر می دانستم با یک عملیات انتحاری می شود این عبارت را از لغت نامه ها حذف کرد، دریغ نمی کردم.... و اما پسرکم: این روزها، یک هلی کوپتر واقعی می خواهد از آنها که راستی راستی توی اون سوار بشه و آقای خلبان باشه و به آسمون بره....از بس این روزها هلی کوپتر در آسمون می بینه(این هم از مزایای این روزهای پرالتهاب)..... صبح ها، که با پسرک راهی می شویم وقتی از کنار دکه روزنامه فروشی رد می شوم پسرک می گوید:"یادت رفت برای بابا مجله بگیری" و منظورش "اعتماد* ملی" روزانه ای است که می خرم....بعد از ظهر ها هم پسرک غافل از وقایع روزانه، همبازی می خواهد و ما در تلاش برای کسب دو کلمه خبر واقعی در میان پارازيت های بی* بی سی و صدای امری کا... و پسری که از میان این پارازیت ها، همه چیز را می گیرد....رای *ما را پس بده، .... جمهوری اس لامی... ا...اکبر، ....و گاهی برای شادی پسرک رو می اوریم به چند "دی وی دی" بیبی تی وی که گیر اورده ایم.....پريشب ساعت ازنیمه گذشته بود و پسرک خوابش نمیامد....چراغ ها را خاموش کردم و پیش او دراز کشیدم تا بخوابد....گفت: خوابم نمیاد. گفتم: چه کنیم؟ گفت: یا بیرون بریم یا قصه بگو. گفتم: چه قصه ای بگم؟ باز تکرار کرد: یا بیرون بریم یا قصه بگو؟ و باز پرسیدم: کدام قصه را بگم. این بار عصبانی شد و گفت: "وقتی من میگم یا بیرون بریم یا قصه بگو، تو بگو:بریم بیرون"...در حالیکه بر می خاستم تا بیرون بریم هم خنده ام گرفته بود هم گریه ام....نکند فرهنگ این نظام به این سرعت نهادینه شده و پسرک من اینچنین! دموکراسی و رای من را محترم می شمارد؟؟؟!!! ديروز رفتیم برایش از رنوی جام جم کفش خریدیم....همان اولین موردی که خواستیم به پایش امتحان کنیم انتخاب کرد...می گفت:"برید کنار، ماشالله دیگه بزرگ شدم میخواهم خودم بپوشم" و ديگر از پايش در نياورد تا به خانه برگشتیم....صبح ذوق زده بلافاصله سراغ کفش های تازه اش را گرفت و برعکس همیشه مدام می گفت:"زود باش دیگه، الان مهد کودکم تعطیل میشه ها!!!".... در پست بعدی بیشتر از آرمانم می نویسم..... |
||