تبليغاتX
Lilypie 4th Birthday Ticker شازده كوچولو

 

چند روزی هوای تهران بارانی بود و رعد و برق...و پسرک عاشق باران من از چتر هاپویی زرد رنگش گریزان....چند روز پیش که در زیر رگبار باران، طول حیاط مهد را با قهقهه های آرمان دویدیم تا به کنار ماشین برسیم پسرکم نگاهش به جوب کنار خیابان افتاد و آب بارانی که به شدت در آن روان بود.....و لب به سخن باز کرد:"مامان، می دونی این جوب را خدا آفریده تا آب باران در آن حرکت کنه"...اون وقت با هم صحبت کردیم در مورد اینکه چه چیزی را خدا آفریده و چه چیزی را آدم ها....به زبان ساده بهش توضیح دادم که خدا آدم ها را آفریده،( تو شاهکار خدایی) و آدم ها چیزهای دیگر می آفرینند تا راحت زندگی کنند از خیابان و جوب خیابان بگیر تا ماشین و برق و اسباب بازیهای تو و  دوچرخه، ماشین لباسشویی، کامپیوتر....و همین طور با همدیگه شمردیم از دفتر و مداد و تدی بر و پیشی چنگولی و چتر و ....هر چیز ریز و درشت دیگه....

حالا پسرم همه کارهای خودش را آفرینش می داند و من به رسم دیرین هنوز بعد از ظهر ها که به دنبالش به مهد می روم زمانی را اختصاص می دهم تا آثار هنری خلق شده روزانه آرمان را که بر دیوار مهد نقش بسته با او مرور کنم و با همدیگر آفریده او را توصیف می کنیم و به به و چه چه میکنیم و گاهی هم عکسی از آنها و به خانه میاییم....و در خانه هم آفرینش های لگویی و غیره را می ستاییم که اخیراْ علاقمند شده به خونه و پارکینگ درست کردن برای پیشی چنگولی اش....

هفته پیش در دیوار مهد کودک٬ زیر قسمت بچه های خاله شهره (۳-۴ سال)٬ طرح برگی بود که با رنگ انگشتی رنگ شده و من زبان به به به و آفرین گشودم و بعد از توصیف ظرافت و زیبایی کار و...از آرمان پرسیدم: این را چگونه کشیدی؟ گفت:" با خاله شهره رفتیم حیاط، از درختها برگ چیدیم....بعد هر کسی روی برگش را با رنگ انگشتی و انگشتش رنگ کرد، بعد برگ را چسباندیم به کاغذ، بعد برگ را برداشتیم و رنگ انگشتی خشک شد و اینجوری برگ کشیدیم...."از توضیحی که می داد بیشتر کیف کردم انگار حرف زدنش هم آفرینشی است که باید به به و چه چه برایش می کردم و چنین کردم و پسرک یک بار دیگر توضیحاتش را در خانه به بابایی داد....

برخی کارهایشان هم گروهی است...هفته پیش یک کار گروهی داشتند روی مقوای بزرگ....با کاغذهای رنگی٬ درخت ، کلبه، ابر، خورشید، چمن و...ترسیم شده بود(کاغذهای رنگی برش داده شده و چسبانده شده بود ) اما برگهای درخت از تو درختهای حیاط مهد، چیده شده و با چسب چسبانده شده بود....برای کارهای اینجوری هم با آرمان به تماشایش می ایستیم و جزئیات را مرور و توصیف می کنیم و در آخر آرمان می گوید که در کدام قسمتها همکاری کرده و دوستانش چی....مثلا میگه: این ابر را من چسباندم برگ هم چسباندم...اینو قیچی کردم...مانی تنه درخت را چسبانده ، آرمان...ایلیا....

دیروز هم شاهکاری دیگر آفریده بود بعد از اینکه کار او و دوستانش را با همدیگه مرور کردیم:"وای چه ماهی خوشگلی پسرم آفریده، لبهای ماهی چه خوشرنگه، چه پولک های زیبایی، چشمش را ببین... وای ماهی مانی هم خوشگله، این هم شاهکار آرمان قا ضیه...این یکی رو ببین...." و بعد گفتم به مامان هم میگی چه جوری اینو درست کردی؟ گفت:" اول ماهی ام را رنگ کردم، دریا را هم رنگ کردم چشمش را هم چسب اکلیلی زدم، لبهاشو قرمز کردم،  کاغذ رنگی ها را با قیچی بریدم بعد با چسب چسبوندم رو شکمش...." (البته شکل ماهی کشیده روی کاغذ به بچه ها داده شده بود و رنگ آمیزی اش با بچه ها بود و پولک گذاری که با خرده کاغذهای رنگی بود...)

 

پ.ن. گاهی مهد کودکش کارهای زیبایی میکنه...یه بار خاله سالیا از بچه های کلاسش (سالیا مربی بچه های 4-5 ساله است یعنی آرمان سال بعد میره کلاس اون) آرزوهاشون را پرسیده بود و آرزوی هر یک را با بیان اسمش بر روی گلبرگهای رنگی مقوایی درست شده با کمک بچه ها نوشته بود و گل ها را از بندی عبور داده و مثل بند رخت در گوشه ای از حیاط در معرض دید گذاشته بود ...من هر روز آرزوهای بچه های کلاسش را می خواندم...و برام جالب بود آرزوهای پسر کوچولوها و دخترکهای کلاسش ....

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/31ساعت   توسط مامان دریا  | 

 

روزگاری بود که پسرک نوپایم حلیم می خورد، حتی کله پاچه و آبگوشت ....و من چقدر کیف می کردم....حالا چهار ماه و نیم دارد تا چهار ساله شود اگر از جلوی کله پاچه فروشی رد شویم دماغش را می گیرد؛ حس بویایی فوق العاده قوی دارد و گاهی علاقمندیش به برخی بوها حتی مرا نگران می کند (موقع کاردستی درست کردن از بوی چسب رازی فوق العاده خوشش میاید، از بوی ماژیک های وایت برد، از بوی بنزین و استن... خیلی چیزهای عجیب و غریبی که به نوعی شاید بوهای شیمیایی محسوب می شوند) – بگذریم-

عدم علاقه پسرم به کله پاچه و ابگوشت به این معنی نیست که بد غذا شده....نه، ذائقه اش متفاوت تر شده....الان بدجوری علاقمند "میگو" است (موقع تلفظ میگو، گ را خیلی غلیظ تلفظ می کند یه چیزی تو مایه های غ)...گاهی برای عصرانه پنج –شش میگو را تمام و کمال می خورد...ماهی هم می خورد اما نه به شدت علاقمندی اش به میگو.... ماکارونی شاید تنها غذایی است که از زمان چشیدنش کماکان آن را دوست دارد...و اینک لازانیا هم به آن اضافه شده....کباب از نوع کوبیده اش را زیاد دوست دارد...ولی جوجه کباب را با بی میلی و اگر امروز خورد فردا نمی خورد و وقفه ای باید باشد..... چلو و خورشت های ایرانی را دوست دارد اما نباید با هم آمیخته کنی...ترجیح می دهد یک قاشق برنج بخورد و یک قاشق خورشت....البته به خورشت های سبزی دار (مثل کرفس ، قورمه سبزی) "آش" می گوید...نه اینکه بچه ام آش ندیده باشد...آش هم دوست دارد ولی آش را با خورشت های سبزی دار یکی می شمارد....نیمرو هم دوست دارد اما بیبی شف شدن و درست کردن ان را بیشتر از خوردنش دوست دارد....حتماً باید خودش روی صندلی کنار اجاق بایستد خودش تخم مرغ را بشکند و در تابه بریزد و هم بزند و خودش اجاق را خاموش کند تا بخورد و گرنه لب نمی زند....(جالب اینکه با قیافه حق به جانبی می گوید؛ ادویه بده و باید زرد چوبه بدهم تا به نیمرویش بزند....دقیقاً مثل پدرش با انگشت اشاره به روی نمکدان یا ظرف زرد چوبه می زند تا اندکی نمک یا زرد چوبه بپاشد و شیوه من را انگار هرگز نگاه هم نکرده...)...تازگیها علاقمند به تخم بلدرچین هم شده....و نیمروی آن را هم دوست دارد (چند روز پیش یادش رفته بود بگوید تخم بلدرچین...اومده میگه :"از اون چیزهای گِردِ چوبی که تو یخچال داریم با اونا میخوام نیمرو درست کنم"....

 نوپا که بود نوشیدنی، ماء الشعیر خیلی دوست داشت حتی از نوع تلخ آن!!...حالا چندان علاقه ای بدان ندارد و بیشتر علاقمند شربتهایی است که با عرقیات ایرانی تهیه بشه...شربت بهار نارنج، شربت بید مشک، شربت عرق لقٌاح، و....شربت حاصل از گلاب و خیلی چیزهای دیگه...این روزها انگار حس چشایی اش را بیشتر کشف کرده...چند روز پیش که مهمان داشتیم...در کنار غذایش نوشابه می خورد نگاهش کردم دیدم نوشابه را در دهانش چند ثانیه نگه می دارد و بعد قورت می دهد...می پرسم چرا اینجوری می کنی؟ میگه:"اگه قورت بدم مزه اش فرار می کنه"

تازگیها یکی از سرگرمیهاش این هست که کتاب آشپزی رزا   منتظمی را می آورد و ورق می زند  عکس غذاها و شیرینی ها و سالاد ها را نگاه می کند و می گوید : "این را دوست دارم، ...اینو درست میکنی..." و از این حرفها.... من هم براش چهار تا قالب کوچک کیک خریدم به شکلهای خرگوش، اردک، پروانه و گل ...شکل اردک و پروانه اش خیلی قشنگ درمیاد...هر بار که کیک درست می کنیم چهار تا کیک کوچولو هم باید تهیه کنیم ...البته در تهیه کیک هم کماکان همکاری می کند....

در باب علاقمندیهای مربوط به ذائقه چشایی و بویایی پسرک در این روزها، نکته عجیب دیگر که باید حتماً ثبتش کنم تا یادم نره، علاقمندی شدیدش به طعم و بوی "نعنا" ست....این روزها شیفته قرص های منتوسی با طعم نعنا است جالب اینکه اگر قرص مزبور طعمش تند تر باشد از رو نمی رود و طلب شیر می کند و یک قلپ شیر می خورد و قرص را در دهانش می چرخاند....طعم عرق نعنا در دوغ یا آب را هم دوست دارد....چند روز پیش فضولی کرده بود و پماد ویکس پیدا کرده بود ...دیدم در آن را باز کرده، بوئیده و با اشتیاق آمده که این چیست؟؟ من هم واقعیتش آن لحظه، چیزی به ذهنم نرسید در کاربرد آن جز اینکه بگم: " این پماد ویکسه، اگه دماغت کیپ بشه از این یه کم بزنم روی دماغت ...اونوقت باز میشه و  راحت نفس می کشی"...بعد هر یک ساعت یک بار می دیدم که سراغ پماد میره و با انگشت میماله روی دماغش این هوا....و میاد و میگه: "دماغم کیپ شده پماد ویکس زدم" (من که نمی تونستم بویش را تحمل کنم مانده بودم چه جوری این همه زده به روی دماغش....آخر سر هم مجبور شدم پماد را جایی قایمش کنم...)

از علاقمندی های وافر دیگرش در انواع خوردنی ها و...می توان به ماست موسیر، زیتون، سس خردل، سالاد شیرازی بدون پیاز، ژله، بستنی، شیر (به جای آب هم شیر می خورد)، ....نام برد (موارد فراموش شده  را بعداً اضافه می کنم).....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/31ساعت   توسط مامان دریا 

 

مهد کودک آرمان هم مثل مهدهای دیگه دو زبانه هست ... ولی من ترجیح داده بودم همان یک زبانه!! پدری!! ثبت نام شود ...چون واقعیتش مطمئن نبودم و هنوزم نیستم زبان انگلیسی تدریسی در مهد کودک ها خوب و موثر باشه ( از بس در مورد فارغ التحصیلان مهدهای دو زبانه متعددی که دیده بودم، زبان انگلیسی در حد چند کلمه بلد بودند و نه چیز دیگر)....و در نظر داشتم در فرصت مناسب در یک کلاس زبان مناسب ثبت نامش کنم...اما وقایع روزهای اخیر نظرم را تغییر داده و می خواهم از مهر ماه، پسرم را در سیستم دو زبانه مهدش ثبت نام کنم تا از ساعتهایی که در اونجا می گذرونه بیشتر لذت ببره....

اما چگونگی ماجرا:

پسرم تابستان امسال به کلاس خاله شهره رفت....گویا در دو ماه اخیر بنا بر این شده که هفته ای دو تا نیم ساعت (نیم ساعت شنبه ها و نیم ساعت دوشنبه ها) خانمی به نام حُمیرا با بچه های کلاس شهره جون٬ زبان انگلیسی کار کند....البته من این قضیه را نمی دانستم ...در هفته های پیش گاهی پسرک از یکی حرف می زد به نام "میس حمیرا"...من هم فکر می کردم مربی بچه های دو زبانه است...تا اینکه هفته پیش به شوخی گفتم"از میس حمیرا چه خبر؟؟" پسرم جدی گفت:"میس حمیرا نگو...بگو تیچر" ...گفتم بعله؟؟ گفت :"اون تیچر ماست وقتی میاد تو کلاس میگه هِلو، هاو ار یو؟" من هاج و واج مونده بودم که دیدم پسرک میگه:" سیت داون پلیز"....فکر می کردم که من که این بچه را دو زبانه ننوشتم که دیدم چیزهای دیگری مثل "وات ایز ایت ...دیس ایز کار.... گودبای ... سی یو ....و چیزهای دیگه هم بلده" ....روز بعد از شهره که پرسیدم متوجه شدم که میس حمیرا همون تیچری است که هر هفته دو تا نیم ساعت با بچه هایش زبان٬ کار می کند....

دیروز پسرم از مهد به خونه اومده صدام میزنه: "مامی....مامی" میگم بعله؟؟؟ با آواز می خونه :"مامی، دَدی، آی لاو یو...مامی ددی آی لاو یو...."با تعجب میگم :ددی را هم بلدی؟؟ اونوقت پسرک ریتم آهنگ ددی و دنی (یکی از برنامه های بیبی تی وی که الان یک ماه و نیم می شود که ندیده) را در می آورد :"دَددَددَدَ دی.... دَددَددَدَ دی..." و بعد با دستهاش به بالا و پایین و راست و چپ اشاره میکنه و می خونه:"آپ، داون، رایت، لِفت....آپ، داون، رایت، لِفت...." و....

 

آره اینجوری شده که احساس کردم این بچه ما بد جوری علاقمنده یادگیری زبان انگلیسیه....(جالب اینکه وقتی من میگم انگلیسی .... اعتراض میکنه و میگه نگو انگلیسی ...بگو اینگلیش.....) و قرار براین شده  پنجاه تومنی به شهریه اش افزوده بشه تا از اول مهر نیمی از روز را با میس آزاده بگذرونه یا به قول آرمان با اینگلیش تیچر!!!

 

پ.ن.: هر چقدر به اینگلیش علاقه نشون میده به همون نسبت از کلاس ژیمناستیک (که اون هم دو تا نیم ساعت در هفته هست) گریزونه....نمی دونم چرا؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/22ساعت   توسط مامان دریا  | 

کار فنی:

یه خودکار...از این خودکارها که انتهای آن را باید فشار دهی تا نوک آن برای نوشتن بیرون بیاید...از آن خودکارهای بچه گانه که در بدنه آن کاغذی لوله شده که وقتی سر فلزی آن را بگیری و بکشی کاغذی که بیرون میاد روی آن برنامه هفتگی یا تقویم نقش بسته....(البته در مدل حاج آقایی این خودکارها، روی کاغذ دعای فرج یا ایه الکرسی و ....نقش بسته...اما خودکار آرمان که از توی سُک سُک (شبیه لُپ لُپ) دراومده، برنامه هفتگی مهد یا مدرسه را می توان نوشت)....توی ماشین در حال حرف زدن با بابایی هستم وقتی به سمت آرمان برمی گردم، دل و روده خودکارش را بیرون ریخته و حالا سعی می کند تا فنر را سر جای خود گذاشته و سر خودکار را می پیچاند تا دوباره شکل بگیرد...لبخندی بر لبانش است و می گوید:"از من بپرس چه کار می کنی؟" و من سوال را می پرسم....می گوید:"دخترم، من کارِ فنٌی می کنم...به این کارها، کارِ فنٌی میگن. بزرگ شدی بهت یاد  میدم"...بعد از اینکه سر خودکار را می پیچاند و درست می کند؛ یکبار دیگر قسمتهای آن را باز می کند .اینبار بیشتر...برنامه هفتگی هم جدا می شود ...انتهای خودکار هم جدا می شود....و اینبار در سرهم کردن قطعات، بخش انتهایی ( که باید فشار داد تا نوک خودکار بیرون بیاید) را جا می گذارد و نمی تواند پازلش را تمام و کمال بچیند و کار فنٌی اش را با موفقیت کامل به اتمام رساند....نگاهی به من می کند و می گوید:"دخترم، اینجاش چسب لازم دارد، رفتیم خونه با چسب می چسبونم..." فکرش را که می کنم آفریدن و خلق کردن برای پسر کوچولوی من چقدر لذت بخش است....یک ماشین و یک هلی کوپتر دارد که قطعات آن با پیچ هایی به هم وصل شده و یکی از تفریحات آرمان باز کردن این قطعات و دوباره ساختن ماشین و هلی کوپترش است با پیچ گوشتی و آچار مخصوص به خود.....

مسابقه سکوت:

پسرم می گوید:" مسابقه سکوت هست، اگر کسی حرفی بزند، سوخته و از اتاق اخراج می شود!!" ...لحظاتی بعد دهان باز می کنم که بپرسم این بازی !! را در کلاس انجام می دهید که می گوید:"تو سوختی ، حرف زدی...باید بری بیرون"...این مسابقه در خانه٬ گاهی به خنده منجر می شود آنجایی که من و او به همدیگر خیره می شویم و لبهایمان را می بندیم و به ناگاه من یا او از این کار خنده مان می گیرد و حرفی می زنیم و می سوزیم....اما ذهنم در گیر می شود ...بد جوری هم در گیر می شود....نکند با این مسابقه!! پسر خوش صحبت و شیطون مرا وادارند تا  ساکت و آرام در گوشه ای، ساعتها بنشیند....نکند این مسابقه کار هر روز کلاسش٬ در مهد کودک باشد....نکند به خاطر حرف زدن از کلاس اخراجش کنند و ....هزار نکنه دیگه....باید با مدیر مهد صحبت کنم.....

ما 4 نفریم!!

پسرم کماکان علاقمندی زیادی به اعداد و کم و زیاد کردن اعداد دارد...یکی از سرگرمی هایش این است که تعدادی از انگشتهایش را بالا میاورد و می پرسد"این چند تاست؟" و بعد چند تا کم یا زیاد می کند و می پرسد "حالا چند تاست؟" اخیراً انگشتهای پا را هم به این بازی افزوده....و به تازگی دور میز شام می پرسد:"ما چند نفریم؟" و جواب میدهد:"ما چهار نفریم!" تعجبی ندارد که در دنیای کودکانه و صاف و ساده پسر من، پیشی چنگولی!! یک نفر است؛ نه بیشتر، نه کمتر!!

اگزوز زانتیا:

توی پارک می دود...دور حوض بزرگ پارک...به سرعت...چندین دور....هر بار که جلوی من می رسد با صدای قیژ بلندی ترمز می کند ...و دوباره با دنده یک شروع کرده و سرعت می گیرد و به قول خودش به دنده ده!! می رسد....نمی دانم دور چندم است که جلوی پایم ترمز می کند و می گوید:" می بینی چقدر تند میرم٬ آخه من زانتیام٬ بگو دودت از کجا درمیاد؟؟" با تعجب میگم: دود؟؟؟ میگه:" آره دیگه...اگزوز زانتیا این پشته..."بودی"م اگزوزمه  دیگه".........................................................

+ نوشته شده در  شنبه 1388/06/14ساعت   توسط مامان دریا  | 

 

....لَم دادم به مبل و دارم کانال های تی وی را بالا و پایین می کنم که بدو بدو میاد....میاد بالای مبل و کنار من میشینه و میگه :"اسم من چیه الان؟" میگم: "بچه من!!" میگه:"نه، جوجه تو اَم!" و ادامه میده:"اون پایینو نیگا کن، روباهه اومده، جوجه ات رو می خواد ..." و من هم وارد این بازی میشم و بغلش می کنم و میگم:"جوجه ام رو به هیشکی نمیدم، جوجه خودم. دوسش دارم"...میگه:"از هُدهُد بپرس چیکار کنیم روباهه میخواد درخت تبریزیمونو ارٌه کنه" (و بابایی را نشون میده و اینجوری بابایی هم به عنوان جناب هُدهُد وارد بازی میشه"....و همینجوری تو این جنگل شِروود من و جوجه طلایی بالای درختیم و هی روباه میره، گرگ میاد...گرگه میره، شغال میاد....شغاله میره، کفتار میاد....اون میره، پلنگ میاد.....و جناب هُدهُد دانشمند راهکار باید بده برای مقابله با اینا...اونم راهکارهای مرتبط و گرنه شازده بد جوری مچ گیری می کنه.....و تازه ورژن های بعدی این سریال، کاراکترهای جدید و حتی اشیاء هويت دار جدید!! هم اضافه میشه مثل پیشی چنگولی و چُماق جادویی و ....همزمان با پیش رفتن سریال، جوجه طلایی هم پرواز یاد می گیره و هزار تا ماجرای دیگه.....

 

پ.ن. خدائیش بهتر از سريالهای دَرِپیتی رسانه  ملی!! است.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/06/11ساعت   توسط مامان دریا  | 

 

توی آشپزخانه ام؛ می آید و می گوید:"بغل، بغل کن منو، پام درد می کنه..." بغلش می کنم اونوقت لبهایش را جلو می آورد برای یه بوس طولانی از لُپ مامانی....

توی مهد کودک،خم می شوم تا در به پا کردن کفشهایش کمک کنم ؛ باز لبهایش را جلو می آورد برای یه بوس طولانی دیگه....

روی پایم نشسته که کمی باهم گپ بزنیم؛ باز لبهایش را غنچه می کند و...

دارم شامش را می دهم که از روی صندلی اش بلند میشه و میاد بغلم برای یه بوس طولانی دیگه.....

میرم شاهکار لگویی اش را می بینم و دهان باز می کنم برای بَه بَه و چَه چَه که باز آویزونم میشه برای بالا آمدن و یه بوس دیگه....

توی ماشین در حال رانندگی ام که یه دفعه باز احساساتی میشه و می خواهد بیاد برای یه بوس ....

نشسته ام و چشم دوخته ام به برنامه" آپار ات" بی  بی  سی که باز میاد و یه بوس طولانی دیگه....

توی دستشویی خم میشم تا بشورمش که باز از فرصت استفاده می کنه برای یه بوس دیگه.....

 .....

.....

......

 

و وقتی محکم بغلش می کنم و می بوسمش؛

می پرسه:"چرا منو محکم بغل کردی؟؟"

میگم  تو چی فکر میکنی؟

میگه: "واسه اینکه بچه اَتم دیگه"

میگم: دقیقاً! واسه اینکه پسرمی.

میگه:"نه؛ نگو پسرمی. بگو واسه اینکه بچه اَمی"

میگم: واسه اینکه بچه اَمی......عزیزمی..."بالام سان".

می خنده و میگه:"آی لاو یو!!"

......

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/06/11ساعت   توسط مامان دریا  | 

توی آشپزخانه ام که پسرم میاد و میگه: "می خواهی یه قصه برات تعریف کنم؟" میگم:بعله، خیلی دوست دارم قصه شما را بشنوم و شروع میکنه ..من هم زودی دفتر یاداشتی که همیشه در آشپزخانه دارم را با یه خودکار بر می دارم و کاتب میشم. این هم قصه ای که پسرک من راوی اون هست....نه، بهتره بگم آفریننده آن هست...

"یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود. یه شاکِن اُوردی بود که همه اش مامان و بابا را اذیت می کرد. بعد شاکِن اُوردی یه روز بدون اجازه پدر و مادرش اسکيت هاش رو برد پارک، اونوقت چرخ عقبی اسکيت اش را در آورد بعد پاش کرد و با اسکيت ها راه افتاد اما کوچک بود اونوقت گریه کرد چون که افتاد زمین. اونوقت مامان و باباش اومدند و گفتند گفتیم نباید که چرخ عقب اش را باز کنی (داری چی می نویسی؟ مامان: قصه تو را می نویسم) بعد می دونی چیه؟ شاکِن اُوردی در کوچه رفت بالای یک درخت بزرگ. بُزرگِ بُزرگِ بُزرگِ تبريزیِ تبريزی. اونوقت شاکِن اُوردی تا یک پاشو گذاشت روی شاخه، اُفتاد پايين، دستش شکست. اونوقت بردند دکتر، دکتر دستش را یه چسب زد و یه دستبند بست، گفت تا چند روز نبايد ماشين بازی کنی. اونوقت شاکِن اُوردی تا سه روز ماشين بازی نکرد اونوقت...اونوقت پدرش اومد گفت شاکِن اُوردی، برو کوچه. اونوقت شاکِن اُوردی گم شد. قصه اش خیلی طولانی است. اونوقت شاکِن اُوردی مامان و باباش پيداش نکردند. (چی داری می نویسی؟ مامان: قصه شاکن اوردی که تعریف می کنی. پسرم: بده به من..."

و دفتر یاداشت را می گیرد و سطرهای آخر را خط خطی می کند....می پرسم: پسرم چرا اینجوری می کنی؟ میگه: می خواهم مامان و بابای شاکِن اُوردی را خط بزنم. آخه بدجنس بودند شاکِن اُوردی را گم کردند....

 

پ.ن.1: شاکِن اُوردی کلمه ای بود که خودش ساخته نمی دونم از کجا...بابایی اش یه قصه براش گفته بوده به اسم "سکینه اُوردی" که البته مضمون اون یه چیز دیگه هست ولی احتمالاً شاکِن اُوردی را بر وزن سکينه اُوردی ساخته...

پ.ن.2: آرمان اصولاً قصه هايی که براش گفته میشه اکثراَ تعریف می کنه اما این داستان از اون نظر برام جالب اومد که متفاوت با شنیده هاش بود و چیزی بود که خودش به ذهنش رسیده...

پ.ن.3: منظورش از دستبند همون گچ گرفتن دست شکسته بوده....

پ.ن.۴: پسرک من٬ هنوز اسکیت بازی نکرده...اطلاعاتی که میده ساخته پرداخته ذهنش هست...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/09ساعت   توسط مامان دریا  | 

وقتی دخترکی 4-5 ساله بودم، از تنها چیزی که می ترسیدم ؛ موجودی به نام گرگ بود...برادرم را که دو سال از من کوچکتر بود خیلی دوست داشتم و اگر شبی او در خانه اقوام می ماند گریه می کردم تا او را بیاورند....آن روزها هر از گاه کابوسی می دیدم: گرگی به خانه مان آمده و بلوز برادرم را به دندان گرفته و در حالیکه برادر 2-3 ساله ام از دهانش آویزان بود ؛ فرار می کرد و برادرم را با خود می برد....

حالا پسرک من قصه های مختلفی شنیده؛ با دیو و غول و پری آشنا شده. با حیوانات اهلی و وحشی هم آشنا است، می داند که شیر و پلنگ و ببر و خرس حیوانات قوی و مقتدری هستند، در مهد کودک از دوستانش در مورد دزد و آدم های بد و بدجنس هم شنیده....اما از تنها چیزی که در دنیای کودکانه اش واهمه دارد یک چیز است :"گرگ!"

مدتی تنهایی به اتاق خودش نمی رفت و می گفت اونجا گرگ هست و ما با هم می رفتیم و همه جای اتاق و زیر تخت و داخل کمد را می گشتیم تا مطمئن شود که آنجا گرگ نیست....

مدتی موتور شارژی پلیسی اش را سوار می شد و هفت تیر اسباب بازی اش را بر می داشت و

به سمت اتاق خودش می رفت و دقایقی بعد برمی گشت و مثل یک جناب سروان به مافوق خود گزارش می داد که در محله  فرح زاد چند گرگ آمده بود و رفتم آنها را کشتم....و بعد به اتاق ما می رفت و بازمی گشت و گزارش می داد که در محله  و.لنجک هم چند گرگ آمده بود رفتم دستگیرشان کردم...و این نحوه پلیس بازی او بود پلیسی که دزد ها و اشرار و ...را خطرناک نمی دانست بلکه گرگ ها را خطرآفرین می شمرد و موظف بود آنها را دستگیر کند....

دیروز هم از مهد کودک آمده میگوید:"امروز به کلاس ژیمناستیک نرفتم" (توجه: کلاس ژيمناستیک شان در طبقه بالای مهد است که به پشت بام راه دارد) می پرسم چرا؟ می گوید:"گریه کردم که ژيمناستیک نمیرم ...خوابم می اومد...خانم مربی هم گفت پس برو کلاس خودت" (البته شازده کوچولوی ما هر وقت بخواهد از موضوعی فرار کند می گوید "خوابم میاد" حتی اگر اول صبح بعد از ده ساعت خواب باشد)....می گویم چرا نخواستی بری ژيمناستیک؟ میگه: "بالا پشت بام مهد کودک مون گرگ اومده بود می خواست بیاد منو بخوره من رفتم کلاس خودمون. گرگه اومد اتاق ژيمناستيک، منو ندید؛ آرمان قا. ضی را بُرد...) (آرمان قا. ضی هم یکی از هم کلاسی هاش هست)...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/09ساعت   توسط مامان دریا  | 

 

  • پسرکم بالای چند جعبه و بسته اسباب و اثاث منزل ....رفته و نشسته و از من می پرسه: "اسم من چیه؟؟" (منظورش اینه که چکاره هستم الان)....می گویم تو بگو...میگه: " من پادشاهم، بابایی وزیرمه، طاها هم وزیرمه، پیشی هم وزیر دیگه منه" ...از او می پرسم: مامانی چیه تو میشه؟ میگه: "دخترمه"....میگم: همون دخترت که عاشق محمد گل بادام میشه؟ مکثی میکنه و بعد جدی جدی جدی و تند میگه:"محمد گل بادامو میندازم تو سطل آشغال"

 

  • می پرسه: "به چراغ های جلوی ماشين چی میگن؟" تو فکر میرم...یعنی من اینقدر اطلاعات عمومی ام کم هست...تا به حال نشنیده بودم که به چراغ جلوی ماشین، نام خاصی داده باشند...هاج و واج هستم که دوباره می پرسد و میگم: نمی دونم، واقعاً نمی دونم. تو مگه می دونی به چراغ های جلوی ماشین چی میگن؟ جدی جدی جدی پاسخ میده:"چِشم؛ میگن چِشم، یاد گرفتی؟؟"

 

  • با لگوهایش (که مخصوص 6 سال به بالا هست) یک قطار درست و حسابی درست کرده، اما چرخ برایش نگذاشته...میگه:" مامان، ازم بپرس که چرا برای قطارم چرخ نزاشتم؟" و من می پرسم....اونوقت خیلی جدی میگه:" آخه این قطار الکتروکیه! ، مثل شیر آب دستشویی مهد کودکم که الکتروکیه! و تا دستهامو زیرش بگیرم آب میاد...مثل صابون مایع دستشویی مهد کودکم که الکتروکیه!. مثل قطار مترو، تو اصلاً قطار مترو سوار شدی؟؟؟"

 

  • با همدیگه میرویم پارک شکوفه...میگه تو بشین و منو نگاه کنه و خودش ژست می گیره و گاز میده و صداشم درمیاره و راه می افته...دور تا دور پارک میدوه....گاهی پشت درختی یا چند نفر ادم یا چیزی ناپدید میشه و بعد پیداش میشه....احساس میکنه میتونه از من کمی دور بشه...کمی بیشتر از سالهای پیش...کمی بیشتر از ماه پیش....و از این مساله احساس شادی خاصی بهش دست میده....من نگران سَرَک می کشم تا گمش نکنم ...اما دوست داره من سر جای خودم منتظرش باشم...پیش من میرسه و ترمز می کنه...تشویقش می کنم و میگم پسرم، چقدر قوی هستی، با دقت و محکم دویدی، جای دوری هم رفتی اما زود اومدی....میگه:" آخه من زانتیام، با دنده ده!! رفتم و اومدم." و زانتیا شش دور دیگه هم میزنه....

 

  • میریم دنیای بازی...تله کابین و قطار و قایق و ماشین رالی و ....سوار میشه....و من چقدر خوشحالم.....یادم می افته که هفت هشت ماه پیش، یک مقطع خیلی کوتاه شدیداً می ترسید حتی از تاب و سرسره پارک....ولی خدا را شکر ٬ گذرا بود و پسرک دوباره مثل قبل سوار این وسایل میشه...

 

  • تازگیها عجیب دلبسته عروسک پیشی خودش شده یه پیشی کوچولو (بچه گربه) که یه خونه هم برای خودش داره...شاید دوسال پیش خاله اش براش خریده بود ولی مقطعی بازی می کرد ...حالا یک ماهی است شدیداً بهش دلبسته...باهاش حرف میزنه و جالب اینکه هر وقت میخواد جواب پیشی را بشنوه از من می پرسه که پیشی چی میگه و من باید صدایمو را زیر بکنم و یک میو و بعد جوابی از زبان پیشی کوچولو بدم...انگار که پیشی کوچولو یه زبون دیگه حرف میزنه و من مترجم.....جالب هم اینه که انگار فقط من زبون این پیشی را می فهمم ...چون فقط از من می خواد که بگم پیشی چی میگه....چند روز پیش می خواست برای پیشی اسم بزاره...میگم: ملوس هم اسم خوبیه ها...میگه:ملوس اسم دختره یا پسر؟....میگم: اسم دختره....میگه ولی پیشی من پسره....

     دیروز رفتیم پارک شکوفه...دو تا دختر هشت- نه ساله منتظر بودند تا عروسکهاشون را تاب سوار کنند...آرمان هم پیشی به بغل منتظر نوبت بود...به دخترها گفتم: اسم نی نی هاتون چیه؟ یکی گفت "ملودی" و دیگری گفت:"مارال"....آرمان هم گفت:اسم پیشی من هم چنگولیه!!  

پسرم دیروز هم چند دور زد البته پیشی به بغل....میگفت: امروز "پرادو" اَم.....

این روزها اونقدر قصه گوش داده که تو اون قصه ها٬ بچه به مادرش "نه نه" گفته که بچه ام دیشب موقع شامش بهم میگه:"ننه٬ سالاد بده...بعد می خنده و میگه: ننه آب می خوام...همین جور تا موقع خواب با هر خواهشی ما را "ننه" خطاب کرد!!!

دیروز برای اولین بار یه فیلم نسبتاْ بلند تماشا کرد "روزی که حسنی مرد شد"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/08ساعت   توسط مامان دریا  | 

 

این روزها:

پسرکم گاهی خودش را برای مامان لوس می کند و مثل جوجه حرف می زند و بعد از من می پرسد:"اسم تو چیه؟" میگم تو بگو....می گوید:"مامان قدقد"...و گاهی خودش نقش جوجه طلایی درون تخم مرغ را بازی می کند و داخل سبد اسباب بازی هایش می نشیند و می گوید:مامان قدقد منو بغل کنه که گرمم باشه تا از تخم دربیام....

.....

پسرکم با بابایی هم بازی می کند اما به هنگام بازی با بابا٬ به او می گوید :"تو بابا شیری و من نی نی شیر" و به جای اینکه بخواهد بابایی بغلش کند و گرم نگه دارد...از او می پرسد:بابا شیرها قویترند یا نی نی شیرها؟؟

 

پ.ن.: این روزها فکر میکنم که نکند مامان هوچهر جان٬ در روانشناسی کودک تجربه ای داشته و دارد و من نمی دانم....آخه با این رفتار پسرکم بیشتر و بیشتر یاد وبلاگ ننه قدقد می افتم که بابایی هوچهر هم چه بسا با عنوان "اقای شیر" نامیده می شود.....

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/03ساعت   توسط مامان دریا  | 

  • پنجشنبه ۲۹ مرداد رفتیم آبعلی...آرمان بعد از دو ساعت شنا٬ ناهار مفصلی خورد ...بعد با پسر دایی در زمین بازی٬ کلی تاب و سرسره و...بازی کرد...ساعت ۱۶ که طاها رفت سالن تیراندازی٬ آرمان خسته در آغوشم به خواب رفت ...رفتیم مسجد مجتمع تفریحی ابعلی....آرمان خواب بود ...خواهرم نماز خواند ...بعد من و او به زبان ترکی از وقایع روز حرف زدیم...از اینکه خانم آجو ر لو!! در دانشگاه آزاد* کرج کی بود و چی می خوند و حالا بعد از پنج سال٬ کاندیدا برای وز ارت شده و از باز دا شتگاهها و حرفهای دیگر....خانومی نماز را خوانده بود و دعاهای مفصل بعد نماز را به جا می آورد...ما کما کان به زبان ترکی از اوضاع و احوال روز می گفتیم ....خانوم دعاخوان که کارش تمام شد٬ برخاست برود ...آمد نزدیک ما و گفت:"می خواستم نگم ولی گفتم بگم که در حدیث داریم هر کس در مسجد حرف بزند٬ دعایش تا ۴۰ روز مستجاب نمی شود".... لحظه ای فکر کردم به اینکه آیا وقتی آخو ندها بالای منبر حرف می زنند (آنهم چه حرفهایی!!!) ٬ داخل مسجد هستند یا آن قسمت منبر ٬ خارج از مسجد محسوب می شود؟؟؟؟

 

  • حدود ساعت ۱۳:۳۰رفتم نماز خانه محل کارم٬ دیرتر رفتم چون نماز خودم را ترجیج میدهم به نماز جما عت !!!! اما متاسفانه موقعی بود که در سمت آقایان٬ اخو ند اداره بالای منبر رفته بود....داشت می گفت:" اگر نیمه شب بی خوابی به سرتان زده اما حال ندارید ۲ رکعت نماز شب بخوانید٬ به خاطر آن است که گناهانی که در طول روز انجام می دهید چون غل و زنجیری به پاهای شما بسته شده و نمی گذارد برای نماز شب برخیزید." با خود اندیشیدم آیا وقایع این دو ماه اخیر و جنایتهایی که دوست و دشمن معترف بودند که رژ یم شا ه و زند ان ابو غریب و ...هم نظیر اینها را نداشت٬ آیا گناه محسوب نمی شوند پس چطور این آقا یان !!! همگی به نماز های شب شان و ار تباط شان با خدا و مصلح و غیره  می نازند...

 

  •  دیروز بعد از ظهر٬ آرمان در حال قطار ساختن با لگو هاش بود...و من روزه دار به شدت خسته و بی حال نیازمند اندکی خواب بودم....پسرک مدام صدایم می کرد...دوست ندارد تا وقتی او بیدار است٬ چشمهای من بسته شود....هنوز ماهواره را در خانه جدید روبراه نکردیم و دی وی دی ها...در دسترس نبود...به ناچار زدم روی کانال ۲ شاید با برنامه کودک همراه شود و من اندکی بخوابم....برنامه کودک کانال ۲...یک کارتون انیمیشنی ساخت وطن نشان می داد در آن کودکی به همراه خانواده به مشهد رفته بوده و در بازگشت برای دوستش٬ عطری (از همانها که آقایان فتو ا می دهند نماز با آنها حرام نیست بلکه ثواب هم دارد) آورده بود....این دو دوست فردای سوغاتی دادن و سوغاتی گرفتن....در جلوی درب مسجد محل بهم برخورد می کنند پسرکی که از مشهد برگشته به همراه پدرش دارد می رود مسجد...این یکی دوستش را دعوت به همراهی می کند...و یکباره این دوست زبان گله باز می کند که این چه عطر بدبویی بود برایم آوردی همه بینی شان را می گیرند و فرار می کنند ...و آن یکی دوست شرمنده و عذر خواهی که ببخشید من این را بهترین دانستم و از این حرفها....(این وسط قیافه خسته و خواب آلود منو تصور کنین که از کنجکاوی هم دارم می میرم که این عطر خوشبویی که آورنده اش میگه ٬ چطور ممکنه همه را فراری بده...) که یه دفعه پدر پسرک آورنده سوغات وارد می شود و توضیح می دهد که:"این عطر بهترین و خوشبو ترین عطر هست....و دیگران می ترسند مبادا با استشمام بوی آن روزه شان باطل شود و برای همین بینی خود را می گیرند و می گریزند!!!!)...نگاهی به پسرکم که در حال لگو بازی بود٬ کردم و خدا را هزار مرتبه شکر گفتم که پسرکم علاقه ای به برنامه های آموزنده و اسلامی تی وی خودمان نشان نمی دهد.....

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/02ساعت   توسط مامان دریا  | 

 

1)      آرمان: مامان بیا به این خاله سا حره (مدیر داخلی مهدشون هست) بگو اسم سماء (دختر مامان مریم که نه ساله است و تابستانها با مادرش به مهد میاید) را خط بزنه. سماء دیگه بزرگ شده، باید بره پیش دبستانی. اندازه تو هم شد باید بره دانشگاه. سماء ، صبح ها موقع ورزش به من میگه وایسا تو صفه مامان مریم. مگه من تو کلاس مامان مریمم که تو اون صف وایسم؟ من تو کلاس خاله شهره ام. سما نمی دونه. سماء منو میزاره تو صف کلاس مامان مریم.

2)      مامان :اون بچه که بغل باباش هست، اسمش چیه؟

آرمان: نمیدونم. آخه اون تو کلاس مامان مریمه. من که تو اون کلاس نیستم. از اون کلاس تجربه ندارم. من از کلاس خاله شهره تجربه دارم.

3)     تو مهد٬ بعضی  بچه ها با دیدن مامانشون می گویند: چرا دیر اومدی دنبالمون.....آرمان با دیدن من این روزها٬ می پرسه: مامان، امروز دیر اومدی یا زود؟ اگر بگویم دیر...اونوقت این سوال چرا را می پرسه....

4)     دیروز ضرورتی پیش آمد که تا سر خیابانمون برای خریدی بروم.ساعت 3 بعد از ظهر بود و آرمان مشغول لگوبازی....بهش گفتم پسرم میایی تا سر خیابون بریم و بیایم؟ برات بستنی هم می خواهم بخرم؟ اما گفت: نه، من دارم قطار درست می کنم. با این حرفش، تصمیم گرفتم من هم بیرون نروم و در دستور آشپزی ام تغییراتی بدهم. اما آرمان گفت:" تو خودت تنهایی برو، من دارم قطار درست می کنم. من که کوچولو نیستم. ببین بزرگ شدم. برا اینکه تو از دور می بینی، منو کوچک می بینی. بیای نزدیک، می بینی که من بزرگ شدم. ببین چقدر بزرگ شدم.  می تونم تنهایی تو خونه بمونم." از استنباطش در مورد بزرگ دیدنش خنده ام گرفت (این استدلال را در مورد هواپیما به او گفته بودیم که تو آسمون چون دور از ماست، کوچک دیده میشه) ؛ فکر کردم که بد نیست اولین تنهایی اش (فیزیکی) در خانه را، یک امتحانی بکنم و بروم و گفتم : پسرم زود میام تا تو قطارت را درست کنی من اومدم....گفت: تو زود میایی یا بابا؟ گفتم : البته من! ، تا سر کوچه میرم، جای دوری نمیرم، سه بار از یک تا بیست بشمری من اومدم و سریع از پله ها پایین رفتم که تو راهرو صدایم کرد و گفت: "مامان، مواظب خودت باش"....سریع تا تقاطع سپیدار و صدف (سبزی و میوه فروشی) دویدم و تا به خانه....شاید 10-12 دقیقه بیشتر طول نکشید. وقتی از پله ها بالا رفتم دیدم کنار درب آپارتمان به انتظار ایستاده و گفت: مامان دیر کردی! اما آرام بود و خوشحال از اینکه بزرگ شده!!!

5)     پسرم با لغت تعمیر کار و لغتهای مشابه در مشاغل، از دو سال پیش آشنایی داشت. در این راستا یک لغت هم خودش ساخته و به زبان غنی فارسی افزوده بود  ؛ این لغت "بنزین کار" بود به معنی کارگری که در پمپ بنزین کار می کند ....اخیراً یک لغت دیگر ساخته "چایکار": چایکار به کسی گفته میشه که تی بگ (چای کیسه ای) را در فنجان آبجوش  می گذارد و چند بار تکان می دهد و در می آورد و اینگونه یک فنجان چای خوشمزه درست می کند.

6)     پسرم این روزها، عجیب دوست دارد بارها و بارها این ترانه ناصر* کشاور ز را بشنود که در بخشی از آن هست: ...غصه نخور عزیزم/ بهار میاد دوباره / برای این درختت / برگهای نو میاره/

 ۷) و این روزها کشف کرده ام که عجیب به رنگ سبز علاقمند است (البته هیچ ربطی با جنبش * سبز این ملت ندارد)....در فروشگاه سُها، بین رنگهای کرم و نارنجی و آبی و سبز از یک تی شرت، گیر سه پیچ داد به اینکه تی شرت سبز را می خواهم....در فروشگاه شهروند هم که با بابایی رفته بوده، اصرار کرده که اتوبوس سبز می خواهم نه رنگ دیگه....تو لگو بازی اول لگوهای سبز را استفاده می کنه....برای خرید یخمک میگه رنگ سبزش را می خواهم....پاستیل٬ رنگهای سبز را می خوره....تو خونه ، دسته کلید خانه را که برای تشخیص راحتتر،انتهای هریک را از این چیزهای پلاستیکی رنگی گذاشته ام؛ می آورد و نشانم می دهد و می گوید: من اینو که رنگه سبز داره، دوست دارم تو کدومشو؟ یکی از کلیدها از این پلاستیک های رنگی در انتهایش نیست، می گویم اینو....میگه:"پس تو رنگ آهنی!!! دوست داری"....و هزار دلیل بی ربط و با ربط دیگه...
+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/01ساعت   توسط مامان دریا  |