|
|
|
|
|
چند روز پیش یک دعوت نامه از مهد کودک دادند دستم....: " سرکار خانم/ اقای ع... روز دوشنبه مورخ 20/7/88 جلسه اولیا و مربیان جهت پاره ای مذاکرات در محل مهد کودک ثمره. زندگی تشکیل می گردد، حضور اولیاء در این جلسه الزامی می باشد. ساعت شروع جلسه:15:0 پیشاپیش از حضور شما تشکر و قدردانی می شود مدیریت مهد کودک" راستش ذوق زده شدم درست مثل وقتی که آرمان 8 ماهه بود و اولین دعوت نامه جلسه اولیا و مربیان مهد کودک به من داده شده بود و درست مثل دفعات دیگر.....(آیا مادران ما هم بابت این چیزهای کوچولو اینقده ذوق مرگ!! می شدند یا یک سر داشتند و هزار سودا......).... دیروز متاسفانه، با تاخیر بیست دقیقه ای به جلسه رسیدم...خانم عطایی داشتند برای مادران صحبت می کردند ...اولیا کودکان 1 تا 4 سال دعوت بودند ( شاید 40 نفر یا بیشتر می شدند ، کسانی که آمده بودند...بیشتر؛ مادران بودند به غیر از سه یا چهار پدر....) صحبتهای خوبی بین اولیا و مربیان رد وبدل شد...مدیر مهد در مورد هشیاری و برخورد به موقع در مورد شپش ( و نه نگرانی) صحبت کرد...و در مورد راههای مقابله با ابتلا به آنفولانزای خوکی و ...اینکه تصمیم دارند که ماده ضد عفونی کننده نانوسیل تهیه کنند که بچه ها روزی یک بار هم از آن استفاده کنند که البته این مورد از طرف یکی از مادران که در بخش نوزادان بیمارستانی اشتغال دارد، به شدت مورد انتقاد قرار گرفت....ایشان معتقد بودند که این ژل ضدعفونی کننده، نه تنها ممکن است برای بچه ها آلرژی زا باشد و یا پوست دستشان را خشک کند که مهمترین ایراد وارد به آن این است که بعد از استفاده از آن، دیگر استفاده از صابون کارایی لازم را نخواهد داشت (درست مثل اینکه در برابر یک سرماخوردگی جزیی به کودک یک آنتی بیوتیک قوی تجویز کنند؛ بدن کودک در زمانهای بعدی به آنتی بیوتیک های معمولی جواب نخواهد داد).... مشاور مهد کودک ( از سال گذشته به کادر آموزشی مهد اضافه شده اند)...در مورد سیستم آموزشی مهد صحبت کرد که بیشتر مبتنی بر آموزش غیر مستقیم و همراه با بازی هست و در اين زمينه مثالهايی آورد...و در آخر دو کتاب هم برای والدین علاقمند معرفی کرد: 1- بازی های خلاق: 365 بازی برای کودکان 2 سال به بالا، نویسندگان: جودیت آن گری، شیلا الیسون، مترجم: لیلی انگجی ؛ نشر جوانه رشد؛ 1387 2- ارزیابی برنامه ریزی آموزشی و بازپروری کودکان؛ از تولد تا 5 سالگی نویسندگان: آدرین اکرز و همکاران، مترجم فریده ترابی میلانی، انتشارات سمت، 1385 مربی های مهد هم نکاتی در رابطه با برنامه های بچه ها در مهد ، لباس راحت برای بچه ها در ساعاتی که در مهد هستند، ظرف تغذیه، کش سرهای رنگی ساده برای دختر بچه ها (عدم آوردن تل و کش ها و گل سر های گران و ...)، اعتماد داشتن به مربیان و.... مسائل دیگر صحبت کردند....مادران و پدران هم مطالبی عنوان کردند که متوجه می شدیم سلیقه ها در تربیت بچه ها چقدر متنوع است....برخی والدین اصرار داشتند که آموزش های بیشتر و جدی تری برای بچه ها باشد و گله داشتند که آموزش مهد ضعیف است نسبت به برخی مهد های دیگر و جالب اینکه انتظار داشتند که آموزش های هر روز به اطلاع والدین ترجیحاً به صورت کتبی رسانده شود (البته مهد، گزارش ماهیانه به والدین می دهد ولی اینها، گزارش روزانه می خواهند- لابد می خواهند که از بچه ها در خونه امتحان به عمل بیارند ببینند درس شان را خوب یاد گرفته اند یا نه!!!!)....ولی برخی والدین می گفتند ما نمی خواهیم بچه مان آموزش زبان انگلیسی و فارسی و مذهب و علوم و ریاضی و...ببیند ..می خواهیم در اینجا روابط اجتماعی درست، احترام به بزرگترها، نحوه غذا خوردن، به موقع خوابیدن، در تخت خود خوابیدن، مسواک زدن، درست مسواک زدن و....و از این مقوله ها...بیاموزد....برخی مادران می خواستند کتاب خوانی بیشتر باشد...برخی می خواستند تغذیه و ناهار بچه ها جدی گرفته شود....و هزاران مقوله دیگر....من هم مثل همیشه ایراد گرفتم که تعداد بچه ها در کلاس زیاد هست (و جالب این که برخی والدین نمی دانستند این مهم را...) البته خوب٬ به گمانم تلاش من در این راستا٬ آب در هاون کوبیدن هست و من با این ایراد مهم مهد پسرم باید بسازم و بسوزم..... و من خوشحال شدم از اینکه متوجه شدم در ثمره. زندگی آموزش بچه ها آنقدرها که فکر می کردم به صورت مستقیم و مثل سیستم مدارس مان نیست....البته این را قبلاً هم از بازیهای ریاضی و ...که آرمان در خانه انجام می داد تا حدودی فهمیده بودم....(جالب بود که دیروز در آشپزخانه، پسرم می خواست مزه نمک و شکر را امتحان کند....یادم آمد که این هفته، واحد کار آموزشی همه بچه ها، حواس پنجگانه بوده است ...).... به هر حال٬ سلیقه ها و خواسته های مادران آنقدر متنوع بود که مشاور خواست هر مادری، خواسته هایش را در یک صفحه بنویسد و به ایشان تحویل دهد تا از نظرات سنجیده و درست اولیا نیز در آموزش و پرورش بچه ها استفاده شود.................
پ.ن. : فردا ما برای سه چهار روزی میریم رشت و لاهیجان و جنگلهای سیاهکل (آرمان میگه جنگلش شیر و پلنگ و...هم داره؟؟؟)...
|
||
|
|
|
|
|
پیش نوشت: پسرم؛ به تو افتخار می کنم که شازده کوچولو وار!! از دنیای آدم بزرگها به دوری و هنوز کلاه را مار بوآی فیل بلعیده می بینی..... در پستهای قبلی دیده ها و تجربه خودم را از چندین مهد کودک در تهران نوشتم ...در همین راستا، کامنتی داشتم از خانم ف. خواستم پاسخش را در چند خط به صورت کامنت بدهم، دیدم اولاً با توجه به پرحرفی من، شاید بیشتر از چند خط و چند صفحه!! بشود...از آن گذشته، وقتی نظر ایشان بیان می شود و دیگر خواننده های وبلاگم آن را می خوانند؛ آنها هم احتمالاً می خواهند بدانند که جواب این مسائل مطرح شده توسط خانم ف. چیست؟ پس بهتر دیدم این پست را به پاسخگویی به بخشهایی از کامنت خانم ف. اختصاص دهم...... قسمتهایی از کامنت خانم ف: "...من کاملا اتفاقی پست های شما را خوندم.به غیر از یه مامان شاغل که وقتی دخترش داشت 3 ساله میشد دنبال مهد خوب میگشت و مثل شما همه حساسیت ها را داشت هیچ سمت دیگه ای هم ندارم. مامان دریای عزیز؛ به نظر من اینقدر با صراحت راجع به موضوعی که علم کامل در مورد اون ندارید با این قاطعیت صحبت کردن خیلی صحیح نیست....... من خودم هیچ وقت رضایت کامل از راه .رشد نداشته ام. به خودشان هم گفته ام که الگوی از یک مدرسه انگلیسی و قوانینش برداشته اند(نام مدرسه را هم میدانم) و این الگو الان حدود 10 سال است که تغییر نکرده است. و اما پاسخ من: اولاً خانم ف. عزیز من هم مدعی نبودم که روانشناس کودک یا متخصص مهد های تهرانم ....و من هم به غیر از یه مامان شاغل که کودک 3 ساله و نیمه ای دارم که از چهار ماهگی به مهد کودک می رود، هیچ سمت دیگری ندارم..... دوم اینکه، نزدیک به هر دو شعبه مهد کودک راه . رشد زندگی می کنم برخی از اقوام و دوستانم ...کودک شان به مهد مورد نظر می رود ...خودم کودکم را از دو سال قبل در مهد مورد نظر رزرو کرده بودم و به خاطر حساسیت هایم ...روی مهد مورد نظر متمرکز بودم و هر خبری را دنبال می کردم ...از جریان مصاحبه های - روانشناسانه اش!!! - مطلعم ...از قوانین اش آگاهی دارم و برایم جالب است که هر کس که کودکش به آنجا می رود، سفت و سخت وکیل مدافع آنجا می شود هر چند روش آنجا با اعتقادات و باورهای خودش در مورد تعلیم و تربیت کودکش متفاوت باشد یکی از این مادران که خودش در زندگی اصلا اینگونه بزرگ نشده و الان هم در این چار چوب ها نیست ؛ بهم می گفت:" ...من که خیلی راضیم، بالاخره ما تو ایران زندگی می کنیم بهتره بچه هامون اینجوری بزرگ بشوند...مگه بد هستش که به دختر بچه ها اجازه نمی دهند دامن کوتاه ... بپوشند، که شور ت شان پیدا باشه...بچه ها از سه سالگی مسائل جنسی را متوجه می شوند ...این کار اینها باعث میشه که بچه ها در این زمینه آگاهی زود هنگام پیدا نکنند...تازه از اینها گذشته، خدا خیرشان بدهد من که اصلا حوصله اینو ندارم به بچه ام یاد بدم چه رفتاری خوبه چه رفتاری بد؟ اینها اونقدر خوب عمل می کنند که پسر چهار ساله ام تو خونه به ماها میگه این کار مناسبه...این کار نامناسبه...." (البته هستند مادرانی که این مسائل را امتیاز نمی دانند، حتی یکی از اقوامم، به خاطر همین قوانین پوششی آنجا بعد از سه ماه کودک سه ساله اش را از آنجا بیرون آورد و به مهد " امید. فردا" برد.....، مادری دیگر که از دوستانم هست، ناراحت بود از اینکه وقتی بچه اش را صبح ها نیم ساعت!! دیر به مهد می رساند، آن روز کودکش به نحوی تنبیه می شود (مثلاً آن روز از رفتن به اتاق بازی محروم می شود)....(مگر مهد کودک پادگان نظامی است؟؟؟).... در ضمن خانم ف. عزیز یکی از دوستان صمیمی ام سه سالی است از کادر آموزشی دبستان دخترانه راه. رشد هست و از طریق ایشان آشنایی کامل با جو مدرسه اش هم دارم....اجازه بدهید صحبتی در این خصوص نکنم ........فقط بسنده می کنم به مطلبی از وبلاگ غلا مرضا تختی (دبستان را در راه. رشد گذرانده و از مقطع راهنمایی در آمریکا زندگی می کند) :" فردا اولین روز مدرسه است و باید ساعت 6:30 پاشوم. خیلی دلهره دارم. دلم می خواهد هر چه را که حس می کنم به شما بگویم. و باز در ضمن، با توجه به حساسیتهای مادرانه – متاسفانه افراطی ام- همیشه دو سالی جلوتر به خیلی مسائل می پردازم ...الان در مورد مدارس پسرانه نزدیک به محل سکونتم و محل کارم، آنقدر بررسی و تحقیق کرده ام که اگر بنا باشد پسرم را فردا دبستان بفرستم، می دانم دستش را بگیرم و به کدام مدرسه وارد بشوم ..... با همه مطالب فوق، اینجانب علم کامل نه تنها در مورد مجتمع راه. رشد که در مورد هیچ چیز دیگر ندارم.....اما این حق را برای خودم محفوظ می دانم که در حد همان علم محدود خودم حرف بزنم،..... اما در مورد اینکه خانم ف. عزیز فرموده اند:" درضمن نامناسب بودن باربی،اسپایدر من و غیره به دلیل دلایل مذهبی نیست به دلیل این است که الگوهای بچه ها باید شخصیت های واقعی باشند نه موجودات ایده ال با توانمندی های خارق العاده." باید با صراحت تمام و با افتخار عرض نمایم که خانم عزیز، همه دنیای کودک سه ساله و نیمه من موجودات خیالی و ایده ال با توانمندیهای خارق العاده هستند...دنیای کودک من دیزنی لندی است از ملک محمد و سیمرغ و دیو و بابا درویش و سیندرلا و ملکه برفی و محمد گل بادام و .....و بهرام ی که همه داشته اش را برای رهایی گربه و سگ و مار خرج می کند و مار برای تشکر او را پیش بزرگ مارها ، "مارکیا" ، می برد و مار کیا ، نگین سلیمان به او می بخشد و ..... من دوست ندارم مثل شما فکر کنم و کودکم را از دنیای زیبای افسانه ای و افسون افسانه ها محروم کنم...الان نه تنها مردم انگلیس که مردم دنیا نیز اینگونه فکر نکرده اند و نمی کنند چون نسل به نسل٬ ماها با افسانه های دیو و پری بزرگ شدیم که توانمندیهای خارق العاده ای داشتند و امروزه هم حتی حرف اول را در دنیا فیلم های کارتونی "دیو و دلبر"، "سفید برفی" و...والت دیسنی می زند که دنیای خیالی و جادویی جزیی از آنهاست نه دنیای دروغین ما آدم بزرگها....و "هری پاتر" هنوز پررنگ تر و پر فروش تر و پر طرفدارتر از باب د بیلدر و پت پستچی است و جالب اینکه آفریننده هری پاتر با همه دنیای خارق العاده جادویی اش هم انگلیسی است..... خواننده های محترم شازده کوچولو را رجوع می دهم به مطالعه کتابهای "برونو بتلهایم" که خوشبختانه در ایران هم ترجمه شده اند:
قسمتهایی از دیدگاههای برونو بتلهایم در مورد نیاز کودکان به آشنایی با موجودات افسانه ای و ایده ال با توانمندیهای خارق العاده، نه شخصیت های واقعی!!! مثل پدر و مادرشان!!! را در زیر میاورم:
. . . پ.ن. دلم سوخت واقعاً برای مردم انگلیس...... یکی از علاقمندیهایم ادبیات ایتالیا هست و به خصوص از خواندن کتابهای "خانم گراتزیا دلددا" که دارنده مدال نوبل ادبیات (1926) است، لذت می برم...شاید یکی از دلایل علاقمندیم به رمانهای دلددا این باشد که فضای بیشتر داستانهای ایشان در جامعه سنتی جزیره ساردنی 100 سال پیش!! ایتالیا رخ می دهد و من موقع خواندنش احساس می کنم گویی داستان در همین جامعه سنتی نه چندان کم رنگ شده مملکت خودم رخ می دهد....(یعنی متاسفانه یک فاصله زمانی صد ساله بین خودمان و ایتالیا می بینم.....) ناراحت شدم برای مردم شریف انگلیس که فاصله شان با ما تنها ده سال است....مدرسه ای با سیستم راه. رشد در ده سال پیش در آنجا هم بوده.... (در ضمن، من جزیی از جامعه شرکت* نفت ایران هستم و از دیسپلین انگلیسی ها در شرکت* نفت...به خصوص از بزرگترهای خانواده، بسیار شنیده ام و الان هم بقایای این دیسپلین را در وضعیت کنونی نفت می بینم و همواره از این قوانین لذت برده ام...اما نمی دانم چرا از دیسپلین راه. رشد یاد دیسپلین جم هوری اس لامی دهه 60 می افتم....پس یا این آن نیست یا اینکه قضیه مثل سریالهای خارجی دوبله شده در ایران است که گاهی کاملا یک چیزی کاملاْ متفاوت با اصل آن در میاید که سازندگان آن سریال هم، مشتاق دیدن آن می شوند به عنوان یک سریال جدید..."
|
||
|
|
|
|
|
من ثمره. زندگی را دوست دارم به خاطر مدیریت خوب خانم عطایی در اداره مهد و در انتخاب مربی هایش.... من ثمره. زندگی را دوست دارم به خاطر مربی های مهربانی که بچه ها را عاشقانه دوست دارند...پیش از این فکر می کردم که اگر یکی مادر نشود نمی تواند بچه ها را دوست بدارد ولی در ثمره. زندگی بود که دیدم هستند دختران مجردی که عاشقِ بودن با بچه ها هستند....من فاطمه را دیدم (مربی بچه های 3-4 ساله در دوسال پیش که بعد از ازدواج به علت عدم اجازه همسرش، خانه نشین شد) که مجرد بود و عاشق بچه ها و ....الان شهره را می بینم و شیما دختر بیست و سه ساله ای که در کمتر از دو هفته آرمان را شیفته مهربانی خود کرده....زینب که او هم در زمان کمک مربی در اتاق شیر خوار مجرد بود و علاقمند به بچه ها و بعد از ازدواج و یک سری دلایل دیگر ، مهد کودک را رها کرد و .... من ثمره. زندگی را دوست دارم چون مدیری توانمند دارد(بازنشسته مقطع ابتدایی آموزش و پرورش) که حضوری قوی در مهد دارد و نگاهی تیز بین...و مربی هایی که برمی گزیند باید نگاهی مهربان و در عین حال یکسان با بچه ها داشته باشد....یکبار تعریف می کرد که یکی از مربی ها را تنها به خاطر اینکه با بچه ها برخورد یکسان نداشت و برخی را زیاد تحویل می گرفت و برخی را نه....جواب کرده و عذرش را خواسته بود...) من ثمره. زندگی را دوست دارم چون با برنامه تلویزیون و خواب اجباری ...تا به حال کودکم را نگه نداشته و آرمان هرگز در این سه سال، با بودن بیشتر روزش در آنجا، شیفته تلویزیون و کارتون نشده.... من ثمره. زندگی را دوست دارم چون با مربی هایش ارتباط نزدیک دارم و از اوضاع و احوال هر روز کودکم با خبر می شوم....و مادران موقع تحویل گرفتن بچه ها٬ نیم ساعتی و گاهی بیشتر در حیاط به تبادل نظر می پردازند و بچه ها بازی می کنند در حالیکه کسی به آنها دستور نمی دهد که با تحویل گرفتن کودکشان آنجا را ترک کنند...- در برخی مهدها ٬ این شیوه ها مرسوم است و جالب اینکه مادر در مدت زمانی که کودکش را مهد می برد و می آورد تنها با یک خانم که رابطی است برای تحویل گرفتن و دادن بچه ها برخورد دارد -از جمله راه. رشد-....در حالیکه در ثمره. زندگی می توانید هر روز مربی کودکتان را ببینید و مدت زمانی مزاحم وقتش بشویدو....- من ثمره. زندگی را دوست دارم چون در سه سال و نیمی که کودکم در آنجا بوده؛ روزهای سالم و بی خطری....را گذرانده و تنها بیماری سخت بودنش در آنجا٬ آبله مرغان دو سالگی اش بوده.... من ثمره . زندگی را دوست دارم چون از چهار ماه پیش روی درب ورودی مهد نوشته "به علت شیوع آنفولانزای خوکی، از پذیرش کودکان دلبندتان با هر گونه شواهد سرماخوردگی معذوریم"... من ثمره. زندگی را دوست دارم چون وقتی بی خبر از همه جا، در محل کارم نشسته ام با موبایلم تماس می گیرند که" متخصص پوست و مو امروز بچه ها را معاینه کرده متاسفانه چند مورد تو کلاس خاله شهره داریم که موی سرشان شپش دارد و آرمان جان هم یکی از اینهاست...بیایید و نسخه دکتر را برای آرمان تهیه کنید و دستورات لازم را کل خانواده تان اعمال کنید تا فردا مشکل بزرگتری شما و ما نداشته باشیم (تلفن دوشنبه گذشته 6 شهریور ماه 88 که البته آن روز خیلی نگران شدم و با دست و پای لرزان به مهد رسیدم اما مورد آرمان خیلی جزیی بود –مراحل ابتدایی- که با خانه نشینی آخر هفته و اعمال نسخه پزشک مساله به خیر و خوشی گذشت ...این را هم بگم که نیازی به خانه نشینی هم نبود اما دل نگرانی و وسواس خودم بود که مرا واداشت ملحفه ها و روبالشیها و کوسن ها و ....را با دمای بالا بشورم و در پشت بام در معرض آفتاب قرار دهم...خوشبختانه روزهای آفتابی خوبی هم بود با وزش باد)....(نکته جالب دیگه اینکه به بچه هایی که مشکل این چنینی داشتند گفته بودند امروز برای پیکنیک می رویم حیاط -برای اینکه قاطی بچه های دیگه نشوند-....و آنها در حیاط تغذیه و نهار را خورده بودند تا مادرانشان برای تحویل گرفتن برسند) من ثمره. زندگی را دوست دارم چون شاید مدیریت اش، چیزی از سیستم مونتسوری نداند اما با تجربه سی ساله ای که در مقطع ابتدایی مدارس دارد؛ به خوبی می داند که با بچه ها چگونه باید برخورد شود و چگونه باید آموزش ببینند و هیچ اجباری برای آنها اعمال نمی کند ... من ثمره. زندگی را دوست دارم چون گاهی در آشپزخانه اش هم سرک میکشم و فضولی می کنم و می بینم اوضاع بر وفق مراد است( با مهناز خانوم هم مثل حضور زهره خانوم همه چی عالی است....مهناز خانوم هم سر به سر پسر من می گذارد و پسرکم در خانه گزارش می دهد که امروز پلیس بودم و به دستهای مهناز خانم دستبند زدم....گاهی حتی به مهناز خانم٬ تخم مرغ و کره می دهم که برای آرمان و دوستش مانی نیمرو درست کند یا مربا و کره می برم برای آرمان و دوستانش....کاری که قوانین و دیسپلین مهدهای دیگه اجازه نمی دهد.....) من ثمره. زندگی را دوست دارم با همه کم و کاستی هایش....کاستی هایی که متاسفانه در همه مهدهای دیگر هم وجود دارد...از تعداد نفرات زیاد کلاسها...تا از روش های نامناسب در برخورد با شیطنت های کودکانه بچه ها....که یکی از این روشها این است که به آنها می گویند :" دوربین داریم و هر جایی باشید می بینیمتان...." و من البته برای این موارد آزار دهنده هم روش خودم را دارم...در ابتدا به چنین برخورد برخی مربی ها اعتراض کردم ولی وقتی دیدم شیوه ای است که گویی در مهد های ما نهادینه شده و مجوز از بهزیستی لابد داره!!!....روش خودم را پیش گرفتم و آن این بود که هر گاه پسرکم صحبت از دوربینی می کرد که مربی ها می توانند او را ببینند ...سعی کردم بال و پر ندهم و بی تفاوت باشم (برعکس برخی مامانهای دیگه که از این روش استقبال می کنند و در خانه مدام به بچه میگن این کار را نکن الان خاله تو دوربین اش می بینه ها....و فردا کف دست مربی میزارند که مربی هم به طفل بینوا بگه؛ دیروز چرا این کار بد را کردی، تو دوربین دیدم...دیگه نکنی ها....) و پسرک باهوشم گویی همه چیز را متوجه می شود و این دوربین کذایی را جدی نمی گیرد..... ثمره. زندگی را دوست دارم چون مثل برخی از مهد های دیگر فقط برای مادران خانه دار و پدران مرفه نیست که تا ساعت سه بعد از ظهر باشد و حتی اگر تا ساعت شش عصر هو در ترافیک گیر افتادی، خیالت آسوده است که کودکت در جای امنی است....(یکی از مهدهای شهرک غرب به نام "تیام" شهریه ای نجومی دارد و مدیرش می گوید تا ساعت 3 و ماکزیمم 5/3 بعد از ظهر هستیم گویی در این مملکت زندگی نمی کنند که ساعت کاری مادران شاغل تا 16:30 است و ...) و ثمره. زندگی را دوست دارم چون در عین مراقبت به پسر من و بچه های دیگر نمی گویند "بدو بدو نکن، این کار را نکن...اون...که مثلا اتفاقی بیفتد و ... و گاهی برنامه تغذیه بچه ها در حیاط اجرا می شود....با زیر اندازی زیر سایه درخت های تنومند و.... " (یکی از مهدهایی که دیده بودم اینگونه بود که بچه ها را حیاط هم نمیاوردند و آنها از خیلی چیزها محروم بودند و بهانه شان این بود که اگر یک خراش رو دست یکی از بچه ها بیفته اون وقت می بینید که پدر و مادرش چه می کنند... و من آرمان را آن موقع که تازه به تاتی کردن افتاده بود؛ یکی دوبار با پیشانی ورم کرده تحویل گرفتم و مربی عذر خواهی می کرد که ببخشید بدو بدو می کرد افتاد و خورد به....و من با روی باز می گفتم اشکالی نداره تو خونه هم از این اتفاق ها براش می افته....- البته نحوه برخورد والدین هم مهمه...من علیرغم دل نگرانی هایم برای آرمان، هیچ وقت بابت این مسائل کاملاً طبیعی که در کودکی رخ می دهد داد و بیداد و دعوا و ...با مسئولان مهد را نمی پسندم در حالیکه دیده ام مادران و پدرانی که چنین می کنند....) و ثمره. زندگی را دوست دارم...... ..... .....و سخن آخر اینکه ...اگر کودک دیگری داشته باشم به یقین از دو ماهگی او هم مهد های خوب را یکبار دیگر جستجو خواهم کرد شاید مورد بهتری بوده باشد و من ندیده باشم....اما امروز ثمره. زندگی را دوست دارم چون آرمان دوستش دارد و وقتی پنجشنبه ها، صدای بچه های مهد راه. رشد را در کوچه مان می شنود ؛ گوشه مانتویم را می چسبد و می گوید :"مامان، مهد کودکِ من بهتر از همه مهد های دیگه دنیاست مگه نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟" و من می گویم :آری پسرم...ثمره . زندگی بهترین است.....
پ.ن. شاید در فرصتهایی دیگر باز از ثمره زندگی بگویم..... |
||
|
|
|
|
|
راستش شاید در این نوشتارهای درهم و برهم نتوانم تیتروار دلایل این انتخاب رابیان کنم اما از لابلای اینها، بی شک درخواهید یافت که چرا در این سه سال و نیم کماکان آرمان را به این مهد برده ام....در اینجا لازم می دانم مطلب دیگری را هم بگویم: در پائیز 1386 بود که از افراد مختلف تعریف مهد کودک "راه .رشد" را شنیدم...متوجه شدم که بسیاری از مادران دو تا سه سال در رزرو می مانند تا کودک خود را به مهد راه .رشد و سپس به مدرسه راه .رشد بفرستند (این مهد در منطقه سعادت آباد، دو شعبه دارد: شعبه اصلی در بلوار دریا و شعبه دیگر درخیابان سرو غربی - خیابان شکوفه)....راستش من هم آن روزها مثل بسیاری از مادران جو گیر شدم و در ششم آذر ماه 1386 آرمان را در مهد راه.رشد ثبت نام کردم یعنی رزرو کردم و به خود می بالیدم که چه مادر فوق العاده ای هستم که در چنین مهد نامداری!! نام پسرم را ثبت کرده ام و روز شماری می کردم تا یک روز از راه .رشد با من تماس بگیرند و بگویند پسرت را بیاور....تیر ماه امسال بالاخره نوبت پسرک من شد و موبایلم زنگ خورد و نام مهد راه. رشد روی صفحه موبایلم آمد اما دلم نلرزید...چون در ماههای اخیر به حد کافی در مورد راه رشد تحقیق کرده بودم و اینک با آنکه شعبه خیابان شکوفه آن شده بود همسایه روبرویی خانه مان (به علت اسباب کشی مان در مرداد ماه) نه تنها تمایلی نداشتم که پسرم به آنجا برود بلکه خوشحال هم بودم که پسرم چنین مهدی نمی رود....لابد می پرسید چرا؟؟؟ باید بگم متاسفانه در جامعه پر از تناقض ما ، امروزه چیزی که زیاد هست مهدها و مدرسه هایی از اینگونه است...مهد ها و مدرسه هایی که غیر انتفاعی اند امتیازات خوبی دارند مثلاً آموزش خیلی خوب و فشرده که والدین حظ !! کنند!! (البته اگر این مورد را یک امتیاز خوب بدانیم)...آموزش زبان....برنامه های متنوع...اما در کنار این امتیازات، این مهدها و مدارس دیسیپلین و قوانین خاصی دارند (اکثراً هم دیدگاهها و ریشه های مذهبی دارند) راه. رشد هم اینگونه بود ...دختر بچه سه ساله نباید وسایلی بیاورد که خدای ناکرده اثری از شکل باربی و ...روی آن باشد عروسک باربی که تیرباران می شود....پسرها نباید نشانه ای از اسپایدرمن و بتمن و ...داشته باشند....پسرها شلوار جین نبوشند دخترها تاپ و لباسهای باز!! و دامن خیلی کوتاه نپوشند...بچه ها صبح به موقع بیایند...پدر و مادر ها حق اظهار نظر در مورد وضعیت تربیتی بچه خودشان ندارند....و در طول ساعاتی هم که بچه ها در مهد هستند مدام به آنها گفته می شود که این کار خوب است آن کار بد...این مناسبه...آن نامناسب....این کار را باید کرد ...آن را نکرد....و جالب تر اینکه بعد از دوسال و اندی رزرو وقتی قرار است بچه ات را آنجا ثبت نام کنی، پدر و مادر و بچه باید پیش از ثبت نام مراحل مصاحبه های فنی و ...!!!! را بگذرانند و در آخر بچه ای تحویل ات می دهند که حتی می تواند به والدینش صبح تا شب تذکرات ارشادی بدهد که چه کاری خوبه و چه کاری بد (در آینده هم می تواند در ستادهای امر به معروف و نهی از منکر٬ کار پیدا کند..).....راستش با جو حاکم بر این گونه مهد ها....یاد مدارس دهه 60 مان افتادم و یک حس انزجار به سراغم آمد...اما درعجبم که بسیاری از والدین فقط به خاطر اینکه دو سال در نوبت باید بمانند تا در راه. رشد ثبت نام شوند فکر می کنند که بهترین مهد دنیا را یافته اند....(البته در پست های قبلی ام هم چه بسا گفته ام که دوست ندارم که قهرمانان زندگی پسرکم اسپایدرمن و بتمن و...باشند....اما دلم می خواهد در نحوه برخوردم ٬ پسرکم خودش به این مسائل برسد و اگر نرسد و چنین خواسته ای داشته باشد از او دریغ نمی کنم.....خوشبختانه امروز آرمان به دنبال اسپایدرمن و ....نیست همچنانکه مثل گروه همسالانش درگیر تی وی هم نیست...اما اینها را من از اونهی نکرده ام بلکه آنقدر برایش جایگزین داشته ایم که جذابیت اینها برایش کم رنگ شده....از طرفی می دانم که پسرکم دیر یا زود متوجه تناقضات زیادی در این سرزمین خواهد شد ولی نمی خواهم این دیر یا زود مقطع سه- چهار سالگی او باشد و با شلوار جین بتواند هر جایی برود اما مهد نرود....و خیلی مسائل دیگر که اینجا فرصتش نیست.... ادامه دارد.... |
||
|
|
|
|
|
در این مدت سه سال و نیم؛ دو بار تصمیم گرفتم که مهد پسرک را تغییر دهم ولی این کار در حد همان تصمیم ماند و عملی نشد... بار اول در دو سالگی پسرم بود که در یک پرس و جو از مادران متوجه شدم که مربی کلاس بالاتر (مقطع 2-3 سال) فاخته نامی است که رفتار مناسبی با بچه ها ندارد...به طوریکه وقتی بچه های علاقمند به مهد از کلاس مامان مریم به کلاس فاخته می رسیدند از مهد گریزان می شدند و هر روز با گریه به مهد می آمدند....و من نمی خواستم پسرم تجربه تلخ کلاس فاخته را داشته باشد...آن روزها این را با مدیر مهد هم در میان گذاشتم و مهد های منطقه جردن و ولی عصر (نزدیک به محل کارم) و سعادت آباد و شهرک غرب (نزدیک به محل سکونت) را دوباره بررسی کردم...در میان آنها فقط مهد شاپرک برایم رضایت بخش بود (در جردن) و من حتی با مدیرش برای ثبت نام صحبت کردم...اما در آخرین لحظات متوجه شدم که مهد ثمره. زندگی تغییر و تحوالاتی دارد...در راستای این تغییرات، ثمره. زندگی از نظر مکانی از آن خانه قدیمی خیابان علامه به بلوار 24 متری سعادت آباد منتقل می شد...خانه ای بزرگ با دو حیاط بزرگ با باغچه بزرگ، اتاق های بزرگ و نورگیر...سالن بازی....فضا و امکانات بهتر، سرویس بهداشتی خوب با شیرآلات و صابون دستشویی به قول پسرم الکتروکی!!! و دست خشک کن و...، آشپزخانه مناسب و بزرگ با کیفیت غذایی خوب، زمین بازی مناسب و حتی محوطه خاک بازی و.....اما اینها برای من کافی نبود...تغییر اساسی که باعث شد من مجدداً ثمره زندگی را برگزینم این بود که مدیریت آن تصمیم گرفت که دیگر مقطع شیر خوار نداشته باشد و در این راستا برای مقطع 1تا 3 سال هم مامان مریم را داشت و هم فاخته را و یکی را باید بر می گزید و دیگری را جواب می کرد (البته کلاس ها با دو مربی هستند و مریم و فاخته هر دو در جایگاه مربی اصلی بودند و یکی باید انتخاب می شد)...انتخاب خانم عطایی، مامان مریم بود و اینگونه پسر من می توانست یک سال دیگر با مهربان ترین مربی دنیا باشد و این می ارزید که من دوباره ثمره زندگی را انتخاب کنم...بار دوم که تصمیم گرفتم که مهد پسرک را عوض کنم زمستان گذشته در سه سالگی پسرم بود...از آنجا که ثمره زندگی فضای خیلی مناسبی نسبت به مهدهای دیگر منطقه دارد و با توجه به مربی های خوب و مهربانش و مدیریت توانا و متاسفانه شهریه کمی ارزان تر از مهد های منطقه؛ سیل مادران بود که به مهد هجوم آورده بودند و من از گفته ها و رفتار پسرم متوجه شدم که نفرات کلاس ها بیش از حد زیاد است ابتدا به این مساله اعتراض کردم اما گفته شد که در آینده نزدیک ، کلاس مامان مریم دو کلاس می شود (البته چنین هم شد ولی متاسفانه وقتی دو کلاس شد که آرمان به کلاس بالاتر رفت)...من آن روزها شدیداً از این موضوع ناراحت بودم و یکبار دیگر مهد های منطقه را جستجو کردم حتی مهد مهستان را علیرغم فضای سرد (غیر صمیمانه ) آن پسندیدم که مدیرش می گفت در هر کلاس ماکزیمم 12 نفر هست با دو مربی.... ولی وقتی تحقیقاتم را بیشتر کردم از کانالهای مختلف متوجه شدم که بیشتر مهد هایی که می پسندم تعداد بچه های کلاس هایش مثل مهد پسر من در حدود 20 نفر هست و گاهی بیشتر...اما جالب اینکه، همه مدیرها موقع ثبت نام می گویند در کلاس مان 10 الی 12 نفر بیشتر نیست با دو مربی....وقتی به این باور رسیدم ترجیح دادم آرمان کماکان در همان مهد بدِ ثمره. زندگی ادامه دهد تا در یک مهدِ بدتر..... ادامه دارد...... |
||
|
|
|
|
|
دوشنبه گذشته وقتی کامنتهای پست قبلی را می خوندم تصمیم راسخ گرفتم که همان روز یه پست جدید بزارم در مورد مهد کودکی که پسرم میره و یه مهد کودک خوب از نظر من چگونه باید باشه....(به خاطر اینکه برخی دوستان با کامنت خصوصی و عمومی نام مهد را پرسیده بودند و یا اینکه به نظر میرسد مهد خوبی هست و این حرفها) ...و هنوز سطر اول را تایپ نکرده بودم که موبایلم زنگ زد...از مشاهده شماره مهد کودک پسرم که بر صفحه موبایلم افتاد بی اختیار ضربان قلبم شدت گرفت....تلفنی که به من شد باعث شد همان روز با گرفتن مرخصی ساعتی، زودتر محل کارم را ترک کنم و به دنبال پسرک بروم...و چند روز آخر هفته را هم نبودم...ولی تلفن دوشنبه گذشته مهد و اتفاقات هفته گذشته مرا مصمم تر کرد که به محض آمدن به سر کار، مطلبی داشته باشم درباره مهد کودک پسرم؛ مهد کودک ثمره. زندگی! اگر نگاهی به آرشیو این وبلاگ کرده باشید؛ از اولین پست های این وبلاگ، می بینید که نام مهد کودک "ثمره. زندگی" جزیی تفکیک ناپذیر از زندگی کودک من است....در برخی پست ها، از عملکرد و شیوه های مهد مورد نظر راضی بوده ام و ستوده ام و در مواردی هم گله مند و ناراضی....در اون پستها نوشته ام که پسرک دوماهه ام را بغل می کردم و مهد های سعادت آباد و شهرک غرب را می گشتم تا جای امنی برای پسرکم در چهار ماهگی بیابم و در این گشتن ها، مهد کودک ثمره. زندگی بود که در همان نگاه اول جذبم کرد با اینکه آن موقع، موقعیت ثمره . زندگی یک خانه قدیمی در کوچه چهاردهم شرقی خیابان علامه شمالی سعادت آباد بود که برای رسیدن به اتاق شیر خوار باید 15-16 پله موکت فرش را بالا می رفتی.....من در همان بازدید اول مصمم شدم که پسرم را به آنجا بسپارم شاید به خاطر آنکه در همان نگاه اول احساس کردم می توانم به "مریم" مربی شیرخوار مهد اعتماد کنم....احساس کردم که او می تواند جای خالی مرا برای پسرم پر کند و شاید این از اون مواردی بود که احساسم مرا به درستی راهنمایی کرد و من هنوز هم می پندارم که مربی مهربان و مادر گونه ای برای نوزادان چون مریم هیچ جای دیگر نخواهم یافت.... و الان بعد از سه سال و نیم که پسرم به ثمره. زندگی می رود به این نتیجه رسیدم که نه تنها مریم و بسیاری از مربی های این مهد، دلسوز و مهربان برای بچه ها هستند و شیفته کودکان...بلکه مدیریت مهد هم، "خانم عطا یی"، بهتر از مدیریت مهد های دیگر است....پسرم در ثمره. زندگی روزهای پر فراز و نشیبی داشته ....کمک مربی های متعددی را دیده که نمی دانم در خاطره اش تصویری از آنها دارد یا نه...چون برخی از آنها، به دنبال شرایط سخت و مشکلات زندگی و غیره بعد از مدتی مهد را ترک می کردند....شاید در بین همه اونها، خاطره دخترک سبزه رو و با نمک به نام "زینب" برای من همیشه ماندگار باشد.....دخترکی که آرمان به اون انس گرفته بود و در نخستین واژگانی که استفاده می کرد نام او هم بود که"سینب" صدایش می کرد و روزی که زینب رفت آرمان تا چند روز در خانه حرفش این بود که "سینب اَفت" (به معنی زینب رفت- آرمان یک سال و نیمه بود و من آن موقع مطلبی در این زمینه نوشتم).....و زهره خانوم باز فرد دیگری از خانواده ثمره . زندگی بود که پسرکم سه سال تمام او را می دید و سه سال تمام حرفها و شوخی های زهره خانم با خودش را می زد...اما او هم تیر ماه امسال رفت و خاطره ی رفتنش آنچنان برایم تلخ بود که بارها خواستم پستی در آن زمینه بنگارم اما دیدم نمی توانم....شاید بیشتر به خاطر دل حساس آرمان که نمی خواستم وقتی بزرگ می شود و این صفحات را می خواند آن روی زهره خانومِ خندان را که همیشه سر به سرش می گذاشت و می خنداندش ببیند، زنی که در آشپزخانه مهد مدیریتی عالی داشت و کدبانویی به تمام معنی بود و حتی مادرها، چه بسا سفارش تهیه ترشی و مربا و سبزیجاتشان را به او می دادند و او در خانه هم مشغول بود اما مرد زندگیش نمی خواست او سر کار بیاید و ناجوانمردانه پای او را از مهد ثمره. زندگی برید...و من بارها خواستم تا چیزی در این باره بنویسم و دلم نیامد ...همچنانکه سحرگاهانی که پسرک را مهد می بردم و این مرد خشن را کمین کرده در پشت درختی می دیدم می ترسیدم پسرکم شاهد نزاعی خانوادگی باشد نزاعی خانوادگی که عضوی از آن خانواده، مونس پسرم بود و شناخته شده برای پسر م..... به هرحال شاید با یک جستجو بشود تمام مطالبی که از ثمره. زندگی و خانواده خوب آن در پستهای قبلی نوشته ام؛ یافت و خواند و من امروز قصد آن نداشتم که وارد این مقوله ها بشم.... ادامه دارد.... |
||