سلطان*محمود*غزنوی و ایاز: می گویند سلطان *محمود *غز نوی* غلام سیاهی داشت ایاز نام، که خیلی برایش احترام قائل بود و وزیران و دیگر درباریان از این همه احترام و توجه سلطان *محمود *غز نوی* به این غلام سیاه تعجب می کردند....تا اینکه یک روز... سلطان *محمود * به همراه افرادش از جایی می گذشت در آن دور دورها...کاروانی می گذشت...سلطان *محمود * غلام سیاه را فراخواند و گفت برو ببین اینها از کجا می آیند؟ و بعد دنبال کار خودت برو که من تا چند ساعت دیگر با تو کاری ندارم....بعد از رفتن او، سلطان *محمود * یکی از افرادش را که همیشه ناراحت از توجه زیادی سلطان *محمود * به ایاز بود؛ خواست تا برود ببیند که این کاروان از کجا می آید؟ او رفت و اندکی بعد آمد که مثلا از سمرقند می آیند....سلطان *محمود * پرسید: به کجا می روند؟ و او گفت: این را نگفته بودی بپرسم، نمی دانم....سلطان *محمود * دیگری را فرستاد تا بپرسد و او باز آمد و گفت: به بخارا می روند...سلطان *محمود *پرسید: برای چه می روند؟ و او گفت این را نگفته بودی بپرسم، نمی دانم....نفر بعدی می رود و جواب می اورد ولی در جواب اینکه افراد کاروان چند نفرند؟ در می ماند بعدی می رود و جواب میاورد و در اینکه رئیس کاروان کیست در می ماند و همین طور افراد مختلفی می روند و ساعتها می گذرد و اطلاعات کاملی بدست نمیاید...تا اینکه ایاز میاید ...او می داند که از کجا میایند، به کجا می روند، بهر چه کاری می روند، چند نفرند، رئیس شان چیست، چند اسب دارند چند نفر پیاده اند....چند.....و ...محمود *غز نوی* می گوید این است دلیل احترام من به این غلام سیاه.....دقت و هوشیاری او و انجام کاری به تمام و کمال.....
سلطان *محمود *غز نوی* بقالی بود که مشتری اش را خوب می شناخت.....
دخترک دست و پاچلفتی: می گویند دخترکی بود دست و پا چلفتی که وقتی تازه به راه افتاد شاید در دو سالگی....روزی زمین خورد و میان دو ابرویش شکافت....وقتی بیست ساله بود باز زمین خورد و آرنج دست راستش شکافت ...وقتی میانسال بود باز زمین خورد و ابروی سمت چپش شکافت....
دخترک دیگر می ترسید قدم از قدم بردارد ....به هیچ چیز اطمینان نداشت حتی به گامهای خودش.....
عينک آفتابی: می گویند دخترکی بود که به عینک آفتابی اش خیلی می نازید...عینک آفتابیش شیک و ساده بود و هیچ وقت با استفاده از آن سر درد نمی گرفت...سوغاتی از فرنگ بود و یادآور یک عشق نه چندان دور....از تصور گم کردن آن، سراسیمه می شد....اما افسوس در حادثه ای، عینک مقاومش خش برداشت ....دیگر نمی توانست از آن استفاده کند اما آن را در صندوقچه ای پنهان کرد ...آخر عینکی بود که داستانهای فراوان داشت داستانهایی از عشق و قصه هایی از.....
دخترک کبریت فروش".... می گویند مادری بود که به هنگام سفری چند روزه که به قصد خوش گذشتن برای کودکش ترتیبش داده بود؛ در اوج بی دقتی و بی توجهی، در اوج حماقت!!! ...برای آخر شبهای کودکش کتابی برداشته بود به نام :"دخترک کبریت فروش"....
بیلچه زرد: می گویند پسرکی بود که کنار دریا با ماسه ها، بازی می کرد ...موجی آمد و بیلچه زرد رنگش را با خود برد...و کسی نتوانست آن را از دریا بگیرد....پسرک گریه کرد، از دست دریا دلخور شده بود می پنداشت دریا حق همچین کاری را ندارد...مادرش برای آشتی میان و او دریا، قصه ای ساخت از پسرکی که در آنسوی دریا بازی می کند اما وسایل خاک بازی و بیلچه ندارد...و دریا این بیلچه زرد را برای او برده....بعد پسرک با دریا آشتی کرد و بعدها هر از گاهی از مادرش می پرسید:" دریا چه می گوید؟؟" و منتظر بود تا مادر حرفهای دریا را درباره پسرک فقیر آن سوی خود باز گوید....
بچه دوم: بچه های اول اصولاً خواهر یا برادر می خواهند چون طالب یه همبازی دائمی هستند...برخی مامانها هم بچه دوم می خواهند چون هم نمی خواهند بچه اول لوس بشه و هم اینکه از هم بازی شدن با بچه اول، خلاص میشن....برخی باباها هم بچه دوم را گاهی دوست دارند چون معتقدند هم از لوس شدن مادر بچه ها، جلو گیری می کنه و هم از لوس شدن بچه اول....من هم بچه دوم دوست داشتم به دو دلیل: اول اینکه آرمان در بزرگسالی خواهر یا برادری داشته باشه (بعد فکر کردم مگر در بزرگسالی اکنون مان، چقدر خواهر و برادرها با همند....انسان همیشه موجودی است تنها.....که پسرک من در بزرگسالی ...شاید کیلومتر ها از هم دور باشند شاید هم خانه هاشان نزدیک باشد اما دلهاشان دور دور ...شاید هم مشکلات دنیا اونقدر پیچیده تر بشه که هر کس فقط چار دیواری خودش را داشته باشه و بس.....) دوم اینکه : من از دوران بارداری آرمان ، خاطرات زیبایی داشتم دوران باشکوه و شیرینی بود و دوست داشتم یک بار دیگر این دوران تکرار بشه (اولاً که این هدف، خیلی خودخواهانه هست بعدش هم چه کسی گفته این بار هم اینجوری میشه...پس بزار همون خاطره شیرین اول در ذهنم باقی بمونه ....)
داستان پسرک بیوه زن: در کتاب "مرد دربند ٬گزیده داستانهايی از اروپا" داستانی است از مری لاوین به نام "پسرک بیوه زن"...داستانی است با دو پایان متفاوت.... بیوه زنی است که پسری دارد و با کارهای مزرعه و فروش تخم مرغ و غیره ...به هزار زحمت پسر خود را بزرگ کرده...پیرزن کمی خسیس است و جون مرغ ها و قدر دار و ندار اندکش را می داند شاید به جهت آنکه سختی کشیده ...پسرکش را با سختی بزرگ کرده و حال پسرکش نوجوانی است که مادرش می تواند به او افتخار کند در روستای مجاور به مدرسه می رود و مسیر هر روز را با دوچرخه طی می کند عصر ها، مادر چشم به تپه مقابل می دوزد تا پسرکش از آنسوی آن با دوچرخه پدیدار شود و باز گردد. اما یک روز اتفاقی شوم می افتد پسرک در حال بازگشت است و به شتاب از تپه سرازیر می شود اما ناگهان یکی از مرغ های خانه شان را در سر راه خود می بیند برای اینکه با آن برخورد نکند، از مسیر خارج می شود و واژگون شده برخورد سرش ...و مرگ....و پیر زن به سوگ می نشیند بعد از آن هر جا می رود گله مند از روزگار است که چرا باید تنها فرزندش و امید زندگی اش را از او می گرفت....داستان همین جا می توانست خاتمه یابد ولی نویسنده از آن قسمت داستان، که پسرک از تپه سرازیر شده، یک بار دیگر داستان را می نویسد و این بار به گونه ای دیگر...این بار پسرک با دو چرخه اش مرغ را زیر می گیرد...و مادر برخوردی که دارد؛ سرزنش ها و تحقیرها و سرکوفت ها و ...اینکه با چه بدبختی بزرگت کردم و حالا و ....داستان که خاتمه می یابد با خود فکر می کنی کاشکی داستان همان پایان اولی را داشته باشد و پسرک مرده باشد تا اینهمه تحقیر و ...
من این داستان را می فهمم!!!
فرار کن، خرگوش: رمانی است از جان آپدایک که این روزها می خوانمش....هنوز در وسط راهم...هری آنگستروم معروف به هری خرگوش که در نوجوانی در تیم بسکتبال خوش درخشیده پسری مغرور و با هوش به نظر می رسد که حال زندگی خسته کننده ای با زن الکلی اش که باردار هم هست دارد؛ یک روز بی هیچ برنامه ریزی قبلی، وقتی برای آوردن بچه دو ساله شان به خانه مادرش می رود؛ در یک آن تصمیم می گیرد که فرار کند....در این فرار با دختر خیابانی به نام روت آشنا می شود و گویی عشق را باز می یابد...پدر اکلس (کشیش محل شان) رابطه صمیمانه ای با هری ایجاد کرده و سعی می کند آرام آرام او را به خانه اش برگرداند....(بقیه داستان را هنوز نخوانده ام_ هرکس می تواند برداشتی از این داستان داشته باشد ...اما آنچه تا اینجای داستان برای من جالب و شاید وحشتناک بود اینکه هری خرگوش در طول داستان از زن الکلی اش به عنوان "یک زن خِنگ" یاد می کند و شاید یکی از دلایل عمده ایست که از او فرار می کند اما در همان گام اول آشنایی با روت؛ (در رستوران چینی) این روت است که هری خرگوش را خنگ!! خطاب می کند و هری خرگوش عاشقش می شود!!!!)
جنگل واژگون: داستانی بود که سال گذشته از جی دی سالینجر خوندم و تا مدتها دپرس شده بودم....در این داستان هم دختری در سن نوجوانی دل به پسرک نوجوان همسایه می بازد....پسرکی که از نظر خانوادگی و طبقاتی پایین تر به نظر می رسد و مادرش برخوردهای تحقیر آمیز با او دارد....بعد یکباره بیست سالی جلوتر می رویم در این مدت بلند این دختر و پسر از همدیگر اطلاعی ندارند....دخترک دانشگاه را تمام کرده و در دفتر روزنامه ای مشغول به کار است تا اینکه از یکی از همکارانش کتابی هدیه می گیرد...شعری با عنوان جنگل واژگون....کتاب شعری است که برای دخترک خیلی زیباست ....وقتی نام نویسنده را می نگرد یاد همان پسرک همسایه بیست سال پیش می افتد....شگفت زده دنبالش می رود او را می یابد او الان بزرگ مردی است که در دانشگاه به تدریس شعر و هنر می پردازد....دیدار مجدد به ازدواج می انجامد....اما روزی این بزرگمرد هنرمند!!! با زنی دیگر فرار می کند....دخترک یکسالی در جستجوی آنهاست ...شاید بیشتر به آن جهت که کنجکاو است که چرا بزرگمردش با این زن!! فرار کرده ...بالاخره در شهری دیگر محل زندگی آنها را می یابد و در یک روز برفی به آنجا می رسد...زنی که با شوهر او گریخته با او با احترام برخورد می کند اما برخوردش با آن بزرگمرد شاعر مسلک هنرمند!!! تحقیر آمیز است و.... وحشتناک اینکه آن مرد این زندگی تحقیر آمیز را به آن زندگی با احترام و شکوه و عشق قبلی ترجیح داده....چرا؟؟؟ شاید که این مرد یک بادکنک تو خالی است و سوزنی لازم بود تا خودش را نشان دهد...شاید هم شخصیت او همان است که مادرش بار آورده و آموختن چند کلمه و داشتن مدرکی....نمی تواند شخصیت شکوهمند دیگری خلق کند....نمی دانم چه بود اما من تا مدتها دپرس و وحشت زده بودم از این داستان.....
یک دقیقه برای خودم: کتاب کوچک جالبی است از اسپنسر جانسون...افسوس که بیشتر کتابها را ما دیرتر از زمان خود می خوانیم... در این کتاب یاد می گیریم که یک دقیقه به خود وقت بدهیم ، بیندیشیم و دریابیم چگونه می توانیم آنطوری که به دیگران توجه داریم و از آنان مراقبت می کنیم، به خود نیز توجه کرده و از خود مراقبت کنیم. در یکی از جمله های این کتاب می خوانیم:"من با خودم آنطور رفتار می کنم که دوست دارم دیگران با من رفتار کنند".....
دوست داشتن: بزرگی گفته بود "دوست داشتن نگاه کردن به همدیگر نیست نگاه کردن با همدیگر درجهتی واحد است" اما مشخص نکرده بود که این جهت واحد چه می تواند باشد؟؟؟
رئیس بزرگ : رئیس بزرگی بود که از نگاه کارمندش می فهمید که او در چه حالی هست...یک بار که کارمندش بهم ریخته بود با او دقایقی صحبت کرد توانایی ها و قابلیتهایش را برشمرد و از شباهتهای او با یکی از اقوامش گفت از پر انرژی بودنش و از کمال گرا بودنش ....و خواست که در وهله اول به خودش برسد به خودش بها بدهد ...ورزش، مسافرت، مرخصی....هر چیز دیگری که او را باز بانشاط و پر انرژی کند.... او گفت: احساس خوب نسبت به خود، کمک می کند تا نسبت به کار، خانواده و هر چیز دیگر برخورد مثبت داشته باشیم....رئیس بزرگ راست می گفت...او همیشه درست می گوید....
پ. ن.: این نوشته ها، مربوط به روزهای پايانی ارديبهشت 88 است؛ که....