تبليغاتX
Lilypie 4th Birthday Ticker شازده كوچولو - آلرژی به کلمات!!!

نمی دانم  از جمعه ای که رفتیم رای دادیم چند روز می گذرد....اما می دانم که روزهای پر اضطراب و پر تنشی بود ...روزهای سرخوردگی، احساس نومیدی و یاس، احساس اینکه فریب خورده ای، احساس اینکه سی سال است بهت گفته اند که تو را از ظلم و جور طاغوت رهانیده اند و اینک می بینی که سی سال است با ظالم ترین طاغوت ها ، زندگی می کنی و خودت هم خبر نداری....در عصری که به راحتی رابطه ات را با دنیای اطلاعات واقعی (موبایل، اینترنت، ماهواره..) قطع می کنند تا اخبار دروغین خود را از شش کانال و چندین روزنامه، روزی ششصد بار در گوش تو نجوا کنند و آنقدر بگویند که هم خودشان، دروغ هایشان باورشان بشود و هم تو.... در عصری که شعور و عقل تو را به سخره می گیرند و انتظار دارند شواهد احمقانه شان را بپذيری...در عصری که وا می دارندت تا با کلمات هم دشمنی پیدا کنی و گاه چنان به برخی کلمات آلرژی پیدا کنی که از شنیدن آنها، حالت تهوعی وحشتناک بهت دست بده...کلماتی چون فصل *الخطاب!!، نگهبان، بسيج، کدخدا!!!، الهام!!! ...حداد!!! ...عادل!!!... نظام...، چهل (پیش از اینها فکر می کردم عدد 7 و 40 در تفکر مذهبی ام به نوعی عدد های مقدس محسوب می شوند....حالا از شنیدن 40 و یاد 40 میلیون رای به نظام بالا میاورم....)، انصار، رسانه *ملی، .....از همه بیشتر به این "فصل* الخطاب" آلرژی پیدا کرده ام...  اگر می دانستم با یک عملیات انتحاری می شود این عبارت را از لغت نامه ها حذف کرد، دریغ نمی کردم....

و اما پسرکم: این روزها، یک هلی کوپتر واقعی می خواهد از آنها که راستی راستی توی اون سوار بشه و آقای خلبان باشه و به آسمون بره....از بس این روزها هلی کوپتر در آسمون می بینه(این هم از مزایای این روزهای پرالتهاب).....

صبح ها، که با پسرک راهی می شویم وقتی از کنار دکه روزنامه فروشی رد می شوم پسرک می گوید:"یادت رفت برای بابا مجله بگیری" و منظورش "اعتماد* ملی" روزانه ای است که می خرم....بعد از ظهر ها هم پسرک غافل از وقایع روزانه، همبازی می خواهد و ما در تلاش برای کسب دو کلمه خبر واقعی در میان پارازيت های بی* بی سی و صدای امری کا... و پسری که از میان این پارازیت ها، همه چیز را می گیرد....رای *ما را پس بده، .... جمهوری اس لامی... ا...اکبر، ....و گاهی برای شادی پسرک رو می اوریم به چند "دی وی دی" بیبی تی وی که گیر اورده ایم.....پريشب ساعت ازنیمه گذشته بود و پسرک خوابش نمیامد....چراغ ها را خاموش کردم و پیش او دراز کشیدم تا بخوابد....گفت: خوابم نمیاد. گفتم: چه کنیم؟ گفت: یا بیرون بریم یا قصه بگو. گفتم: چه قصه ای بگم؟ باز تکرار کرد: یا بیرون بریم یا قصه بگو؟ و باز پرسیدم: کدام قصه را بگم. این بار عصبانی شد و گفت: "وقتی من میگم یا بیرون بریم یا قصه بگو، تو بگو:بریم بیرون"...در حالیکه بر می خاستم تا بیرون بریم هم خنده ام گرفته بود هم گریه ام....نکند فرهنگ این نظام به این سرعت نهادینه شده و پسرک من اینچنین! دموکراسی و رای من را محترم می شمارد؟؟؟!!!

ديروز رفتیم برایش از رنوی جام جم کفش خریدیم....همان اولین موردی که خواستیم به پایش امتحان کنیم انتخاب کرد...می گفت:"برید کنار، ماشالله دیگه بزرگ شدم میخواهم خودم بپوشم" و ديگر از پايش در نياورد تا به خانه برگشتیم....صبح ذوق زده بلافاصله سراغ کفش های تازه اش را گرفت و برعکس همیشه مدام می گفت:"زود باش دیگه، الان مهد کودکم تعطیل میشه ها!!!"....

در پست بعدی بیشتر از آرمانم می نویسم.....
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/04/10ساعت   توسط مامان دریا  |