<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title> شازده كوچولو</title>
<link>http://armani84.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 19 Dec 2009 11:46:38 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>چهارمین شب یلدا....</title>
<link>http://armani84.blogfa.com/post-146.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;.....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پسرم چه زود بزرگ شدی، انگار همین دیروز بود که بیرحمانه به مهد سپردمت و وقتی شتابان به سویت می آمدم دستهایت را با دیدنم در هوا تکان می دادی و با نگاهت می گفتی:&quot;بغلم کن...&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img2.pict.com/a5/10/1d/2246413/0/img2086.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و شاید احساس کردی که در اين دنیای بیرحم باید هر چه زودتر مسقل بشی و زودتراز آنی که انتظار داشتم، نشستی ....به بازی با دوستانی که شرایطی چون تو داشتند.....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;پسر شش ماهه من در سمت چپ با شایان ۱۴ ماهه و آرمینای یک و نیم ساله....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img2.pict.com/01/19/d2/2246423/0/7months.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پسرم، دلتنگ توام...یک ماهگی ات....دلتنگ شش ماهگی ات....دلتنگ روزهایی که چانه ات و پیش بندت از ریزش مداوم آب از دهانت همیشه خیس بود و خیس....روزهایی که هرچیزی را با دهانت می آزمودی....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img2.pict.com/2d/3e/16/2246447/0/untitled1copy.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و روزی دلتنگ کیف آبی سوسمار نشانت خواهم بود ...همان که از شهر کتاب. آرین خریدیم و بیشتر از من و هر کسی تو را همراهی کرده در این سالها...همان کیفی که هنوز هم با خود به مهد می بری و دوستش داری.....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img2.pict.com/3d/ab/03/2246436/0/mahd.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دلتنگ اولین شب یلدایت هستم که ده ماه بیشتر نداشتی و انگار از هندوانه سیر نمیشدی، جیغ های کشدار و مداوم ...دست از سر پوست هندوانه بر نمی داشتی....شاید هم ساییدن لثه ها بر آن، تسکینی بود بر در آمدن دندانهایت و گوارا و دلچسب هم بود.....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img2.pict.com/36/fb/7b/2246445/0/yalda1.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چقدر دلتنگ نگاه آن روزهایت هستم من....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img2.pict.com/aa/52/13/2246438/0/malezi.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و دلتنگ کلمات و جملات کوتاه ات....عکس ات را که نگاه می کنم صدایت در گوشم می پیچد....صدایت در شامگاه 16 بهمن 86 که به بهانه تولد طاها به خانه آنها رفته بودیم...دو روز بعد هم تولد دو سالگی تو بود...و تو آنجا یک بار با کیک تولد طاها که یازده سال را تمام می کرد...تولد بازی کردی...و شب با لگوهای کودکی طاها مشغول بودی...میگفتم آرمان بریم خونه....و تو بی وقفه میگفتی:&quot;نه، نییم،نییم، نییم (و همزمان با گفتن، سرت را به چپ و راست تکان می دادی)....باژی، باژی میکنم...خیابون دُیست می کنم....&quot; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img2.pict.com/a4/e4/93/2246420/0/2yearsold.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و دلتنگ توام در پیشواز عید گذشته که بلندتر از همه دوستانت ، سرودی را که آماده کرده بودید، می خواندی:&quot;ای مرغک گل آشیون، بالی بزن در آسمون، بگو بگو شیرین زبون، عیدت مبارک جان....عیدت مبارک جان.......&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img2.pict.com/af/72/db/2246443/0/norowz88.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و دلتنگ توام....دلتنگ روزهایی که شیفته بازی با آب بودی ...و روزهایی که شیفته بازی با برف .......&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img2.pict.com/9b/fa/84/2246441/0/mordad88.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img2.pict.com/2b/68/65/2246434/0/img7892.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و دلتنگ توام....دلتنگ یازده آبان همین امسال ...که از دیدن بیرحمی با حیوانات در سیرک آزرده شده بودی و من هم از آزردگی دل تو ، ناراحت....و شب به یکباره یاد دوستانت و اتوبوس سفیدی که با آن به سیرک رفته بودین و برگشته بودین....افتادی و بعد با خود خواندی:&quot;رسیدیمو رسیدیم، کاشکی نمی رسیدیم، تو راه بودیم خوش بودیم، سوار لاک پشت بودیم....&quot; و من ذوق زده گفتم اینو از کجا بلدی و گفتی تو اتوبوس می خوندیم وقتی که به مهد کودک برمی گشتیم....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و من.....چی بگم پسرکم، چی بگم.....به اون کیف آبی سوسمار نشانت حسودیم میشود٬ باور می کنی؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 19 Dec 2009 11:46:38 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=armani84&amp;postid=146</comments>
<dc:creator>armani84</dc:creator>
<guid>http://armani84.blogfa.com/post-146.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دروازه بخت....</title>
<link>http://armani84.blogfa.com/post-145.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;افسانه ای است شاید بین المللی و در فرهنگ های مختلف با تفاوتهایی....همان افسانه &quot;ماه پیشانی&quot; که در سطح بین المللی اش به صورت سیندرلا می شناسیمش.....از آن افسانه ها، که پسر چهار ساله من، نوع رایج آن در آذربایجان ايران، و مرسوم آن در شوشتر را شنیده. داستان سیندرلا هم ازکتابی برجسته و شکوفا (Pop-up ) برایش خوانده شده است..... پنجشنبه ای که گذشت، پدر قصه بازنویسی شده ای از این افسانه را برای پسر خواند، از کتابی به نام &quot;قصه دروازه بخت&quot; نوشته احمد شاملو با تصویرگری قشنگ از ابراهیم حقیقی....پسر به قصه گوش داد و به تماشای نقاشی ها نشست ...و بعد با همان زبان کودکانه اش پرسید:&quot;چرا پیرزن، دختر خوشگل را زشت کرد؟؟؟&quot;....پدر جوابی نداشت...من هم ...و پسرک هنوز می پرسید: &quot;چرا پیرزن، دختر خوشگل را زشت کرد؟؟؟&quot; و او کل داستانی را که سالیان سال من و پدر با شخصیت اصلی داستان (فاطمه خانوم یا شهربانو یا سیندرلا یا هر نامی در هر جایی....) همذات پنداری داشتیم و حق او می دانستیم رسیدن به آرزوهایش را...حق او می دانستیم به هر قیمتی...حتی به بهای ظلم در حق دخترک دیگر....زیر سوال برد....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پدر گفت: من خیلی چیزها از آرمان یاد گرفتم...و من اندیشیدم که خیلی چیزها را با تو آموختم و با تو تجربه کردم پسرم....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 19 Dec 2009 11:13:56 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=armani84&amp;postid=145</comments>
<dc:creator>armani84</dc:creator>
<guid>http://armani84.blogfa.com/post-145.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک مادر نگران.....</title>
<link>http://armani84.blogfa.com/post-144.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;....پسرم، یک ساعتی  با لگوها سرگرم می شود....پسرم ریلهای راه آهن اش را می چیند و واگن های قطارش را بر آن سوار می کند و نیم ساعتی بیشتر مشغول می شود....تازگیها حتی برنامه کودک هم می بیند اما به جای شاون د شیب و مک کوئین و دوستانش....دوست دارد به تماشای &quot;حنا، دختری در مزرعه&quot; بنشیند و سوال کند که پس پدرش کو؟ مادرش کو؟ .... دویدن در پارک را دوست دارد اما در خانه، بازیهای آرام می کند و بچه بی قراری هم نیست....اما اخیراً نگرانم که چرا برای برخی کارها، تمرکز لازم را نشان نمی دهد....مثلاً در مورد نقاشی....هنوز یک نقاشی و یک رنگ آمیزی را به پایان نبرده، به سراغ صفحه ای دیگر می رود و کارش را نصفه نیمه رها می کند...... در نقاشی علاقمند رنگ مشکی و سبز است و همین هم بیشتر نگرانم می کند....مدام در ذهنم به افسردگی و استرس در کودکان فکر می کنم....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وقتی به دنبالش به مهد می روم ، کیف آبی سوسمار نشانش را به دنبال خود می کشد و به حالت دویدن پیشم میاید و می پرسد:&quot;مامان، امروز زود آمدی یا دير؟؟؟&quot; چهارشنبه شب ها، بارها و بارها می پرسد :&quot;مامان، فردا مهد نمیرم؟&quot; و از پاسخ نه من خوش خوشانش می شود...صبح ها، گاهی یواشکی می ایستم به تماشا...می ببینم با دوستانش ارتباط خوبی دارد، خوشحال است و خودش هم بعد از ظهر ها از چگونه گذراندن مهدش بهم توضیحات می دهد....می گوید &quot;مامان، امروز در مورد زمین، شب، روز حرف زدیم...کاردستی هم درست کردیم بیا زمین منو ببین...بگو چه جوری درستش کردی...اول خرده کاغذهای قهوه ای را مچاله کردیم و چسبوندیم اینجاها...ببین اینجا خشکی هست....اینجاها دریاست....&quot;هفته بعد می گوید:&quot; می دونی به ماشین و قطار و هواپیما و کشتی و ...میگن وسائل نقلیه...امروز کاردستی مون در مورد وسائل نقلیه بود...بگو موتور هم وسائل نقلیه هست....آره،  موتور هم هست...&quot; در مهد هم...اجباری نیست ...اگر دوست نداشت حتی می تواند بعد از ظهر نخوابد...مربی هاش را هم دوست دارد...از دوستانش تعریف می کند...و با همه اینها، عاشق لحظاتی است که با من و پدرش سپری می کند....عصر که به خانه می رسیم، چکمه هایش را باعجله درمیاورد گاهی هنوز یک لنگه به پا، به سمت اتاق خواب می دود و بابایی را صدا می زند ...اگر آنجا نباشد به اتاق خواب خودش، به آشپزخانه و... سرک می کشد و شادمان می شود اگر بابایی آمده باشد...من و بابایی هم تا آنجا که می توانیم بازیها و کارهای سرگرم کننده و تفریحی با او داریم ...بابایی هرشب برایش کتاب می خواند...هر شب با او ماشین بازی می کند و من....و با این همه پسرم عاشق لحظاتی است که پیش من و بابایی است...پنجشنبه ها و جمعه ها ، هزار بار می پرسد:&quot;امروز مهد نمیرم؟&quot; و از شنیدن پاسخ نه هیجان زده می شود...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پسرم بارها و بارها ، چپ و راست در خانه و بیرون از خانه ازم می پرسد: &quot;دوستم داری؟&quot; ....&quot;ماشین ام را هم دوست داری؟&quot; ....صبح که از خواب بیدار می شود، دوست دارد بغلش کنم، دندانهایش را بهم می ساید و در حالیکه من نگران قروچ قروچ کردن آنهایم، چشمهایش را خمار می کند و بوسه ای کشدار و طولانی بر گونه ام می گذارد و گاهی در طول روز ....و شب پیش از خواب...و گاهی دوست دارد از شدت هیجان، لپم را گاز بگیرد... .  دندانپزشک اش به مسائل عاطفی و احساسی و حساس بودنش ربط می دهد و مسائل روانشناسی را پیش می کشد و می گوید نگران نباشم تا یکی دو سال دیگر این مسئله _دندان قروچه_ را کنار می گذارد، به شرط آنکه به مسائل عاطفی اش بیشتر و بیشتر توجه کنم. سعی کنم بیشتر در کنارش باشم....این روزها مدام از خود می پرسم شاید نباید به آن زودی به مهد کودک می فرستادمش....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شاید توصیه بشود که بروم سراغ روانشناسان....ولی از جماعت روانشناس به ویژه در مملکت خودم فراریم....یکبار چند سال پیش، یک جلسه ای برای مشکل کوچکی در مورد خودم رفتم...احساس کردم مثل فالگیرها هستند حرفهایت را می شنوند و آنها را با تغییراتی جزیی دوباره به خودت تحویل می دهند....کتابهای با نویسندگان خارجی را ترجیح می دهم...&quot;کودک، انسان، خانواده&quot;...&quot;کلیدهای رفتار با کودک چهار ساله&quot;...&quot;کلیدهای رفتار با کودک پنج ساله&quot;.....نظرات مادران را هم بیشتر می پسندم تا نظرات روانشناسان را!! حتی مهد کودکش از ابتدای پاییز برای پنجشنبه ها، برنامه ای ردیف کرده بود و دکتر روانشناسی میامد و مادران....فقط جلسه اول را رفتم....ترجیح دادم دو ساعت پنجشنبه را با آرمان بگذرانم و کارهای عقب مانده خانه را بکنم تا.....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پسرم این روزها، با کارتهای &quot;بَن بِن بُن&quot; بازی می کند (من و او).... با پدر بیبی شف می شود و نیمرو یا املت درست میکند یا میگو سرخ می کند...با مادر٬ آدم برفی شلغمی!! درست می کند و کلاه هویجی و کله شلغمی آدم برفی را با چشم های نخودفرنگی اش می خورد....گاهی بابایی آقا گرگه یا شیر می شود و من و پسرک از دستش فرار می کنیم و پسرک غش غش می خندد...برای تعطیلات آخر هفته سعی میکنیم گردش های یک روزه یا نصف روز برنامه ریزی کنیم و....و این روزها، نوار ترانه های کودکانه ناصر نظر هم به لیست نوارهایش اضافه شده....با شعر های آن همراهی می کند ...از جمله با ترانه: &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot;همه جا، هرجا گرگها می شن پیدا.....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بپا، بپا گرگها هستند هرجا...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما بدون، ترس از گرگها بی جاست&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چونکه می شه پیروز شد بر گرگها....&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;پ.ن.: ....کاشکی میشد یه مادر ٬ یه کار نیمه وقت داشته باشه....کاشکی میشد ساعتهای بیشتری با کودکمان باشیم....کاشکی در و دیوار شادتری داشتیم...کاشکی مهد کودک هامان و مربی هامان٬ محیط نزدیکتری نسبت به شرایط خانه بچه ها٬ برایشان فراهم می کردند...کاشکی برنامه های تلویزیون جذابی برای بچه هامون داشتند(دلم می گیرد وقتی برنامه فتیله را جمعه می بینم و بچه های غمگین و هاج و واج مانده را تماشا می کنم و می بینم که این برنامه طنز انگار برای آدم بزرگها ست...) کاشکی  تهیه کنندگان برنامه کودک٬ نویسندگان کودک٬ شاعرانی که برای کودکان می سرایند٬ مربی های مهد کودک٬و....و حتی روانشناسان کودکمان٬ اندکی &quot;روانشناسی کودک&quot; می دانستند....کاشکی مربی هامون با وجدان بودند...کاشکی وقتی مادر بچه٬ کودکش را به آنها می سپارد و دور می شود آنها باز به همان مهربانی باشند که جلوی مادر بچه نشان می دهند...کاشکی کودکان شادتری داشتیم....کاشکی در اینجا هم شرایطی مهیا میشد که من مادر و شاغل٬ در محل کار همه دغدغه فکرم این نبود که الان با کودک چهار ساله ام چگونه رفتار می کنند....کاشکی.....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;کسی این کاشکی ها را نمی شنود اینجا بلدند کارناوال راه بیاندازند برای اعتراض به پاره شدن عکس آخو.ندی٬ یا ترسیم کاریکاتوری از شیخی....اینجا کسی فکر نمی کند به این کودکان که آینده را می سازند.....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 Dec 2009 09:24:58 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=armani84&amp;postid=144</comments>
<dc:creator>armani84</dc:creator>
<guid>http://armani84.blogfa.com/post-144.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دو کتاب (آذرماه 88)....</title>
<link>http://armani84.blogfa.com/post-143.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;۱)نام کتاب: در  لب  پرتگاه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نویسنده: گراتزيا دلددا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مترجم: بهمن فرزانه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ناشر: نشر ثالث&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چاپ اول: 1388&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;قیمت: 6000تومان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به روایت داستان؛ گاوينا سوليس، دختری چهارده ساله در 1890 است که در محيط سنتی و روستایی زادگاهش در جزیره ساردنی، علیرغم اینکه از خانواده ای ثروتمند است؛ امکان تحصیلات بیشتر از ابتدایی برایش نیست. او شديداً مذهبی است و اعتراف هفتگی پیش کشیش بلیٌا را از واجبات زندگی اش می داند. همه آدم های دنیا در نگاه او دو دسته اند: مذهبی و غیر مذهبی....به افراد مذهبی با احترام نگاه می کند و بسته به درجه قرب و نزدیکی آنها به خدا، حتی به برخی از آنها غبطه می خورد...افراد غیر مذهبی را گناهکار می داند و دوری از آنها را لازمه تقدس و پاکی و همنشینی با آنها را شریک شدن در گناه....در یک کلام به نوعی درگیر یک وسواس مذهبی است بر این اساس از عمه ایتریا که درِ خانه اش همیشه به روی فقرا و جوانهای بی کس و خیابانی و چه بسا حرامزاده باز است، دوری می جوید...و از برادر دائم اخمرش، لوکا، بیزار است و حتی آرزوی مرگش را می کند...در همان صفحات آغازین کتاب می خوانیم که به هنگام جانبداری مادرش و پاسکا (خدمتکارشان) از لوکا، او خشمگین می شود و می گوید:&quot;چقدر از دست شماها حرص می خورم. چه لزومی دارد مادر من پشتی او را می کند. اگر واقعاً بلایی بر سر او بیاید به نفع همگی ماست!&quot; (ص 20) و پاسکا می گوید:&quot;گاوینا، این طور درباره برادرت قضاوت نکن. او هم بنده خداست&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نویسنده بدون هیچ گونه قضاوتی، از آن بالا به زندگی گاوینا سولیس و خانواده اش و محیط زندگی اش می نگرد....و با ادامه داستان، کم کم این سوال در ذهن خواننده ایجاد می شود که آیا مذهب و ایمانی که گاوینا سولیس بدان پایبند است ، چقدر در نگاه او به زندگی، در دوست داشتن انسان ها، در دوست داشتن و احترام به حیات، در تمجید و احترام به عشق...موثر است؟؟؟ و هم پای گاوینا سولیس در روند داستان، به این نتیجه می رسیم که ایمان واقعی در بر پاداشتن نماز و اجرای مراسم مذهبی و &quot;اعتراف کردن&quot; نیست...ایمان حقیقی ایمانی است که بر اساس آن ما را به دوست داشتن وادارد...دوست داشتن خودمان، دوست داشتن دیگران، عشق و دوست داشتن زندگی بدون قید و شرط....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در همان فصل اول آشنا می شویم با پریامو فلیکس که جوانی با نگاهی عاشقانه به زندگی است و بالاجبار عمویش، در حال گذراندن آموزش مذهبی است....پریامو عاشق گاوینا است و گاوینا هم دوستش دارد...پریامو از او یک جواب &quot;بله&quot; می خواهد تا طلبگی و کشیش شدن را رها کند و ....اما دخترک مومن هر هفته به اعتراف می رود و کشیش بلیا او را از گناه بزرگی نهی می کند .... از افتادن در دام ابلیس و درآوردن پریامو از آغوش خداوند....و اینگونه، دخترک با کمترین احساس عشق، می پندارد گناهکارترین موجود عالم شده....چون اوامر خداوند را اجرا نکرده است....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در این کتاب، گام به گام با گاوینا سولیس پیش می رویم با او، با ایمان و عادات شدیداً مذهبی زندگی می کنیم ...با او بزرگ می شویم و رسالت خود را از بودن در این دنیا، تسبیح و نیایش خدا می دانیم و زندگی، عشق، انسان ها و زیبایی ها....را ندیده می گیریم....اما.....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعد از شش یا هفت سال، دخترک مصمم به ازدواج با فرانچسکو می شود که در شهر رم طبابت می کند....عکس العمل پریامو ...زندگی در رم....خواندن کتابهای رمان و ادبی – که همیشه کشیش ها، دخترک را از آن نهی می کردند و....دست به دست هم می دهند تا دخترک در جنگ و جدالی درونی با خود...نگاهی به ایمان مذهبی اش و زندگی اش بکند...گاوینا دچار تردید می شود و رفته رفته مذهب را کنار می گذارد اما کماکان در یک دوگانگی و تضاد...دست و پا می زند ....هنوز عشق به انسانهای دیگر در او نیست حتی می پندارد برای اینکه بتواند خوبی کند و فرزند نامشروع میکلا را به فرزند خواندگی قبول کند باید میکلا بمیرد :&quot;اگر میکلا بمیرد از مادرم خواهم خواست که دختر بچه او را به خانه خودمان بیاورد&quot; (ص 230)....گاوینا هنوز نمی تواند تصور کند که برادرش هم انسانی است که می تواند یکی را دوست داشته باشد:&quot;گاوینا گفت: فکرش را بکن! لوکا، عشق! کاسه ای زیر نیم کاسه است. انتقام میکلا!&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این مردمان مذهبی حتی تصورشان درباره زشتی و خوشگلی یک کودک بر پایه نحوه تولد اوست: &quot;گاوینا پرسید: چه شکلی است؟ خوشگل است؟ پاسکا گفت: انتظار داری ثمره گناه چه شکلی باشد؟ زشت است&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گاوینا که در ابتدای داستان، از عمه ایتریا بیزار است و اورا پیرزنی لامذهب می داند در پایان داستان او را می ستاید به خاطر خوبی ها و نیکی هایی که در حق مردم فقیر و بیچاره و درمانده و بچه های حرامزاده و...انجام می دهد...اما پیرزن از این ستایش هم می رنجد و حق هم دارد:&quot;ولی پیرزن بدگمان شده بود. برای او کمک کردن به فقرا و دور خود جمع کردن آن ها، امری بسیار عادی بود و تمجید آن در نظرش بس کنایه آمیز می رسید. هدفی از این کار نداشت. امید نداشت به اين طريق از تعداد خطاکاران کاسته شود. همان طور که امیدوار هم نبود زندگی آن گداها را بهتر کند. آن ها را دور خود جمع می کرد، درست مثل یک گروه بیمار. همین و بس. حال که از زبان گاوینا می شنید این اعمالش چقدر قشنگند، خیلی بیشتر از زمانی می رنجید که برادرش و زن برادرش می گفتند یک مشت لات چاقوکش را دور خود جمع کرده است چون از آنها می ترسد.&quot; (ص253).&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کشیش فلیکس، سولیس و بلیا که گاوینا برای اعتراف پیش او می رفت به دیدن گاوینا که برای چند روزی از رم آمده٬ می آیند.... آنها معتقدند که دوره و زمانه بدی شده و جهان عوض می شود و روز به روز همه چیز بدتر می شود اما گاوینا برای اول بار جلوی آنها ... اعتراض می کند و از زیبایی ها و روند بهتر جهان می گوید اما کشیش خشمگین می گوید: &quot;جهان به خوکدانی تبدیل شده یک خوکدانی درست و حسابی...زمانهای قدیم نه روزنامه بود، نه راه آهن و نه سینما. آن وقتها وضع جهان بهتر از حالا بود...&quot;(ص260)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و پایان داستان...رو در رویی با میکلا (دخترکی که می پندارد گاوینا سبب شده که او زندگی اش تباه شود) باعث می شود گاوینا.... نگاهی نو به جهان پیدا کند از تمامی قید و بندهای مذهبی رها شود و آزاد و سبکبال به تماشای جهان بنشیند...او در حالت تب و هذیان مدام می گوید:&quot; فرانچسکو، کارهای نیکی انجام خواهیم داد. زندگی را دوست خواهیم داشت. به مردم مستحق کمک خواهیم کرد. آری، فرانچسکو سفر خواهیم کرد. جهان بسیار زیباست و ما هم جوان هستیم...تو مرا عفو خواهی کرد...مرا دوست خواهی داشت، چون من اکنون به موجود دیگری تبدیل شده ام. اکنون همه را دوست دارم، همه را، حتی کسانی که به من بدی کرده اند....&quot;(ص301).&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;2- نام کتاب: احتمالاً  گم شده ام&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نویسنده : سارا سالار&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ناشر: نشر چشمه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چاپ اول: زمستان 1387&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;قیمت:2800 تومان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کتابی که در شش ماه به چاپ سوم رسیده است. شخصیت اصلی داستان که همان راوی داستان است از ده تا چهارده سالگی، یک رکعت نماز قضا نداشته...در شرایط مذهبی- سنتی در خانواده ای در زاهدان بزرگ می شود ....اما با رفتن به دبیرستان، درگیر یک وسواس ذهنی می شود به نام گندم.....که در قالب دوستی که خیلی شبیه به راوی است اما تضاد هایی هم با او دارد مطرح می شود....در پایان داستان (البته شاید خواننده های حرفه ای در میانه داستان )می توان دریافت که گندم و راوی یکی هستند...من احساس میکردم گندم &quot;منِ برتر&quot; یا &quot;منِ کمال گرای&quot; راوی است که از زمان ظهورش (14 سالگی راوی) &quot;منِ سنتی&quot; راوی را به خاطر عادات مذهبی و سنتی و کلیشه ای زیر سوال می برد...در طول داستان احساس می کنی که راوی &quot;منِ کمال گرای&quot; خود یعنی گندم را دوست دارد و او را آگاه، شجاع و دانا می پندارد اما چه بسا هم &quot;منِ سنتی اش&quot;٬ کارهای آن وجود کمال گرا را گناه می داند و راوی احساس عذاب وجدان می کند.... در پایان داستان، استنباطم این بود که راوی، دختری است که در چهارده سالگی پدر و مادرش از هم جدا شده اند و راوی وقتی در پیش مادر هست، دختری سنتی است که گوش به فرمان و دستورات مادرست و وقتی پیش پدر می رود؛ با ارزش ترین موجود دنیا می شود و در ناز و نعمت است (شخصیت پیش پدر، همان گندم هست).....(اما اینها صریح در داستان مطرح نشده ...و ذهن خواننده را به چالش می گیرد....)...راوی در طول داستان دچار آشفتگی و درگیری ذهنی است ... مدتی هم است که احساس می کند به خاطر شرایط زندگی و ازدواجی که کرده؛ از &quot;منِ کمال گرای&quot; خود یعنی گندم  فاصله گرفته و....و این به آشفتگیهای درونی و ذهنی اش می افزاید.....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در پایان داستان، راوی گویی یکبار دیگر به گندم می رسد و به آرامش....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از خواندنش لذت بردم اما شاید همزمانی خواندن دو کتاب فوق باعث شد بارها و بارها مقایسه هایی در ذهن من شکل بگیرد...در کتاب &quot;در لب پرتگاه&quot; با گاوینا سولیس آشنا می شویم و درگیر عادات و رسوم مذهبی- سنتی او هستیم با او به کلیسا می رویم...با او اعتراف می کنیم...با او احساس عشق و سپس احساس گناه و عذاب وجدان می کنیم...با او دچار تردید می شویم و با او از این گذرگاه عبور می کنیم و به ایمان حقیقی _عشق به زندگی و انسان...._ می رسیم...اما در&quot;احتمالاً  گم شده ام&quot; نمی فهمیم که چگونه و چرا راوی داستان که در محیطی کاملاً سنتی و مذهبی – در زاهدان- بزرگ شده و با توجه به اینکه آدم گوشه گیری است چگونه در چهارده سالگی با توجه به جو حاکم بر مدارس آن زمان ایران – که در کتاب هم اشاره هایی می شود..._ درگیری با افکار و دیدگاه های مذهبی خود پیدا می کند (آیا پدرش _ که فکر می کنیم همان پدر گندم هست_ در این تحولات نقش دارد؟؟؟ اینها در داستان بیان نمی شود)....گاوینا سولیسی که در کتاب دلددا توصیف می شود اگر در 14 سالگی شدیداً مذهبی است در 22 سالگی هم این وضعیت آنقدر تشدید شده که دخترک، رسالت خود از بودن در این جهان را در این می داند که گناه نکند و تسبیح خدا بگوید ...و ما سیر تحول گاوینا را از زمان خودکشی پریامو و ورود گاوینا به رم (از زادگاه سنتی خود) و خواندن کتابهای ادبی و....  احساس می کنیم....اما در &quot;احتمالاً گم شده ام&quot; نمی فهمیم که چرا و چگونه به یکباره، افکار کمال گرایانه در 14 سالگی راوی داستان ، ایجاد می شود....که با ورود به دانشگاه _در تهران_ راوی چادر از سر بر می دارد و ....در داستان می بینیم که زمانی راوی علاقمند کتابهای ادبی پرباری بوده نظیر &quot;خداحافظ گری کوپر&quot; ...اما انچه از داستان می فهمیم ؛ این کتابها در زمان دانشجویی او خوانده شده نه در زمان دبیرستانش که شروع جدال های درونی اوست.....در &quot;احتمالاً گم شده ام&quot; مسائل ابهامی بسیاری است که من متوجه نشدم بیان آنها در داستان چه ضرورتی دارد....من نفهمیدم چه بر سر برادرهای دو قلوی راوی میاید ... اگر گندم و راوی یک نفرند که در سن بلوغ، پدر و مادرش از هم جدا شده اند ...چرا مادر به پسرهای دوقلو توجه بیشتر دارد، انگار که راوی، دختر ناتنی باشد ...و چرا پدر ، توجه بیشتر به دختر دارد و سراغی از پسرها نمی گیرد؟؟؟؟متوجه نشدم کبودی دور چشم و دستهای راوی که از اول داستان تا به آخر بارها تکرار می شود به چه علت بوده....در داستان، راوی در عین حال که از گذشته خود فراری است و تمایلی به بازگشت به زاهدان برای دیدن مادر و ...ندارد (حتی کودک 5 ساله اش نمی داند که مادربزرگ دارد) در عین حال مدام به گذشته فکر می کند....منتهی در این فلاش بک ها ، شخصیت ها خوب توصیف نمی شود...و من با خواندن این داستان، احساس کردم که ما در ایران هنوز نمی توانیم در رمانها و داستانهایمان، شخصیت ها را به خوبی توصیف کنیم به خصوص اگر نویسنده زن باشد در توصیف شخصیت های مرد داستانش خیلی ضعیف عمل می کند...شاید بدان جهت که دیدگاههای روانشناسی و جامعه شناختی ضعیفی داریم (تنها چیزی که در این داستان ، شخصیت های مرد را طبقه بندی می کند آنست که چقدر می توانند با نگاه شان حرف بزنند!!!_چند مورد کلیشه ای داریم و با آنها فکر می کنیم همه چیز را توصیف کرده ایم_....(حتی به این فکر کردم که اگر هر زن ایرانی، روزی تصمیم بگیرد یکی دو صفحه در مورد شوهرش بنویسد....توصیفاتش چگونه خواهد بود ...لابد در این حد که شوهرمان دوست دارد چه بخورد و چه بپوشد، چه رنگی دوست دارد و...!!!!....)...نکته دیگر اینکه ، در داستانهای ایرانی حتی توصیف فضا و مکانها هم ضعیف است (در رمانهای دلدا، توصیفات مکانی آنقدر زیباست که من در طول داستان احساس می کنم در اون کوچه ها و خیابانها قدم می زنم و انگار سالهاست با آن فضا آشنا هستم....البته از توصیف آبادان پیش از انقلاب در رمان &quot;چراغ ها را من خاموش می کنم&quot; زویا پیرزاد....خیلی خوشم میامد و می تونستم آبادان قدیم را تصور کنم...و همین طور توصیف شخصیت ها)....ولی در &quot;احتمالاً گم شده ام&quot; توصیف قانع کننده ای از &quot;دربند&quot; که راوی مکرر به آنجا می رود ارائه نمی شود...در عوض همه بیل بردهای مسیر رانندگی راوی ...توصیف می شود که این هم برای من جای سوال داشت...چون خودم وقتی ذهنم آشفته هست به هنگام رانندگی حتی خیابانها و اتوبانها را بر حسب عادت می روم و متوجه پیرامونم نیستم چه رسد به دیدن بیلبردها....(البته در حین خواندن داستان، لحظه ای تصور کردم که نویسنده داستان، شاید دو سه روز وقت گذاشته و بیلبردهای موجود در تهران را مشاهده و جملات تبلیغی آنها را نوشته...به منظور استفاده در داستان....و اینجوری احساسی که در خواندن سرگذشت گاوینا داشتم (احساس همذات پنداری و اینکه خودم هم جزیی از اون داستانم و باور اون داستان با تمام وجود)؛ در این کتاب نداشتم....انگار فیلمی تماشا می کنم اما کارگردان فیلم را هم می بینم که به بازیگرها می گوید چه بکنند چه نکنند.....یه سوال دیگه که بعد از خوندن این کتاب برایم پیش آمد، این بود که چرا ما ایرانیها فکر می کنیم اگر بخواهیم ادای روشنفکری دربیاوریم باید سیگار و الکل (در این کتاب، شیشه آب!!) جزیی از زندگی مان باشد؟؟؟؟؟و....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;پ.ن.1: البته همه آنچه گفتم تصورات من خواننده هست که می دانم چندان هم خواننده عمیقی نیستم و درک و شناخت محدودی دارم....و شاید لازم باشد یکبار دیگر بگویم که از خواندن این کتاب لذت بردم و خواندنش را به دوستان توصیه می کنم.....قصدم هم از نوشتن چنین مطالبی _که ادامه خواهد داشت_ در واقع آن است که سالهای سال بعد بتوانم به خاطر بیاورم همه آنچه را خوانده ام.....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;پ. ن.2: سارا سالار نویسنده کتاب &quot;احتمالا گم شده ام&quot; همسر سروش صحت است...این را هم محض توجه خواننده کنجکاو ایرانی گفتم....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;پ.ن.3: کتاب دیگری که در همین ماه خواندم کتاب &quot;چهار چهارشنبه و یک کلاه گیس&quot; بود که مجموعه داستانی است به قلم بهاره رهنما.....از برخی از داستانها خیلی خوشم آمد...از &quot;زانتیای سیاه&quot;، &quot;اسب&quot; و ....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;پ.ن.4: با پسرم: پسرکم، عزیز دلم....روزی که به این دنیای مجازی آمدم، قصدم فقط و فقط گفتن و نوشتن از تو و دنیای بزرگ تو بود و مدام و مدام خودم را سانسور می کردم....اما این روزها فکر می کنم به اینکه من هم جزیی از توام...جزیی از دنیای بزرگ تو.....آنگاه که از من می پرسی:&quot;منو دوست داری؟ ماشین ام را چی؟ برچسب ام را چی؟ کتاب ام را چی؟ ....&quot; تو دوست داری، دوستت بدارم تو را و همه داشته هایت را...بی قید و شرط....و من دوستت دارم تو را و همه دنیای تو را....و من هم جزیی از دنیای تو هستم، عزیزم&lt;/FONT&gt;.....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 Dec 2009 09:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=armani84&amp;postid=143</comments>
<dc:creator>armani84</dc:creator>
<guid>http://armani84.blogfa.com/post-143.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من فکر می کنم، چون تو فکر میکنی!!!!!!!!!!!!!!</title>
<link>http://armani84.blogfa.com/post-142.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;آرمان، در آستانه چهار سالگی، ذهن پویا و فعالی دارد که چه بسا برایم شگفت انگیز است و چه مواقع بیشماری که ذهن مرا هم به فکر و تکاپو وامی دارد....اینکه می تواند کشف کند، می تواند مقایسه کند، می تواند قوانین فیزیک و شیمی را تجربه کند و بیازماید_هرچند خودش متوجه نیست که انچه با آن درگیر است یک بحث علمی است_ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من این روزها، کماکان ساده ترین قوانین عاطفی تا پیچیده ترین مباحث علمی را با او تجربه می کنم....در زیر چند موردی را نگاهی سرسری می کنم:&lt;/P&gt;
&lt;UL dir=rtl&gt;
&lt;LI&gt;شاید سوالی که در یکی از پستهای قبلی ام از زبان آرمان نوشته بودم؛ برای برخی جای سوال داشته که مگر این سوال چه اهمیتی دارد: &quot; چرا بچه های کلاس مامان مریم و خاله شهره وقتی مامانشون میان دنبالشون... می دوند و میرن پیش مامان... و لی بچه های خاله مریم شش ساله ها آروم میرن طرف مامانشون و نمی دون؟؟؟&quot; ...من هم اول بار متعجب شدم از این سوال....ولی وقتی روزهای بعد کمی دقیق نگاه کردم، به نگاه تیزبین پسرم و به درک عمیق عاطفی او ایمان آوردم (لازم هست اینو بگم که بیشتر سوالهایی که پسرک می کند، جوابشان را می داند ...و گاهی می خواهد در قالب اون سوال، اون احساس خود یا درک خود را به من انتقال دهد...) من وقتی خوب نگریستم، دیدم اکثر بچه های دو- سه ساله وقتی می شنوند مادرشان آمده، با ذوق زدگی به سمت مادر می شتابند؛ اما بچه های پنج- شش ساله ، هر چند آرام نباشند اون اشتیاق و ذوق 2-3 را هم ندارند و گویی چند سال بزرگترند با رفتارهایی بزرگانه!!......حالا شاید درک متفاوتی از این سوال بشود...اما درک من با توجه به شناخت از پسرم این بود که می خواست در قالب این سوال به من بگه که هنوز به مادر و عاطفه مادری شدیداً نیازمنده....و هنوز آغوش گرم مادر برایش دلچسب ترین جای دنیاست.....&lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;UL dir=rtl&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt; پسرک در حال خوردن ناهار است، روبرویش بطری سبز رنگ دلستر لیمویی، روی میز ناهارخوری است...آرمان به روبرو خیره شده، امتداد نگاهش درب ورودی آپارتمان هست...یکباره می پرسد: &quot; چرا دستگیره در را سبز رنگ می بینم؟؟&quot; به پشت سرم و امتداد نگاه او، خیره می شوم اما من سبز رنگ نمی بینم. برمیگردم و دوباره به پسرک، به نگاهش و لبخند پیروزمندانه اش می نگرم و میگم:&quot;آخه، تو از پشت این بطری سبز رنگ نگاه می کنی....&quot;&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;UL dir=rtl&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt; از مهد کودک بر می گردیم. پسرم می گوید: &quot;یه پرنده هست اسمش پرستو....&quot; ادامه میده: &quot;پرستوها وقتی هوا سرد میشه میرن یه جای دور که گرم باشه...می دونی به این چی میگن؟&quot;&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;میگم: چی میگن؟ محکم و قاطع میگه:&quot;کوچ&quot;....میگم : آفرین، تو چه چیزهای خوبی بلدی...امروز اینا رو یاد گرفتی؟...داره فکر میکنه....بعد میگه:&quot;می دونی الان پرستوها کجا رفتن؟ الان رفتن شوشتر. آخه اونجا گرمه. بهار که بیاد دوباره برمیگردند....&quot; ...چه جوری میشه توصیف کرد ذوق زدگی مادری را وقتی که پسر کوچولوی چهار ساله اش، آموخته های مهدش را با تجربیات خودش ربط می دهد...آنهم به این زیبایی....&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;UL dir=rtl&gt;
&lt;LI&gt;بابایی از مهدکودک محل کارش تعریف می کنه، از تغذیه فوق العاده عالی و امکانات دیگه اش و نظر آرمان را می پرسه...آرمان میگه:&quot;مهدکودک محل کارت نمیام. آخه، آرم اونجا آتیش داره، می سوزم!!&quot; (اخيراً فهمیده که ادارات و غیره برای خودشون یه آرم دارند و علاقمند به این موضوع شده...آرم &quot;ال جی&quot; را روی یخچال سوال میکنه...آرم روی ماشین لباسشویی...آرم محل کار مامان وبابا.....و جالب اینکه میگه:&quot;مامان، مهد کودک من هم آرم داره. &quot; با تعجب می پرسم چه جوریه؟ میره ماگ ی را که عید پارسال مهدش داده و عکس خودش روی اون هست میاره و اون سمتی از ماگ را که در زمینه بنفش رنگ نام مهد کودکش ثبت شده نشان میده، انگشت روی نوشته ثمره. زندگی میزاره و میگه ایناهاش...- نه اینکه تابلوی نصب شده در بالای در ورودی مهد هم این شکلیه و بروشورهای مهد هم با همین رنگ نام اونو آورده ....اینو آرم مهدش میدونه_)&lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;UL dir=rtl&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt; دو تا چراغ مطالعه کوچولو داره (از اینا که با باطری روشن می شوند) ...یکی از اونا خرابه، دیگری سالم...دو تا چراغ مطالعه را دستش گرفته و میاد جلوی من و میگه :&quot;ببین، هر دو تاشون را روشن کردم&quot; ....حواسم بهش نیست اما می بینم بابایی حسابی ذوق کرده، بیشتر از اونی که من برای کوچ پرستوها به شوشتر ذوق کرده بودم....بابایی مرتب تشویقش می کرد و می گفت :آفرین، این یه قانون فیزیکه.....وقتی با تشویق های بابایی، کنجکاو میشم و برمیگردم نگاه می کنم ،...می بینم که چراغ مطالعه سالم را روشن کرده، سرش را مستقیم به جلو قرار داده و سر چراغ مطالعه خراب را به همین نحو در مقابل اون گرفته...و انعکاس نور اولی در دومی به گونه ای است که گویی به راستی هر دو چراغ، روشن هستند....&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;
&lt;P&gt;........پرونده این مبحث کماکان باز است....&lt;/P&gt;
&lt;UL dir=rtl&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;......&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Dec 2009 09:01:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=armani84&amp;postid=142</comments>
<dc:creator>armani84</dc:creator>
<guid>http://armani84.blogfa.com/post-142.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>&quot; پیغمبر دیگه کیه &quot;!!!!</title>
<link>http://armani84.blogfa.com/post-141.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&quot;پنج تا انگشت بودند که....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;لی لی لی حوضک....پنج تا دوست بودند که یه روز تصمیم می گیرند دزد بازی!!  کنند....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دوست اولی (انگشت کوچکه را می خوابونیم رو کف دست) میگه: بیاین بریم دزدی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دوست دومی میگه: کو نردبون؟ ماکه نردبون نداریم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دوست سومی (انگشت وسطی)میگه : نردبون از من بلندتر؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دوست چهارمی میگه: من هم ببرین...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دوست پنجمی (انگشت شست کپل) نگاشون میکنه و میگه:&quot; ای بابااااااااااااااا، شماها دیگه کی هستین....این کارا خوب نیست، خدا هست، پیغمبر هست،......&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چند صباحی است یکی از تفریحات من و آرمان مطلب بالاست....مامانی دست آرمان را می گیرد و با تاکردن یک یک انگشتها...مطلب فوق را تعریف می کند....شاید یه چیز پیش پا افتاده باشه....شاید از نظر بعضی ها، گفتن این جور مطالب برای بچه های همسن آرمان نه تنها مفید نباشه که مضر هم باشه.....شاید خیلی ها نپسندند اینو برای بچه ها تعریف کنند چه برسه به اینکه در خاطرات آنها ثبتش کنند....اما خوب...به قول یکی از خواننده ها، اندازه همه مادرها و پدرهای دنیا شیوه تربیت هست.....من هم دنبال آموزش دین و مذهب نیستم....بیشتر مواقع حتی در قالب این بازی های بند تنبونی!! دنبال تفریح و گذراندن لحظاتی خوش با پسرکم هستم....و جالب اینکه کلی سوژه های خنده دار از قبل این بازی های بند تنبونی درمیاد.....مثلاً:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وقتی مطلب بالا را با انگشتهای آرمان میگم و بازی می کنیم...هر بار با رسیدن به جمله &quot;پیغمبر هست&quot; ، پسرم غش غش می خنده و میگه:&quot;پیغمبر دیگه کیه؟&quot; من هم که از خنده های اون، خنده ام میگیره ...میگم :&quot;من هم نمی دونم باید از انگشت شست کپل بپرسیم&quot;....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در شو شتر که بودیم، به جای انگشتها، از اسامی عمه زاده ها و عمو زاده های آرمان که همبازیش بودند استفاده می کردیم...آرمان دوست داشت خودش جای انگشت وسطی باشه (نقش نردبون) ...و انگشت شست چند بار متوالی افتاده بود به نام فرو هر (دختر عمه اش)...آرمان می خندید و می گفت: پیغمبر دیگه کیه؟ و می گفتم از فرو هر باید پرسید....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گاهی بعد از &quot;پیغمبر هست&quot; مطلب را با جمله های مختلف ادامه میدم و باز چیزهای خنده دار در میاد از این میان و نکته های جالب!! ...مثلاً یه بار گفتم:&quot;این کارا چیه؟ خدا هست، پیغمبر هست، به راه راست ایمان بیارین...&quot; ....آرمان در میان غش غش خنده هاش می گفت:&quot;نه، نه....به راه چپ ایمان بیارن....&quot;و گاهی غش غش می خنده و میگه &quot;ایمان که دوست طاها ست، از کجا ایمان بیارن؟&quot;......&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گاهی هم این مطلبو به ترکی تعریف می کنیم و آرمان در قالب این بازی، ترکی هم یاد میگیره و میگه:&quot;آلٌاه وار، پیغمبر وار.....&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این هم یه بازی ابتکاری آرمان با انگشتها و زیتون سیاه حلقه شده.....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img2.pict.com/24/d4/a0/2134669/0/olive12.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پسرک ما که زانتیا شده....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img2.pict.com/fa/71/3a/2134179/0/bashgah.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img2.pict.com/31/53/0c/2134688/0/img1436.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Dec 2009 12:30:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=armani84&amp;postid=141</comments>
<dc:creator>armani84</dc:creator>
<guid>http://armani84.blogfa.com/post-141.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://armani84.blogfa.com/post-140.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;....این روزها فکر می کنم به اینکه هر کسی را برای کاری ساخته اند وو....البته نمی خوام به همه تعمیم بدم....در مورد خودم حرف می زنم ده سال پیش، اولین تجربه کاری که به سراغم آمد معلمی بود...تدریس زمین. شناسی در یک پیش دبیرستانی به دخترهای 17-18 ساله، در حوالی میدان توحید....یادمه با یکی از دوستانم شروع به کار کردیم در اون دبیرستان.... دوستم به عنوان دبیر زیست شناسی و من زمین....شاگردهامون مشترک بودند....بچه ها از دوست من حساب می بردند اما با من از همان روزهای اولی خودمونی شدند....چون من هیچ یاد نگرفتم رسمی و خشک برخورد کنم ...از همان برخورد اول صمیمی میشم و اعتماد می کنم....از همون روز اول که حاضر غایب کردم دیدم با نام خانوادگی راحت نیستم...اسم کوچک شان را می گفتم و پنج دقیقه ای اگر وقت آزاد در پایان کلاس دست می داد ...بچه ها از سگ و دوست پسر و شام دیشب شان حرف می زدند تا فیلم ها و کتابهایی که می خونند...حتی یادمه بیشترشون بامداد. خمار را یا خونده بودند یا در حال خوندن بودند...و من از &quot;شازده کوچولو&quot; می پرسیدم...دوست داشتم بدانم که بچه ها آن را خوانده اند....اما....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به هرحال با علاقمندی، زمین درس می دادم اما اینکه بچه ها مثل معلم های دیگه از من حساب نمی بردند، باعث میشد انرژی بیشتری از من گرفته بشه برای کنترل کلاس....سال بعد به خاطر داشتن یه اپسیلون جذبه٬ عینک زدم رفتم سر کلاس...اما انگار خنده دارتر شده بودم......بدبختی بزرگ این بود که حتی بلد نبودم عصبانی بشم ...یه بار هم که یادمه عصبانی شدم، بی اختیار زدم به کانال ترکی!!!!! و بچه ها کلی خندیدند....خوب درس می دادم اما جذبه لازم را که یه معلم باید داشته باشه، نداشتم و ...این باعث میشد که شاگردهایی داشته باشم که شیفته زمین. شناسی می شدند(حتی چند نفری در اون مدت جذب این رشته در دانشگاهها شدند...) و شاگردهایی داشتم که کلاس من، کلاس بی خیالی و شیطنت و مسخره بازیشان بود.....و من بالاخره بعد سه سال مدرسه را رها کردم و استخدام سازمانی شدم که هم تخصص زمین ام در آن به درد می خورد و هم تخصص دورسنجی ام....و این دلخوشم  می کرد....(البته بماند اینکه الان نظرم چیست از شرایط کاری ام...شاید فرصتی دیگر...)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در دوسال اخیر، مشاوره در امر پایان نامه دانشجویان را هم به کارم افزودم....(علاقه زیادی به علم و دانش و دور نبودن از آن...!!!!)...اما حال باز دارم تجربه زمان مدرسه را دوباره میکنم....من برای استاد مشاور شدن ساخته نشده ام....(در ماههای گذشته چند مورد متقاضی را رد کرده ام٬ یکی از دانشجوهام هم تیر ماه گذشته دفاع کرد...اما مسئولیت دو نفر از آنها هنوز بر دوشم هست....که امیدوارم این ترم دفاع کنند...) چرا به درد این کار نمی خورم؟ چون از همان برخورد اول، به روی دانشجویم لبخند می زنم، اسم کوچکش را می پرسم، گپی در باب مسائل و مشکلات روز می زنم....و تیتر وار کارهایی را که برای پایان نامه اش باید انجام دهد، توضیح می دهم....مقالات و کتابهای متعدد برایشان معرفی می کنم، آموزش گام به گام نرم افزارهایی که در این راه نیاز دارند....اما خشت اول را که کج بگذاری تا به ثریا دیوارت کج می رود....این روزها فکر می کنم که دانش آموز و دانشجوی دست کم ایرانی _که من تجربه می کنم_ ظرفیت خودمانی شدن ندارد...یا شاید هم نیازی به این کار نیست و من راه را نمی شناسم....و این چنین این روزها، به گرفتاری های کاری-اداری، خانه داری، بچه داری و غیره من....یک گرفتاری دیگر اضافه می شود....دانشجویی که متوقع بارش آوردم...دانشجویی که هر چقدر برایش راهنمایی می کنم نمی داند یک مقاله را چگونه تهیه کند....دانشجویی که حتی برای نگارش پایان نامه –نه فصل به فصل....که صفحه به صفحه اش تلفن می زند یا در محل کارم ...قبل از انکه من برسم حضور دارد و عصر با بدرقه من می رود.....من برای این کار ساخته نشده ام....گاهی آنقدر خسته می شوم که ترجیح می دهم خودم به جای آنها، مقاله بنویسم!!!!!!!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اینها را گفتم شاید برای توجیه تنبلی هایم، برای توجیه خستگی هایم، برای اینکه ببینیم برای چه کاری ساخته شده ایم....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آبان ماه هم گذشت...من یک خاطره تلخ در آن داشتم که مطلبی هم در مورد آن نوشته ام حال نمی دانم در وبلاگ آرمان، بیارمش یانه....آن هم خاطره درگذشت خانم 57 ساله ای همسایه مان ، به علت سرطان....البته سعی کردیم آرمان متوجه قضیه نشود...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کتابی هم از گراتزیا  دلددا خواندم به اسم&quot; بر  لب پرتگاه&quot;...که مطلبی هم در باب آن نگاشته ام که احتمالاً در اینجا بعداً بیاورمش....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هفته اول آذر هم سفری به شوشتر داشتیم...که به پسرک خوش گذشت....اما خودم از دیدن وضعیت اسفناک آبشارهای . شوشتر هنوز ناراحتم....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دلم نمیاد از پسرکم نگفته به این مطلب خاتمه بدم....این روزها به دامنه معلوماتش با سرعت افزوده میشه....تازگیها گاهی ترکی هم یاد میگیره ...شمارش ترکی را از يک تا ده با یک شعر ترکی آموخته....این روزها منتظره بارش برف هستش....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;دو خاطره کوچولو:&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آرمان: چرا بچه های کلاس مامان مریم و خاله شهره وقتی مامانشون میان دنبالشون... می دوند میرن پیش مامان شون٬  ولی بچه های خاله مریم شش ساله ها آروم میرن طرف مامانشون و نمی دون؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مامان: می خوای کتاب &quot;قصه های من و بابا&quot; را برای مانی بخریم هم آبی هم نارنجی و هم زرد رنگ را...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آرمان: نه، فقط سه تا آبی بخریم که اگه مامانش یکی از اونا را خراب کرد دوتای دیگه را داشته باشه!!! و اگه باز مامانش یکی دیگه را هم خراب کرد باز یکی داشته باشه....(هر کی ندونه فکر می کنه مامانش خرابکاره!!!)&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Dec 2009 12:30:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=armani84&amp;postid=140</comments>
<dc:creator>armani84</dc:creator>
<guid>http://armani84.blogfa.com/post-140.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خاطره ای از یک روز پاییزی....</title>
<link>http://armani84.blogfa.com/post-139.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;دوشنبه ۱۱ آبان ۸۸&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;ساعت پنجم و نیم&lt;/B&gt; صبح است که صدایش از اتاقش به گوش می رسد...سریع خودم را به بالای تختش می رسانم...در حال گریه میگه:&quot;قصه، قصه بگو...&quot; میگم یکی بود یکی نبود...در حال گریه میگه:&quot;تو نه، بابا قصه بگه...بابا قصه بگه&quot; بابایی هم خودش را رسانده...اما پسرک اشفته است گویی خوابی ناخوشایند دیده باشد....بغلش می کنم و به تخت خودمان می برم...میان من و بابایی دراز میکشد دست در گردن من می اندازد و در حالیکه بابایی قصه ای می گوید، دوباره به خواب می رود...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ساعت هفت و بیست دقیقه صبح است بابایی حاضر شده برای رفتن...به من می گوید چه می کنی؟ می گویم دلم نمیاد بیدارش کنم با اون اوضاع و احوالی که دو ساعت پیش داشته، منتظر می مانم تا خودش بیدار شود ...فوقش یه ساعتی دیر میرم سر کار و مرخصی رد میکنم....بعد از رفتن بابایی، در حال شستن ظرفهای شب قبلم، که صدایش را در پشت سرم می شنوم....بیدار شده....دستشویی می رود، صبحانه می خوریم و لباس می پوشد ...خوشحال به راه می افتیم آخه قرار است امروز با دوستان مهد کودکی اش بروند دیدن برنامه های سیرک....در ماشین ترانه های کودکانه ناصر نظر را گوش می دهد...ساعت هشت و نیم به جلوی مهد می رسیم....از دیدن اتوبوس سفید خوشحال می شود به راننده خوش اخلاقش با اون سبیل های تاب داده جو گندمی سلام می کنیم و احوالپرسی....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;داخل مهد شور و شوقی برپاست ...دلم نمیاد محل را زودتر ترک کنم....می ایستم به تماشا...مدتی بعد بچه های کلاس مامان مریم به صف آماده رفتن و سوار شدن به اتوبوس هستند....دستی به سر امیر علی کپل می کشم که آرمان خیلی دوستش دارد سماء دختر هشت ساله مامان مریم که از مدرسه جیم شده تا با بچه های کلاس مامانش در سیرک همراه باشد؛ درست مثل مامانش و مثل یک مربی با تجربه روبروی بچه های دو ساله ایستاده و شمرده و قاطع به آنها می گوید:&quot; کاورهاتونوووووووووو در ؟ نمیارین.....شیطونیییییییییییی؟ نمی کنین...پشت سر هم؟  وبه صف ...راه ؟ میرین....&quot;  و همین طور شمرده و سوالی و امری حرفهایش را می زند و بچه های دو ساله انگار که او مربی شان باشد اخر هر جمله او ...همگی &quot;چشم&quot; و &quot;باشه&quot; می گویند.........با مامان آرتین ع. در حال صحبت کردن هستم ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مدتی بعد بچه های کلاس خاله شهره با اون کاورهای نارنجی که نواری با نوشته نام و شماره تلفن مهد به صورت اریب بر روی آن است؛ میایند و در حیاط پشت سر هم ردیف، منتظر رفتن هستند...آرمان در جلوی صف هست...به محض دیدن من، بدو پیش من میاید....بهش میگم که تو صف بایستد...بر می گردد به سمت صف و جایی که ایستاده بود اما دو دختر همسن و سالش او را هُل می دهند که اینجا نایست...دخالتی نمی کنم (آخر مادر آن دخترها که آنجا نیست و ترجیح می دهم آرمان خودش مسائل این چنینی را حل کند...) متاسفانه آرمان در برابر هل دادن آنها با دلخوری کوتاه میاد و به سمت وسط صف می رود اما جالب اینکه در آن قسمت هم دو دختر خانم همسن و مامانی!!! دیگر هلش می دهند که اینجا نایست و در این کشمکش، شهره می رسد و به غائله ختم می دهد (من این روزها عجیب در فکر رفتارهای متفاوت دختر بچه ها و پسر بچه ها هستم و هنوز نمی دانم آنچه می بینم و می شنوم مربوط به ژنهای متفاوت است یا تربیت های متفاوت!!!!) بچه ها به صف به سمت اتوبوس می روند....آرمان و تورال (نام پسر است) با یک دختر دیگر در یک ردیف نشسته اند....آرمان در کنار پنجره هست به من دست تکان می دهد بوسه ای برایش می فرستم و برای او و دختر کناریش دست تکان می دهم و با هر دو خداحافظی می کنم....در اداره، یک و نیم ساعت مرخصی برای دیر کرد اول صبحم  رد میکنم....همکارانم  با توجه به شناختی که از آرمان (حساسیت های عاطفی اش در قبال حیوانات ....) دارند؛ می گویند نباید اجازه می دادم که به سیرک برود...اما راستش نمی توانستم به پسرکم اجازه ندهم و او فردا تعاریف دوستانش را بشنود و غمگین از نرفتن اش باشد....وانگهی او دیر یا زود باید بداند در کجا زندگی می کند و با چه آدم هایی (آدم بزرگهایی!!!)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دوشنبه ساعت 30/12 ظهر: با دفتر مهد تماس می گیرم ...بچه ها برگشته اند و در حال خوردن ناهار....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دوشنبه، پنج عصر: به مهد کودک می رسم....آرمان به محض دیدنم به سویم می دود برای بغل کردنش، می نشینم....می گویم سیرک خوش گذشت؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پسرک بی مقدمه می گوید:&quot;آقاهه با طناب به شکم آقا شیره می زد، آقاهه بوی بد می داد، آقاهه بوی گند می داد، سوسکها باید برند و بخورند اونو!!&quot; (سوسک و آشغال و بوی بد به گونه ای در ذهنش با هم مترادف شده اند و چون از دست اون اقاهه عصبانی بود با این حرفها ...داشت خودش را خالی می کرد...)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;ساعت 19 همان روز....:&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نم نم باران میاید...غذایی برای شام داریم از روزهای قبل!! اما خسته ام و حال غذای تازه درست کردن برای آرمان ندارم...بابایی پیشنهاد می دهد که برای آرمان سفارش کباب بدهیم (کباب کوبیده دوست دارد)...مشترک کبابی آویشن در خیابان صنوبر در نزدیکی خانه، هستیم ...اما ترجیح می دهم که با آرمان برویم و خودمان بخریم و بیاوریم...سوئیچ ماشین را برمی دارم...دم در خانه پسرک می گوید:&quot;میشه با ماشین نریم؟&quot; می بینم پیشنهاد جالبی است هوای پاک و نم نم باران قلقلک می دهد که پیاده برویم...از صندوق عقب ماشین چتر را برمی دارم و پیاده راه می افتیم برای لذت بیشتر از داخل پارک شکوفه می رویم...پسرک در زیر نم نم باران می دود و زیر چتر را نمی پذیرد ...من هم می بینم که بیخود بار خودم کردم آن را می بندم و دنبال پسرک می دوم....زمین می خورد و بلند می شود ...و باز می دود....کباب را گرفته ایم ...اما آرمان همچنان می خواهد زیر باران بدود ...باران شدیدتر شده....من هم بسته کباب کوبیده به دست پشت سرش می دوم...ماشین ها، چراغ هایشان را روشن کرده اند....موهای پسرک خیس آب است و چتر بسته در نایلکس کباب...بوی کباب کوبیده و بوی باران....باز پسرک زمین می خورد...پیشانی اش کمی خراش بر می دارد...اما بلند می شود و باز می خندد و می دود... با باران، عشق می کند....و من یک سره می گویم: کباب ها سرد میشن ها....برگردیم خونه...اما ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وقتی به خانه می رسیم سر تا پا خیس آب است با موهای ژوليده خیس خیس و پیشانی زخمی و لپهایی سرخِ سرخ....اما همچنان می خندد....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پارک جمشیدیه -تیرماه ۸۸&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img2.pict.com/ec/33/7f/2108436/0/img1020.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ابتکار عمل با دو تا ماژیک٬ یه کاغذ٬ یه زیر کاغذی (گیره بالای زیر کاغذی...)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img2.pict.com/4d/98/82/2108437/0/img1070.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خرداد ۸۸- ساخت تریلی....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img2.pict.com/e0/28/3b/2108438/0/img1103.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پله های میان دو حیاط بالا و پایینی مهد کودک ثمره. زندگی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img2.pict.com/73/ad/dc/2108439/0/img1712.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حیاط پایینی مهد کودک&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img2.pict.com/13/9f/e1/2108440/0/img1713.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img2.pict.com/3a/f0/29/2108442/0/img1722.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Dec 2009 11:37:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=armani84&amp;postid=139</comments>
<dc:creator>armani84</dc:creator>
<guid>http://armani84.blogfa.com/post-139.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سفر به گیلان...مهر88</title>
<link>http://armani84.blogfa.com/post-138.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;22 تا 26 مهر فرصتی پیش آمد که سفری به رشت و برخی شهر های گیلان داشته باشیم....شاید الان خیلی دیر شده برای ارائه گزارشی از آن....اما از بابت قولی که داده بودم  تجدید خاطره ای می کنم از آن روزها....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چهارشنبه ظهر راه افتادیم شاید تا رسیدن به رشت....هیجان انگیزترین مورد مسیر رفت مان برای پسرک، آسیابهای بادی منجیل بود...و باقی شنیدن &quot;قصه های زمان قدیم&quot;....مسیر رفت مان با افسانه ملک محمد گذشت و مسیر برگشت مان با افسانه ای بلند به نام &quot;ای وای های&quot; و شگفتی من از خستگی ناپذیر بودن پدری که در حال رانندگی، افسانه اش را هم تعریف می کند و پسری که به جای به خواب رفتن با هر مکث طولانی پدر می پرسد&quot; بعدش چی شد؟؟؟&quot;...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در رشت مهمان دوست قدیمی بابایی و خانواده صمیمی شان بودیم و آرمان خوشحال از داشتن یک همبازی همسن و سال به نام نگار..... و من شکمو خوشحال از خوردن غذاهای شمالی به خصوص میرزا قاسمی.....صبح پنجشنبه با خانواده نگار جون همگی راه افتادیم به سمت لاهیجان....لاهیجان برای من دوست داشتنی تر از دیگر شهر های گیلان است...دوست داشتم آرمان را ببرم بام سبز و تله کابین ...اما در این سفر چون همراه با میزبان بودیم...چنین فرصتی پیش نیامد و موکول کردیم به سفر بعدی مان به گیلان....از لاهیجان به سمت سیاهکل....جنگلهای زیبای سیاهکل و آبشار لونک و روستای زیبای اسپیلی و در آخر رسیدیم به &quot;دیارجان&quot;....پدربزرگ و مادربزرگ نگار ساکن لاهیجان هستند اما پیش از آن ساکن دیارجان بودند...روستایی در آنسوی جنگلهای سیاهکل در بالای ارتفاعات...آنجا که انگار دشتی گسترده شده در بالای کوهها و به قول بابای نگار برای آمدن به آنجا باید با تاریخ قمری هماهنگ شد و در نیمه ماه قمری آمد که شبهای فوق العاده زیبایی دارد آنگاه که قرص کامل ماه در آسمان است و من هم آرزومند بودم که هوا مه آلود باشد و خود را در بالای ابرها حس کنم که متاسفانه این دو مورد هم حاصل نشد...اما باز زیبایی ها و هوای آنجا برایمان کم نبود و برای آرمان هم...غروب پنجشنبه با آرمان و نگار و مامان نگار به قدم زدن در دشتها و تپه های سبز انجا گذراندیم ...و صبح جمعه هم همینطور....برای آرمان تماشای گاو ها و مرغ و خروس ها...و دویدن در پستی و بلندی های سبز آنجا و اینکه مامان هم به دنبالش بدود تا او را بگیرد بسی لذت بخش بود....البته شبی که در آنجا گذراندیم شب سرد دلچسبی! بود....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جمعه ظهر رسیدیم به رشت....شنبه صبحمن و بابایی و آرمان سه نفری راه افتادیم به سمت فومن و ماسوله....بعد از فومن راهمان را کج کردیم به سمت &quot;پارک جنگلی قلعه تاریخی رودخان&quot;... اولین احساس ام این بود وای خدای من...اینجا چقدر زیباست و وقتی به خود قلعه رسیدم احساسم این بود که ....انسان ...این آفریننده بی نظير خدا...چقدر تواناست...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;قلعه رودخان نمادی از گذشته پر حادثه ی گيلان بوده و گویا در سالهای 918 تا 921 هجری قمری ساخته شده ...اين بنا، يكی از شگفت‌انگيزترين بناهاي نظامي ايران است كه در طي مسير آن مناظر بسيار زيبا و طبيعي جنگلی _آن هم در پاییز_  چشم هر بيننده‌اي را نوازش مي‌دهد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;       اين بناي عظيم كه در 23 كيلومتري جنوب غربي شهرستان فومن واقع شده، به شماره‌ 1546 و در تاريخ 30/5/1354 در فهرست آثار ملي ايران به ثبت رسيده است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و ما ...زیبایی و آرامش و لذتی را که آن روز دیدیم شاید دنیایی بیارزد...هنوز خاطره زیبای آن در یاد من و آرمان هست....پاییز قلعه رودخان فوق العاده بود....می خواهیم بهارش را هم ببینیم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آرمان آن روز خیلی چیزها را از نزدیک دید و لمس کرد و آموخت که در هیچ کلاسی امکانش نبود....از ميان جنگلهاي سربه فلك كشيده ، 976 پله را باید طی می نموده تا به قلعه برسی و برای دیدن قسمتهای  مختلف قلعه هم باید صدها پله را می پیمودی....و پسر شگفت انگیز ما ...همه 976 پله را به تنهایی بالا رفت و به تنهایی بازگشت...پسرکی که گاهی حتی وقتی از سر کوچه تا به خانه می رویم، تقاضای بغل می کند....آن روز ...درخواست هر بار پدرش را رد می کرد ...(نمی دانم شاید هم عشق به کوهنوردی باشد...چون در توچال و آبعلی و...هم به هنگام کوهنوردی...دوست دارد بدون کمک صعود کند و بازگردد ...حتی گاهی من طالب تلکه کابین هستم اما آرمان بالا رفتن با پاهای خودش را می خواهد....نکته خنده دار این بود که فردای آن روز من عضله پایم گرفته بود و شديداً درد می کرد و می پنداشتم  که نکند پسرک هم....اما آرمان گویی این سوال ها برایش بی معنی بود....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعد از ناهار دلپذیری که نوش جان کردیم ..به سمت ماسوله راه افتادیم...و آرمان در ماشین ثانيه ای بعد به خوابی سنگین رفت.....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ماسوله هم دیدنی بود و زیبا....من به خصوص شیفته کوچه باغها و پنجره هایی شده بودم که گلهای شمعدانی زیبایی و جلوه ای خاص به آنها داده بود....گشتی در داخل شهر زدیم...دو تا خرگوش کوچولو دیدیم که برای خودشان در گوشه ای سبزیی می خوردند... تماشای بازار و موزه شهر و ...بعد یافتن سوئیتی و گذراندن شب....فردا پیش از ظهر که ما از شهر خارج می شدیم دهها توریست موبور و چشم آبی بدان جا وارد می شد....و این خوشحالم می کرد...نمی دانم چرا...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ساعتی بعد رسیدیم فومن....نمی دانم چرا با یاد فومن فقط یاد کلوچه هاش می افتم (البته اینو بگم که از کلوچه لاهیجان و ...خوشم نمی اید....کلوچه فقط فومن....) از آرمان در مقابل کلوچه فروشی که به تماشای تهیه کلوچه مشغول بود عکس گرفتیم و سوغاتی کلوچه خریدیم...ظهر گشتی در بازار رشت زدیم و به سمت تهران راه افتادیم ...در رودبار ...یه عالمه زیتون خریدیم...برای سه نفرمان که شیفته زیتون ایم....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پسرک کوهنورد در آغاز فتح قلعه رودخان....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img2.pict.com/ba/56/db/2108107/0/img1417.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A href=&quot;http://img2.pict.com/45/7e/00/2107918/0/800/img1417.jpg&quot;&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; یادش به خیر...چقدر برگها جمع کردیم و زل زدیم به زیبایی ها....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img2.pict.com/74/33/1a/2108108/0/img1416.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هنوز اول راهیم ...گرم اش شده &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A href=&quot;http://img2.pict.com/4f/b2/04/2107921/0/800/img1436.jpg&quot;&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img2.pict.com/d9/62/34/2107942/0/img1636.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img2.pict.com/f8/c1/3b/2108111/0/img1451.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این ارشیا کوچولو هم از شیراز اومده بود مثل آرمان مشتاق....و در حال مسابقه با هم....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A href=&quot;http://img2.pict.com/80/c2/2c/2107928/0/800/img1460.jpg&quot;&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img2.pict.com/49/70/a8/2108113/0/img1460.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این هم نمایی از بخشی از قلعه رودخان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img2.pict.com/88/92/b9/2108115/0/img1479.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img2.pict.com/f9/c0/bb/2108014/0/img1552.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A href=&quot;http://img2.pict.com/71/f0/19/2107937/0/img1484.jpg&quot;&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سرداب....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img2.pict.com/c5/a1/37/2108023/0/img1554.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اگه گفتین کدوم دست من عدد صفر را نشون میده؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img2.pict.com/6d/e0/c7/2107945/0/img1648.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آرمان و دیارجان و پیشی چنگولی....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img2.pict.com/ed/57/ed/2108121/0/untitled1copy.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دیارجان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img2.pict.com/e8/56/cc/2108104/0/img1361.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;A href=&quot;http://pict.com/expo/3267924/064fdc1169&quot;&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Dec 2009 09:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=armani84&amp;postid=138</comments>
<dc:creator>armani84</dc:creator>
<guid>http://armani84.blogfa.com/post-138.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پسرم، این روزها(2)</title>
<link>http://armani84.blogfa.com/post-137.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=3&gt;اولین دائره المعارف آرمان&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;عنوان کتاب: دائره المعارف کودکان؛ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;نویسندگان: لور  کامبورناک، فرانسواز  دوگیبر ...(چاپ سال 2005)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;تصویر سازی: ایزابل آسه ما، ماگالی بردو، مانو بوازتو، ونسان بورگو، آلیس شاربن، ناتالی شو، ويرژینی دمولن&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;مترجم : مهدی ضرغامیان&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;ناشر: محراب قلم، کتابهای مهتاب، چاپ پنجم (ترجمه)، 1388&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;قیمت: 8000 تومان&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;خریداری شده از : شهر کتاب آرین، مهر ماه 1388&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;کتاب فوق، یکی از کتابهای مورد علاقه این روزهای آرمان هست....صفحه های آن را ورق می زند و متفکرانه و جدی در تصاویر آن غرق می شود....و سوالات بسیار می کند که با توجه به آن صفحه، پاسخ می گیرد....کتاب اطلاعات ساده و مصوری از آفرینش انسان، بدن انسان، شهر و محیط زندگی مان، حمل و نقل، طبیعت، زمان، حیوانات، گیاهان، زمین، و فضا و جهان و....در اختیار کودک می گذارد....تلفظ واژه &quot;دائره المعارف&quot; برای آرمان سه سال و نه ماهه مشکل است اما این کتاب این روزها، یکی از کتابهای دوست داشتنی او شده و حس کنجکاوی و سوالات بسیارش را پاسخ می دهد....کتاب را مقابل خود باز می کند و با توجه به تصاویر ٬ در مورد دوزیست بودن قورباغه ها٬ زندگی در قطب و حیوانات قطبی٬ جنگلبان و محیط بان و جنگل و درخت ...٬ وسایل نقلیه٬ خورشید و ماه و پیدایش شب و روز وخیلی موضوعات دیگر حرف می زند.....حالا به دنیای افسانه ای اش٬ یه دنیای علمی - آموزشی هم اضافه شده (البته نمی خواستیم از همین حالا٬ سراغ این مباحث بره...اما سوالهای این چنینی اش راه دیگر برایمان نگذاشته بود...این روزها بارها و بارها از اینکه چرا الان شبه؟ چرا الان روز هست؟ خورشید شب کجا میره؟ و سوالهای بسیار دیگر از این دست می پرسید...)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=3&gt;پاسخ یه بچه سه سال و نه ماهه به یک سوال زمان دو سالگی اش&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;غروب دیروز رفتیم مرکز تجاری گلستان، برای خرید کفش از ایمک....در خیابان مهستان در حالت حرکت با ماشین، بابایی به یاد دو سالگی پسرک، (که آرمان گیر می داد و مدام می پرسید: &quot;چرا برج میلاد دنبال من میاد؟ چرا هر جا من میرم ماه هم میاد؟&quot; و سوالاتی از این دست....؛) با لحن کودکانه آن وقت آرمان ، پرسید: &quot;چرا برج میلاد دنبال من میاد؟&quot;...من هم پاسخی را که آن روزها به آرمان می دادیم، تکرار کردم که :&quot;واسه اینکه دوستت داره&quot;...و آن وقت به یکباره ، آرمان جدی و محکم گفت: &quot;نه نخیر هم؛ ما وقتی با ماشین راه میریم، فکر می کنیم درختها هم راه میرند ولی درختها که حرکت نمی کنند؛ اونها یه جا وایسادند. فهمیدین؟؟؟&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=3&gt;کاشکی قانون را به اندازه یه بچه سه ساله جدی می گرفتیم؛&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;این روزها، پسرم در مهد با یک سری قوانین راهنمایی و رانندگی آشنا شده....وقتی در خیابان هستیم برای گذر از خیابان، اصرار دارد که از محل &lt;B&gt;خط کشی عابر پیاده &lt;/B&gt;عبور کنیم....( فکر کنم بیشتر آدم بزرگها، اصلاً یادشان رفته که خط کشی عابر پیاده کاربردی هم دارد)...موقع توقف ماشین، نگاه می کند که آن حوالی تابلوی توقف ممنوع نبیند....وقتی هم خودمان در ماشین در حال حرکت هستیم، تک تک خط کشی های عابر پیاده مسیر حرکت مان را به من یادآور میشود و احیاناً اگر فردی در چند قدمی خط کشی باشد؛ به من می گوید که سرعت را کم کنم و توقف ...تا آن فرد عبور کند....(امروز صبح، جلوی بیمارستان پارسیان ما توقف کردیم تا مردی از محل خط کشی عابر پیاده بگذرد؛ ولی ماشینی از کنار ما گذشت و نایستاد...آرمان متعجب در آشنایی با قوانین رانندگی!! آن مرد مانده بود....)...در ضمن، پسرم این روزها، از دیدن هر گونه آشغالی در خیابانها و کوچه ها، ناراحت میشه و میگه :آدم های بد اینها را اینجا ریخته اند....و میگه: &quot;خاله شیما از ما پرسید که آشغال از شیشه ماشین به بیرون بریزیم، این کار خوبیه؟؟ ما هم همه گفتیم نعععععععععع..........&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=3&gt;انگلیسی حرف زدن آرمان&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;در حالیکه من فکر می کردم که باید کلاس ژیمناستیک آرمان را بی خیال شوم و او کلاس زبان میس آزاده را برود....آرمان راه دیگری انتخاب کرد...او حالا، علاقمند ژیمناستیک شده و کماکان علاقمند انگلیسی است اما انگلیسی را بدون رفتن به کلاس میس آزاده می خواهد....آزاده جان، مهر ماه کوشید تا آرمان را به کلاس خود ببرد اما آرمان به محض دیدن او ، می گفت:&quot;برو کلاس خودت، بچه هات تو کلاس ات منتظر تواند...من می خوام کلاس خاله شهره باشم . من اونجا نمیام....&quot; و نهایتاً گذاشتیم تا آرمان تصمیم بگیرد و به همان کلاس کوتاه میس حمیرا راضی شدیم....و آرمان کماکان علاقمند هست...فکر کنم باید برنامه های کارتونی انگلیسی و سی دی های مجیک اینگلیش براش بزارم....دو تا کتاب مصور دو زبانه دارد که مدام آنها را فرق می زند و انگلیسی کلماتی را که نمی داند می پرسد...در یکی از این کتابهایش، در هر صفحه به موضوع خاصی پرداخته مثلاً گلها، حیوانات، حشرات، اشیا و وسایل منزل، وسایل نقلیه، بدن انسان، طبیعت و خیلی موضوعات دیگه....در اینجا دو خاطره کوچولو را که بی ربط به اینگلیش آموختن آرمان نیست را بیان می کنم:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;خاطره اول: پسرم صفحه مربوط به اشیا و وسایل منزل را در کتاب دو زبانه مصورش نگاه می کند. انگشت را روی تصویر &quot;کلید&quot; می گذارد و می پرسد: این چی میشه؟ میگم: &quot;کیییییییی!!!&quot; و تا توقف می کنم آرمان ادامه می دهد:&quot;لیییییییید&quot;....دوباره میگم:&quot;Key &quot; و آرمان ادامه می دهد:&quot;لید&quot;....خنده ام می گیرد و میگم: پسرم فارسی اش کلید هست و انگلیسی اش &quot;کی&quot;...پسرک فکری می کند و می گوید: &quot;فهمیدم، تو نگو. بقیه را خودم میگم&quot; و بعد انگشت روی قاشق می گذارد و می گوید:&quot;قاااااااا&quot;.....چنگال: &quot;چَنَََََََََََََََََََََََ&quot;.....بشقاب:&quot; بُش&quot;.....و الی اخر...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;خاطره دوم: در ماشین با بابایی حرف می زنیم درباره نوزاد تازه به دنیا آمده ای....می گویم مادرم میگه:&quot;قره قاش، قره گُز&quot; هستش....و در ادامه به بابایی که آذری نمی داند میگم: قاش در ترکی میشه ابرو و گُز میشه چشم.....آرمان در صندلی عقب در حال شنیدن هست که یکباره میگه:&quot; نه خیر هم ، چشم میشه &quot;آی&quot;&quot;.....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=3&gt;می خوام شکل سوسک بشم....&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;پنجشنبه 16 مهر در مهد کودک جشن آغاز سال تحصیلی جدید بود....برنامه های بازی و موسیقی و گریم صورت بچه ها به شکل حیوونهایی که دوست دارند و چیزهای تفریحی و سرگرمی دیگه....آرمان مثل پارسال فضای شلوغ و پر هیاهوی جشن را نپذیرفت...البته گرفتاریهای آن روز مامان و دعواهایی که با همدیگه داشتیم در بداخلاقی آن روزش نقش داشت....به هر حال آن روز گذشت و فردا در خانه پسرک یاد دوستانش افتاده بود که صورتشان را به شکل گربه، پلنگ ، شیر، و...درآورده بودند...(آرمان هیچ وقت از این کار خوشش نمیامد حتی در سرزمین عجایب چند بار از او پرسیده بودیم، تمایلی نشان نداده بود...) اما انگار، پسرم بدش نمیامد مثل چهره دیروز دوستانش، صورتش نقاشی بشه....رنگ انگشتی هایش را آورده بود و از بابایی به اصرار می خواست او را به شکلی درآورد...(آرمان از شیر خیلی خوشش میاد میگه سلطان جنگله...از ببر و پلنگ و خرس هم همین طور...از گربه هم همین طور....حتی تصورم این بود که هیچکدام اینها را نخواهد؛ دوست داشته باشد به شکل گرگ دربیاید....)اما در کمال ناباوری خواسته اش این بود:&quot;می خوام شکل سوسک بشم&quot;...(در پست قبلی گفته ام که در ماههای گذشته _از زمان اسباب کشی ،مرداد ماه_ با آشنایی اش با موجودی به نام سوسک!! بخشی از دلسوزی ها، سوالها و درگیریهایش در مورد سوسک بوده است....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;قصه هایی از خاطرات کودکی...&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;بخشی از صحبتهای آرمان و بابایی اش ....حکایتها و روایتها و داستانهایی واقعی است که بابایی از کودکی خود و برادر و خواهرانش تعریف می کند ...اینگونه آرمان در ذهن خود تصویری از شوشتر می سازد که گویی خود آن را دیده و ثبت و ضبط کرده است ...(یاد نویسنده عطر سنبل٬  عطر کاج -فیروزه  دوما- می افتم وقتی می بینم بابایی به چه آسانی و زیبایی خاطرات زیبای کودکی اش را به آرمان منتقل می کند....)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;این بچه سه سال و نه ماهه...&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;این بچه سه سال و نه ماهه...گاهی به خاطر مسائلی جزیی  گریه می کند...گاهی بی موقع سراغ آغوش مادر و بوسیدنش را می گیرد....گاهی لج و لجبازی می کند وچه بسا نافرمانی....کلمه هایی در مایه های بی تربیت٬ بی شعور٬ ....هم استفاده می کند....گاهی مادرش از دستش کلافه می شود و مادر و پسر دعوایشان می شود حسابی.....اخیراْ هم در مهد٬ دوست شیطونی (نمیگم ناباب!!!) پیدا کرده به اسم کارن ....این بچه سه سال و نه ماهه٬ مثل آن روزها که تازه حرف زدن می آموخت و گاهی کلام بزرگترها را نمی فهمید و مدام و مدام....می پرسید:&quot;آقایی چی گفت؟ خانمی چی گفت؟ عمو علی چی گفت؟ بهزاد چی گفت؟ بعبعی چی گفت؟....&quot; هنوز هم مشتاق است تا ببیند کلام بزرگترها چه معنی دارد و وقتی با او حرف می زنی کلمات مهم تو را با تفکری عجیب و سوالی باز می گوید و به فکر فرو می رود.....این بچه سه سال و نه ماهه علیرغم همه آزار و اذیت هایش کماکان دوست داشتنی است و افتخار کردنی....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;پ.ن.: عکسهای سفرنامه ام٬ همراهم نبود لذا پست مطلبش را واگذار کردم به اوایل هفته بعد...(با پوزش فراوان!)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 28 Oct 2009 11:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=armani84&amp;postid=137</comments>
<dc:creator>armani84</dc:creator>
<guid>http://armani84.blogfa.com/post-137.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
