<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title> شازده كوچولو</title>
<link>http://armani84.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 28 Oct 2009 11:47:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>پسرم، این روزها(2)</title>
<link>http://armani84.blogfa.com/post-137.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=3&gt;اولین دائره المعارف آرمان&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;عنوان کتاب: دائره المعارف کودکان؛ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;نویسندگان: لور  کامبورناک، فرانسواز  دوگیبر ...(چاپ سال 2005)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;تصویر سازی: ایزابل آسه ما، ماگالی بردو، مانو بوازتو، ونسان بورگو، آلیس شاربن، ناتالی شو، ويرژینی دمولن&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;مترجم : مهدی ضرغامیان&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;ناشر: محراب قلم، کتابهای مهتاب، چاپ پنجم (ترجمه)، 1388&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;قیمت: 8000 تومان&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;خریداری شده از : شهر کتاب آرین، مهر ماه 1388&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;کتاب فوق، یکی از کتابهای مورد علاقه این روزهای آرمان هست....صفحه های آن را ورق می زند و متفکرانه و جدی در تصاویر آن غرق می شود....و سوالات بسیار می کند که با توجه به آن صفحه، پاسخ می گیرد....کتاب اطلاعات ساده و مصوری از آفرینش انسان، بدن انسان، شهر و محیط زندگی مان، حمل و نقل، طبیعت، زمان، حیوانات، گیاهان، زمین، و فضا و جهان و....در اختیار کودک می گذارد....تلفظ واژه &quot;دائره المعارف&quot; برای آرمان سه سال و نه ماهه مشکل است اما این کتاب این روزها، یکی از کتابهای دوست داشتنی او شده و حس کنجکاوی و سوالات بسیارش را پاسخ می دهد....کتاب را مقابل خود باز می کند و با توجه به تصاویر ٬ در مورد دوزیست بودن قورباغه ها٬ زندگی در قطب و حیوانات قطبی٬ جنگلبان و محیط بان و جنگل و درخت ...٬ وسایل نقلیه٬ خورشید و ماه و پیدایش شب و روز وخیلی موضوعات دیگر حرف می زند.....حالا به دنیای افسانه ای اش٬ یه دنیای علمی - آموزشی هم اضافه شده (البته نمی خواستیم از همین حالا٬ سراغ این مباحث بره...اما سوالهای این چنینی اش راه دیگر برایمان نگذاشته بود...این روزها بارها و بارها از اینکه چرا الان شبه؟ چرا الان روز هست؟ خورشید شب کجا میره؟ و سوالهای بسیار دیگر از این دست می پرسید...)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=3&gt;پاسخ یه بچه سه سال و نه ماهه به یک سوال زمان دو سالگی اش&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;غروب دیروز رفتیم مرکز تجاری گلستان، برای خرید کفش از ایمک....در خیابان مهستان در حالت حرکت با ماشین، بابایی به یاد دو سالگی پسرک، (که آرمان گیر می داد و مدام می پرسید: &quot;چرا برج میلاد دنبال من میاد؟ چرا هر جا من میرم ماه هم میاد؟&quot; و سوالاتی از این دست....؛) با لحن کودکانه آن وقت آرمان ، پرسید: &quot;چرا برج میلاد دنبال من میاد؟&quot;...من هم پاسخی را که آن روزها به آرمان می دادیم، تکرار کردم که :&quot;واسه اینکه دوستت داره&quot;...و آن وقت به یکباره ، آرمان جدی و محکم گفت: &quot;نه نخیر هم؛ ما وقتی با ماشین راه میریم، فکر می کنیم درختها هم راه میرند ولی درختها که حرکت نمی کنند؛ اونها یه جا وایسادند. فهمیدین؟؟؟&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=3&gt;کاشکی قانون را به اندازه یه بچه سه ساله جدی می گرفتیم؛&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;این روزها، پسرم در مهد با یک سری قوانین راهنمایی و رانندگی آشنا شده....وقتی در خیابان هستیم برای گذر از خیابان، اصرار دارد که از محل &lt;B&gt;خط کشی عابر پیاده &lt;/B&gt;عبور کنیم....( فکر کنم بیشتر آدم بزرگها، اصلاً یادشان رفته که خط کشی عابر پیاده کاربردی هم دارد)...موقع توقف ماشین، نگاه می کند که آن حوالی تابلوی توقف ممنوع نبیند....وقتی هم خودمان در ماشین در حال حرکت هستیم، تک تک خط کشی های عابر پیاده مسیر حرکت مان را به من یادآور میشود و احیاناً اگر فردی در چند قدمی خط کشی باشد؛ به من می گوید که سرعت را کم کنم و توقف ...تا آن فرد عبور کند....(امروز صبح، جلوی بیمارستان پارسیان ما توقف کردیم تا مردی از محل خط کشی عابر پیاده بگذرد؛ ولی ماشینی از کنار ما گذشت و نایستاد...آرمان متعجب در آشنایی با قوانین رانندگی!! آن مرد مانده بود....)...در ضمن، پسرم این روزها، از دیدن هر گونه آشغالی در خیابانها و کوچه ها، ناراحت میشه و میگه :آدم های بد اینها را اینجا ریخته اند....و میگه: &quot;خاله شیما از ما پرسید که آشغال از شیشه ماشین به بیرون بریزیم، این کار خوبیه؟؟ ما هم همه گفتیم نعععععععععع..........&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=3&gt;انگلیسی حرف زدن آرمان&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;در حالیکه من فکر می کردم که باید کلاس ژیمناستیک آرمان را بی خیال شوم و او کلاس زبان میس آزاده را برود....آرمان راه دیگری انتخاب کرد...او حالا، علاقمند ژیمناستیک شده و کماکان علاقمند انگلیسی است اما انگلیسی را بدون رفتن به کلاس میس آزاده می خواهد....آزاده جان، مهر ماه کوشید تا آرمان را به کلاس خود ببرد اما آرمان به محض دیدن او ، می گفت:&quot;برو کلاس خودت، بچه هات تو کلاس ات منتظر تواند...من می خوام کلاس خاله شهره باشم . من اونجا نمیام....&quot; و نهایتاً گذاشتیم تا آرمان تصمیم بگیرد و به همان کلاس کوتاه میس حمیرا راضی شدیم....و آرمان کماکان علاقمند هست...فکر کنم باید برنامه های کارتونی انگلیسی و سی دی های مجیک اینگلیش براش بزارم....دو تا کتاب مصور دو زبانه دارد که مدام آنها را فرق می زند و انگلیسی کلماتی را که نمی داند می پرسد...در یکی از این کتابهایش، در هر صفحه به موضوع خاصی پرداخته مثلاً گلها، حیوانات، حشرات، اشیا و وسایل منزل، وسایل نقلیه، بدن انسان، طبیعت و خیلی موضوعات دیگه....در اینجا دو خاطره کوچولو را که بی ربط به اینگلیش آموختن آرمان نیست را بیان می کنم:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;خاطره اول: پسرم صفحه مربوط به اشیا و وسایل منزل را در کتاب دو زبانه مصورش نگاه می کند. انگشت را روی تصویر &quot;کلید&quot; می گذارد و می پرسد: این چی میشه؟ میگم: &quot;کیییییییی!!!&quot; و تا توقف می کنم آرمان ادامه می دهد:&quot;لیییییییید&quot;....دوباره میگم:&quot;Key &quot; و آرمان ادامه می دهد:&quot;لید&quot;....خنده ام می گیرد و میگم: پسرم فارسی اش کلید هست و انگلیسی اش &quot;کی&quot;...پسرک فکری می کند و می گوید: &quot;فهمیدم، تو نگو. بقیه را خودم میگم&quot; و بعد انگشت روی قاشق می گذارد و می گوید:&quot;قاااااااا&quot;.....چنگال: &quot;چَنَََََََََََََََََََََََ&quot;.....بشقاب:&quot; بُش&quot;.....و الی اخر...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;خاطره دوم: در ماشین با بابایی حرف می زنیم درباره نوزاد تازه به دنیا آمده ای....می گویم مادرم میگه:&quot;قره قاش، قره گُز&quot; هستش....و در ادامه به بابایی که آذری نمی داند میگم: قاش در ترکی میشه ابرو و گُز میشه چشم.....آرمان در صندلی عقب در حال شنیدن هست که یکباره میگه:&quot; نه خیر هم ، چشم میشه &quot;آی&quot;&quot;.....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=3&gt;می خوام شکل سوسک بشم....&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;پنجشنبه 16 مهر در مهد کودک جشن آغاز سال تحصیلی جدید بود....برنامه های بازی و موسیقی و گریم صورت بچه ها به شکل حیوونهایی که دوست دارند و چیزهای تفریحی و سرگرمی دیگه....آرمان مثل پارسال فضای شلوغ و پر هیاهوی جشن را نپذیرفت...البته گرفتاریهای آن روز مامان و دعواهایی که با همدیگه داشتیم در بداخلاقی آن روزش نقش داشت....به هر حال آن روز گذشت و فردا در خانه پسرک یاد دوستانش افتاده بود که صورتشان را به شکل گربه، پلنگ ، شیر، و...درآورده بودند...(آرمان هیچ وقت از این کار خوشش نمیامد حتی در سرزمین عجایب چند بار از او پرسیده بودیم، تمایلی نشان نداده بود...) اما انگار، پسرم بدش نمیامد مثل چهره دیروز دوستانش، صورتش نقاشی بشه....رنگ انگشتی هایش را آورده بود و از بابایی به اصرار می خواست او را به شکلی درآورد...(آرمان از شیر خیلی خوشش میاد میگه سلطان جنگله...از ببر و پلنگ و خرس هم همین طور...از گربه هم همین طور....حتی تصورم این بود که هیچکدام اینها را نخواهد؛ دوست داشته باشد به شکل گرگ دربیاید....)اما در کمال ناباوری خواسته اش این بود:&quot;می خوام شکل سوسک بشم&quot;...(در پست قبلی گفته ام که در ماههای گذشته _از زمان اسباب کشی ،مرداد ماه_ با آشنایی اش با موجودی به نام سوسک!! بخشی از دلسوزی ها، سوالها و درگیریهایش در مورد سوسک بوده است....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;قصه هایی از خاطرات کودکی...&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;بخشی از صحبتهای آرمان و بابایی اش ....حکایتها و روایتها و داستانهایی واقعی است که بابایی از کودکی خود و برادر و خواهرانش تعریف می کند ...اینگونه آرمان در ذهن خود تصویری از شوشتر می سازد که گویی خود آن را دیده و ثبت و ضبط کرده است ...(یاد نویسنده عطر سنبل٬  عطر کاج -فیروزه  دوما- می افتم وقتی می بینم بابایی به چه آسانی و زیبایی خاطرات زیبای کودکی اش را به آرمان منتقل می کند....)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;این بچه سه سال و نه ماهه...&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;این بچه سه سال و نه ماهه...گاهی به خاطر مسائلی جزیی  گریه می کند...گاهی بی موقع سراغ آغوش مادر و بوسیدنش را می گیرد....گاهی لج و لجبازی می کند وچه بسا نافرمانی....کلمه هایی در مایه های بی تربیت٬ بی شعور٬ ....هم استفاده می کند....گاهی مادرش از دستش کلافه می شود و مادر و پسر دعوایشان می شود حسابی.....اخیراْ هم در مهد٬ دوست شیطونی (نمیگم ناباب!!!) پیدا کرده به اسم کارن ....این بچه سه سال و نه ماهه٬ مثل آن روزها که تازه حرف زدن می آموخت و گاهی کلام بزرگترها را نمی فهمید و مدام و مدام....می پرسید:&quot;آقایی چی گفت؟ خانمی چی گفت؟ عمو علی چی گفت؟ بهزاد چی گفت؟ بعبعی چی گفت؟....&quot; هنوز هم مشتاق است تا ببیند کلام بزرگترها چه معنی دارد و وقتی با او حرف می زنی کلمات مهم تو را با تفکری عجیب و سوالی باز می گوید و به فکر فرو می رود.....این بچه سه سال و نه ماهه علیرغم همه آزار و اذیت هایش کماکان دوست داشتنی است و افتخار کردنی....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;پ.ن.: عکسهای سفرنامه ام٬ همراهم نبود لذا پست مطلبش را واگذار کردم به اوایل هفته بعد...(با پوزش فراوان!)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 28 Oct 2009 11:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=armani84&amp;postid=137</comments>
<dc:creator>armani84</dc:creator>
<guid>http://armani84.blogfa.com/post-137.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>  پسرم؛ این روزها.....</title>
<link>http://armani84.blogfa.com/post-136.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;پیش نوشت:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;22 تا 26  مهر رفتیم رشت و لاهیجان و سیاهکل و ماسوله و فومن ....که صعود خانوادگی در جنگل به قلعه تاریخی رود خان با 976 پله، بهترین خاطره از این سفرمان بود...(سفرنامه این چند روز را در پست بعدی میاورم...)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;و اما اینک لحظاتی با پسرم:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;پسرم ، صبح ها درمهد با موسیقی ورزش می کند...برنامه ورزش شان با سرود &quot;سر زد از افق...&quot; شروع میشه ...بعد سرود&quot;ای ایران ...ای مرز پر گهر....&quot; ...بعد یک سری سرودها مثل&quot; با شماره 1 ، دستها به بالا...با شماره 2...دستها به پایین ، با...&quot; و سرودهایی دیگر....آرمان روزهای تعطیل و غروبها هم با این سرودها ، در خانه ورزش (حرکات نرمشی و بالا پایین پریدن...) انجام میده....به خصوص از نحوه خوندن &quot;ای ایران ...ای مرز پرگهر...&quot;ش خوشم میاد...هر جای سرود را هم که یادش نباشه، ریتم آهنگش را زمزمه می کنه تا به جاهایی برسه که بلده....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;اگر ازش بپرسیم که چی یاد گرفتی؟ جواب درست و حسابی نمیده....ما هم نمی پرسیم....ولی خودش وقتی شکمش سیر باشه و خوابش میزون و گردشش به راه.....شروع میکنه از ساعات مهد کودکش حرف زدن...از خوندن شعرهای کودکان، تا قصه های عمو قصه گو....تا ساعت ورزش و حرکاتی که در ژیمناستیک بلده (حالت شمع، پروانه، حلزون، سرسره، پُل،.....) و همه آنچه از تیچر (میس حمیرا) آموخته.....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;زیر بار وضعیت دوزبانه مهد نرفت....دلیلش هم این بود که تیچر خودش (میس حمیرا) مهربونه و کلاسش کوتاه....دوست نداره از صبح تا ظهر بره کلاس میس آزاده و اینگلیش....و ما فعلاً منصرف شدیم از دو زبانه و رضایت دادیم به دو تا نیم ساعت در هفته که با میس حمیرا داره...دو تا نیم ساعتی که آرمان به اندازه چهار ساعت در موردش حرف میزنه....از میس حمیرا خوشش میاد....از عروسکی که به کلاس میاره خوشش میاد (گویا میس حمیرا مثل مستر بین یه عروسک تیدی بر با خودش داره و در قالب بازی و نمایش عروسکی...انگلیسی با بچه ها کار می کنه...)...آرمان؛ تیدی بر، سیت داون پلیز، ستند اپ پلیز، کلی کلمه در مورد حیوانات و اشیا و رنگ....از تیچر یاد گرفته....شعرکی که پانتومیم وار اجرا می کنه را هم می خونه: &quot;واش یور هد، واش یور فیس، واش یور هند، واش یور فوت....&quot; ....تو خونه وقتی به من و باباش می خواد بگه حرف نزنیم و به او گوش بدیم...انگشت اشاره را به علامت هیس جلوی دهانش می بره و میگه :&quot;be quiet &quot; ....و تاز گیها شب به خیرش شده &quot;گود نایت&quot; و صبح به خیرش &quot;گود مورنینگ&quot; و الخ....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;جمعه اول آبان  هم رفتیم آبعلی....پسرک کوهنوردم از تعطیلی تله کابین خوشحال شد و راه افتادیم به سمت ایستگاه بالای کوه که هر دفعه با تله کابین می رفتیم....کمی که بالا رفتیم، آرمان برگشت و پشت سرش را نگاه کرد...آن پایین در ابتدای مسیر دو سه خانم و آقا، گویا مردد بودند مثل ما بالا بیایند یا نه....آرمان نگاهشان کرد و شگفت زده گفت:&quot;اونا را ببین، &lt;STRONG&gt;ملت ایران&lt;/STRONG&gt; هنوز اون پایین اند....&quot; البته ملت ایران هم بعد از کمی بالا آمدن بلافاصله پشیمان شدند و برگشتند.....و ما سه نفری رفتیم و رفتیم و از تماشای مناظر پاييزی (به خصوص سپيدارهای نارنجی و زرد شده...)....لذت بردیم ....تقریباً دو سوم راه یا بیشتر را رفته بودیم که به آرمان گفتیم که بعد از برگشت از کوه و خوردن ناهار، باید بی خیال استخر بشیم چون حسابی خسته میشه با این کوهنوردی...اما آرمان خدا و خرما را با هم می خواست...کوه و استخر...هر دو را می خواست آنهم بی کم و کاست....ما هم قبول کردیم اما در حین بالا رفتن بهش یاد آور شدم که وقتی از بلندای قلعه رودخان برگشت، آنقدر خسته بود که به محض خوردن ناهار خوابید....و آرمان فکری کرد و گفت:&quot;برمی گردیم...کوهنوردی دیگه بسه...می خوام خسته نشم و استخر هم برم&quot;...برگشتیم ...من و آرمان جلوتر بودیم و با هم شعرها و آوازهایی که بلد بودیم را می خواندیم و بابایی پشت سر ما مشغول به عکسبرداری و فیلم از مناظر پاییزی و طبیعت آنجا....یک آن که برگشتیم دیدیم بابایی نیست....وقتی به اطراف نگاه کردیم دیدیم که بابایی میانبر زده و از جاده اصلی منحرف شده تا به یکباره جلوی ما دربیاد و آرمان را شگفت زده بکنه...آرمان با دیدن این صحنه، جیغ زنان فقط می دوید که نمیزارم بابایی اول بشه......و شکر خدا دو سه گامی جلوتر از بابایی به پیچ پایینی جاده رسید....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;بعد ازناهار و یه استراحت کوتاه در آلاچیق، برای یک و نیم ساعت رفت استخر...بابایی میگه برای اولین بار با دو پا می پرید توی آب استخر....فکر می کردم زودتر خسته بشه بیاد بیرون ولی تا آخر وقت استخر به اب بازی مشغول بود....به محض آمدن از استخر، راه افتادیم به سمت تهران...پسرک نیمی از یک موز و یک سوم یک کلوچه را خورد و خوابش برد....تصورم این بود که این خواب تا دست کم سه ساعت دیگه ادامه پیدا کنه ...ولی به محض ورود به خانه (یک ساعت) بیدار شد و سراغ ماشین ها و لگوهاش رفت.....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;سوالهاش اونقدر زیاد و عجیب و غریبه که برای کم نیاوردن یک دائره المعارف کودک هم تهیه کردیم....بعضی از سوالهای عجیب و غریبش در ماههای گذشته که در خاطرم مانده:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;-         پاهاشو دراز می کنه و نگاه می کنه و میگه: چرا پاهام بهم نمی چسبند؟ (زانوهاش بهم می چشبه ولی شکافی که بین ساق پاهاش می افته براش سوال شده...)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;-         انگشتهای دستهایش را مقابل هم میگیره و نوک دو انگشت بزرگ را بهم می چسبونه و میگه: چرا انگشتهای دیگه ام بهم نمی رسند؟ (البته اسم تک تک انگشتها را هم بلده ولی به انگشت شست بیشتر وقتها میگه انگشت کُپل...)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;-         چرا صدایم توی راه پله خیلی بلنده؟ چرا می پیچه؟ (اول بار موقع اسباب کشی و صحبت کردن در خانه خالی از اسباب و اثاث متوجه این قضیه شده بود)....(یکی از بازیهاش در جنگل کوهستانی قلعه رود خان و کوههای آبعلی ....این بوده که اسم بابایی یا کلمه ای را فریاد می کرد یا یه جیغ و داد بلند ....و از انعکاس صداش خوشش میامد...)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;-         در چند ماه اخیر، ناخواسته با موجودی به نام سوسک حمام آشنا شده.... این آشنایی منجر به یک سری از سوالها در مورد وضعیت زندگی سوسک ها، انواع سوسک ها و کلی داستانهای دیگه شده....در واقع ماجرا اینگونه بود که آرمان در این آشنایی با سوسک حمام، با برخورد خشن والدین با این موجود مواجه شد...و حتی برای سوسک کشته شده ناراحت شد...در این گیر و دار مجبور شدم که توضیح بدم که خونه ما ٬ خونه من و او و بابایی است و سوسک حمام نباید خونه ما میومد و برای همین.....ولی سوال های آرمان با این توضیحات بیشتر شد که کمتر نشد: چرا سوسک حمام اشتباهی اومده خونه ما؟ چرا کاک روچ ها تو فاضلاب زندگی می کنند؟ چرا بیتل ها را نمی کشیم؟ چرا کاک روچ ها، پاهاشون اینجوری خارداره؟  ....چرا بیتل ها شاخکهاش اینجوریه ولی کاک روچ ها ....(عکس های این دو را بارها و بارها در کتاب مصور دو زبانه اش نگاه می کند...)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;-         و تازگی ها با بچه های مهد هم می نشیند و در باب کاک روچ ها و بیتل ها حرف می زند و وقتی خونه میاد میگه:&quot; یه دختر هست تو کلاسمون، اسمش اقاقیا هست میگه خونه ما سوسک نمیاد....یه دختر دیگه هست تو مهدمون اسمش بیتا است میگه خونه ما سوسک نداره....یه دختر هست اسمش.....&quot; و اینجوری چیزهایی از روانشناسی دختر ها و پسر های کوچولو هم دست آدم میاد....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;-         یک سری از کتابهای معما و هوش براش خریدیم (انتشارات عسل نشر) که خیلی از ورق زدن آن لذت می بره و سوالهایی که ازش پرسیده میشه....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;-         کماکان شیفته &quot;قصه های من و بابا&quot; ست و بیشتر آنها را حفظ شده (بابا و مامان هم حفظ شدند از بس خوندن...)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;-         کماکان عاشق شنیدن دو سه افسانه در روز هست...تازگیها چند افسانه خارجی هم ، بابایی براش خونده که وقتی در مورد اونها از من سوال میکنه در می مانم....(دارم عقب میمانم از داستانهایی که می داند...نود درصد افسانه های صبحی را بلده....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;-         تازگیها شیفته دیو و دلبر هم شده، و گاهی من و بابایی را وادار به اجرای نمایش دیو و دلبر می کند در این نمایش خانوادگی، خودش همان شاهزداه ای میشود که از بد روزگار تبدیل به یک هیولای زشت شده و باید یکی پیدا بشه و &quot;آی لاو یو&quot; بگه تا طلسم باطل بشه و مامانی نقش بل (دلبر که عاشق خواندن کتابهای ماجراجویانه است) را باید داشته باشه و بابایی &quot;گاستون&quot; بشه....کارگردان این تئاتر خانوادگی آرمان هست و ما نمی توانیم نقش های دیگری داشته باشیم...اگر مامانی با گاستون با ملایمت برخورد کنه، خود دیو (آرمان) وارد ماجرا میشه و چند تا بد و بیراه به گاستون میگه از قبیل :ای گاستون بدجنس، ای گاستون جوراب سوراخ شده (در یکی از عکس های کتاب، جوراب گاستون سوراخ داره...)، ای گاستون پوشک کرده (این یکی را هم از دوستان مهدش یاد گرفته که به بچه های کلاس پایین تر از خودشون میگن...)، ای گاستون بی تربیت....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;-         یکی دیگه از کتابهاش که این روزها زیاد می خونه اسمش هست &quot;فلفلی و مرغ زرد کاکلی&quot; بیشتر قسمتهای کتاب را که شعری هم هست حفظ شده و خیلی جدی آن را ورق می زند و می خواند...در این کتاب به زبان شعری بیان میشه که یک روز دزدی، مرغ زرد کاکلی فلفلی را می دزدد و فرار می کند...فلفلی شال و کلاه می کنه و میره دنبال دزده از این شهر به آن شهر....اسامی بیشتر شهر های ایران در این داستان شعری آورده شده و فلفلی در هر شهری، سوغاتی آن شهر را هم می خرد ...با این کتاب آرمان با بیشتر شهرهای ایران و سوغاتی هاشون آشنا شده.....لاهیجان که بودیم می دونست که فلفلی از این شهر چای و کلوچه خریده....یا وقتی میگم که بابابزرگ امیرعلی کوچولو از دامغان اومده، میدونه که پس پسته آورده....و الخ.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;-         تازگیها کمی به برنامه های کارتونی کانال جتیکس (والت دیسنی) علاقمند شده ، اما کماکان علاقمندی و تمرکز طولانی روی برنامه های تی وی نشان نمی دهد....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;-         از خاله شیما (کمک مربی کلاسشون که از اول پاییز به مهدشون اومده) خیلی خوشش میاد...خاله شیما هم میگه وقتی قصه تعریف می کنم بیشتر بچه ها دنبال بازیگوشی اند و تمرکز ندارند ولی آرمان زل میزنه به دهان من و تا مکثی می کنم میگه:&quot;بعد چی.....خوب....بقیه اش....بعد چی میشه.....&quot;و الخ. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;-         یکی دیگه از کارهاش که خیلی خیلی خوشم میاد (حیفم میاد ثبتش نکنم) این هستش که وقتی می خواد با دستهایش بگه &quot;خیلی زیاد&quot; دستهایش را تا پشت سرش به طوری که بهم برسند می برد و میگه خیلی زیاد....(من وقتی بچه بودم دستهایم را باز می کردم ولی به طوریکه امتداد آنها یک خط صاف میشد و می گفتم خیلی زیاد....ولی آرمان ، این وضعیت را زیاد می داند اما خیلی زیاد نه....) نمی دانم چه جوری بگم...انگار من 180 درجه را خیلی زیاد می دانستم و بیشتر از آن را درک نمی کردم اما آرمان نه تنها 180 درجه را می فهمد که بیشتر از آن 350 و 360 درجه را هم می فهمد...و این برایم خیلی جالب و تحسین برانگیز است.....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;-         تازگیها از اسم &quot;رُزیتا&quot; خیلی خوشش میاد....(رُزیتا اسم مامانِ رامتین، یکی از دوستان مهد کودکی اش است....)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;-         تازگیها علائم راهنمایی و رانندگی، خط کشی عابر پیاده، نحوه عبور از خیابان و....را یاد گرفته و مدام آنها را بیان می کند ....(چند وقت پیش، نام کلاه ایمنی یادش رفته بود؛ فکری کرد و گفت: &quot;کلاه سر نگه داشتنی!&quot;...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;-         در ماههای گذشته، از پارک آب و آتش، پارک پرواز، باشگاه الهیه نفت،....خاطرات خوبی داشته....واکسن آنفولانزایش را دوم مهر زده....و با اینکه در مورد آنفولانزا و این حرفها در خونه صحبتی نمیشه ...اما در تبادل دانش شان با دوستان مهد کودکی چیزهایی در این زمینه یاد میگیره و در خونه بیان می کنه....مکالمه دیروز آرمان با مامان بیانگر این تبادل اطلاعات با بچه ها در مهد هست:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;-         آرمان: خاله شهره چند روزه مریضه، مهد نمیاد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;-         مامان: انشاله خوب میشه زود....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;-         آرمان:بگو مگه مریضی اش چیه؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;-         مامان : مریضی خاله شهره چیه؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;-         آرمان: آنفولانزا!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;-         مامان در حال گرم کردن ماکارونی برای آرمان هست و آماده کردن شامش و چیزی نمیگه اما آرمان ادامه میده:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;-         آرمان: بگو آنفولانزای معمولی؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;-         مامان: آنفولانزای معمولی؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;-         آرمان ابروهایش را بالا می بره و یک نُچ جدی میگه و ادامه میده: آنفولانزای معمولی بود که خوب شده بود. آنفولانزای خوکی گرفته....بگو آآآآآآآآآآآآآآنفولانزززززززززززاییییییییییی خووووووووووکیییییییییییی......یاد گرفتی مامان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;-     .........     &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 27 Oct 2009 12:47:45 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=armani84&amp;postid=136</comments>
<dc:creator>armani84</dc:creator>
<guid>http://armani84.blogfa.com/post-136.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جلسه 20 مهر 88 مهد کودک....</title>
<link>http://armani84.blogfa.com/post-135.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;چند روز پیش یک دعوت نامه از مهد کودک دادند دستم....:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&quot; سرکار خانم/ اقای ع...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;روز دوشنبه مورخ 20/7/88 جلسه اولیا و مربیان جهت پاره ای مذاکرات در محل مهد کودک ثمره. زندگی تشکیل می گردد، حضور اولیاء در این جلسه الزامی می باشد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;ساعت شروع جلسه:15:0&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;                                  پیشاپیش از حضور شما تشکر و قدردانی می شود&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;                                                        مدیریت مهد کودک&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;راستش ذوق زده شدم درست مثل وقتی که آرمان 8 ماهه بود و اولین دعوت نامه جلسه اولیا و مربیان مهد کودک به من داده شده بود و درست مثل دفعات دیگر.....(آیا مادران ما هم بابت این چیزهای کوچولو اینقده ذوق مرگ!! می شدند یا یک سر داشتند و هزار سودا......)....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;دیروز متاسفانه، با تاخیر بیست دقیقه ای به جلسه رسیدم...خانم عطایی داشتند برای مادران صحبت می کردند ...اولیا کودکان 1 تا 4 سال دعوت بودند ( شاید 40 نفر یا بیشتر می شدند ، کسانی که آمده بودند...بیشتر؛ مادران بودند به غیر از سه یا چهار پدر....)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;صحبتهای خوبی بین اولیا و مربیان رد وبدل شد...مدیر مهد در مورد هشیاری و برخورد به موقع در مورد شپش ( و نه نگرانی) صحبت کرد...و در مورد راههای مقابله با ابتلا به آنفولانزای خوکی و ...اینکه تصمیم دارند که ماده ضد عفونی کننده نانوسیل تهیه کنند که بچه ها روزی یک بار هم از آن استفاده کنند که البته این مورد از طرف یکی از مادران که در بخش نوزادان بیمارستانی اشتغال دارد، به شدت مورد انتقاد قرار گرفت....ایشان معتقد بودند که این ژل ضدعفونی کننده، نه تنها ممکن است برای بچه ها آلرژی زا باشد و یا پوست دستشان را خشک کند که مهمترین ایراد وارد به آن این است که بعد از استفاده از آن، دیگر استفاده از صابون کارایی لازم را نخواهد داشت (درست مثل اینکه در برابر یک سرماخوردگی جزیی به کودک یک آنتی بیوتیک قوی تجویز کنند؛ بدن کودک در زمانهای بعدی به آنتی بیوتیک های معمولی جواب نخواهد داد)....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;مشاور مهد کودک ( از سال گذشته به کادر آموزشی مهد اضافه شده اند)...در مورد سیستم آموزشی مهد صحبت کرد که بیشتر مبتنی بر آموزش غیر مستقیم و همراه با بازی هست و در اين زمينه مثالهايی آورد...و در آخر دو کتاب هم برای والدین علاقمند معرفی کرد:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;1-     بازی های خلاق: 365 بازی برای کودکان 2 سال به بالا،&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;نویسندگان: &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://www.adinebook.com/gp/search/ref=pd_sa_top/311-2555907-5671191?search-alias=books&amp;author=%D8%AC%D9%88%D8%AF%DB%8C%D8%AA+%D8%A2%D9%86+%DA%AF%D8%B1%DB%8C&amp;select-author=author-exact&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;جودیت آن گری&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=3&gt;، &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://www.adinebook.com/gp/search/ref=pd_sa_top/311-2555907-5671191?search-alias=books&amp;author=%D8%B4%DB%8C%D9%84%D8%A7+%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D9%88%D9%86&amp;select-author=author-exact&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;شیلا الیسون&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=3&gt;، مترجم: &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://www.adinebook.com/gp/search/ref=pd_sa_top/311-2555907-5671191?search-alias=books&amp;author=%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C+%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%AC%DB%8C&amp;select-author=author-exact&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;لیلی انگجی&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=3&gt; ؛ نشر جوانه رشد؛ 1387&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;2-     ارزیابی برنامه ریزی آموزشی و بازپروری کودکان؛ از تولد تا 5 سالگی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;نویسندگان: آدرین اکرز و همکاران، مترجم فریده ترابی میلانی، انتشارات سمت، 1385&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;مربی های مهد هم نکاتی در رابطه با برنامه های بچه ها در مهد ، لباس راحت برای بچه ها در ساعاتی که در مهد هستند، ظرف تغذیه، کش سرهای رنگی ساده برای دختر بچه ها (عدم آوردن تل و کش ها و گل سر های گران و ...)، اعتماد داشتن به مربیان و.... مسائل دیگر صحبت کردند....مادران و پدران هم مطالبی عنوان کردند که متوجه می شدیم سلیقه ها در تربیت بچه ها چقدر متنوع است....برخی والدین اصرار داشتند که آموزش های بیشتر و جدی تری برای بچه ها باشد  و گله داشتند که آموزش مهد ضعیف است نسبت به برخی مهد های دیگر و جالب اینکه انتظار داشتند که آموزش های هر روز به اطلاع والدین ترجیحاً به صورت کتبی رسانده شود (البته مهد، گزارش ماهیانه به والدین می دهد ولی اینها، گزارش روزانه می خواهند- لابد می خواهند که از بچه ها در خونه امتحان به عمل بیارند ببینند درس شان را خوب یاد گرفته اند یا نه!!!!)....ولی برخی والدین می گفتند ما نمی خواهیم بچه مان آموزش زبان انگلیسی و فارسی و مذهب و علوم و ریاضی و...ببیند ..می خواهیم در اینجا روابط اجتماعی درست، احترام به بزرگترها، نحوه غذا خوردن، به موقع خوابیدن، در تخت خود خوابیدن، مسواک زدن، درست مسواک زدن و....و از این مقوله ها...بیاموزد....برخی مادران می خواستند کتاب خوانی بیشتر باشد...برخی می خواستند تغذیه و ناهار بچه ها جدی گرفته شود....و هزاران مقوله دیگر....من هم مثل همیشه ایراد گرفتم که تعداد بچه ها در کلاس زیاد هست (و جالب این که برخی والدین نمی دانستند این مهم را...) البته خوب٬ به گمانم تلاش من در این راستا٬ آب در هاون کوبیدن هست و من با این ایراد مهم مهد پسرم باید بسازم و بسوزم.....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;و من خوشحال شدم از اینکه متوجه شدم در ثمره. زندگی آموزش بچه ها آنقدرها که فکر می کردم به صورت مستقیم و مثل سیستم مدارس مان نیست....البته این را قبلاً هم از بازیهای ریاضی و ...که آرمان در خانه انجام می داد تا حدودی فهمیده بودم....(جالب بود که دیروز در آشپزخانه، پسرم می خواست مزه نمک و شکر را امتحان کند....یادم آمد که این هفته، واحد کار آموزشی همه بچه ها، حواس پنجگانه بوده است ...)....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;به هر حال٬ سلیقه ها و خواسته های مادران آنقدر متنوع بود که مشاور خواست هر مادری، خواسته هایش را در یک صفحه بنویسد و به ایشان تحویل دهد تا از نظرات سنجیده و درست اولیا نیز در آموزش و پرورش بچه ها استفاده شود.................&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پ.ن. : فردا ما برای سه چهار روزی میریم رشت و لاهیجان و جنگلهای سیاهکل (آرمان میگه جنگلش شیر و پلنگ و...هم داره؟؟؟)...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 13 Oct 2009 07:31:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=armani84&amp;postid=135</comments>
<dc:creator>armani84</dc:creator>
<guid>http://armani84.blogfa.com/post-135.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>افسونٍ... افسانه ها و پاسخ به خانم ف.</title>
<link>http://armani84.blogfa.com/post-134.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;پیش نوشت: پسرم؛ به تو افتخار می کنم که شازده کوچولو وار!! از دنیای آدم بزرگها به دوری و هنوز کلاه را مار بوآی فیل بلعیده می بینی.....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;در پستهای قبلی دیده ها و تجربه خودم را از چندین مهد کودک در تهران نوشتم ...در همین راستا، کامنتی داشتم از &lt;STRONG&gt;خانم ف.&lt;/STRONG&gt;  خواستم پاسخش را در چند خط به صورت کامنت بدهم، دیدم اولاً با توجه به پرحرفی من، شاید بیشتر از چند خط و چند صفحه!! بشود...از آن گذشته، وقتی نظر ایشان بیان می شود و دیگر خواننده های وبلاگم آن را می خوانند؛ آنها هم احتمالاً می خواهند بدانند که جواب این مسائل مطرح شده توسط خانم ف. چیست؟ پس بهتر دیدم این پست را به پاسخگویی به بخشهایی از کامنت خانم ف. اختصاص دهم......&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;قسمتهایی از کامنت خانم ف:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&quot;...من کاملا اتفاقی پست های شما را خوندم.به غیر از یه مامان شاغل که وقتی دخترش داشت 3 ساله میشد دنبال مهد خوب میگشت و مثل شما همه حساسیت ها را داشت &lt;STRONG&gt;هیچ سمت دیگه ای هم ندارم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;مامان دریای عزیز؛ به نظر من اینقدر با صراحت راجع به موضوعی که &lt;STRONG&gt;علم کامل&lt;/STRONG&gt; در مورد اون ندارید با این &lt;STRONG&gt;قاطعیت صحبت کردن&lt;/STRONG&gt; خیلی صحیح نیست.......&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;من خودم هیچ وقت رضایت کامل از راه .رشد نداشته ام. به خودشان هم گفته ام که &lt;STRONG&gt;الگوی از یک مدرسه انگلیسی و قوانینش&lt;/STRONG&gt; برداشته اند(نام مدرسه را هم میدانم) و این الگو الان حدود 10 سال است که تغییر نکرده است.&lt;BR&gt;اما به هیچ وجه این مجتمع مذهبی نیست.یک نوع دیسیپلین انگلیسی دارد.&lt;BR&gt;درضمن &lt;STRONG&gt;نامناسب بودن باربی،اسپایدر من&lt;/STRONG&gt; و غیره به دلیل دلایل مذهبی نیست به دلیل این است که &lt;STRONG&gt;الگوهای بچه ها باید&lt;/STRONG&gt; &lt;STRONG&gt;شخصیت های واقعی باشند نه موجودات ایده ال با توانمندی های خارق العاده.&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;اگر به کارتونهای انگلیسی و آمریکایی نگاه کنید متوجه میشویدکه در کارتونهای آمریکایی و کلا جامعه آمریکا الگو پروری عادی است و در تمام کارتونها بک شخصیت با چند شخصیت خارق العاده هستند که زندگی را برای مردم عادی راحت تر میکنند مثل سوپر من و اسپایدر من و غیره.&lt;BR&gt;ولی در کاتون های انگلسی افراد عادی هستند که قهرمان کارتونها هستند مثل پت پست چی، bob the builder و غیره. &lt;BR&gt;و راه .رشد به دلیل الگو برداری از مدارس انگلیسی &lt;STRONG&gt;قهرمان پروری&lt;/STRONG&gt; را زیر سوال میبرد.&lt;BR&gt;سرتان را به درد اوردم. شما آزادید هرچع می خواهید بنویسید و فکر کنید. حساسیت مادرانه ام نگذاشت ساکت بمانم....&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;و اما پاسخ من:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;اولاً خانم ف. عزیز من هم مدعی نبودم که روانشناس کودک یا متخصص مهد های تهرانم ....و من هم به غیر از یه مامان شاغل که کودک 3 ساله و نیمه ای دارم که از چهار ماهگی به مهد کودک می رود، &lt;STRONG&gt;هیچ سمت دیگری ندارم&lt;/STRONG&gt;.....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;دوم اینکه، نزدیک به هر دو شعبه مهد کودک راه . رشد زندگی می کنم برخی از اقوام و دوستانم ...کودک شان به مهد مورد نظر می رود ...خودم کودکم را از دو سال قبل در مهد مورد نظر رزرو کرده بودم و به خاطر حساسیت هایم ...روی مهد مورد نظر متمرکز بودم و هر خبری را دنبال می کردم ...از جریان مصاحبه های - روانشناسانه اش!!! - مطلعم ...از قوانین اش آگاهی دارم و برایم جالب است که هر کس که کودکش به آنجا می رود، سفت و سخت وکیل مدافع آنجا می شود هر چند روش آنجا با اعتقادات و باورهای خودش در مورد تعلیم و تربیت کودکش متفاوت باشد یکی از این مادران که خودش در زندگی اصلا اینگونه بزرگ نشده و الان هم در این چار چوب ها نیست ؛ بهم می گفت:&quot; ...من که خیلی راضیم، بالاخره ما تو ایران زندگی می کنیم بهتره بچه هامون اینجوری بزرگ بشوند...مگه بد هستش که به دختر بچه ها اجازه نمی دهند دامن کوتاه ... بپوشند، که شور ت شان پیدا باشه...بچه ها از سه سالگی مسائل جنسی را متوجه می شوند ...این کار اینها باعث میشه که بچه ها در این زمینه آگاهی زود هنگام پیدا نکنند...تازه از اینها گذشته، خدا خیرشان بدهد من که اصلا حوصله اینو ندارم به بچه ام یاد بدم چه رفتاری خوبه چه رفتاری بد؟ اینها اونقدر خوب عمل می کنند که پسر چهار ساله ام تو خونه به ماها میگه این کار مناسبه...این کار نامناسبه....&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt; (البته هستند مادرانی که این مسائل را امتیاز نمی دانند، حتی یکی از اقوامم، به خاطر همین قوانین پوششی آنجا بعد از سه ماه کودک سه ساله اش را از آنجا بیرون آورد و به مهد &quot; امید. فردا&quot; برد.....، مادری دیگر که از دوستانم هست، ناراحت بود از اینکه وقتی بچه اش را صبح ها نیم ساعت!! دیر به مهد می رساند، آن روز کودکش به نحوی تنبیه می شود (مثلاً آن روز از رفتن به اتاق بازی محروم می شود)....(مگر مهد کودک پادگان نظامی است؟؟؟)....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;در ضمن خانم ف. عزیز یکی از دوستان صمیمی ام سه سالی است از کادر آموزشی دبستان دخترانه راه. رشد هست و از طریق ایشان آشنایی کامل با جو مدرسه اش هم دارم....اجازه بدهید صحبتی در این خصوص نکنم ........فقط بسنده می کنم به  مطلبی از وبلاگ غلا مرضا  تختی (دبستان را در راه. رشد گذرانده و از مقطع راهنمایی در آمریکا زندگی می کند) :&quot; فردا اولین روز مدرسه است و باید ساعت 6:30 پاشوم. خیلی دلهره دارم. دلم می خواهد هر چه را که حس می کنم به شما بگویم.&lt;BR&gt;اولین دلشوره ی من این است اگر فردا کار اشتباهی بکنم چه می شود شاید معلم ها دعوایم کنند. ولی مادرم می گوید: مگر روز اول مدرسه کسی را دعوا می کنند؟ من می گویم اگر کر دند چی ابرویم می رود مادرم می گوید: اینجا آمریکاست اگر به دانش آموز توهین کنند یا او را کتک بزنند دانش آموز می تواند کاری کند که معلم و مدیر هر دو از مدرسه اخراج شوند ... در ثانی تو بچه باهوشی هستی و مهربان زودباهمه دوست می شوی ...من به مادرم گفتم همه مادرها خیال میکنند بچه اشان باهوش است ومهربان ...&lt;BR&gt;یکی از نگرانی های من این است یادم برود ان چیزهایی را که لازم است باخودم به مدرسه ببرم &lt;B&gt;من از وقتی رفتم مدرسه راه رشد در ایران این جوری شدم. چون معلم ها زیاد بودند و خیلی خیلی سخت می گرفتند بر عکس مدرسه های این جا&lt;/B&gt;&lt;B&gt;.&lt;/B&gt;&quot; (در آرشیو وبلاگ ایشان در قسمت شهریور 86 می توانید مطلب فوق را بخوانید- جزو لینکهای شازده کوچولو هست وبلاگ ایشان)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;و باز در ضمن، با توجه به حساسیتهای مادرانه – متاسفانه افراطی ام- همیشه دو سالی جلوتر به خیلی مسائل می پردازم ...الان در مورد مدارس پسرانه نزدیک به محل سکونتم و محل کارم، آنقدر بررسی و تحقیق کرده ام که اگر بنا باشد پسرم را فردا دبستان بفرستم، می دانم دستش را بگیرم و به کدام مدرسه وارد بشوم .....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;با همه مطالب فوق، اینجانب&lt;STRONG&gt; علم کامل&lt;/STRONG&gt; نه تنها در مورد مجتمع راه. رشد که در مورد هیچ چیز دیگر ندارم.....اما این حق را برای خودم محفوظ می دانم که در حد همان علم محدود خودم حرف بزنم،.....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;اما در مورد اینکه خانم ف. عزیز فرموده اند:&quot; درضمن &lt;STRONG&gt;نامناسب بودن باربی،اسپایدر من و غیره &lt;/STRONG&gt;به دلیل دلایل مذهبی نیست به دلیل این است که &lt;STRONG&gt;الگوهای بچه ها باید شخصیت های واقعی باشند نه موجودات ایده ال با توانمندی های خارق العاده&lt;/STRONG&gt;.&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;باید &lt;STRONG&gt;با صراحت تمام و با افتخار&lt;/STRONG&gt; عرض نمایم که خانم عزیز، &lt;STRONG&gt;همه دنیای کودک سه ساله و نیمه من موجودات خیالی و ایده ال با توانمندیهای خارق العاده هستند...&lt;/STRONG&gt;دنیای کودک من دیزنی لندی است از ملک محمد و سیمرغ و دیو و بابا درویش و سیندرلا و ملکه برفی و محمد گل بادام و .....و بهرام ی که همه داشته اش را برای رهایی گربه و سگ و مار خرج می کند و مار برای تشکر او را پیش بزرگ مارها ، &quot;مارکیا&quot; ، می برد و مار کیا ، نگین سلیمان به او می بخشد و .....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt; من دوست ندارم مثل شما فکر کنم و کودکم را از دنیای زیبای افسانه ای و افسون افسانه ها محروم کنم...الان نه تنها مردم انگلیس که مردم دنیا نیز اینگونه فکر نکرده اند و نمی کنند چون نسل به نسل٬ ماها با افسانه های دیو و پری بزرگ شدیم که توانمندیهای خارق العاده ای داشتند و امروزه هم حتی حرف اول را در دنیا فیلم های کارتونی &quot;دیو و دلبر&quot;، &quot;سفید برفی&quot; و...والت دیسنی می زند که دنیای خیالی و جادویی جزیی از آنهاست نه دنیای دروغین ما آدم بزرگها....و &quot;هری پاتر&quot; هنوز پررنگ تر و پر فروش تر و پر طرفدارتر از باب د بیلدر و پت پستچی است و جالب اینکه آفریننده هری پاتر با همه دنیای خارق العاده جادویی اش هم انگلیسی است.....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;خواننده های محترم شازده کوچولو را رجوع می دهم به مطالعه کتابهای &quot;برونو بتلهایم&quot; که خوشبختانه در ایران هم ترجمه شده اند:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;UL&gt;
&lt;LI&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;B&gt;افسون افسانه ها، &lt;/B&gt;&lt;B&gt;با ترجمه اختر شریعت زاده ...ناشر: هرمس&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt; 
&lt;LI&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;B&gt;کودکان به قصه نیاز دارند &lt;/B&gt;&lt;B&gt;با ترجمه کمال بهروز کیا...ناشر افکار&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt; 
&lt;LI&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;B&gt;بررسی افسانه های پریان از دیدگاه روانشناسی (با توجه به نظریات زیگموند فروید) &lt;/B&gt;&lt;B&gt;با ترجمه نسیم نگویی نایینی...ناشر هنرهای زیبا&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;قسمتهایی از دیدگاههای برونو بتلهایم در مورد نیاز کودکان به آشنایی با موجودات افسانه ای و ایده ال با توانمندیهای خارق العاده، نه شخصیت های واقعی!!! مثل پدر و مادرشان!!! را در زیر میاورم:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;UL&gt;
&lt;LI&gt;&lt;FONT size=3&gt;&quot;بزرگترین نیاز انسان در زندگی یافتن معنای زندگی است. درک معنای زندگی، چیزی نیست که ناگهان در دوران کودکی و در سنی خاص و یا حتی با رسیدن به سن بلوغ حاصل شود. مگر آنکه انسان به یقین در یابد که زندگی چه معنایی دارد. فقط در بزرگسالی است که شخص می تواند به یاری آزموده های دوران کودکی و رشد خویش، به درک هوشمندانه از معنای هستی خود در این جهان، دست یابد. &lt;/FONT&gt;
&lt;LI&gt;&lt;FONT size=3&gt;امروز، مهمترین و دشوارترین وظیفه هر پدر و مادر در تربیت کودک، کمک به اوست تا بتواند معنای زندگی را دریابد. اما ادبیاتی که در دوره های آمادگی و ابتدایی در اختیار کودک می گذارند، اغلب برای آموختن مهارتهای لازم طرح ریزی شده اند، بی آنکه به معنای آنها توجهی شده باشد. بیشتر این کتابها چنان کم مایه اند که نتیجه قابل اعتنایی به بار نمی آورند. اگرچه خواندن را می آموزند؛ ولی چیز با اهمیتی به زندگی ما نمی افزایند.&lt;/FONT&gt; 
&lt;LI&gt;&lt;FONT size=3&gt;بدترین جنبه کتابهای کودکان این است که کودک را از آنچه که باید از تجربه ادبیات به دست آورد، یعنی دست یافتن به معنای عمیق و آنچه در آن مرحله از رشد برای وی پرمعناست، محروم می کند. لازم است داستان، علاوه بر آنکه کودک را جلب، و او را سرگرم می کند و کنجکاوی اش را بر می انگیزد، &lt;B&gt;برای پربار ساختن زندگی او نیروی تخیلش&lt;/B&gt; را به فعالیت وادارد؛ به وی کمک کند تا فهم خود را گسترش دهد و هیجانهایش را تشخیص دهد؛ مشکلاتش را بشناسد؛ و در همان حال، برای مسائلی که سردرگمش کرده اند، راه حلهایی بیابد. از این لحاظ، &lt;B&gt;هیچ ادبیاتی به اندازه قصه های عامیانه پریان&lt;/B&gt;، چه برای کودک و چه برای بزرگسال، پربار و راضی کننده نیست.&lt;/FONT&gt; 
&lt;LI&gt;&lt;FONT size=3&gt;در پس پرده های وحشتناک افسانه، که چهره های ترسناک و اضطراب آور و عجیب و غریب، دیوها و اژدهاها وجود دارد، منافاتی با دلگرمی و اطمینان دادن به کودک ندارد. وقتی دل نگرانیهای کودک امکان پیدا می کند که در وجود یک دیو یا اژدها تجسم یابند و کودک آن را مغلوب کند و بر آن مسلط شود يا آن را نابود سازد، این دلنگرانیها تسکین پیدا می کنند و آرام می گیرند.&lt;/FONT&gt; 
&lt;LI&gt;&lt;FONT size=3&gt;...عده ای از پدران و مادران هم هستند که به علت عدم آگاهی از تاثیر مطلوب افسانه ها، فقط چهره های ناراحت کننده افسانه را می بینند، و از نقل افسانه برای کودک جلوگیری می کنند؛ باید دانست &lt;B&gt;شخصیت حقیقی کودک، متمایل با جادو و تخیل است. و کودک نیاز دارد که پیش از آشنا شدن با واقعیت بزرگسالی، یاد بگیرد که چگونه نیروهای غیرعقلانی درون خویش را کنترل کند و از آنها دیگر در هراس نباشد.&lt;/B&gt; در واقع قصه ها به کودک می آموزند که هنوز کوچک است و نیازمند یاری است؛ اما نباید نگران باشد. چرا که این یاری را بدست خواهد آورد: در سراسر جهان، کسانی پیدا می شوند که به کمک و یاری دیگران بشتابند. &lt;/FONT&gt;
&lt;LI&gt;&lt;FONT size=3&gt;کودک ، ضمن داستان، خیالبافی می کند، این قصه ها را باور می کند و اگر نکند قصه ها و افسانه ها، بخش اعظم تاثیر خود را از دست می دهند.&lt;/FONT&gt; 
&lt;LI&gt;&lt;FONT size=3&gt;قصه ها و افسانه های جن و پری، در مسیری همساز با تفکرات و تجربه های کودک از جهان پیش می روند. از همین روست که کودک، این قصه ها را باور می کند.&lt;/FONT&gt; 
&lt;LI&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=3&gt;کودک از افسانه ها آرامش بسیار بیشتری را کسب می کند تا استدلالهای بزرگترها، که می کوشند بر اساس دیدگاههای خود- که واقعی و خالی از عنصر تخیل اند- به او آرامش دهند.&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt; 
&lt;LI&gt;&lt;FONT size=3&gt;انجام کارهای عجیب و ناممکن، حیوانات زبان فهم و سخنگو، و همراهان قهرمان قصه که در کنار قهرمان هستند، او را راهنمایی و وکمک می کنند تا &lt;B&gt;قهرمان،&lt;/B&gt; رویاها و آرزوها و اهدافی را که به قصد دستیابی به آنها قدم در راه گذاشته است به دست آورد. آنها به گونه ای فعال و پویا، ذهن کودک را مشغول و معطوف به خود می سازند، تا او نیز در زندگی واقعی بداند که کسانی و افرادی خواهند بود که وی را راهنمایی کنند؛ نه به زبان واقعی، بلکه به گونه ای دیگر از زبان و بیان مردمان....&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پ.ن.   دلم سوخت واقعاً برای مردم انگلیس......&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یکی از علاقمندیهایم ادبیات ایتالیا هست و به خصوص از خواندن کتابهای &quot;خانم گراتزیا دلددا&quot; که دارنده مدال نوبل ادبیات (1926) است، لذت می برم...شاید یکی از دلایل علاقمندیم به رمانهای دلددا این باشد که فضای بیشتر داستانهای ایشان در جامعه سنتی جزیره ساردنی 100 سال پیش!! ایتالیا رخ می دهد و من موقع خواندنش احساس می کنم گویی داستان در همین جامعه سنتی نه چندان کم رنگ شده مملکت خودم رخ می دهد....(یعنی متاسفانه یک فاصله زمانی صد ساله بین خودمان و ایتالیا می بینم.....) ناراحت شدم برای مردم شریف انگلیس که فاصله شان با ما تنها ده سال است....مدرسه ای با سیستم راه. رشد در ده سال پیش در آنجا هم بوده.... (در ضمن، من جزیی از جامعه شرکت* نفت ایران هستم و از دیسپلین  انگلیسی ها در شرکت* نفت...به خصوص از بزرگترهای خانواده، بسیار شنیده ام و الان هم بقایای این دیسپلین را در وضعیت کنونی نفت می بینم و همواره از این قوانین لذت برده ام...اما نمی دانم چرا از دیسپلین راه. رشد یاد دیسپلین جم هوری اس لامی دهه 60 می افتم....پس یا این آن نیست یا اینکه قضیه مثل سریالهای خارجی دوبله شده در ایران است که گاهی کاملا یک چیزی کاملاْ متفاوت با اصل آن در میاید که سازندگان آن سریال هم، مشتاق دیدن آن می شوند به عنوان یک سریال جدید...&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 10 Oct 2009 03:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=armani84&amp;postid=134</comments>
<dc:creator>armani84</dc:creator>
<guid>http://armani84.blogfa.com/post-134.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>باز هم حرفهایی پراکنده از مهد کودک خوب (4)!!</title>
<link>http://armani84.blogfa.com/post-133.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;من ثمره. زندگی را دوست دارم به خاطر مدیریت خوب خانم عطایی در اداره مهد و در انتخاب مربی هایش....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;من ثمره. زندگی را دوست دارم به خاطر مربی های مهربانی که بچه ها را عاشقانه دوست دارند...پیش از این فکر می کردم که اگر یکی مادر نشود نمی تواند بچه ها را دوست بدارد ولی در ثمره. زندگی بود که دیدم هستند دختران مجردی که عاشقِ بودن با بچه ها هستند....من فاطمه را دیدم (مربی بچه های 3-4 ساله در دوسال پیش که بعد از ازدواج به علت عدم اجازه همسرش، خانه نشین شد) که مجرد بود و عاشق بچه ها و ....الان شهره را می بینم و شیما دختر بیست و سه ساله ای که در کمتر از دو هفته آرمان را شیفته مهربانی خود کرده....زینب که او هم در زمان کمک مربی در اتاق شیر خوار مجرد بود و علاقمند به بچه ها و بعد از ازدواج و یک سری دلایل دیگر ، مهد کودک را رها کرد و ....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;من ثمره. زندگی را دوست دارم چون مدیری توانمند دارد(بازنشسته مقطع ابتدایی آموزش و پرورش) که حضوری قوی در مهد دارد و نگاهی تیز بین...و مربی هایی که برمی گزیند باید نگاهی مهربان و در عین حال یکسان با بچه ها داشته باشد....یکبار تعریف می کرد که یکی از مربی ها را تنها به خاطر اینکه با بچه ها برخورد یکسان نداشت و برخی را زیاد تحویل می گرفت و برخی را نه....جواب کرده و عذرش را خواسته بود...) &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;من ثمره. زندگی را دوست دارم چون با برنامه تلویزیون و خواب اجباری ...تا به حال کودکم را نگه نداشته و آرمان هرگز در این سه سال، با بودن بیشتر روزش در آنجا، شیفته تلویزیون و کارتون نشده....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;من ثمره. زندگی را دوست دارم چون با مربی هایش ارتباط نزدیک دارم و از اوضاع و احوال هر روز کودکم با خبر می شوم....و مادران موقع تحویل گرفتن بچه ها٬ نیم ساعتی و گاهی بیشتر در حیاط به تبادل نظر می پردازند و بچه ها بازی می کنند در حالیکه کسی به آنها دستور نمی دهد که با تحویل گرفتن کودکشان آنجا را ترک کنند...- در برخی مهدها ٬ این شیوه ها مرسوم است و جالب اینکه مادر در مدت زمانی که کودکش را مهد می برد و می آورد تنها با یک خانم که رابطی است برای تحویل گرفتن و دادن بچه ها برخورد دارد -از جمله راه. رشد-....در حالیکه در ثمره. زندگی می توانید هر روز مربی کودکتان را ببینید و مدت زمانی مزاحم وقتش بشویدو....-&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;من ثمره. زندگی را دوست دارم چون در سه سال و نیمی که کودکم در آنجا بوده؛ روزهای سالم و بی خطری....را گذرانده و تنها بیماری سخت بودنش در آنجا٬ آبله مرغان دو سالگی اش بوده....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;من ثمره . زندگی را دوست دارم چون از چهار ماه پیش روی درب ورودی مهد نوشته &quot;به علت شیوع آنفولانزای خوکی، از پذیرش کودکان دلبندتان با هر گونه شواهد سرماخوردگی معذوریم&quot;...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;من ثمره. زندگی را دوست دارم چون وقتی بی خبر از همه جا، در محل کارم نشسته ام با موبایلم تماس می گیرند که&quot; متخصص پوست و مو امروز بچه ها را معاینه کرده متاسفانه چند مورد تو کلاس خاله شهره داریم که موی سرشان شپش دارد و آرمان جان هم یکی از اینهاست...بیایید و نسخه دکتر را برای آرمان تهیه کنید و دستورات لازم را کل خانواده تان اعمال کنید تا فردا مشکل بزرگتری شما و ما نداشته باشیم (تلفن دوشنبه گذشته 6 شهریور ماه 88 که البته آن روز خیلی نگران شدم و با دست و پای لرزان به مهد رسیدم اما مورد آرمان خیلی جزیی بود –مراحل ابتدایی- که با خانه نشینی آخر هفته و اعمال نسخه پزشک مساله به خیر و خوشی گذشت ...این را هم بگم که نیازی به خانه نشینی هم نبود اما دل نگرانی و وسواس خودم بود که مرا واداشت ملحفه ها و روبالشیها و کوسن ها و ....را با دمای بالا بشورم و در پشت بام در معرض آفتاب قرار دهم...خوشبختانه روزهای آفتابی خوبی هم بود با وزش باد)....(نکته جالب دیگه اینکه به بچه هایی که مشکل این چنینی داشتند گفته بودند امروز برای پیکنیک می رویم حیاط -برای اینکه قاطی بچه های دیگه نشوند-....و آنها در حیاط تغذیه و نهار را خورده بودند تا مادرانشان برای تحویل گرفتن برسند)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;من ثمره. زندگی را دوست دارم چون شاید مدیریت اش، چیزی از سیستم مونتسوری نداند اما با تجربه سی ساله ای که در مقطع ابتدایی مدارس دارد؛ به خوبی می داند که با بچه ها چگونه باید برخورد شود و چگونه باید آموزش ببینند و هیچ اجباری برای آنها اعمال نمی کند ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;من ثمره. زندگی را دوست دارم چون گاهی در آشپزخانه اش هم سرک میکشم و فضولی می کنم و می بینم اوضاع بر وفق مراد است( با مهناز خانوم هم مثل حضور زهره خانوم همه چی عالی است....مهناز خانوم هم سر به سر پسر من می گذارد و پسرکم در خانه گزارش می دهد که امروز پلیس بودم و به دستهای مهناز خانم دستبند زدم....گاهی حتی به مهناز خانم٬ تخم مرغ و کره می دهم که برای آرمان و دوستش مانی نیمرو درست کند یا مربا و کره می برم برای آرمان و دوستانش....کاری که قوانین و دیسپلین مهدهای دیگه اجازه نمی دهد.....)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;من ثمره. زندگی را دوست دارم با همه کم و کاستی هایش....کاستی هایی که متاسفانه در همه مهدهای دیگر هم وجود دارد...از تعداد نفرات زیاد کلاسها...تا از روش های نامناسب در برخورد با شیطنت های کودکانه بچه ها....که یکی از این روشها این است که به آنها می گویند :&quot; دوربین داریم و هر جایی باشید می بینیمتان....&quot; و من البته برای این موارد آزار دهنده هم روش خودم را دارم...در ابتدا به چنین برخورد برخی مربی ها اعتراض کردم ولی وقتی دیدم شیوه ای است که گویی در مهد های ما نهادینه شده و مجوز از بهزیستی لابد داره!!!....روش خودم را پیش گرفتم و آن این بود که هر گاه پسرکم صحبت از دوربینی می کرد که مربی ها می توانند او را ببینند ...سعی کردم بال و پر ندهم و بی تفاوت باشم  (برعکس برخی مامانهای دیگه که از این روش استقبال می کنند و در خانه مدام به بچه میگن این کار را نکن الان خاله تو دوربین اش می بینه ها....و فردا کف دست مربی میزارند که مربی هم به طفل بینوا بگه؛ دیروز چرا این کار بد را کردی، تو دوربین دیدم...دیگه نکنی ها....) و پسرک باهوشم گویی همه چیز را متوجه می شود و این دوربین کذایی را جدی نمی گیرد.....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;ثمره. زندگی را دوست دارم چون مثل برخی از مهد های دیگر فقط برای مادران خانه دار و پدران مرفه نیست که تا ساعت سه بعد از ظهر باشد و حتی اگر تا ساعت شش عصر هو در ترافیک گیر افتادی، خیالت آسوده است که کودکت در جای امنی است....(یکی از مهدهای شهرک  غرب  به نام &quot;تیام&quot; شهریه ای نجومی دارد و مدیرش می گوید تا ساعت 3 و ماکزیمم 5/3 بعد از ظهر هستیم گویی در این مملکت زندگی نمی کنند که ساعت کاری مادران شاغل تا 16:30 است و ...)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;و ثمره. زندگی را دوست دارم چون در عین مراقبت به پسر من و بچه های دیگر نمی گویند &quot;بدو بدو نکن، این کار را نکن...اون...که مثلا اتفاقی بیفتد و ... و گاهی برنامه تغذیه بچه ها در حیاط اجرا می شود....با زیر اندازی زیر سایه درخت های تنومند و.... &quot; (یکی از مهدهایی که دیده بودم اینگونه بود که بچه ها را حیاط هم نمیاوردند و آنها از خیلی چیزها محروم بودند و بهانه شان این بود که اگر یک خراش رو دست یکی از بچه ها بیفته اون وقت می بینید که پدر و مادرش چه می کنند... و من آرمان را آن موقع که تازه به تاتی کردن افتاده بود؛ یکی دوبار با پیشانی ورم کرده تحویل گرفتم و مربی عذر خواهی می کرد که ببخشید بدو بدو می کرد افتاد و خورد به....و من با روی باز می گفتم اشکالی نداره تو خونه هم از این اتفاق ها براش می افته....- البته نحوه برخورد والدین هم مهمه...من علیرغم دل نگرانی هایم برای آرمان، هیچ وقت بابت این مسائل کاملاً طبیعی که در کودکی رخ می دهد داد و بیداد و دعوا و ...با مسئولان مهد را نمی پسندم در حالیکه دیده ام مادران و پدرانی که چنین می کنند....)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;و ثمره. زندگی را دوست دارم......&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;.....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;.....و سخن آخر اینکه ...اگر کودک دیگری داشته باشم به یقین از دو ماهگی او هم مهد های خوب را یکبار دیگر جستجو خواهم کرد شاید مورد بهتری بوده باشد و من ندیده باشم....اما &lt;STRONG&gt;امروز ثمره. زندگی را دوست دارم  چون آرمان دوستش دارد&lt;/STRONG&gt; و  وقتی پنجشنبه ها، صدای بچه های مهد راه. رشد را در کوچه مان می شنود ؛ گوشه مانتویم را می چسبد و می گوید :&quot;مامان، مهد کودکِ من بهتر از همه مهد های دیگه دنیاست مگه نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟&quot; و من می گویم :آری پسرم...ثمره . زندگی بهترین است.....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; پ.ن. شاید در فرصتهایی دیگر باز از ثمره زندگی بگویم.....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 05 Oct 2009 10:48:50 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=armani84&amp;postid=133</comments>
<dc:creator>armani84</dc:creator>
<guid>http://armani84.blogfa.com/post-133.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>باز هم حرفهایی پراکنده از مهد کودک خوب (3)!!</title>
<link>http://armani84.blogfa.com/post-132.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;راستش شاید در این نوشتارهای درهم و برهم نتوانم تیتروار دلایل این انتخاب رابیان کنم اما از لابلای اینها، بی شک درخواهید یافت که چرا در این سه سال و نیم کماکان آرمان را به این مهد برده ام....در اینجا لازم می دانم مطلب دیگری را هم بگویم: در پائیز 1386 بود که از افراد مختلف تعریف مهد کودک &quot;راه .رشد&quot; را شنیدم...متوجه شدم که بسیاری از مادران دو تا سه سال در رزرو می مانند تا کودک خود را به مهد راه .رشد و سپس به مدرسه راه .رشد بفرستند (این مهد در منطقه سعادت آباد، دو شعبه دارد: شعبه اصلی در بلوار دریا و شعبه دیگر درخیابان سرو غربی - خیابان شکوفه)....راستش من هم آن روزها مثل بسیاری از مادران جو گیر شدم و در ششم آذر ماه 1386 آرمان را در مهد راه.رشد ثبت نام کردم یعنی رزرو کردم و به خود می بالیدم که چه مادر فوق العاده ای هستم که در چنین مهد نامداری!! نام پسرم را ثبت کرده ام و روز شماری می کردم تا یک روز از راه .رشد با من تماس بگیرند و بگویند پسرت را بیاور....تیر ماه امسال بالاخره نوبت پسرک من شد و موبایلم زنگ خورد و نام مهد راه. رشد روی صفحه موبایلم آمد اما دلم نلرزید...چون در ماههای اخیر به حد کافی در مورد راه رشد تحقیق کرده بودم و اینک با آنکه شعبه خیابان شکوفه آن شده بود همسایه روبرویی خانه مان (به علت اسباب کشی مان در مرداد ماه) نه تنها تمایلی نداشتم که پسرم به آنجا برود بلکه خوشحال هم بودم که پسرم چنین مهدی نمی رود....لابد می پرسید چرا؟؟؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;باید بگم متاسفانه در جامعه پر از تناقض ما ، امروزه چیزی که زیاد هست مهدها و مدرسه هایی از اینگونه است...مهد ها و مدرسه هایی که غیر انتفاعی اند امتیازات خوبی دارند مثلاً آموزش خیلی خوب و فشرده که والدین حظ !! کنند!! (البته اگر این مورد را یک امتیاز خوب بدانیم)...آموزش زبان....برنامه های متنوع...اما در کنار این امتیازات، این مهدها و مدارس دیسیپلین و قوانین خاصی دارند (اکثراً هم دیدگاهها و ریشه های مذهبی دارند) راه. رشد هم اینگونه بود ...دختر بچه سه ساله نباید وسایلی بیاورد که خدای ناکرده اثری از شکل باربی و ...روی آن باشد عروسک باربی که تیرباران می شود....پسرها نباید نشانه ای از اسپایدرمن و بتمن و ...داشته باشند....پسرها شلوار جین نبوشند دخترها تاپ و لباسهای باز!! و دامن خیلی کوتاه نپوشند...بچه ها صبح به موقع بیایند...پدر و مادر ها حق اظهار نظر در مورد وضعیت تربیتی بچه خودشان ندارند....و در طول ساعاتی هم که بچه ها در مهد هستند مدام به آنها گفته می شود که این کار خوب است آن کار بد...این مناسبه...آن نامناسب....این کار را باید کرد ...آن را نکرد....و جالب تر اینکه بعد از دوسال و اندی رزرو وقتی قرار است بچه ات را آنجا ثبت نام کنی، پدر و مادر و بچه باید پیش از ثبت نام مراحل مصاحبه های فنی و ...!!!! را بگذرانند و در آخر بچه ای تحویل ات می دهند که حتی می تواند به والدینش صبح تا شب تذکرات ارشادی بدهد که چه کاری خوبه و چه کاری بد (در آینده هم می تواند در ستادهای امر به  معروف و نهی  از  منکر٬ کار پیدا کند..).....راستش با جو حاکم بر این گونه مهد ها....یاد مدارس دهه 60 مان افتادم و یک حس انزجار به سراغم آمد...اما درعجبم که بسیاری از والدین فقط به خاطر اینکه دو سال در نوبت باید بمانند تا در راه. رشد ثبت نام شوند فکر می کنند که بهترین مهد دنیا را یافته اند....(البته در پست های قبلی ام هم چه بسا گفته ام که دوست ندارم که قهرمانان زندگی پسرکم اسپایدرمن و بتمن و...باشند....اما دلم می خواهد در نحوه برخوردم ٬ پسرکم خودش به این مسائل برسد و اگر نرسد و چنین خواسته ای داشته باشد از او دریغ نمی کنم.....خوشبختانه امروز آرمان به دنبال اسپایدرمن و ....نیست همچنانکه مثل گروه همسالانش درگیر تی وی هم نیست...اما اینها را من از اونهی نکرده ام بلکه آنقدر برایش جایگزین داشته ایم که جذابیت اینها برایش کم رنگ شده....از طرفی می دانم که پسرکم دیر یا زود متوجه تناقضات زیادی در این سرزمین خواهد شد ولی نمی خواهم این دیر یا زود مقطع سه- چهار سالگی او باشد و با شلوار جین بتواند هر جایی برود اما مهد نرود....و خیلی مسائل دیگر که اینجا فرصتش نیست....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;ادامه دارد....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 05 Oct 2009 09:13:46 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=armani84&amp;postid=132</comments>
<dc:creator>armani84</dc:creator>
<guid>http://armani84.blogfa.com/post-132.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>باز هم حرفهایی پراکنده از مهد کودک خوب (2)!!</title>
<link>http://armani84.blogfa.com/post-131.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;در این مدت سه سال و نیم؛ دو بار تصمیم گرفتم که مهد پسرک را تغییر دهم ولی  این کار  در حد همان تصمیم ماند و عملی نشد... بار اول در دو سالگی پسرم بود که در یک پرس و جو از مادران متوجه شدم که مربی کلاس بالاتر (مقطع 2-3 سال) فاخته نامی است که رفتار مناسبی با بچه ها ندارد...به طوریکه وقتی بچه های علاقمند به مهد از کلاس مامان مریم به کلاس فاخته می رسیدند از مهد گریزان می شدند و هر روز با گریه به مهد می آمدند....و من نمی خواستم پسرم تجربه تلخ کلاس فاخته را داشته باشد...آن روزها این را با مدیر مهد هم در میان گذاشتم و مهد های منطقه جردن و ولی عصر (نزدیک به محل کارم) و سعادت آباد و شهرک غرب (نزدیک به محل سکونت) را دوباره بررسی کردم...در میان آنها فقط مهد  شاپرک برایم رضایت بخش بود (در جردن) و من حتی با مدیرش برای ثبت نام صحبت کردم...اما در آخرین لحظات متوجه شدم که مهد ثمره. زندگی تغییر و تحوالاتی دارد...در راستای این تغییرات، ثمره. زندگی از نظر مکانی از آن خانه قدیمی خیابان علامه به بلوار 24 متری سعادت آباد منتقل می شد...خانه ای بزرگ با دو حیاط بزرگ با باغچه بزرگ، اتاق های بزرگ و نورگیر...سالن بازی....فضا و امکانات بهتر، سرویس بهداشتی خوب با شیرآلات و صابون دستشویی به قول پسرم الکتروکی!!! و دست خشک کن و...، آشپزخانه مناسب و بزرگ با کیفیت غذایی خوب، زمین بازی مناسب و حتی محوطه خاک بازی و.....اما اینها برای من کافی نبود...تغییر اساسی که باعث شد من مجدداً ثمره زندگی را برگزینم این بود که مدیریت آن تصمیم گرفت که دیگر مقطع شیر خوار نداشته باشد و در این راستا برای مقطع 1تا 3 سال هم مامان مریم را داشت و هم فاخته را و یکی را باید بر می گزید و دیگری را جواب می کرد (البته کلاس ها با دو مربی هستند و مریم و فاخته هر دو در جایگاه مربی اصلی بودند و یکی باید انتخاب می شد)...انتخاب خانم عطایی، مامان مریم بود و اینگونه پسر من می توانست یک سال دیگر با مهربان ترین مربی دنیا باشد و این می ارزید که من دوباره ثمره زندگی را انتخاب کنم...بار دوم که تصمیم گرفتم که مهد پسرک را عوض کنم زمستان گذشته در سه سالگی پسرم بود...از آنجا که ثمره زندگی فضای خیلی مناسبی نسبت به مهدهای دیگر منطقه دارد و با توجه به مربی های خوب و مهربانش و مدیریت توانا و متاسفانه شهریه کمی ارزان تر از مهد های منطقه؛ سیل مادران بود که به مهد هجوم آورده بودند و من از گفته ها و رفتار پسرم متوجه شدم که نفرات کلاس ها بیش از حد زیاد است ابتدا به این مساله اعتراض کردم اما گفته شد که در آینده نزدیک ، کلاس مامان مریم دو کلاس می شود (البته چنین هم شد ولی متاسفانه وقتی دو کلاس شد که آرمان به کلاس بالاتر رفت)...من آن روزها شدیداً از این موضوع ناراحت بودم و یکبار دیگر مهد های منطقه را جستجو کردم حتی مهد مهستان را علیرغم فضای سرد (غیر صمیمانه ) آن پسندیدم که مدیرش می گفت در هر کلاس ماکزیمم 12 نفر هست با دو مربی.... ولی وقتی تحقیقاتم را بیشتر کردم از کانالهای مختلف متوجه شدم که بیشتر مهد هایی که می پسندم تعداد بچه های کلاس هایش مثل مهد پسر من در حدود 20 نفر هست و گاهی بیشتر...اما جالب اینکه، همه مدیرها موقع ثبت نام می گویند در کلاس مان 10 الی 12 نفر بیشتر نیست با دو مربی....وقتی به این باور رسیدم ترجیح دادم آرمان کماکان در همان مهد بدِ ثمره. زندگی ادامه دهد تا در یک مهدِ بدتر.....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;ادامه دارد......&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 05 Oct 2009 08:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=armani84&amp;postid=131</comments>
<dc:creator>armani84</dc:creator>
<guid>http://armani84.blogfa.com/post-131.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>باز هم حرفهایی پراکنده از مهد کودک خوب (1)!!</title>
<link>http://armani84.blogfa.com/post-130.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;دوشنبه گذشته وقتی کامنتهای پست قبلی را می خوندم تصمیم راسخ گرفتم که همان روز یه پست جدید بزارم در مورد مهد کودکی که پسرم میره و یه مهد کودک خوب از نظر من چگونه باید باشه....(به خاطر اینکه برخی دوستان با کامنت خصوصی و عمومی نام مهد را پرسیده بودند و یا اینکه به نظر میرسد مهد خوبی هست و این حرفها) ...و هنوز سطر اول را تایپ نکرده بودم که موبایلم زنگ زد...از مشاهده شماره مهد کودک پسرم که بر صفحه موبایلم افتاد بی اختیار ضربان قلبم شدت گرفت....تلفنی که به من شد باعث شد همان روز با گرفتن مرخصی ساعتی، زودتر محل کارم را ترک کنم و به دنبال پسرک بروم...و چند روز آخر هفته را هم نبودم...ولی تلفن دوشنبه گذشته مهد و اتفاقات هفته گذشته مرا مصمم تر کرد که به محض آمدن به سر کار، مطلبی داشته باشم درباره مهد کودک پسرم؛ مهد کودک ثمره. زندگی!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;اگر نگاهی به آرشیو این وبلاگ کرده باشید؛ از اولین پست های این وبلاگ، می بینید که  نام مهد کودک &quot;ثمره. زندگی&quot; جزیی تفکیک ناپذیر از زندگی کودک من است....در برخی پست ها، از عملکرد و شیوه های مهد مورد نظر راضی بوده ام و ستوده ام و در مواردی هم گله مند و ناراضی....در اون پستها نوشته ام که پسرک دوماهه ام را بغل می کردم و مهد های سعادت آباد و شهرک غرب را می گشتم تا جای امنی برای پسرکم در چهار ماهگی بیابم و در این گشتن ها، مهد کودک ثمره. زندگی بود که در همان نگاه اول جذبم کرد با اینکه آن موقع، موقعیت ثمره . زندگی یک خانه قدیمی در کوچه چهاردهم  شرقی خیابان علامه  شمالی سعادت آباد بود که برای رسیدن به اتاق شیر خوار باید 15-16 پله موکت فرش را بالا می رفتی.....من در همان بازدید اول مصمم شدم که پسرم را به آنجا بسپارم شاید به خاطر آنکه در همان نگاه اول احساس کردم می توانم به &quot;مریم&quot; مربی شیرخوار مهد اعتماد کنم....احساس کردم که او می تواند جای خالی مرا برای پسرم پر کند و شاید این از اون مواردی بود که احساسم مرا به درستی راهنمایی کرد و من هنوز هم می پندارم که مربی مهربان و مادر گونه ای برای نوزادان چون مریم هیچ جای دیگر نخواهم یافت....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;و الان بعد از سه سال و نیم که پسرم به ثمره. زندگی می رود به این نتیجه رسیدم که نه تنها مریم و بسیاری از مربی های این مهد، دلسوز و مهربان برای بچه ها هستند و شیفته کودکان...بلکه  مدیریت مهد هم، &quot;خانم عطا یی&quot;، بهتر از مدیریت مهد های دیگر است....پسرم در ثمره. زندگی روزهای پر فراز و نشیبی داشته ....کمک مربی های متعددی را دیده که نمی دانم در خاطره اش تصویری از آنها دارد یا نه...چون برخی از آنها، به دنبال شرایط سخت و مشکلات زندگی و غیره بعد از مدتی مهد را ترک می کردند....شاید در بین همه اونها، خاطره دخترک سبزه رو و با نمک به نام &quot;زینب&quot; برای من همیشه ماندگار باشد.....دخترکی که آرمان به اون انس گرفته بود و در نخستین واژگانی که استفاده می کرد نام او هم بود که&quot;سینب&quot; صدایش می کرد و روزی که زینب رفت آرمان تا چند روز در خانه حرفش این بود که &quot;سینب اَفت&quot; (به معنی زینب رفت- آرمان یک سال و نیمه بود و من آن موقع مطلبی در این زمینه نوشتم).....و زهره خانوم باز فرد دیگری از خانواده ثمره . زندگی بود که پسرکم سه سال تمام او را می دید و سه سال تمام حرفها و شوخی های زهره خانم با خودش را می زد...اما او هم تیر ماه امسال رفت و خاطره ی رفتنش آنچنان برایم تلخ بود که بارها خواستم پستی در آن زمینه بنگارم اما دیدم نمی توانم....شاید بیشتر به خاطر دل حساس آرمان که نمی خواستم وقتی بزرگ می شود و این صفحات را می خواند آن روی زهره خانومِ خندان را که همیشه سر به سرش می گذاشت و می خنداندش ببیند، زنی که در آشپزخانه مهد مدیریتی عالی داشت و کدبانویی به تمام معنی بود و حتی مادرها، چه بسا سفارش تهیه ترشی و مربا و سبزیجاتشان را به او می دادند و او در خانه هم مشغول بود اما مرد زندگیش نمی خواست او سر کار بیاید و ناجوانمردانه پای او را از مهد ثمره. زندگی برید...و من بارها خواستم تا چیزی در این باره بنویسم و دلم نیامد ...همچنانکه سحرگاهانی که پسرک را مهد می بردم و این مرد خشن را کمین کرده در پشت درختی می دیدم می ترسیدم پسرکم شاهد نزاعی خانوادگی باشد نزاعی خانوادگی که عضوی از آن خانواده، مونس پسرم بود و  شناخته شده برای پسر م..... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;به هرحال شاید با یک جستجو بشود تمام مطالبی که از ثمره. زندگی و خانواده خوب آن در پستهای قبلی نوشته ام؛ یافت و خواند و من امروز قصد آن نداشتم که وارد این مقوله ها بشم....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;ادامه دارد....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 05 Oct 2009 08:35:44 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=armani84&amp;postid=130</comments>
<dc:creator>armani84</dc:creator>
<guid>http://armani84.blogfa.com/post-130.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آفرینش های پسر من!!</title>
<link>http://armani84.blogfa.com/post-129.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;چند روزی هوای تهران بارانی بود و رعد و برق...و پسرک عاشق باران من از چتر هاپویی زرد رنگش گریزان....چند روز پیش که در زیر رگبار باران، طول حیاط مهد را با قهقهه های آرمان دویدیم تا به کنار ماشین برسیم پسرکم نگاهش به جوب کنار خیابان افتاد و آب بارانی که به شدت در آن روان بود.....و لب به سخن باز کرد:&quot;مامان، می دونی این جوب را خدا آفریده تا آب باران در آن حرکت کنه&quot;...اون وقت با هم صحبت کردیم در مورد اینکه چه چیزی را خدا آفریده و چه چیزی را آدم ها....به زبان ساده بهش توضیح دادم که خدا آدم ها را آفریده،( تو شاهکار خدایی) و آدم ها چیزهای دیگر می آفرینند تا راحت زندگی کنند از خیابان و جوب خیابان بگیر تا ماشین و برق و اسباب بازیهای تو و  دوچرخه، ماشین لباسشویی، کامپیوتر....و همین طور با همدیگه شمردیم از دفتر و مداد و تدی بر و پیشی چنگولی و چتر و ....هر چیز ریز و درشت دیگه....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;حالا پسرم همه کارهای خودش را آفرینش می داند و من به رسم دیرین هنوز بعد از ظهر ها که به دنبالش به مهد می روم زمانی را اختصاص می دهم تا آثار هنری خلق شده روزانه آرمان را که بر دیوار مهد نقش بسته با او مرور کنم و با همدیگر آفریده او را توصیف می کنیم و به به و چه چه میکنیم و گاهی هم عکسی از آنها و به خانه میاییم....و در خانه هم آفرینش های لگویی و غیره را می ستاییم که اخیراْ علاقمند شده به خونه و پارکینگ درست کردن برای پیشی چنگولی اش....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;هفته پیش در دیوار مهد کودک٬ زیر قسمت بچه های خاله شهره (۳-۴ سال)٬ طرح برگی بود که با رنگ انگشتی رنگ شده و من زبان به به به و آفرین گشودم و بعد از توصیف ظرافت و زیبایی کار و...از آرمان پرسیدم: این را چگونه کشیدی؟ گفت:&quot; با خاله شهره رفتیم حیاط، از درختها برگ چیدیم....بعد هر کسی روی برگش را با رنگ انگشتی و انگشتش رنگ کرد، بعد برگ را چسباندیم به کاغذ، بعد برگ را برداشتیم و رنگ انگشتی خشک شد و اینجوری برگ کشیدیم....&quot;از توضیحی که می داد بیشتر کیف کردم انگار حرف زدنش هم آفرینشی است که باید به به و چه چه برایش می کردم و چنین کردم و پسرک یک بار دیگر توضیحاتش را در خانه به بابایی داد....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;برخی کارهایشان هم گروهی است...هفته پیش یک کار گروهی داشتند روی مقوای بزرگ....با کاغذهای رنگی٬ درخت ، کلبه، ابر، خورشید، چمن و...ترسیم شده بود(کاغذهای رنگی برش داده شده و چسبانده شده بود ) اما برگهای درخت از تو درختهای حیاط مهد، چیده شده و با چسب چسبانده شده بود....برای کارهای اینجوری هم با آرمان به تماشایش می ایستیم و جزئیات را مرور و توصیف می کنیم و در آخر آرمان می گوید که در کدام قسمتها همکاری کرده و دوستانش چی....مثلا میگه: این ابر را من چسباندم برگ هم چسباندم...اینو قیچی کردم...مانی تنه درخت را چسبانده ، آرمان...ایلیا....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;دیروز هم شاهکاری دیگر آفریده بود بعد از اینکه کار او و دوستانش را با همدیگه مرور کردیم:&quot;وای چه ماهی خوشگلی پسرم آفریده، لبهای ماهی چه خوشرنگه، چه پولک های زیبایی، چشمش را ببین... وای ماهی مانی هم خوشگله، این هم شاهکار آرمان قا ضیه...این یکی رو ببین....&quot; و بعد گفتم به مامان هم میگی چه جوری اینو درست کردی؟ گفت:&quot; اول ماهی ام را رنگ کردم، دریا را هم رنگ کردم چشمش را هم چسب اکلیلی زدم، لبهاشو قرمز کردم،  کاغذ رنگی ها را با قیچی بریدم بعد با چسب چسبوندم رو شکمش....&quot; (البته شکل ماهی کشیده روی کاغذ به بچه ها داده شده بود و رنگ آمیزی اش با بچه ها بود و پولک گذاری که با خرده کاغذهای رنگی بود...)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;پ.ن. گاهی مهد کودکش کارهای زیبایی میکنه...یه بار خاله سالیا از بچه های کلاسش (سالیا مربی بچه های 4-5 ساله است یعنی آرمان سال بعد میره کلاس اون) آرزوهاشون را پرسیده بود و آرزوی هر یک را با بیان اسمش بر روی گلبرگهای رنگی مقوایی درست شده با کمک بچه ها نوشته بود و گل ها را از بندی عبور داده و مثل بند رخت در گوشه ای از حیاط در معرض دید گذاشته بود ...من هر روز آرزوهای بچه های کلاسش را می خواندم...و برام جالب بود آرزوهای پسر کوچولوها و دخترکهای کلاسش ....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Sep 2009 10:50:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=armani84&amp;postid=129</comments>
<dc:creator>armani84</dc:creator>
<guid>http://armani84.blogfa.com/post-129.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>لذت خوردن!!</title>
<link>http://armani84.blogfa.com/post-128.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;روزگاری بود که پسرک نوپایم حلیم می خورد، حتی کله پاچه و آبگوشت ....و من چقدر کیف می کردم....حالا چهار ماه و نیم دارد تا چهار ساله شود اگر از جلوی کله پاچه فروشی رد شویم دماغش را می گیرد؛ حس بویایی فوق العاده قوی دارد و گاهی علاقمندیش به برخی بوها حتی مرا نگران می کند (موقع کاردستی درست کردن از بوی چسب رازی فوق العاده خوشش میاید، از بوی ماژیک های وایت برد، از بوی بنزین و استن... خیلی چیزهای عجیب و غریبی که به نوعی شاید بوهای شیمیایی محسوب می شوند) – بگذریم-&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;عدم علاقه پسرم به کله پاچه و ابگوشت به این معنی نیست که بد غذا شده....نه، ذائقه اش متفاوت تر شده....الان بدجوری علاقمند &quot;میگو&quot; است (موقع تلفظ میگو، گ را خیلی غلیظ تلفظ می کند یه چیزی تو مایه های غ)...گاهی برای عصرانه پنج –شش میگو را تمام و کمال می خورد...ماهی هم می خورد اما نه به شدت علاقمندی اش به میگو.... ماکارونی شاید تنها غذایی است که از زمان چشیدنش کماکان آن را دوست دارد...و اینک لازانیا هم به آن اضافه شده....کباب از نوع کوبیده اش را زیاد دوست دارد...ولی جوجه کباب را با بی میلی و اگر امروز خورد فردا نمی خورد و وقفه ای باید باشد..... چلو و خورشت های ایرانی را دوست دارد اما نباید با هم آمیخته کنی...ترجیح می دهد یک قاشق برنج بخورد و یک قاشق خورشت....البته به خورشت های سبزی دار (مثل کرفس ، قورمه سبزی) &quot;آش&quot; می گوید...نه اینکه بچه ام آش ندیده باشد...آش هم دوست دارد ولی آش را با خورشت های سبزی دار یکی می شمارد....نیمرو هم دوست دارد اما بیبی شف شدن و درست کردن ان را بیشتر از خوردنش دوست دارد....حتماً باید خودش روی صندلی کنار اجاق بایستد خودش تخم مرغ را بشکند و در تابه بریزد و هم بزند و خودش اجاق را خاموش کند تا بخورد و گرنه لب نمی زند....(جالب اینکه با قیافه حق به جانبی می گوید؛ ادویه بده و باید زرد چوبه بدهم تا به نیمرویش بزند....دقیقاً مثل پدرش با انگشت اشاره به روی نمکدان یا ظرف زرد چوبه می زند تا اندکی نمک یا زرد چوبه بپاشد و شیوه من را انگار هرگز نگاه هم نکرده...)...تازگیها علاقمند به تخم بلدرچین هم شده....و نیمروی آن را هم دوست دارد (چند روز پیش یادش رفته بود بگوید تخم بلدرچین...اومده میگه :&quot;از اون چیزهای &lt;B&gt;گِردِ چوبی&lt;/B&gt; که تو یخچال داریم با اونا میخوام نیمرو درست کنم&quot;....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;نوپا که بود نوشیدنی، ماء الشعیر خیلی دوست داشت حتی از نوع تلخ آن!!...حالا چندان علاقه ای بدان ندارد و بیشتر علاقمند شربتهایی است که با عرقیات ایرانی تهیه بشه...شربت بهار نارنج، شربت بید مشک، شربت عرق لقٌاح، و....شربت حاصل از گلاب و خیلی چیزهای دیگه...این روزها انگار حس چشایی اش را بیشتر کشف کرده...چند روز پیش که مهمان داشتیم...در کنار غذایش نوشابه می خورد نگاهش کردم دیدم نوشابه را در دهانش چند ثانیه نگه می دارد و بعد قورت می دهد...می پرسم چرا اینجوری می کنی؟ میگه:&quot;اگه قورت بدم مزه اش فرار می کنه&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;تازگیها یکی از سرگرمیهاش این هست که کتاب آشپزی رزا   منتظمی را می آورد و ورق می زند  عکس غذاها و شیرینی ها و سالاد ها را نگاه می کند و می گوید : &quot;این را دوست دارم، ...اینو درست میکنی...&quot; و از این حرفها.... من هم براش چهار تا قالب کوچک کیک خریدم به شکلهای خرگوش، اردک، پروانه و گل ...شکل اردک و پروانه اش خیلی قشنگ درمیاد...هر بار که کیک درست می کنیم چهار تا کیک کوچولو هم باید تهیه کنیم ...البته در تهیه کیک هم کماکان همکاری می کند....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;در باب علاقمندیهای مربوط به ذائقه چشایی و بویایی پسرک در این روزها، نکته عجیب دیگر که باید حتماً ثبتش کنم تا یادم نره، علاقمندی شدیدش به طعم و بوی &quot;نعنا&quot; ست....این روزها شیفته قرص های منتوسی با طعم نعنا است جالب اینکه اگر قرص مزبور طعمش تند تر باشد از رو نمی رود و طلب شیر می کند و یک قلپ شیر می خورد و قرص را در دهانش می چرخاند....طعم عرق نعنا در دوغ یا آب را هم دوست دارد....چند روز پیش فضولی کرده بود و پماد ویکس پیدا کرده بود ...دیدم در آن را باز کرده، بوئیده و با اشتیاق آمده که این چیست؟؟ من هم واقعیتش آن لحظه، چیزی به ذهنم نرسید در کاربرد آن جز اینکه بگم: &quot; این پماد ویکسه، اگه دماغت کیپ بشه از این یه کم بزنم روی دماغت ...اونوقت باز میشه و  راحت نفس می کشی&quot;...بعد هر یک ساعت یک بار می دیدم که سراغ پماد میره و با انگشت میماله روی دماغش این هوا....و میاد و میگه: &quot;دماغم کیپ شده پماد ویکس زدم&quot; (من که نمی تونستم بویش را تحمل کنم مانده بودم چه جوری این همه زده به روی دماغش....آخر سر هم مجبور شدم پماد را جایی قایمش کنم...)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;از علاقمندی های وافر دیگرش در انواع خوردنی ها و...می توان به ماست موسیر، زیتون، سس خردل، سالاد شیرازی بدون پیاز، ژله، بستنی، شیر (به جای آب هم شیر می خورد)، ....نام برد (موارد فراموش شده  را بعداً اضافه می کنم).....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Sep 2009 10:40:36 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=armani84&amp;postid=128</comments>
<dc:creator>armani84</dc:creator>
<guid>http://armani84.blogfa.com/post-128.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
